تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - مطالب ش... قربانپور
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- امان از دست شما دخترا. به چه چیزایی علاقه دارین.
این بار نوبت من بود که جوابش و ندم. بعد از این که فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پررویی بیست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم. بعد از این که خریدمون تموم شد از مغازه بیرون اومدیم
آرتان با دیدن پلاستیکای دست من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و دوتایی با هم سوار ماشین شدیم. گفت:
- بریم واسه لباس عروس.
- کاش می شد من لباس عروس نپوشم.
- عروس بدون لباس عروس اصلا با عقل جور در می یاد؟
- فعلا که بنده دارم به ساز شماها می رقصم، اینم روش.
- خودت خواستی.
- وقتی برم از این خراب شده اون وقت می تونم بگم که می ارزید همه این سختی ها، ولی ترسم از اینه که نتونم برم.
- چرا نتونی بری؟
- اقامت گرفتن سخته. به خصوص که باید کارای جفتمون و درست کنم.
- هر که طاووس خواهد...
آهی کشیدم و حرفی نزدیم. طبق معمول مغازه لباس عروس رو هم خودش انتخاب کرد و من در عجب بودم که چطوری اون همش بهترینا رو انتخاب می کنه؟ بهترین مغازه ها، بهترین مارک ها، بهترین جنس ها.
وارد مغازه که شدیم دوتا فروشنده زن جلومون ظاهر شدن. هر دو در اوج خوش تیپی و زیر هزار قلم لوازم آرایش. چنان عشوه های شتری برای آرتان می ریختن که حالم داشت به هم می خورد. به جای من رو به آرتان پرسیدن:
- بفرمایید، امرتون.
آرتان با نگاهی به من گفت:
- یه لباس عروس منحصر به فرد برای خانومم می خوام.
- کرایه می خواین بکنین؟!
- نخیر، واسه خرید می خواستیم.
- لطفا از این طرف تشریف بیارین.
یکی یکی لباس ها رو می آوردن و جلوی من و آرتان می گرفتن و ما دوتا هم خیلی راحت می گفتیم:
- نُچ!
هم ما خسته شده بودیم هم اونا داشتن خسته می شدن، ولی هیچ کدوم از لباس ها با سلیقه ما جور نبود. هر دو انگار دنبال یه چیز خاص بودیم. بالاخره یکی از فروشنده ها رو به اون یکی گفت:
- نیکو برو اون لباس ایتالیایی رو بیار.
نیکو منو از بالا تا پایین برانداز کرد و گفت:
- مطمئنی شراره جون؟! اون لباس فکر نکنم به ایشون بخوره ها.
آرتان هم مثل من از لحن تحقیر آمیز فروشنده بدش اومد و گفت:
- چرا این فکر و می کنین؟!
از لحن خشن آرتان نیکو رنگش پرید و گفت:
- آخه اون لباس فیری سایزه. هم قواره مانکن های ایتالیاییه. اصولا به تن هیچ خانوم ایرانی نمی خوره. یا کمرش تنگه، یا روی سینه اش گشاده، یا قدش می کشه روی زمین. واسه همینم ما این و به هر کسی نشون نمی دیم.
- خانوم من هر کسی نیست. تا الانم که هیچ کدوم از لباساتون باب میل ما نبوده. این آخری رو هم نشون بدین که اگه این هم مثل بقیه بود ما بقیه وقتمون رو این جا تلف نکنیم.
یه چیزی که تو شخصیت آرتان فهمیده بودم این بود که اون اصولا آدم اجتماعی و مردم داری بود، مگه این که از کسی حرکت ناشایستی می دید. الان هم چون متوجه دلبری های این دو نفر شده بود اصلا نمی تونست خودش و راضی کنه که باهاشون درست برخورد کنه. نیکو دیگه حرفی نزد و رفت داخل یکی از اتاق ها و لحظاتی بعد با لباس مورد نظر برگشت. خداییش لباس فوق العاده ای بود! دکلته، ساتن ابریشمی سفید، پف دار به همراه یه دنباله طولانی و دو تا دستکش سفید.ساده ولی شیک و خاص. آرتان هم نگاهش فرق کرده بود. انگار اون هم خوشش اومده بود. لباس رو گرفت و رو به من گفت:
- بپوشش عزیزم.
لباس رو گرفتم و رفتم توی اتاق پرو که خودش به اندازه یه اتاق بود. خوبیش این بود که زیپ لباس از کنار بسته می شد و خودم می تونستم ببندمش. نمی خواستم از آرتان کمک بگیرم. لباس رو پوشیدم و خودم رو توی آینه برانداز کردم. کاملا روی اسلوب بـــــود. تنگ و چسبون. قدش هم بلند نبود. از هیکل خودم خوشم اومد و بوسه ای برای خودم توی آینه فرستادم و زمزمه کردم:
- مانکن ایتالیایی!
لباس رو دوباره از تنم خارج کردم و رفتم از اتاق بیرون. آرتان پشت در ایستاده بود. با دیدن من جلو اومد و آهسته پرسید:
- چطور بود؟
- خوب بود.
- مطمئنی؟!
- آره، قشنگ بود.
- یعنی می گم... سایزش و اینا...
- منظورت چیه آرتان؟ می گم خوب بود.
- گفتم یه موقع از لج اینا نخوای لباسی رو که تو تنت مشکل دارهبگیری. اینا اهمیتی ندارن. جاهای دیگه هم سر می زنیم.
چپ چپ نگاش کردم. لباس رو که خیلی هم سنگین بود به فروشنده ها که با کنجکاوی به ما نگاه می کردند تحویل دادم و گفتم:
- همین رو می بریم.
نیکو با کنجکاوی رو به من پرسید:
- مشکلی دارین با هم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- به شما ربطی داره؟!
آرتان که از صدای بلند من جا خورده بود سریع کنارم ایستاد و گفت:
- چی شده؟
- آرتان این و حساب کن بیا بیرون. من بیرون منتظرتم.
خواستم برم که طوری که اون دوتا هم بشنون گفت:
- صبر کن با هم می ریم عشق من.
نمی خواست با او اونا تنها بمونه، فقط همین. به ناچار ایستادم تا پول لباس رو حساب کرد و هر دو با هم خارج شدیم. آرتان نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- عجب اعجوبه هایی بودن!
- واسه شما که بد نیست.
- بله خب، کیه که بدش بیاد مورد توجه باشه؟ ولی نه وقتی که با یه خانوم هستیم. تو تنهایی خوبه.
خدا می دونه تو چه آدمی هستی آرتان. نباید حساسیت نشون می دادم، از این رو گفتم:
- خوش باشی.
چند دست لباس شب به اضافه کیف و کفش و مانتو و... هم خریدیم و همه رو با هم گذاشتیم توی ماشین. بعد هم قرار شد بریم یه جا شام بخوریم. گفتم:
- بریم پاتوق؟
- نه.
- چرا؟ خب امشب که پنج شنبه است. دوستای من اون جان.
- دوستای منم اون جان و هیچ کدوم خبر ندارن از این ازدواج مسخره.
- خب بگو دوستیم با هم.
- که شما کلاس بذاری؟!
- تو واقعا فکر کردی کی هستی؟! برد پیت؟! نه آقا، اشتباه به عرضتون رسوندن. تو اصلا می دونی من چقدر خاطرخواه داشتم؟ همه اون دوستات از خداشون بود با من دوست بشن.
- فربد؟!
- بله، فربد خان..
- کی؟!
- وقت گل نی.
صداش اوج گرفت:
- الان وقت شوخیه؟
- خب به تو مربوط نیست که فربد کی به من گیر داد. این قضیه به خودم مربوطه. این و گفتم که فقط فکر نکنی جایی خبریه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- آره، آره، حق با توئه. به من اصلا مربوط نمی شه. همین طور که زندگی من به تو مربوط نمی شه.
- شام نخواستم منو برسون خونه.
بدون حرف منو جلوی در خونه پیاده کرد و حتی نایستاد تا من وارد خونه بشم. پاش و روی گاز گذاشت و رفت. کاراش هنوز برام عجیب غریب بود. یه روز گرم، یه روز سرد. یه روز موافق، یه روز مخالف. شخصیت پیچیده ای داشت.
وارد خونه که شدم متوجه شدم مانی و آتوسا هم هستند. همه خریدهای منو بیرون کشیدن و به به و چه چه شون اوج گرفت. بابا همون شب به آرتان زنگ زد و ازش بابت این همه خرید تشکر کرد. آرتان هم خیلی خونسرد گفته بود وظیفه اش بوده. آره واقعا هم وظیفشه! این قدر منو می چزونه که اینا رو همش رو هم که بفروشم دو روز دیگه که خل بشم نمی تونم باهاش هزینه دوا درمونم رو بدم. کلا آرتان چون همیشه با آدم های مشکل دار در ارتباط بوده می خواد منو هم مشکل دار بکنه که راحت تر باهام ارتباط برقرار کنه. از افکار خودم خنده ام می گرفت. لباس رو یه بار دیگه توی اتاق برای آتوسا پوشیدم و اون هم حسابی کیف کرد .
بعد از رفتن آتوسا اینا به تخت خوابم پناه بردم. قبل از خواب گوشیم و چک کردم. چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم آرتان برام اس ام اس می ده. ولی زهی خیال باطل... اون شب هم یکی از اون شبای گندی بود که از زور خستگی نفهمیدم چه جوری خوابم برد.
بالاخره روز جشن رسید. از صبح ساعت شش آتوسا عین عجل معلق بالای سر من بود:
ـ ترســــا پاشو دیر می شه، ژیلا دیگه رامون نمی ده.
ـ گور مرگ بگیر آتوسا.
ـ خجالت بکش. یعنی امروز روز عروسیته! پاشــــو! هیچی هیجان نداری به خـــــدا.
دیدم آتوسا ول کن نیست، به ناچار نشستم سر جام. می دونستم سختی بیدار شدن فقط همون لحظه های اولشه. کم کم خواب به کل می پره. آتوسا دستم و کشید و گفت:
ـ پاشو، زود باش حاضر شو، تا برسیم اون جا شده نه.
چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشویی برم که دوباره صدام کرد.:
ـ ترسا... به آرتان گفتی بیاد دنبالت؟
سر جا خشک شدم. مگه باید می گفتم؟! حالا چه خاکی تو گورم کنم ساعت شش صبح؟ مجبور شدم دروغ بگم:
ـ آره گفتم، ولی گفت نمی تونه بیاد، کاراش خیلی زیاده. گفت خودتون برین من می یام دنبالتون.
ـ ای بابا! زودتر می گفتی تا من مانی رو بیارم با خودم.
ـ حالا چلاق که نیستیم، خودمون می ریم با آژانس.
ـ من که اصلا با تو نمی یام. دیدی که به تو هم به زور وقت داد، من جای دیگه وقت گرفتم.
ـ پس این جا اومدی واسه چی؟
ـ اگه نمی اومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشریف می بردین!
از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خب باشه، خودم با آژانس می رم.
ـ خیلی خب بــــدو دیــــر شد.
ـ اَه، انگار چهار ماهه به دنیا اومده.
رفتم توی دستشویی، صورتم و که تو آینه دیدم وحشت کردم. پف آلود و بی روح. چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم و بعد از چند لحظه از دستشویی خارج شدم. آتوسا لباس عروس و وسایل مورد نیازم را آماده گذاشته بود. تند تند لباس پوشیدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس. بابا و عزیز هم بیدار شده و در تکاپوی کارهای خودشون بودن. انگار همه چی به هم گره خورده بود. با این که این طور نبود و همه چیز سر جای خودش بود، ولی همه دوست داشتن این جور وقت ها دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه ی کارها به خوبی و خوشی انجام شده بود. وقتی خواستم از در خانه خارج بشم، عزیز از زیر قرآن ردم کرد. با خنده گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
صدای هیجان زده شبنم بلند شد:
- سلـــــام عـــــروس.
- سلام دم خــــروس!
- اذیت نکن خره من خوشحالم ضد حال نزن دیگه.
- چی شده باز؟
- داره یه اتفاقایی میفته فکر کنم.
- چه اتفاقی؟ در مورد اردلان؟!
- آره.
- چی شــــــده؟
- بعد از اون روز که دیدمش خو دیگه ندیده بودمش تا این که امروز زنگ زد خونه مون.
نشستم لب تخت و با هیجان گفتم:
- خب خب...
- تا دیدم شماره اونه اول خواستم شیرجه برم رو گوشی بعد یاد حرفای تو افتادم، برای همینم مامانم و صدا کردم و و گفتم مامان بیا گوشی رو بردار فکر کنم اردلانه.
- باریکلا، خب؟
- هیچی دیگه، مامانم گوشی رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی معلوم شد آقا زنگ زدن دعوتمون کنن همه با هم جمعه صبح بریم کوه.
- راست می گی؟!
- آره به خدا. کارای هرگز نکرده! اون وقتم که باهاش بودم از این کارا نمی کرد.
- مامانت قبول کردن؟
- مامانم می خواست قبول کنه ولی اگه بدونی من چی کار کردم ترســـــا؟
- چی کار کردی؟
- گفتم بگو شبنم درس داره نمی تونه بیاد.
غش غش خندیدم و گفتم:
- نکبت و نگاه! حرفه ای شدیا!
- آره به خدا، داشتم می مردما ولی دیگه این و گفتم.
- خب؟
- هیچی اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خاله جون این اول ترمیه کی درس داره؟! داره بهونه می یاره خواهشا راضیش کنین و بیاین چون قراره همه باشیم. اگه شما نباشین خیلی بد می شه. مامانم گفت حالا تا ببینم چی می شه خاله.
- ایول!
- خوب کاری کردم؟!
- دمت درست دختر خوب، کارت حرف نداشت!
- حالا جمعه احتمالا می خوایم بریم. چی کار کنم به نظرت؟
- همون کاری که تا الان کردی. مغرور باش، غرورش و له کن، بشکنش، تا اون وقت بیاد جلو.
- باشه. اول فکر می کردم کارایی که می گی بکن فقط اون و از من دورتر می کنه ولی حالا دارم واقعا جوابش و به چشم می بینم.
- از بس خری که منو دست کم می گیری.
- خیلی خب خانــــــوم! ببخشید شما به کوچیکی خودتون. راستی از آقاتون چه خبر؟ خوش می گذره؟
- ای بد نیست. خوش که نه ولی دارم حال می کنم. انگار افتادم توی یه بازی قشنگ.
- پس خوشت اومده.
- نه اون جوری که تو فکر می کنی، فقط این بازی برام هیجان زیادی به وجود آورده. زندگی من فقط همین هیجان رو کم داشت.
- اوکــــــی، حالا کی مراسمتونه؟
- این جمعه که شما می ری کوه نه، اون پنج شنبه.
غش غش خندید و گفت:
- خاک تو گورت کنم با این تاریخ گفتنت. آرتان از دست تو خل نشه خیلیه!
- دلشم بخواد. همه که خلِ من هستن فقط این مونده.
صدای عزیز از پشت در بلند شد:
- ترســــــا، آتوسا اومده.
- شبنم آتوسا اومده دنبالم بریم نوبت آرایشگاه بگیریم. کاری نداری با من؟
- وای یعنی ترسا من حاضرم نصف عمرم و بدم ولی اون چشمای بی روح تو رو آرایش شده ببینم. شب عروسیت زودتر از همه من حاضریم و می زنم.
- گمشــــــو من همه جوره قشنگم.
- خو بسه دیگه! باز این حس خودنکبت پنداریش گل کرد.
- همینه که هست. راستی شبنم با شایانتون حرف زدی؟
- آره، گفت مشکلی نیست. هر وقت که خواستی می تونی بری دفترش و به منشیش اسمت و بگی.
- اوکی، دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم. برو دیگه به کارت برس.
- قربونت، بای.
- فدات، بای.
گوشی رو قطع کردم و سریع از اتاق پریدم بیرون. آتوسا جلوی عزیز نشسته بود و دو تایی حسابی مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من بلند شد و گفت:
- چه عجب عروس خانوم! افتخار دادین.
- خیلی خب، بریم؟!
- بریم که دیره.
از عزیز خداحافظی کردیم و دوتایی سوار ماشین خوشگل آتوسا شدیم. آتوسا گفت:
- نمی دونی کدوم باغ و رزرو کردن؟
- نــــه، دیشب آرتان می گفت تازه می خواد با بابا در این مورد صحبت کنه.
- خب اشکالی نداره. می خواستم یه آرایشگاه انتخاب کنیم که زیاد دور نباشه ولی خب مهم نیست.
- آتوسا یه جایی باشه که همچین منو مکش مرگ ما بکننا!
خندید و گفت:
- تو خودت مکش مرگ ما هستی عزیزم، ولی من برات بهترین رو انتخاب می کنم.
آرایشگاه انتخابی آتوسا یه سالن خیلی بزرگ توی خیابون جردن بود که توی طبقه بالای یه مجتمع تجاری قرار داشت. این قدر همه وسایلش و کارکنانش شیک بودن که من گیج و منگ مونده بودم. خانوم آرایشگره عین دکترا منو خوب برانداز کرد و گفت:
- یه کم دیر اومدینا. واسه سالگرد ازدواج امام علی آرایشگاه خیلی شلوغه. باید از دو ماه قبل نوبت می گرفتین.
آتوسا گفت:
- ژیلا جون حالا یهویی شده دیگه. منم جز شما کار هیشکی رو قبول نداشتم. واسه همینم خواهرم و آوردم این جا. حالا یه کاریش بکنین خواهشا.
ژیلا دوباره منو برانداز کرد و بالاخره بعد از کمی سکوت گفت:
- خیلی خب، فقط به خاطر این که می دونم عروسک می شه خواهرت و واسه کار خودم خوبه قبول کردما وگرنه محال بود توی این شلوغ پلوغی بهت نوبت بدم.
- دستتون درد نکنه. شما همیشه در حق من لطف کردین.
- پنج شنبه ساعت هشت صبح این جا باشه.
- باشه چشم حتما!
بعد از این که خیالمون از بابت آرایشگاه راحت شد، افتادیم توی بازار برای خرید جهازیه. اول از تیکه های بزرگ شروع کردیم. آتوسا پرسید:
- خونه آرتان چند خوابه است؟ اصلا چند متریه؟! ما باید بدونیم چقدر وسیله می تونیم بخریم یا نه؟!
- نمی دونم والا.
- خو یه زنگ بزن بهش بپرس. اینم یه بهونه واسه این که با عشقت حرف بزنی.
پوزخندی زدم و گوشیم و از توی کیفم در آوردم. چاره ای نبود. آتوسا هم یکی بود بدتر از نیلی جون. شماره آرتان و گرفتم و منتظر شدم. بعد از هفت بوق که دیگه داشتم ناامید می شدم، صدای سردش توی گوشی پیچید:
- بله؟
- الو؟
- بله.
ای کوفت و بله! ای زهرمار و بله! می دونه منم می خواد حرص بده. به ناچار گفتم:
- سلام.
- سلام.
نفسم و با صدا دادم بیرون. اصلا دلم نمی خواست حالش و بپرسم. بی مقدمه گفتم:
- آرتان خونه ات چند متریه؟ چند خوابه است؟
- خوبم ممنون، شما خوبی؟
خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم:
- مرسی خوبم. خونه ات چه جوریه؟ زود بگو کار دارم.
خوبه آتوسا سرش رو گرم کرده بود به تماشای مغازه ها تا من یعنی راحت حرف بزنم، وگرنه الان کله ام و می کند. به تندی گفت:
- واسه چی می خوای؟!
- خیر سرم اومدم جهاز بخرم.
- نیازی نیست. خونه من همه چی داره.
- من کاری به چیزای خونه تو ندارم. مگه تو نگفتی تو همین یه پسری و بابا مامانت برات آرزوها دارن و نمی تونی بی خیال مراسم مسخره عروسی بشی؟ حالا منم نمی تونم به بابام بگم جهاز نمی خوام، چون دوست داره دخترش با سربلندی بره خونه بخت. حالا فقط بگو خونه ات چه جوریه؟
- دلیلای بچه گونه ات خیلی مسخره است. یه کم بزرگ شو! خونه من سه خوابه است، صد و هشتادمتریه.
- اوکی.
- من کار دارم. فعلا خداحافظ.
حتی فرصت نداد خداحافظی کنم باهاش نکبت! گوشی رو قطع کردم و با چهره ای بشاش رو به آتوسا گفتم:
- بریم که بدبخت شدیم.
- چی شد؟
- سه خوابه، صد و هشتاد متری.
- اوه!
- حالا بازم از خونه تو کوچیک تره.
- بابا من اون وقت که می خواستم عروسی کنم اگه یادت باشه رفتم توی یه آپارتمان صد و ده متری یک خوابه. راحت پرش کردم ولی کار تو سخت تره.
- از همین اول هر چی دیدیم می خریم و می ریم، چطوره؟!
- وا، انگار می خواد بازار شام راه بندازه توی خونه. هر چیزی اسلوب خودش و داره. وسایل آشپزخونه کامل باید یه رنگ باشه. پذیرایی و نشیمن هم همین طور. اتاقا هم همین طور.
- برو بابا! پس بفرمایین کفش آهنی باید بپوشیم و بریم دنبال مداد رنگی خریدن.
- غر نزن راه بیفت.
اون روز و سه روز دیگه کار من و آتوسا از صبح تا شب گشتن و خریدن بود. روز چهارم دیگه داشت اشکم در می اومد ولی بالاخره تموم شد. آتوسا این قدر وسواسی بود که بعضی وقتا هوس می کردم هلش بدم زیر یه ماشین از شرش راحت بشم. وقتی همه چیز خریداری شد رفتم توی اتاقم و گفتم:
- من تا سه روز می خوام بخوابم. کسی مزاحمم بشه گازش می گیرم.
خداییش هم کسی مزاحمم نشد و من یک روز تمام استراحت کردم. بعد از آخرین باری که با آرتان حرف زدم دیگه باهاش تماسی نداشتم. کسی هم نمی فهمید که ما دوتا چقدر با هم غریبه ایم. بالاخره بعد از پنج روز دقیقا روز پنج شنبه به من زنگ زد و قرار خرید رو گذاشت. حالم از هر چی خرید بود به هم می خورد. انگار مجبور بودیم این قدر با عجله ازدواج کنیم! همه مون دست و پامون توی هم گره خورده بود. عزیز بیچاره تند تند مشغول آماده کردن رخت خوابام بود و گلدوزی و ملیله دوزیِ رو میزی هام. هر چی هم می گفتم آماده می خرم زیر بار نمی رفت که نمی رفت فقط از دستم ناراحت می شد. منم ترجیح دادم دیگه هیچی نگم و بذارم هر کاری دوست داره بکنه. بابا در به در دنبال کارای رزرو باغ و شام و میوه و دعوت مهمونا و حمل جهیزیه من به خونه آرتان بود. آتوسا و مانی هم که به همراه من در به در خرید جهاز بودیم و حالا هم که همش خریداری شده بود مانی قرار بود به کمک دوتا از دوستای دیزاینرش برن واسه چیدنش. همه خونه آرتان رو دیده بودن جز خودم؛ و چقدر هم که همه ازش تعریف می کردن. از محله اش، از بزرگیش، از شیکیش! آتوسا بیشتر از عکسای آرتان می گفت که همه دیوارای خونه رو پوشونده و بهم می گفت منم حتما باید برم چند تا عکس قشنگ بگیرم که بزنم کنار عکسای اون. امان از دست آتوسا و ایده هاش.
دوباره قرار بود با آرتان برم بیرون و دوباره استرس گرفته بودم. این بشر کلا بهم آرامش نمی داد و همیشه در مقابلش یه حالت بدی داشتم. انگار چون اون خودش رو خیلی بالا می دید و من خودم رو پایین حس می کردم و همین اذیتم می کرد. شایدم چون همیشه دوست داشت حرصم بده و منم همیشه دوست داشتم طوری وانمود کنم که حرص نمی خورم این قدر برام عذاب آور بود کاراش.
یه دست لباس جدید که تا حالا ندیده بود تنم کردم و از خونه رفتم بیرون. دیگه حوصله کرم ریختن و دیر رفتن و حرص دادنش رو هم نداشتم. خیلی خسته شده بودم توی این مدت. ولی تا رفتم بیرون نبودش. فقط یه زانتیای مشکی رینگ اسپرت خوشگل جلوی خونه پارک شده بود. خبری از فراری آرتان نبود. تکیه دادم به دیوار کنار در و منتظر شدم تا بیاد که یه دفعه شیشه زانتیا کشیده شد پایین و صدای آرتان بلند شد:
- بیا ترسا.
با تعجب نگاهی به خودش و ماشین کردم و رفتم سوار شدم و گفتم:
- سلام. ماشین خودت کو؟!
- سلام. اینم ماشین خودمه دیگه.
- یعنی دوتا ماشین داری؟
- آره، ایرادی داره؟!
حوصله کل کل کردن نداشتم. گفتم:
- نه.
انگار فهمید حوصله ندارم که کمی از موضعش پایین اومد و گفت:
- این ماشین مال مواقعیه که می رم مطب. اون زیادی توی چشمه درستش نیست. الانم دارم از مطب می یام.
تازه متوجه شدم که تیپش هم با همیشه فرق می کنه. کت و شلوار رسمی پوشیده بود و کروات زده بود. با کنجکاوی گفتم:
- همیشه تا می ری مطبت کروات می زنی؟
- همیشه.
اومدم بگم خوش به حال مراجعه کننده هات، ولی زبون به کام گرفتم و حرفی نزدم. این همین جوری نزده داشت می رقصید دیگه چه برسه به این که منم بخوام ازش تعریف بکنم. در سکوت می رفتیم که به حرف اومد و گفت:
- خب، چه خبرا؟
- خبرا پیش شماست. باغ و رزرو کردین؟
- آره. همه کارا رو سپردم دست یکی از دوستام که کلوب مدیریت مجالس داره. بابای تو بنده خدا خیلی داشت اذیت می شد. حالا دیگه خیال هردومون راحت شده.
- اوکی. من نمی دونم این همه عجله واسه چیه؟!
- واسه این که شما زودتر بری از شرت راحت بشیم.
- شتر در خواب بیند.
با خنده و تمسخر پرسید:
- جهازتون رو خریدین؟!
دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم. با این نمی شد مثل آدم حرف زد. گفتم:
- من که بله، فقط شما باید لطف کنین جهاز بی ریختتون رو یه جا انبار کنین واسه شوهر بعدیتون تا جهاز من توی خونه تون جا بشه.
پوزخندی زد و جواب نداد. وقتی جواب نمی داد من بیشتر لجم می گرفت. اونم فکر کنم این و فهمیده بود. بالاخره به حرف اومد و گفت:
- جایی واسه لوازم آرایش سراغ داری؟
- آخه این خریدا واسه چیه؟!
- واسه این که یاد بگیری یه ذره دست توی صورتت ببری که آدم رغبت کنه نگات کنه.
می دونستم می خواد لجم و دربیاره بیرای همینم با حفظ خونسردیم گفتم:
- اگه اون آدم قراره تو باشی ترجیح می دم هیچ وقت رغبت نکنی به من نگاه کنی. من واسه کسی این کار و می کنم که ارزشش و داشته باشه.
- جدی؟!
- بلــــــه.
- خب پس پیداست این کاره ای!
با خشم گفتم:
- یعنی چی؟!
- هچی مهم نیست.
با توقف ماشین سریع رفتم پایین که بتونم کنترل دست مشت شده ام رو داشته باشم وگرنه محکم می خوابوندم توی صورت ده تیغ شده اش تا فکش جا به جا بشه. اونم اومد و پایین و هر دو وارد پاساژ شدیم. کل پاساژ مغازه های لوازم آرایشی بود. یکیش رو انتخاب کردیم و رفتیم تو. من از این جور خریدا سر در نمی آوردم. پشیمون شدم که چرا آتوسا رو با خودم نیاوردم. داشتم گیج و منگ نگاه می کردم که آرتان وارد عمل شد و رو به فروشنده که به من زل زده بود گفت ست کامل از دو مارک از بهترین مارک ها رو برامون حاضر کنه. فروشنده هم با خوشحالی مشغول جمع آوری لوازم شد.
جلوی ویترین لاک ها ایستادم. عاشق لاک بودم. آرتان هم کنارم ایستاد و گفت:
- از اون جایی که تو همیشه لاک می زنی باید حدس بزنم که الان تو فکر اینی که یه دو جین از اینا رو بخری.
- دقیقا.





نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
آروم آروم و شمرده شمرده گفت:
- من آدم آرومیم دختر خانوم. فقط حواست و جمع کن که دیوونه ام نکنی. چون اگه دیوونه ام کنی دیگه هر اتفاقی که بیفته مسئولیتش با خودته. می فهمی؟! فکر نکن اگه با نقاط ضعف من بازی کنی این زرنگیه، نه این بدبختیه واسه تو. امیدوارم شعورت برسه.
به دنبال این حرف دستم رو که در حال شکستن بود رها کرد و از اتاق خارج شد. کمی مچ دستم و مالش دادم و رو به عکس گفتم:
- خیلی وحشی هستی. یه وحشی جذاب! حالا خوبه این اخلاق گند و داری وگرنه معلوم نبود چه بلایی قراره سر من بیاد. این وحشی گریات باعث می شه که من ازت بدم بیاد و دل بهت نبازم.
مانتوم و در آوردم و شالم و هم برداشتم. دستی زیر موهای پرپشتم کشیدم و جورابام و هم از پام درآوردم. نیلی جون اولین کسی بود که منو دید. سریع از جاش بلند شد و به به و چه چه کنان گفت:
- برم واسه دختر گلم اسفند دود کنم. ماشاا... ماشاا... ترسا جون می ترسم چشمت بزنم عزیزم.
- خواهش می کنم نیلی جون این چه حرفیه؟ چشمای قشنگ شما قشنگ می بینه.
نیلی جون دوباره پرید طرف من. زیر چشمی به آرتان نگاه کردم. خیلی بی تفاوت داشت بهم نگاه می کرد. عین دستگاه اسکن از بالا به پایین از پایین به بالا! چقدر بی احساس بود! چطور می تونست این همه قشنگی رو نبینه؟ چطور می تونست ببینه و بی خیال باشه؟! بابای آرتان هم چند ضربه روی میز زد و گفت:
- بزنم به تخته پسرم توی سلیقه حرف نداره. به باباش رفته دیگه.
همه خندیدیم و نیلی جون گفت:
- من می رم میز و بچینم. طفلک سوره دست تنهاست.
گفتم:
- منم میام کمک نیلی جون.
دستش رو سر شونه ام گذاشت و گفت:
- نه گلم من هستم، سوره هم هست. شما بشین پیش شوهرت.
و به زور منو کنار آرتان نشوند و گفت:
- آرتانم سفت بگیرش مامان که یه وقت فرار نکنه.
انگار پدرش فهمید ما هیچ کدوم حالت طبیعی نداریم که بلند شد و گفت:
- برم ببینم رفیعی چی کار کرد با چک فردا.
آرتان هم از خدا خواسته سری تکون و داد و گفت:
- راحت باشین.
بعد از رفتن پدرش سریع نفسش رو با صدا بیرون داد. از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم امیدوار شدم. زیر لب گفت:
- امان از دست تو نیلی.
پای رو روی پای دیگه ام انداختم و گفت:
- نقش بازی کردن جلوی مادرت کار خیلی سختیه.
- بالاخره تموم می شه. بعد از ازدواجمون هر طور که شده باید از زیر دستش فرار کنیم. من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم.
لجم گرفت و با غیض گفتم:
- آره واقعا مسخره بازیه.
- شما هم بی زحمت از این به بعد لباس پوشیده تر تنتون کنین. فعلا نه بنده بهتون محرمم نه بابای بنده.
حرفش از سیلی هم بدتر و دردناک تر بود. دویدن خون به صورتم رو حس کردم. از جا برخاستم. قبل از این که چیزی بگم آرتان گفت:
- دستشویی آخر راهرو در سمت چپه.
لعنتی! از کجا فهمید چی می خوام بگم؟ فهمیده چقدر حرصم داده، فهمید می خوام برم خودم و خالی کنم. برای این که ضایعش کنم گفتم:
- دستشویی به درد تو بیشتر می خوره من می خوام برم آشپزخونه پیش نیلی جون.
- خدا داند؛ ولی بهتره این کار و نکنی چون نیلی جون اصلا دوست نداره کسی بره توی آشپزخونه. به این نکته حساسیت داره.
با یه حالت خاص نگاش کردم و برای این که اذیتش کنم گفتم:
- پس من می رم توی اتاق تو استراحت کنم یه کم عزیـــــــزم.
همین جور مات شد روی من و من هم رفتم به سمت اتاقش. خودم خنده ام گرفته بود. رفتم توی اتاقش و افتادم روی تخت. واقعا چرا آرتان با من این جوری می کرد؟ چرا از عذاب دادنم و خرد کردنم لذت می برد؟ چون می دید مغرورم می خواست این جوری کنه باهام. لعنتی! باید بیشتر خردش کنم. باید بیشتر اذیتش کنم. دوست ندارم بذارم لهم کنه و توی دلش بهم بخنده. نمی دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد و آرتان وارد شد. حالت خوابیدنم خیلی فجیع بود. سریع خودم و جمع و جور کردم. آرتان سریع چپ چپ نگام کرد و گفت:
- پاشو باید بریم سر میز شام.
از جا برخاستم که دیدم داره از اتاق می ره بیرون. ناچارا صداش کردم:
- آرتان...
ایستاد و بدون حرف به سمتم چرخید. گفتم:
- درستش اینه که با هم بریم بیرون. نیلی جون حساسه رو این چیزا.
سر تکون داد و منتظر شد تا بهش برسم. چپ چپ نگام کرد و با نیش و کنایه گفت:
- انگار توام از این بازی خوشت اومده.
با نفرت بهش توپیدم:
- ببن آقا پسر... اگه من الان این جام و جلوی مامان تو ادای دخترای نکبت و عوضی رو در می یارم دلیلش فقط قراریه که با تو دارم. از هیچیِ این وضعم راضی نیستم. نمی خوام مامانت بابت یه دونه پسرش نگران باشه. می فهمی این و یا حتما باید جلو مامانت تابلو بازی در بیارم و دق مرگت کنم تا بفهمی راضی نیستم از این وضع؟ حالم داره از این اداها به هم می خوره. حداقل آدم باش و شرایط آدم و بفهم. گربه کوره نباش. چشمت بگیره فداکاری های منو.
آرتان که از حالت من جا خورده بود با تعجب نگام کرد و گفت:
- خیلی خب، خیلی خب. حالا چرا عصبانی می شی؟ شوخی کردم باهات.
- شوخی؟! بهت نمی یاد آدم شوخی باشی.
- خیلی خب باشه! بیخیال شو دیگه. حالا هم بهتره بریم دیگه. نیلی جون و بابا خیلی وقته که منتظرن.
هر دو از اتاق خارج شدیم و به سمت سالن غذا خوری رفتیم. سالن غذاخوری با سه پله پایین تر از سطح سالن اصلی قرار داشت. همین که خواستم از پله ها پایین برم یه دفعه پاشنه کفشم سر خورد و رفتم توی هوا. از زور ترس نفس نفس می زدم و چشمام و هم بسته بودم. وقتی از امن بودن جام مطمئن شدم چشمام و باز کردم. رنگ آرتان پریده بود و با چشمایی گشاد شده خیره خیره نگام می کرد. با دیدن چشمای باز من زمزمه وار گفت:
- ترسا... خوبی؟!
فقط تونستم سرم و تکون بدم. نیلی جون داشت خودش و می کشت و اصرار داشت حتما بریم دکتر، ولی من تو همون حالت ترس گفتم:
- نه نیلی جون به خدا خوبم.
- عزیزم اگه خوبم هستی حتما لازمه که بریم دکتر. به خاطر خودتم که نه به خاطر آرتان باید بریم. بچه ام رنگ به روش نیست. بریم که مطمئن بشه تو خوبی و چیزیت نیست.
آرتان سرش و زیر انداخت و هیچی نگفت. باباش گفت:
- من ماشین و آماده می کنم شما بیاین بیرون.
دست آرتان و چسبیدم. سریع چشماش و دوخت توی چشمام. گفتم:
- آرتان باور کن من خوبم. نیازی به دکتر نیست! من حتی روی زمینم نیفتادم.
در گوشم زمزمه وار گفت:
- مطمئنی؟ تو دست من امانتی آخه.
متنفر بودم از این کلمه. امانت! امانت! چرا نمی گی خودت نگرانمی؟! لعنت به تو! منم انگار با احساسم درگیری داشتم. یه لحظه حس می کردم آرتان و دوست دارم و دلم می خواد اونم دوستم داشته باشه، یه لحظه به کل ازش متنفر می شدم. کاش می شد همش ازش متنفر باشم. نفرت بهتر از عشق بود واسه منی که موندنی نبودم و برای آرتانی که موندنی نبود. حداقل واسه من! با نگاهی حزن آلود به چشمان آرتان، آرتان بالاخره من رو روی زمین گذاشت و گفت:
- مامان نیازی نیست. حال ترسا خوبه.
- ولی آرتان...
- اگه حالش بد شد آخر شب خودم می برمش بیمارستان. شما نگران نباشین. حالا هم بفرمایید سر میز.
همه با هم سر میز نشستیم.. اگه کسی ازت بپرسه شام چی خوردی جای این که اسم غذا رو بگی لابد می خوای بگی آرتان خوردم. خودم خنده ام گرفت و سعی کردم بدون این که به آرتان فکر کنم غذام و بخورم. آرتان هم فقط با غذاش بازی کرد و فکر کنم اونم چیزی از طعم غذا نفهمید. نیلی جونم با تمام تلاشش واسه آروم کردن ما راه به جایی نبرد.
بعد از خوردن شام من از جا برخاستم و از آرتان خواستم که منو برسونه. آرتان هم بدون حرف آماده شد. بعد از خداحافظی از نیلی جون و پدرجون همراه آرتان از خونه خارج شدیم. بدون حرف سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. کمی از راه در سکوت سپری شد تا این که آرتان گفت:
- هنوز مطمئنی خوبی؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
- اوهوم.
- بازیگر خوبی هستی.
دوباره عصبی شدم و گفتم:
- نکنه فکر می کنی من الکی خودم و انداختم و بعدم الکی از ترس فشارم...
- هی هی هی! من اصلا منظورم این نبود. منظورم رفتارت با من بود! نیلی جون یه درصدم شک نکرد بهمون.
- آهان از اون لحاظ.
با لبخندی محو گفت:
- اعصاب نداریا.
زیر لبی گفتم:
- تو واسه من مگه اعصابم می ذاری؟
- مگه من چی کارت کردم؟
لعنتی، شنید! عجب گوشای تیزی داشت! سری تکون دادم و گفتم:
- هیچی بیخیال. برنامه بعدی چیه؟
- برنامه های بعدی دیگه ربطی به تو نداره؛ البته یه کم خرید دیگه هم داریم که باید انجام بدیم ولی معلوم نیست چه روزی باشه، خبرت می کنم. فعلا باید با بابات هماهنگ کنم واسه دیدن چند تا باغ و رزرو میز و صندلی و غذا و از این برنامه ها. توام برو دنبال نوبت واسه آرایشگاه و لیست کردن دعوتیاتون و این چیزا.
- جدی جدی داریم ازدواج می کنیم؟!
لبخند زد و گفت:
- آره جدی جدی و زوری منو هل دادی قاطی مرغا.
- خیلی رو داری به خــــدا.
- خب حالا دوباره عصبی نشو. هر چند که...
حرفش و ادامه نداد و جلوی در خونمون ایستاد. گفتم:
- هر چند که چی؟
- هیچی دیگه، شب بخیر.
این یعنی این که برو پایین، ولی من حس فضولیم بدجور قلقلکم می داد. بدون این که دستم رو به سمت دستگیره در ببرم گفتم:
- هر چند که چی؟!
خندید و گفت:
- برو پایین فضول خانوم.
- بگــــــو آرتـــــان.
- پررو میشی.
پس یه چیز خوب می خواست بگه. بیشتر کنجکاو شدم و گفتم:
- بگــــــو، بگــــــو، بگــــــو، بگـــــو.
- ای بابا! سقت و با بگو برداشتن؟!
- اگه نگی تا صبح می شینم این جا می گم بگو.
- هیچی بابا! می خواستم بگم عصبی که می شی جذاب تر می شی. همین! حالا بفرمایید پایین که من حسابی خسته ام و خوابم می یاد. سلام بنده رو هم خدمت پدرتون و عزیز جون برسونین.
نیشم می خواست باز بشه تا بنا گوشم ولی جلوش رو گرفتم و سرسری خداحافظی کردم و پیاده شدم. آرتان صبر کرد تا با کلید در و باز کردم و رفتم تو، اون وقت پاش و روی گاز گذاشت و رفت. تازه تا وارد حیاط شدم شروع کردم به ورجه وورجه کردن. حرفش برام خیلی معنی ها داشت. انگار داشت نرم می شد.
بابا و عزیز به استقابلم اومدن و من سریع خودم و کنترل کردم. بابا به کمکم اومد تا بتونیم بسته آینه شمعدون رو داخل ببریم. احساس خوبی داشتم. دیگه از این ازدواج اجباری دلخور نبودم. فقط از عاقبتش می ترسیدم و دلم می خواست ختم به خیر بشه.
صبح روز بعد سرحال تر از روز قبل بودم. دلم می خواست همش سر به سر عزیز بذارم. عزیز هم همین طور که نگام می کرد هی چشمای خوشگلش از اشک پر و خالی می شد. خودش می گفت طاقت دوریم و نداره. آتوسا زنگ زد و گفت می یاد دنبالم که بریم هم از یه آرایشگاه خوب وقت بگیریم هم بریم دنبال خرید جهاز. حوصله همه کاری داشتم. از روی دنده راست بلند شده بودم. توی اتاقم داشتم تند تند حاضر می شدم که گوشیم زنگ زد. بدون نگاه کردن به شماره، گوشی رو در گوشم گذاشتم و گفتم:
- بله بفرمایید.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- دلم هوای مامانم و کرده.
چرا اصلا باهاش حرف زدم؟ چرا این و گفتم؟ دیگه هیچ حرفی نزد. لعنتی! پرسیدی که فقط کنجکاویت ارضا بشه؟ اصلا برات مهمه؟ اگه یه روز همین جوری جلوی پات زار بزنم هم برات مهم نیست. می دونم، می دونم! صدای مازیار فلاحی که داشت آهنگ "همه می گن که تو نیستی" رو می خوند، بیشتر داغ دلم رو تازه می کرد. این قدر توی حس خودم و آهنگ فرو رفته بودم که نفهمیدم آرتان چه مسیری رو طی کرد. گریه ام تازه بند اومده بود که صداش بلند شد:
- قطعه ی چنده؟
صاف نشستم روی صندلی! خدای من! نزدیک بهشت زهرا بودیم. کی وقت کرده بود بیاد این جا؟ دلم می خواست از خوشی بال در بیارم. خیلی وقت بود به مامانم سر نزده بودم. تند تند اشک هام و پاک کردم و گفتم:
- صد و سی و دو.
پس آرتان هم احساس سرش می شد! وقتی ماشین و پارک کرد پریدم بیرون. دوست داشتم بال در بیارم و برم پیش مامانم. وقتی بالای سر قبر رسیدم نفس نفس می زدم. خودم و انداختم روی قبر و دوباره صدای گریه ام بلند شد. توی دلم داشتم تند تند همه چی و براش می گفتم. حتی از احساسی که می خواستم ازش فرار کنم. شاید نیم ساعتی تنها بودم و همه ی حرفام و به مامانم زدم و آروم شدم. انگار خودش با دعاهاش دلم و آروم کرده بود. بالاخره سر و کله ی آرتان پیدا شد. با یه دسته گل رز و یه شیشه گلاب. از روی قبر بلند شدم و آرتان با وسواس قبر رو شست و شو داد، دسته گل و هم به دست من داد و گفت:
- پر پرشون کن.
نگاهی به چشمای محزونش کردم و شروع به پر پر کردن گل ها کردم.
آرتان با تکه سنگی چند ضربه روی سنگ قبر زد و مشغول خوندن فاتحه شد. دلم سبک شده بود و با آرامش مشغول تماشای آرتان شدم. بعد از خوندن فاتحه بلند شد و گفت:
- خالی شدی؟
سری تکون دادم و با لحن تقریبا مهربونی گفتم:
- آره واقعا دستت درد نکنه. خیلی نیاز داشتم به اومدن پیش مامانم.
- خواهش می کنم. بریم؟
- بریم.
به سمت ماشین راه افتاد. من هم دستی برای مامانم تکون دادم و دنبالش روون شدم. در سکوت راه رو طی می کردیم و من نمی دونستم کجا داریم می ریم. خودش به حرف اومد و گفت:
- مامانم برای شام دعوتت کرده.
اخم کردم و گفتم:
- کسی منو دعوت نکرده.
- اوه، ببخشید مادمازل! حالا این یه بار رو عفو بفرمایید و این دعوت و از طرف من قبول کنین دفعه دیگه می گم مستقیما دعوتتون کنن.
- خود شما هم از این به بعد اگه کاری داشتین با من به گوشیم زنگ بزنین. دوست ندارم به عزیز بگی. مگه تو شماره موبایل منو نداری؟
همون جور در حین رانندگی گوشیش و برداشت و گفت:
- شمارت و یه بار دیگه بگو اون دفعه سیو نکردم.
نکبت! حالا یعنی می خواست بگه من اصلا براش مهم نبودم که حتی شمارم و سیو نکرده. دلم می خواست بهش نگم ولی آخرش که چی؟ دستام و مشت کردم و با غیض تک تک شماره ها رو گفتم. لبخندی گوشه لبش و کج کرده بود. خوب بلد بود چطور حرصم بده. گفت:
- با همین لباسا می یای؟ یا می خوای بری خونه لباس عوض کنی؟
دلم می خواست بگم اصلا من نمی یام. دنبال بهونه می گشتم که یه جوری شونه خالی کنم. بعد از چند لحظه فکر کردن گفتم:
- بابا نمی ذاره بیام.
بدون حرف دوباره گوشیش و برداشت و تند تند شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.
- الو؟ سلام پدر جون، آرتانم.
- ممنون خوبم، شما خوب هستین؟
- قربان شما. غرض از مزاحمت امروز با ترسا جان رفتیم واسه آزمایش و خرید حلقه و آینه شمعدون، حالا می خوام اگه اجازه بدین ترسا رو واسه شام ببرم خونه. مامانم دعوت کردن.
- بله، بله، حتما تا قبل از ساعت دوازده خودم می یارمش خونه.
- چشم، چشم.
- لطف کردین پدر جون. مزاحمتون نمی شم. خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی رو به من که با چشمای گشاد شده نگاش می کردم گفت:
- اینم از پدرت.
سریع حالت عادی به خودم گرفتم و گفتم:
- عزیز هم تنهاست. منتظرمه.
اخمای آرتان درهم و نگاهش این قدر خشن شد که یه لحظه ترسیدم. با همون حالت وحشتناکش گفت:
- مامانم دعوتت کرده و تو هم باید بیای! فهمیدی؟ صد تا بهونه دیگه هم که بیاری آخرش باید بیای. می برمت به هر قمیتی که شده.
- من اسیر تو نیستم.
- هر چی می خوای اسمش و بذاری بذار. ما با هم قرار داشتیم. تو باید جلوی مامان من نقش بازی کنی. اگه بخوای آبروی منو ببری اون وقت منم می دونم چه جوری باهات رفتار کنم.
- تو خیلی... خیلی...
- خیلی چی؟ عوضی؟ پست؟ خودخواه؟ کدومش؟
بغض گلوم و می فشرد. دلم می خواست لب باز کنم و هر چی لایقشه نثارش کنم ولی می دونستم اگه لب باز کنم اشکام جاری می شه؛ برای همینم لال شدم و هیچی نگفتم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- بریم؟ یا اول می ری خونه؟
بالاخره لب باز کردم و گفتم:
- می خوام برم خونه.
بدون حرف مسیرش و به سمت خونه کج کرد. وقتی رسیدیم دستم رو به سمت دستگیره در بردم و خواستم پیاده بشم که گفت:
- یه ربع بیشتر وقت نداری.
عصبی شدم و داد زدم:
- ای بابا مگه مسابقه است؟! یعنی چی که برای من وقت تعیین می کنی؟ اگه می خوای من باهات بیام باید منتظر بمونی، حتی اگه سه ساعت طول بکشه.
به دنبال این حرف پیاده شدم و طبق معمول در را محکم به هم کوبیدم. مرتیکه جعلق!
وارد خونه که شدم عزیز با هلهله به استقبالم اومد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من. اعصاب نداشتم ولی نمی شد باهاش تندی کنم. نمی خواستم دل مهربونش رو بشکنم. گفت:
- چی شد ننه؟ خونتون به هم می خوره؟!
با خنده گفتم:
- الان که جوابش و نمی دن عزیز جــــونم. چند روز دیگه آماده می شه.
- خیلی خب ننه بیا یه چیزی بهت بدم بخوری. خون ازت گرفتن، توام که سفیده ای الان دیگه جون تو تنت نیست.
- مرسی عزیز جونم. همه چی خوردم. الانم می خوام برم خونه آرتان اینا. مامانش دعوتم کرده واسه شام.
- خیلی هم خوبه مادر! بالاخره توام باید بری خونه شون و ببینی. فقط خیلی مواظب خودت باشی ننه ها. تا قبل از عقد زیاد نمی شه به مرد جماعت رو داد.
همین طور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:
- چشم، چشم عزیز جونم حتما.
از داخل کمدم بلوز دامن اسپرت مشکی رنگم رو خارج کردم و پوشیدم. بلوزش یقه قایقی بود و دامنش کوتاه. جنس مخملیش رنگش رو سیاه تر نشون می داد و با پوست سفید مخملیم در تضاد بود. جوراب کلفتی پوشیدم تا دیگه نیاز به پوشیدن شلوار نداشته باشم. شال حریر مشکیم رو هم روی سرم کشیدم و برق لب کمرنگی روی لبم مالیدم. کفش های نوبوک مشکی رنگم رو هم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف دستی کوچیکم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب می شد اگه نمی رفتم، ولی می دونستم که اگه نرم آرتان می زنه به سیم آخر. با عزیز خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. روی هم رفته بیست دقیقه هم طول نکشید حاضر شدنم! ولی خوشحال بودم که عقده هام و سرش خالی کردم. حقش بود! در و که باز کردم و بیرون رفتم دیدمش که صندلی ماشینش رو داده عقب. سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و چشماش و بسته. پاورچین پاورچین کنار ماشین رفتم و آهسته در رو باز کردم. سوار شدم و در محکم به هم کوبیدم. آرتان بدجور پرید بالا و گیج و منگ نگام کرد. غش غش خندیدم و گفتم:
- خوبه سه ساعت نرفتم! عمو یادگار تو بیست دقیقه خوابت برد؟! خسته نباشی!
- ترسا تو مریضی؟ من باید روی تو کار کنم! آخه این در ماشین چه گناهی کرده؟!
- همینه که هست. حالا راه بیفت برو آقای راننده.
رگ گردن آرتان برجسته شد و صدای خنده من اوج گرفت. آرتان راه افتاد و تو همون حال زمزمه وار گفت:
- نوبت خنده منم می رسه. انگار یادت رفته قراره یه مدت طولانی هم خونه من باشی.!
خنده ام قطع شد و رنگ از روم پرید. این بار نوبت آرتان بود که غش غش بخنده. دیگه هیچی نگفتم و ساکت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقریبا زیادی طی شد ولی بالاخره رسیدیم. جلوی در بزرگ مشکی رنگی ایستاد و با ریموت کوچیکی در نرده ای رو باز کرد. حیاط خونه خیلی بزرگ و چمن کاری شده بود. درخت های کوتاه و سرسبز هم بین چمن ها چشمک می زدن. استخر کوچیکی درست روبروی ساختمون دو طبقه سنگی قرار داشت. آرتان ماشین رو تو قسمت سنگی پارک کرد. بوق کوتاهی زد و پیاده شد. من هم دست از دید زدن اطرافم برداشتم و پیاده شدم. در ساختمون باز شد و نیلی جون بسیار خوش تیپ از خونه خارج شد و با دیدن من به روم آغوش گشود و گفت:
- خیلی خوش اومدی عزیز دلم.
اولین بار بود که اون و بی حجاب می دیدم. پوست سفید بدنش و موهای های لایت شده اش حسابی جذابش کرده بودن. گفتم:
- سلام نیلی جون.
- سلام به روی ماهت عزیزم. خوبی؟
- ممنونم. ببخشید اگه من مزاحم شدم.
- این حرفا چیه؟ تو دختر گلمی. روی تخم چشمام جا داری.
بعدش از من جدا شد و گفت:
- بیا بریم تو گلم، سر پا واینسا خسته ای.
قبل از این که وارد بشیم نیلی جون رو به آرتان که مشغول صحبت با موبایلش بود گفت:
- آرتان مامان سلام عرض شد.
آرتان گوشیش رو با فاصله گرفت و گفت:
- سلام مامان. برین تو منم میام.
نیلی جون دیگه حرفی نزد. دستش رو پشت کمر من گذاشت و به داخل راهنماییم کرد. وارد که شدم نوبت پدر آرتان بود که به استقبالم بیاد. پدرانه پیشونیم و بوسید و بهم خوش آمد گفت. بعدش دستم رو گرفت و در حالی که احوال پدرم و عزیز جون رو می پرسید به سمت مبل دو نفره ای کشید. نیلی جون هم کنارمون نشست و گفت:
- خب عزیزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من که اذیتت نکرد؟
در قالب قلابیم فرو رفتم و گفتم:
- نه نیلی جــــون، آرتان خیلی ماهه! مگه اصلا اذیت کردنم بلده؟
صدای آرتان از پشت سرم بلند شد:
- پشت سر من غیبت می کنین؟
آرتان بود که با صمیمیت کنار مادرش نشست و دستش رو هم دور گردن اون حلقه کرد. مادرش گفت:
- مگه کسی جرات داره پشت سر تو غیبت کنه؟ نبودی ببینی خانومت چه جوری ازت طرفداری می کنه.
آرتان با حالت خاصی زل زد توی چشمام و گفت:
- خانومم عادت داره منو شرمنده کنه همیشه. منم اگه کسی بگه بالای چشم ترسام ابروئه می فرستمش اون دنیا که سک سک کنه و برگرده.
دلم ضعف رفت. سریع نگام و دزدیدم که نفهمه چه آشوبی توی دلم درست کرده. نیلی جون با شعف دست زد و گفت:
- الهی قربون جفتتون برم. ایشاا... همیشه همین قدر عاشق بشین. آرتان مامان همیشه دعا می کنم که روز به روز بیشتر عاشق زنت بشی، همین طور که دعا می کنم ترسا هر روز بیشتر از روز قبل اسیرت بشه!
آرتان با لحن شوخی گفت:
- مامان از این دعاها نکن. دعای مادرا گیراست!
پدرش با حالت خنده داری گوشش و کشید و گفت:
- هی هی هی! خیلی هم دلت بخواد!
آرتان لبخند زد و رو به من گفت:
- پاشو بیا بریم اتاقم لباست و عوض کن عزیز دلم.
به همراه این حرف چشمکی هم نثارم کرد که دلم زیر و رو شد. نیلی جون سقلمه ای بهم زد و گفت:
- پاشو عزیزم. اتاق آرتان من دیدن داره.
لبخندی به نیلی جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش می رفتم. در اتاقش یک در چوبی تیره رنگ بود که روش مثل درهای خونه های قدیمی میخ های بزرگ داشت به همراه یک کومه. خندیدم و گفتم:
- فقط دیوار کاه گلی کم داره.
آرتان بدون این که حرفی بزنه در و باز کرد و وارد شد. من هم وارد شدم و از چیزی که دیدم دهنم باز موند. کل دیوارها با کرافت پوشیده شده بود و بعضی جاها با ام دی اف قفسه های مربعی ساخته شده بود که داخل هر کدوم یه شمع قرار داشت. کف اتاق هم پارکت قهوه ای سوخته کار شده بود. تخت خواب دو نفره مشکی رنگی هم به دیوار چسبیده شده بود و رو تختی قرمز رنگش چشمک می زد. به دیوار بالای تختش عکسی بزرگ از خودش زده بود که دل و دین آدم رو می برد. تو عکس آستین های بلوز و اسپرتش را بالا زده بود و هیکل عضلانیش به خوبی پیدا بود. یقه اش تا نصفه باز بود. سرش رو هم بالا گرفته بود و چشماش بسته بود. دماغ سر بالاش،هیکلش، خیلی خوب بود. چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خیره اش روی خودم شدم. در حالی که دست به سینه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو که دید گفت:
- دید زدن بنده تموم شد؟ عکس منو که خوردی.
دندون قرچه ای رفتم و گفتم:
- تحفه! برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.
- خب جلوی من عوض کن.
- تو قابل اعتماد نیستی.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بریم آزمایش پی پی بدیم.
به دنبال این حرف غش غش خندید. خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم. بعد از این که آزمایش ها تموم شد یکی از پرستارها برگه ای بهم داد و گفت:
- ساعت دو باید برین توی سالن شماره ی سه.
با تعجب گفتم:
- برای چی؟
قبل از این که اون حرفی بزنه، آرتان دستم و کشید و گفت:
- بیا بریم تا من بهت بگم.
دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه، ولی بدون حرف داشت به سمت ماشینش می رفت. گفتم:
- آرتان ساعت یه ربع به دوئه، باید بریم تو اون سالن.
- عزیزم اون سالن به کار من و تو نمیاد.
- چرا؟ مگه چیه؟!
چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:
- نمی دونی؟!
- نه به خدا!
- خدا داند! اون سالن برای آموزش روابط زن و شوهریه، فهمیدی حالا؟
قبل از این که ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:
- اِ، پس چرا نرفتیم؟!
بعد یهو فهمیدم چی گفتم و از خجالت رنگ لبو شدم. آرتان هم یواشکی داشت می خندید بهم. خاک بر سرم حالا می گفت چه دختریه! آخه دختر لال می شدی اگه جلوی اون زبونت و می گرفتی؟ آرتان برای این که بیشتر خجالت بکشم و بیشتر تفریح بکنه گفت:
- من نیازی به این آموزشا ندارم، خودم ختم همش هستم، ولی تو اگه دوست داری برو.
سرخ تر شدم و بی حرف سریع نشستم توی ماشین. پسره ی بی تربیت! آرتان هم با خنده سوار شد و راه افتاد. کمی از راه رو که رفت گفت:
- گشنه ات نیست؟!
- چرا.
- چی می خوری؟
- پیتزا.
- فست فود نمی شه، باید یه چیزی بخوری که مقوی باشه.
- پیتزا.
- زبون آدمیزاد حالیت نمی شه؟!
- مگه تو آدمی؟!
فقط نگام کرد. منم پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم. بعد از چند دقیقه جلوی رستوران شیکی ایستاد و دستور داد پیاده بشم. چازه ای نبود خیلی گشنه بودم. رفتم پایین و زودتر از آرتان وارد رستوران شدم و سر میز نشستم. آرتان هم جلوم نشست و وقتی گارسون منو رو آورد، بدون پرسیدن سوالی از من دو پرس چلو شوید باقالی با ماهیچه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون با اخم گفتم:
- من دوست ندارم.
- چی؟!
- گوشت.
- مهم نیست، دارو رو که آدم نباید دوست داشته باشه.
با مارموذی گفتم:
- حالا چرا یهو این قدر برات مهم شدم؟
زل زد توی چشمام و با لحن خیلی سردی گفت:
- تو توی زندگی من حتی یه ذره اندازه ات هم نیست، اگه می بینی می خوام حالت بد نشه، دلیلش فقط اینه که بابات با اعتماد کردن به من تو رو سپرده دست من، وگرنه نباید پیش خودت فکر کنی که داری توی ذهن من جایی رو به خودت اختصاص می دی.
با نفرت نگاش کردم و از اعماق وجودم گفتم:
- از تو و این ادا اطوارات متنفرم! کاش مجبور نبودم حتی یه لحظه کنارت سر کنم.
- دقیقا مثل هم می مونیم، ولی مجبوریم، می فهمی؟
با غیض افتادم به جون غذایی که گارسون تازه جلوم گذاشته بود.
بعد از خوردن غذا که از قضا خیلی هم خوشمزه بود، از جا بلند شدم و برای له کردن غرورش رفتم کنار صندوق که حساب کنم. صندوق دار با دیدن من گفت:
- بفرمایید خانوم؟!
- می خواستم ببینم حساب میز شماره ی هفده چه قدر می شه؟
صندوق دار نگاه عاقل اندرسفیهانه ای به من کرد و گفت:
- ما صورتحساب رو سر میز به مشتریامون می دیم خانوم. اون آقا هم دارن میز شما رو حساب می کنن.
تا برگشتم دیدم گارسونی با صورتحساب کنار آرتان ایستاده و آرتان مشغول شمردن پوله. زیر چشمی نگاهی به من کرد و پوزخند زد. انگار فهمیده بود تا چه اندازه ضایع شدم! کاش می مردم، ولی جلوی آرتان ضایع نمی شدم. سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم برگشتم سر میز و گفتم:
- بریم؟
در حالی که هنوز هم پوزخندی گوشه لبش بود گفت:
- بریم.
لعنت به کانادا! بمیرم من الهــــی! هر دو سوار ماشین شدیم و آرتان راه افتاد. ترجیح دادم سکوت کنم. هر بار که باهاش کل کل هم می کردم کم می آوردم و کلی ضایع می شدم، پس سکوت بهترین چیز بود.
چند لحظه که در سکوت سپری شد، اعصابم رو خرد کرد. عادت نداشتم ساکت یه گوشه بشینم. مدام سر جام وول می خوردم، ولی آرتان بی توجه به من مشغول رانندگی بود. بر عکس بقیه ی پسرها که موقع رانندگی کلی حرص از دست ملت می خوردن و فحش از دهنشون نمی افتاد، آرتان خیلی خونسرد بود. خیلی راحت حق رو به دیگران می داد و هیچ عجله ای نداشت. خیلی هم کم از بوق استفاده می کرد. خودم جواب خودم و دادم:
- احمق! خب این خیر سرش یعنی روانشناسه! این این طوری نباشه پس بابای من باشه؟
انگار متوجه کلافگی ام شد که گفت:
- حوصله ات سر رفته؟ ضبط و روشن کن.
بی اراده دستم رفت سمت سیستم خوشگل ماشینش و روشنش کردم. صدای فرهاد توی ماشین پییچید. اخم هام و کشیدم توی هم و گفتم:
- خواننده قحطه؟
همون طور جدی گفت:
- می تونی آلبوم هاش و رد کنی تا به اون چیزی که باب طبعته برسی.
یه آلبوم رد کردم. خواننده ی بعدی فریدون فروغی بود. اخم هام بیشتر در هم شد و یکی دیگه رد کردم. بعدی فرامرز اصلانی بود! آلبوم بعدی شجریان و بعدی بنان بود. از حرص ضبط رو خاموش کردم و تکیه دادم به صندلی. آهنگ هاشم عین خودشن! از دیدن حالت من بی صدا خندید و گفت:
- چیه؟ دلت ساسی مانکن می خواد؟
جواب ندادم. دوست نداشتم مسخره ام کنه. دستش و به سمت ضبط برد و دوباره روشنش کرد و چند آلبوم دیگه رد کرد. وقتی صاف نشست صدای ملایم گیتار در کنار پیانو توی ماشین پیچید. بی اختیار آرامش به سراغم اومد و دست از وول خوردن برداشتم. خود آرتان هم با آرامش نفس عمیقی کشید. صدای مازیار فلاحی که بلند شد، لبخند زدم. تنها خواننده ی غمگین خونی بود که عاشق صداش بودم:
نمی تونم بهت بگم دوستت دارم
تحملم نیست واسه گریه کردنت
نمی تونم دیگه تو رو داشته باشم
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمی تونم با تو بمونم تا ابد
نمی تونم پا بذارم روی دلت
هر چی که دارم مال تو عزیز من
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمی تونم با تو بمونم تا ابد
نمی تونم پا بذارم روی دلت
هر چه که دارم مال تو عزیز من
آخه تو رو به دست من سپردنت...
این قدر آرامش به دلم سرازیر شده بود، که چشمام بسته شد. نمی دونم چه قدر گذشت که صدای آرتان بلند شد:
- بیدار شو، رسیدیم.
همون طور با چشم بسته گفتم:
- کجا؟!
- چشمات و باز کنی می فهمی کجا.
با حالت خنده داری یه دونه از چشمام و باز کردم و سرک کشیدم. آرتان خنده اش گرفت و از ماشین پیاده شد. جلوی جواهر فروشی شیکی ایستاده بود. کنارش هم یک فروشگاه بزرگ نقره فروشی قرار داشت. با نق نق پیاده شدم و این بار در رو آرام بستم. آرتان دزدگیر رو زد و شونه به شونه راه افتادیم. وقتی دیدم به سمت جواهر فروشی می ره ایستادم و گفتم:
- می خوای حلقه بخری؟
- آره.
- ولی نیازی نیست از جای به این گرونی خرید کنیم. اینا همش فرمالیته اس، به نظر من ما حتی می تونیم دو تا حلقه ی بدل شبیه طلا بخریم. کسی چه می فهمه؟
قیافه ی آرتان خشن و سفت شد. بدون حرف جلوتر از من راه افتاد و وارد مغازه شد. دیــــوانه به معنای واقعی! حالا خوبه دارم جوش اون و می زنم. اصلا حالا که این طور شد، می رم گرونترین حلقه رو انتخاب می کنم. پا کوبیدم روی زمین و با حرص وارد شدم. اِ، چه جواهرایی! داشتم لوچ می شدم. آرتان مشغول صحبت با فروشنده بود. منم خودم و سرگرم دیدن ویترین ها کردم. عاشق زیورآلات بودم. دلم می خواست همه رو بخرم. با صدای آرتان به خودم اومدم:
- ترسا عزیزم، بیا این قاب رو ببین.
اوه! چه مهربون! نمردیم لحن لطیف آقا آرتان رو هم دیدیم. دست از نگاه کردن برداشتم و کنار آرتان ایستادم. فروشنده به طوری که انگار من و می شناسه گفت:
- سلام خانوم،حال شما چطوره؟!
با شک نگاش کردم و گفتم:
- سلام، ممنون.
آرتان که دید الان با سردیم آبروش و می برم گفت:
- عزیزم ایشون عمو سیامک دوست صمیمی بابا هستن.
سریع دوزاریم افتاد. پس بگو چرا مهربون شده بود! لبخند زدم و گفتم:
- حال شما؟ ببخشید من نشناختم. تقصیر آرتانه که دیر معرفی کرد.
- خواهش می کنم دخترم. خیلی خوش اومدین، این جا مغازه ی خودتونه.
- لطف دارین شما.
آرتان قاب حلقه های برلیان رو به سمتم هل داد و گفت:
- هر کدوم و که دوست داری انتخاب کن عزیز دلم.
وای خدا! چرا دلم داشت یه جوری می شد؟ چرا لحن آرتان این قدر به دلم می نشست؟ آب دهنم رو قورت دادم و مشغول تماشای حلقه ها شدم. خداییش همه شون خیلی قشنگ بودن. یکی از اونا رو که از بقیه ظریف تر، ولی شیک تر بود انتخاب کردم و توی انگشت راستم کردم. آرتان کنار گوشم تذکر داد:
- خانومی، دست راست نه، دست چپ!
ووی! بمیری آرتان!. حلقه رو از دست راستم در آوردم و توی دست چپم کردم. چه قدر به انگشت سفید و کشیده ام می اومد. آرتان دستم و گرفت و بهش خیره شد. عمو سیامک گفت:
- ماشاا... خیلی به دستتون اومده. خانومت خیلی خوش سلیقه است ها آرتان جان.
- ای عمو! این چه حرفیه؟! آخه اگه بدسلیقه بود که الان من کنارش نبودم.
لجم گرفت و دستم و از دستش کشیدم بیرون. دستم داشت مور مور می شد. عمو خندید و گفت:
- اون که بـــــله! ولی عمو شما هم خیلی خوش سلیقه بودین. واقعا برازنده ی هم هستین. خدا برای هم حفظتون کنه.
آرتان بلند تشکر کرد، ولی من زیر لبی چیزی شبیه به تشکر زمزمه کردم. آرتان چونه ام رو با دستش بالا کشید و در حالی که با چشمای خوش رنگش زل زده بود توی چشمام گفت:
- چطوره؟ می پسندی همین و؟
فقط سرم و تکون دادم. آرتان برای خودش هم یک رینگ خرید. از حلقه های پر زرق برق و آنچنانی خوشش نمی اومد. خداییش تا رینگ و دستش کرد یه لحظه دلم لرزید. خیلی به دستش می اومد و من نمی دونم چرا داشتم بهش احساس تملک پیدا می کردم! تو دلم سر خودم داد زدم:
- نمی شه ترسا! نمی شه، خر نشو، احمق نشو، بیشعور نشو، تو و آرتان وصله ی هم نیستین. آرتان مال تو نیست. دیگه نگاش نکن، اصلا کاری به کارش نداشته باش. اگه می دونی نمی تونی، همین جا ببر این طنابی که به هم وصلتون کرده رو.
بعد از حساب کردن پول حلقه ها و کلی تشکر از عمو سیامک با هم از مغازه خارج شدیم. داشتم به سمت ماشین می رفتم که صدای آرتان بلند شد:
- کجا؟ باید آینه و شمعدون بخریم.
نمی دونم چرا عصبی شدم! نمی دونم چرا یهو صدام بالا رفت. نمی دونم چرا داشتم دیوونه می شدم. گفتم:
- تمومش کن این مسخره بازیا رو.
چشمای آرتان گشاد شد. این من بودم؟! من که خودم ازش خواستگاری کرده بودم؟ چرا داشتم مثل سگ هار پاچه می گرفتم؟ تموم این سوالا رو داشتم توی چشماش می خوندم. شونه ای بالا انداخت و گفت:
- منم هیچ تمایلی به ادامه ی این مسخره بازی ندارم، ولی باید تحمل کنی تا این چند روز تموم بشه.
به دنبال این حرف دزدگیر ماشین و زد و گفت:
- بشین تو ماشین تا من بیام.
سلانه سلانه به سمت ماشین رفتم. اشک از چشمام سرازیر شد. توی ماشین که نشستم به هق هق افتادم. دلم هوای مامانم و کرده بود. خدایا به دادم برس. نذار دل ببازم. خدایا اینا همش یه بازیه، تو که می دونی هدف من تو زندگیم چیه! خدایا کمکم کن. کمکم کن که همه چی رو اون جور که باید پیش ببرم و هیچی خراب نشه. خدایا نذار دلم بشکنه، نذار تحقیر بشم، نذار مضحکه ی خاص و عام بشم. توی راز و نیاز خودم غرق بودم که در باز شد. آرتان داشت آینه زرورق پیچی شده رو روی صندلی عقب می خوابوند. بی توجه به اون به بیرون زل زدم. کارش که تموم شد سوار شد و در رو بست. چرا اشک هام بند نمی اومد؟ خدایا اگه آرتان ببینه خیلی بد می شه. ناخن هام و توی گوشت دستم فرو می کردم تا اشکام بند بیاد، ولی فایده ای نداشت. از صدای فین فینم توجه آرتان به سمتم جلب شد. چند لحظه ای سنگینی نگاش و حس کردم. داشتم خرد شدنم رو حس می کردم. نگاهش رو از من گرفت و خونسردانه به رانندگی اش ادامه داد. انگار براش مهم نبود. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- می شه بدونم گریه برای چیه؟
گریه ام شدت گرفت. گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بله خوبیم.
- ...
- ترسا کنارم خوابه نمی تونم بلند حرف بزنم.
ای خدا! آرتان جدی جدی داشت به خاطر من این کار و می کرد یا برای نقش بازی کردن جلوی مامانش بود؟ دوباره گفت:
- یه کم دیر رسیدیم، نوبتمون نشده هنوز.
- ...
- بله چشم، هم آینه و شمعدون، هم حلقه.
- ...
- قربونت برم، خداحافظ.
اَه چه مامان ذلیلی بود این آرتان! ندیده بودم تا حالا جلوی کسی این قدر متانت داشته باشه و با آرامش حرف بزنه. همیشه به همه از بالا نگاه می کرد. دوباره داشتم تو اوج خواب می رفتم که صدای پلنگ صورتی بلند شد. جدیدا آهنگ گوشیم و عوض کرده بودم. گوشیم و از تو کیفم در آوردم. آرتان با پوزخند گفت:
- آهنگ گوشیت هم عین خودته! عوض کن این و، آبرو واسه آدم نمی ذاری جایی.
پشت چشمی نازک کردم و با ناز جواب دادم:
- جــــانم؟!
صدای بنفشه توی گوشی پیچید:
- از بنفشه به عروس خرچسونه ها، کیــــش .
- درد! مث آدم نمی تونی حرف بزنی؟ کر شدم.
- چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!
- سلام عرض شد، من خوبم، شما خوبی؟
- ایــــش، من با حال تو چی کار دارم؟ دوماد کجاست؟!
- همونجا
- ای خاک بر سرت کنم، تو گلوت بمونه اگه تنها خوری کنی.
- پَ نَ پَ، یه تعارف بکنم به تو که دیگه چیزی برای من باقی نمی ذاری.
غش غش خندید و گفت:
- خوش اشتهای خبیث! کجا هستی حالا؟!
- آزمایشگاه.
- ایشاا... بگن بچه تون منگل می شه.
- اشکال نداره، تازه شبیه تو می شه.
- نکبــــت.
- کاری نداری بری بمیری؟
- جلوی آقای خوش تیپیان درست صحبت کن.
- اتفاقا رادارا به کاره.
- جدی داره گوش می ده؟
- آره.
- خب خنگه یه جوری حرف بزن فک کنه داری با یه پسر حرف می زنی حرصش در بیاد.
- عمرا اگه مهم باشه.
- خب این کار و بکن تا بفهمی مهمه یا نه.
- برو بابا حال داریا، همون بهتر که مهم نباشه.
- لیاقت نداری، تو رو باید اصغر بنا بگیره.
غش غش خندیدم و گفتم:
- گمشو، بای.
- سلام برسون.
گوشی و گذاشتم و خندیدم. آرتان سرفه ای کرد و گفت:
- جک برات تعریف می کرد؟
فضول! چپ چپ نگاش کردم و جواب ندادم. خوبه خودش می گفت به کار هم کار نداشته باشیم. وقتی دید جواب نمی دم دیگه حرفی نزد. گوشیش چند بار زنگ زد که مدام می گفت:
- امروز نمی تونم بیام مطب، بهشون بگو فردا بیان. دستم بنده، براش یه تک دوز کتامین تزریق کن الان دیگه وقتشه. میثم حواست باشه فقط یه تک دوز باشه ها!
پیدا بود سرش خیلی شلوغه. بالاخره نوبتمون شد و رفتیم تو. خانم دکتر با دیدن من با لبخند گفت:
- مبارک باشه خانوم خانوما.
انتظار نداشتم این قدر مهربون باشه و با نیش باز شده گفتم:
- میسی.
- آستینت و بزن بالا عزیزم.
با تعجب گفتم:
- برای چی؟!
اون بیشتر از من تعجب کرد و گفت:
- می خوام ازت خون بگیرم دیگه!
- نــــه، آمپول؟!
خانم دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- پس فکر کردی چی کارت می خوام بکنم؟
- نمی شه به من از اون قوطی ها که توش کار بد می کنن یا اون شیشه ها بدین؟!
غش غش خندید و گفت:
- اونا مال آزمایش اعتیاد و انگله! از اونا هم ازت می گیرم، فعلا آستینت و بزن بالا.
- نه، نه من محاله آمپول بزنم.
- چند سالته مگه خانوم کوچولو که از آمپول می ترسی؟!
داد زدم:
- هر چند سال! من آمپول ن... می... ز... نم!
خانم دکتر رو به پرستاری که اون جا وایساده بود اشاره ای کرد و پرستاره اومد سمت من. سریع خواستم از زیر دستش در برم که گرفتم. جیغ زدم:
- ولم کن بیشعــــور! به من دست نزن!
چند تا پرستار پریدن تو. خانم دکتر سرنگی دستش گرفت و اومد سمت من. جیغ زدم:
- نــــه! آرتــــان.
اصلا نمی دونم چرا تو اون لحظه آرتان و صدا کردم. آرتان در حالی که آستینش و زده بود بالا و یه تیکه پنبه هم روی دستش نگه داشته بود پرید تو. با دیدن من در حالی که رنگ به رو نداشتم ترسید. اومد جلو و رو به دکتر پرسید:
- چه خبره این جا؟!
دکتر با ترش رویی گفت:
- خانوم شماست؟!
آرتان هم با جدیت و اخم گفت:
- بله، چی کارش کردین که این جوری شده؟!
از حمایت آرتان بغضم ترکید و به هق هق افتادم. از بچگی از آمپول وحشت داشتم. آرتان سریع اومد کنارم. دستم و با خشونت از دست پرستار کشید بیرون و چنان به پرستار نگاه کرد که به جاش من ترسیدم. بعد رو به من پرسید:
- چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!
- آرتا... ن...
- بگو ترسا جون به لبم کردی.
قبل از من دکتر گفت:
- پسر جون فکر نمی کنی از وقت عروس بازیت گذشته باشه؟ این خانوم تو یه بچه ی به تمام معناست! از آمپول می ترسه و این جا رو گذاشته روی سرش. تا حالا موردی مثل این نداشتم.
آرتان شالم رو کشید روی سرم و موهام و مرتب کرد. در همان حالت پرسید:
- آره؟!
- اوهوم، آرتان من آمپول نمی زنم.
خم شدم در گوشش گفتم:
- بهشون بگو از من فقط آزمایش پی پی بگیرن.
آرتان با صدای بلند خندید و در گوشم گفت:
- بذار من ازت خون بگیرم، قول می دم هیچی نفهمی.
دوباره بغض کردم و گفتم:
- تو رو خدا نه.
دستم و فشار داد و گفت:
- ترسا، اگه دردت گرفت بزن تو گوشم.
تا حالا آرتان و اون جور ندیده بودم. ناخوردآگاه همه چی یادم رفت. ترس از دلم رفت و سرم و تکون دادم. بهش اعتماد داشتم. آرتان از جا بلند شد و رو به خانم دکتر گفت:
- من خودم ازش خون می گیرم، فقط یه سرنگ به من بدین.
دکتر که حسابی تعجب کرده بود سرنگی که توی دستش بود رو داد دست آرتان و عقب وایساد. آرتان سرنگ و از داخل جلد پلاستیکی اش بیرون کشید و اومد زانو زد کنارم. آستین مانتوم و به نرمی بالا زد و یه بند چسبی محکم بست به دستم. دوباره داشتم می ترسیدم، حتی بدنم داشت می لرزید. با ترس داشتم به دستی که سرنگ توش بود نگاه می کردم که چونه ام و چرخوند سمت خودش و گفت:
- این جا رو نگاه نکن، من و ببین!
آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به چشمای خمار عسلیش. دستم سوخت، چونه ام لرزید. آرتان انگشتام و محکم تر فشار داد. اشک توی چشمام پر شد. دلم می خواست جیغ بزنم که سوزش قطع شد و آرتان نگاش و ازم گرفت. پنبه ای گذاشت روی دستم و گفت:
- این و محکم نگه دار.
بی حرف به کاری که گفته بود عمل کردم. آرتان سرنگ رو به خانم دکتر تحویل داد و تشکر کرد. بعد از جا بلندم کرد. سرم داشت گیج می رفت. چون پوستم زیادی سفید بود، مبتلا به کم خونی هم بودم و یه کم خون که ازم می رفت، حالم خیلی بد می شد. درست مثل الان که داشتم می مردم. آرتان انگار پی به حالم برده بود که من و نشوند روی نیمکتی و بی حرف رفت. لحظاتی بعد با شیر موزی پر از مغز گردو و بادوم و پسته برگشت و اون و گرفت جلوی دهنم. حتی قدرت نداشتم لیوان و از دستش بگیرم. دستم به شدت لرزش داشت و بدنم یخ کرده بود. آرتان جرعه جرعه شیر موز رو توی دهنم ریخت و وادارم کرد تا تهش و بخورم. منم چون هم ضعف کرده بودم، هم صبحونه نخورده بودم، همش و با میل خوردم. وقتی تموم شد کمی حالم بهتر شد. سرم و به دیوار تکیه دادم و چشمام و بستم. آرتان گفت:
- بهتری؟
فقط سر تکون دادم. گفت:
- زبون درازت و گربه خورده؟! تا چند دقیقه ی پیش آزمایشگاه و گذاشته بودی روی سرت که.
چشمام و باز کردم. زبونم و براش در آوردم و گفتم:
- نه خیر هنوزم دارمش، پاش بیفته ازش استفاده ی مفید می کنم.
خندید و گفت:
- پاشو بریم اگه بهتری.
- کجا بریم؟




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- ای الهی قربون افکار عهد بوقیت بشم من عزیز جونم!
بغلش کردم و تند تند شروع کردم به بوسیدنش. من و از خودش جدا کرد و گفت:
- بیا برو نمی خواد من و ماچ کنی، این پسره خیلی وقته منتظره.
- ای وای! من یادم رفته دفترچه بیمه ام و بردارم. می رم بالا برش دارم.
عزیز چپ چپ نگام کرد و من با لبخندی موذیانه رفتم بالا توی اتاقم. نشستم لب تخت و وقت گرفتم. پنج دقیقه شده بود اومده بودم بالا، که جیغ عزیز در اومد:
- ترسا زیر پای این بنده خدا علف سبز شد.
خندیدم، ولی از جام تکون نخوردم. ده دقیقه که شد صدای بالا اومدن عزیز و همراه با غرغرهاش شنیدم. سریع از جا بلند شدم و چیزای توی کشوم و ریختم وسط اتاق، خودمم نشستم وسطش. تا عزیز در اتاق و باز کرد قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
- نیست عزیز، دفترچه ام نیست!
- به درک که نیست! پاشو ببینم بیست دقیقه است این پسره دم دره! زشته دختر! برو آزاد، برو، پولش و که داری، نمی خواد با بیمه بری.
خنده ام گرفته بود. گفتم:
- خیلی خب باشه، پس برم یه آب بزنم به صورتم و برم.
پنج دقیقه هم توی دستشویی معطل کردم که دیگه عزیز داشت اشکش در می اومد. وقتی اومدم بیرون دوباره عزیز و بوسیدم و خرامان خرامان از در رفتم بیرون. همین که در خونه رو باز کردم، چشمم به فراری سرخ رنگ آرتان افتاد که جلوی در خونه می درخشید. هنوز پام و از در بیرون نذاشته بودم که آرتان پاشو گذاشت روی گاز و رفت! ای داد بیداد! کجا رفت؟! ای خدا حالا جواب عزیز و چی بدم؟ پسره ی بی شعور. حتما من و دیده، مطمئنم من و دید بعد رفت. می خواست مثل من اذیت کنه. خیلی عوضی هستی آرتان. نمی خواستم دوباره برگردم توی خونه، عزیز کلی دعوام می کرد. همون جور پیاده راه افتادم سمت کوچه. کفشم اذیتم می کرد. پاشنه اش دوازده سانتی بود و مناسب پیاده روی نبود. وقتایی که می دونستم قراره با ماشین جایی برم، اصولا پاشنه های بالای ده رو انتخاب می کردم. قدم بلند بود، ولی نمی دونم چرا این قدر به کفش پاشنه بلند علاقه داشتم. خدا رو شکر قد آرتان هم حسابی بلند بود و من ازش بالا نمی زدم، وگرنه مجبور بودم برا حفظ آبرو کفش اسپرت بپوشم. سلانه سلانه داشتم می رفتم سر کوچه که گوشیم زنگ زد. از توی کیفم که درش آوردم عکس نیما رو دیدم! جواب این و چی می دادم؟! از بعد از جواب ردی که شنید، دیگه خبری ازش نداشتم. نمی شد جواب ندم. گوشی و گذاشتم در گوشم و گفتم:
- بله؟
صدای گرفته اش خنجر کشید روی قلبم:
- سلام عروس خانوم.
این قدر صداش بغض داشت و ناراحت بود که منم بغض کردم. گفتم:
- سلام نیما.
- مبارکت باشه عروس خانوم.
- هنوز که...
- هیچی نگو ترسا، هیچی نگو عزیزم! زنگ زدم باهات حرف بزنم. هنوز مال کسی نشدی، هنوز ترسای منی!
- نیما!
- جانم عزیز دلم؟ جانم که تو این جوری من و صدا می کنی! عشق من، ترسای من...
حالش خوب نبود، مشخص بود داره هذیون می گه. گفتم:
- نیما حالت خوب نیست؟!
- خوبم عزیزم، خوب خوبم! صدای تو رو که می شنوم مگه می شه بد باشم؟
- نیما من متاسفم.
- متاسف برای چی؟ من باید متاسف باشم که اون قدر خوب نبودم تا تو انتخابم کنی.
داشتم وسوسه می شدم همه چی و برای نیما بگم. نیما گناه داشت، رازدار خوبی بود، مطئنم. شاید این جوری کمتر عذاب می کشید. قبل از این که من حرفی بزنم گفت:
- دوستت داره ترسای من؟ اون قدر دوستت داره که خیالم راحت باشه خوشبختت می کنه؟ ترسا اگه بهت بگه بالای چشمت ابروئه زنده اش نمی ذارم. ترسا اگه بهت بی احترامی کنه نابودش می کنم عشق من. تو عشق منی، تو فرشته ای! تو لایق بهترین هایی، می تونه برات بهترین ها رو فراهم کنه؟! دوسش داری ترسا؟!
اشکم در اومد. میون هق هق گفتم:
- نیما تو هیچی نمی دونی.
- چی و نمی دونم عزیزم؟ اذیتت کرده؟ آره ترسا؟ آره؟
صدای نیما داشت اوج می گرفت. همین طور که گریه ی منم داشت بیشتر می شد. فهمید دارم گریه می کنم که نعره اش به آسمون بلند شد:
- داری گریه می کنی؟! آره؟ لعنتی، لعنت به من که بهت زنگ زدم. ترسا از چی ناراحتی؟ چی تونسته اشک بشونه تو چشمای نازت؟ عزیز دلم حرف بزن با نیمات، بگو چی توی اون دل کوچولوت ناراحتت کرده؟
زبون باز کردم و گفتم. همه چیز و گفتم. نیما خیلی خوب بود، خوب تر از اون چیزی که تو ذهن بگنجه. نیما ساکت همه چیز و گوش کرد. اون گوش کرد و من همه چیز و گفتم. تا حرفام تموم شد رسیده بودم سر کوچه. بی هدف چرخیدم به سمت فلکه. صدای نیما هم بلند شد:
- ترسا؟
- بله؟
- آخه دختره ی دیوونه این چه کاریه؟ می زنم از دست تو خودم و می کشما! تو که می خواستی بری خب با هم می رفتیم. نمی خوای ازدواج کنی خب به من می گفتی! مگه من تو رو زوری می خوام؟ این کاری که می خوای با یه پسر غریبه بکنی با هم می کردیم.
فین فین کردم و گفتم:
- نمی شد نیما، این جوری من این قدر به تو مدیون می شدم که...
- حرف از دین نزن! در اون صورت هم من باز به تو مدیون می شدم که بهم اجازه می دی کنارت باشم! ترسا این ماجراها رو به هم بزن، من خودم نوکرت هم هستم.
- ببین نیما الان دیگه خیلی دیره، این پسره رو قول من حساب کرده.
صدای فریادش بلند شد:
- آخه دختره ی خیره سر! تو رو چه حسابی به این یارو اعتماد می کنی؟ اگه زد بلایی سرت آورد چی؟ ترسا تو خوشگلی، کی می تونه از تو بگذره؟
به این جا که رسید ساکت شد. من عین این بی شعورا خوشحال شده بودم، چون تا حالا کسی این چیزا رو بهم نگفته بود. بعد از چند لحظه گفت:
- ببخشید، عصبی شدم!
- نه مهم نیست.
- تمومش کن، ترسا خانومی تمومش کن این کابوس رو.
- دیگه نمی شه به هزار دلیل.
- لعنتی! حداقل چند تاش و بگو تا بتونم خودم و راضی کنم.
- اول این که بابا بهم گفت اگه گفتی آره دیگه تمومه.
- بابات با من.
- دوم این که من با این پسره یه قرارداد نا نوشته دارم. من قول دادم در ازای کمکی که به من می کنه بهش کمک کنم.
- گور بابای پسره، تو دیگه به کمک اون نیازی نداری، پس لازم نیست براش کاری بکنی.
- سوم این که نیما من و تو اگه یه روز خبر جداییمون به گوش بقیه برسه، ممکنه همه چی خراب بشه. حتی ممکنه رابطه ی آتوسا و مانی هم خراب بشه، مامان و بابات با آتوسا بد بشن. این قضیه روی زندگی اونا خیلی تاثیر می ذاره.
- اونم با من.
- بس کن نیما! تو داری با احساست تصمیم می گیری.
- تو انگار تصمیمت و گرفتی.
- آره من با آرتان می مونم.
چند لحظه ای سکوت کرد. سپس صداش بلند شد:
- خیلی خب، دلم و راضی می کنم چون می دونم این ازدواج واقعی نیست. وقتی هم که ازش جدا شدی من میام اون جا پیشت. نترس، مزاحمت برات ایجاد نمی کنم، فقط می خوام مواظبت باشم. در طول زندگی با این پسره هم هر وقت حس کردی مشکلی داری به من بگو. هر موقع، ترسا می فهمی که؟
- آره، باشه ممنونم از حمایتت.
- خیلی می خوامت خانومی.
- نیما!
- باشه من دیگه حرفی نمی زنم. مواظب خودت باش عزیزم.
- توام همین طور.
- به امید دیدارت.
- خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی نفس راحتی کشیدم. تونسته بودم نیما رو کمی آروم کنم. به فلکه که رسیدم کنار خیابون ایستادم. نمی دونستم کجا برم. دو تا ماشین مدل بالا پیش پام ایستادن. با شیطنت داشتم راننده ها رو برانداز می کردم. یکیشون که از این جوجه تیغی های خفن بود گفت:
- بیا بالا راضیت می کنم!
حرصم گرفته بود. کاش می شد با ناخن بلندم چشمش و بکشم بیرون. داشتم تو ذهنم فکر می کردم کجا برم که یهو صدای بوق بلند و کشداری بلند شد. دو متر پریدم بالا و سرم و بالا آوردم تا ببینم کدوم الاغیه! ماشین آرتان درست پشت ماشینای مزاحما ایستاده بود. دستش و گذاشته بود روی بوق و قصد برداشتن هم نداشت. راننده خواست پیاده بشه و بره سراغ آرتان که وحشت کردم و سریع پریدم توی ماشین آرتان و در و بستم. آرتان هم با سرعت برق راه افتاد. سرعتش خیلی بالا بود، ولی من عشق سرعت بودم و اصلا نمی ترسیدم. چنان ویراژ می کشید بین ماشینا که هر آن امکان داشت ناکار بشیم. خونسردانه چشمام و بستم و سرم و به پشت صندلی تکیه دادم. ترجیح می دادم حرفی نزنم. با توقف ماشین کنار خیابون چشم باز کردم. آرتان صاف رو به من نشسته بود و با چشمای خونبارش به من خیره شده بود. تا دید نگاهش می کنم گفت:
- اون جا چه غلطی می کردی؟
- همون غلطی که تو می کردی.
- حرف دهنت و بفهم ترسا!
- وقتی تو فهمیدی، منم می فهمم.
آرتان چند لحظه در حالی که پوست لبش و می جوید نگام کرد، بعد سرش و گذاشت روی فرمون ماشین و زمزمه وار گفت:
- ای خدا! کی این قضیه تموم می شه من راحت بشم؟!
بی توجه به حرفش گفتم:
- تو امروز صبح مثلا با من قرار داشتی.
از همون جایی که بود گفت:
- یکی باید این و به خودت یادآوری کنه.
- خب من داشتم حاضر می شدم.
- من از ده دقیقه قبلش زنگ زده بودم. نیم ساعت هم دم خونه من و کاشتی. تو که آرایش نمی کنی، مگه حاضر شدنت چه قدر طول می کشید؟ صبحونه هم که قرار نبود بخوری.
تو دلم کارخونه ی قند و پولکی سازی راه افتاد. سعی کردم نخندم و گفتم:
- داشتم دنبال دفترچه بیمه ام می گشتم.
- یعنی این قدر مهم بود؟
- بیشتر از این قدر!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- مگه نیومدی بیرون دیدی من نیستم، پس کجا راه افتاده بودی بری؟
- بگردم. باید برای اونم از شما اجازه بگیرم؟ انگار یادت رفته...
پرید وسط حرفم و گفت:
- نه نباید از من اجازه بگیری، ولی احمق جون، می دونی اون جا که وایسادی کجا بود؟ دیدی چه جوری داشتن اذیتت می کردن؟ به من ربطی نداره، اصلا کاش می بردنت تا برات درس عبرت می شد اون جا جای وایسادن نیست.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- اصلا مگه تو نرفته بودی؟ پس چرا برگشتی؟
دوباره ماشین رو راه انداخت و گفت:
- زنگ زدم خونه تون، عزیز خانوم بهم گفت که اومدی بیرون، منم برگشتم.
ارواح عمه ات که تو من و ندیدی اومدم بیرون! مطمئنم کلی هم من و تعقیب کردی. آرتان گفت:
- البته برای این برگشتم که زودتر این مسخره بازیا تموم بشه بره پی کارش، وگرنه حقت بود امروز علاف بشی حسابی.
زدم زیر خنده و با تمسخر گفتم:
- فعلا که شما کلی علاف شدی!
آرتان با خشم گفت:
- آره الان مثل این که دوره ی شماست، ولی نوبت منم می شه خانوم.
با پوزخند گفتم:
- حالا کجا می ری با این عجله؟!
- قبرستون.
- سر قبرت؟!
از حرف من جا خورد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:
- من موندم تو کار خدا! آقای رادمهر به اون با شخصیتی، آتوسا به اون خانومی، عزیز به اون نازنینی، تو چی شدی یهو این وسط؟! من چه گناهی کردم به درگاه خدا که گیر تو افتادم؟
- این قدر عز و جز نکن، آش کشک خاله اته.
ماشین و جلوی آزمایشگاه پارک کرد و گفت:
- ترسا یه ذره بهت رو دادم پررو شدی. کاری نکن که باهات عین یه تیکه سنگ رفتار کنم، بد می بینی!
- وای وای ترسیدم!
- برو پایین حرف زیادی نزن.
بی حرف در ماشین و باز کردم و رفتم پایین، بعد هم در رو کوبیدم به هم. آرتان هم کنارم اومد و گفت:
- از دست من عصبی می شی چرا سر ماشین خالی می کنی؟! اون از اون دفعه که خسارت میلیونی گذاشتی روی دستم، اینم از الان که در و زدی شکستی!
- دوست دارم.
- تو یه بچه ی بی تربیت زبون نفهمی.
- توام یه آدم بزرگ قلدر عقل کلی!
با هم وارد آزمایشگاه شدیم و نوبت گرفتیم. این قدر شلوغ بود که دو ساعتی طول می کشید تا نوبت ما بشه. آرتان بدون حرف روی نیمکتی نشست و تکیه داد به دیوار، چشماشم بست. معلوم بود خوابش میاد. چند تا از پرستارا چشمشون آرتان و گرفته بود و حسابی داشتن دیدش می زدن. نمی دونم چرا حرصم گرفت، دلم می خواست یه کاری کنم که بفهمن آرتان مال منه. رفتم کنار آرتان نشستم. هیچ عکس العملی نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم، چشمام . معلوم بود حسابی جا خورده، ولی من اصلا تکون نخوردم، به روی خودم هم نیاوردم. این کار و کردم فقط برای این که اون پرستارا ماست هاشون و کیسه کنن. نیم ساعتی گذشت و من همون جور اون جا خودم و به خواب زده بودم. دیگه کم کم داشت خوابم می برد که صدای گوشی آرتان بلند شد. آرتان خیلی سریع گوشیش و از جیب کتش درآورد و اول صداش و قطع کرد بعد به آهستگی جواب دادم:
- جانم مامان؟!
- ...




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بله، البته، البته.
- مشکلی هم که سر راشون نیست، به نظر من دو هفته ی دیگه که سالروز ازدواج امام علی و حضرت زهراست، عقد و عروسی اینا رو با هم برگزار کنیم و بفرستیمشون سر خونه و زندگیشون.
بابا هم سری تکون داد و گفت:
- از نظر منم مشکلی نیست، جهاز دختر منم آماده است.
بقیه ی حرفای متفرقه هم زده شده و قرار شد فردا صبح آرتان بیاد دنبالم که بریم برای آزمایش و خریدهای متفرقه. مرگ برام بهتر از این بود که با آرتان برم بیرون، ولی مگه چاره ای هم داشتم؟ بعد از رفتن مهمان ها آتوسا جیغی کشید و گفت:
- ورپریده! من می گم چرا هی برای من ناز می کنه، نگو سرش جایی گرمه!
- اِ، آتوسا تهمت نزن!
- حرف نزن! اگه زیر سر نذاشته بودیش که نمی گفتی به نیت شاه قلبم. کی وقت کرد بشه شاه قلبت؟
دیگه نباید انکار می کردم. آرتان قرار بود بشه شوهرم، بذار هر جور دوست داشتن فک کنن. بی حرف فقط شونه بالا انداختم. آتوسا بغلم کرد و در حالی که محکم می بوسیدم گفت:
- مبارکت باشه عزیز دلم، خیلی به هم میاین! به چشم برادری خیلی مقبول بود. خونواده اش هم خیلی با شخصیت بودن.
با غرور گفتم:
- آره می دونم.
- انشاا... خوشبخت بشی عزیزم.
مانی هم برادرانه پیشونیم و بوسید و گفت:
- با این که اون چیزی که من می خواستم نشد، ولی بازم امیدوارم خوشبخت بشی. انتخابت حرف نداشت.
- مرسی داداش مانی.
عزیز مدام با اسفند دور سر من می چرخید و حسابی داشت دود می کرد توی حلقم. همون لحظه بابا که برای بدرقه ی مهمونا رفته بود، اومد تو و گفت:
- چه ماشینایی!
اومدم سریع بگم فراریش و دیدین بابا؟! ولی جلوی خودم و گرفتم و لال شدم. مانی پرسید:
- تحقیق کردین بابا؟ مطمئنن؟!
- آره پسرم، همون روز که زنگ زد می خواستن بیان برای خواستگاری یکی رو فرستادم برای تحقیق، گفت خونواده ی سرشناسین و هیچکس تا حالا ازشون بدی ندیده.
بعد از این حرف به سمت من چرخید و گفت:
- ترسیدی سر مهریه دعوا بشه که اون جوری همه چیز و خراب کردی؟
سیبی برداشتم و در حالی که گاز می زدم گفتم:
- همه چی و درست کردم، خبر ندارین!
بابا در حالی که مردونه می خندید، من و بغل کرد و گفت:
- فکر نمی کردم دختر کوچولوم این قدر بزرگ شده باشه! عروس شدی رفت. خیلی زود تنهام گذاشتی ترسا.
- اِ، بابا هنوز که نرفتم.
- دیگه داری می ری، از حالا تا دو هفته ی دیگه خونه ی ما مهمونی.
- بابایی جهاز من که حاضر نیست، چرا الکی گفتی حاضره؟
- چون باید از پس فردا با آتوسا برین و حاضرش کنین.
- وای! کی حال داره؟
آتوسا با شادی دستم و گرفت و گفت:
- من و تو، وای چه شود! ترسای من داره عروس می شه.
سعی کردم در شادی اونا سهیم باشم، ولی خدا شاهد بود که هیچ شعفی توی وجودم نبود. همه چیز برام بی تفاوت بود. کاش زودتر همه چیز تموم می شد و من از این تظاهر کردن ها راحت می شدم. باید هر چی زودتر می رفتم سراغ وکیل و کارام و می سپردم بهش. تحت هیچ شرایطی نمی خواستم بیشتر از یه سال پیش آرتان بمونم، بیشتر از اون دووم نمی آوردم.
صبح با نوازش دست عزیز چشم باز کردم. داشتم از زور خواب می مردم. با ترش رویی گفتم:
- ولم کن عزیز خوابم میاد!
- یعنی چی؟ پاشو ببینم! این شوهرت الان میاد زشته. زنگ زد گفت ده دقیقه ی دیگه این جاست. پاشو مادر آزمایشگاه شلوغ می شه.
شوهر! ای درد تو گور این شوهر! خدایا غلط کردم به خدا! من و چه به این غلطا؟! خواستم لحاف رو بکشم روی سرم که عزیز لحاف و کشید و گفت:
- پاشو، پاشو زودباش، یه دستی تو سر و روت بکش زشته! پسره پشیمون می شه از دم در بر می گرده!
- عزیز ولم کن. اصلا مگه ساعت چنده؟!
- ساعت شیش و نیمه.
جیغ زدم:
- شیش و نیم؟!
بی حرف سرم و لای بالش فرو کردم و دوباره چشمام و بستم. عزیز با غرغر دستم و کشید و نشوندم روی تخت. همون جور نشسته چشمام و بسته بودم و اصرار داشتم بازم بخوابم. آخه آرتان آدم بود که به خاطرش از خوابم بزنم؟! ولی عزیز دست بردار نبود. من و به زور از روی تخت بلند کرد و منم مجبور شدم بالاخره چشمام و باز کنم. اولین جمله ای که زیر لبی گفتم این بود:
- تف تو قبر بابای بابات آرتان!
خوبه عزیز نشنید وگرنه پدرم و در می آورد. رفتم توی دستشویی و تند تند دست و صورتم و شستم. نمی خواستم دست آرتان آتو بدم. صورتم خیلی پف داشت. چند مشت آب سرد پاشیدم توی صورتم و اومدم و بیرون. عزیز رفته بود پایین. رفتم سر کمد و مانتوی سورمه ایم و با جین آبی و شال آبی و مشکی و کیف و کفش مشکیم و در آوردم. تند تند همه رو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند تلق تلق کنون رفتم پایین. عزیز دم پله ها وایساده بود. انگار داشت می اومد بالا، ولی وقتی من و دید پشیمون شد. تا رسیدم پایین گفت:
- بدو مادر دم دره.
- وا، رسید؟!
- آره بدو معطلش نکن.
- عزیز من هنوز صبحونه نخوردم.
- باید ناشتا باشی دختر! یعنی می خوای آزمایش بدی.
می خواستم هر طور شده آرتان و معطل کنم. عزیز گفت:
- می گما مادر، این پسره مگه شماره ی خودت و نداره؟ هی زنگ می زنه خونه!
- نه هنوز بهش ندادم!
- وا زشته دختر! شاید اون حیا داره روش نمی شه بپرسه، تو خودت بهش بگو.
- دیگه چی عزیز؟! مگه من آش نذری هستم؟ باید برای گرفتن شماره ی من کلی منت بکشه!
- وای خدا مرگم بده! این که دیگه پسر تو خیابون نیست، شوهرته دختر! تو باید ناز اون و بکشی از این به بعد، نه اون!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
بابا سری تکون داد و دوباره پای تلفن نشست. اصلا فکر نمی کردم این قدر زود بخوان بیان این جا. سریع رفتم سر کمدم و شروع به زیر و رو کردن لباس هام کردم. دست آخر کت و شلوار کرم رنگی انتخاب کردم با دستمال گردن قهوه ای! خیلی شیک بود و بابا از سفرش به ایتالیا برام آورده بود. موهام و هم که طبق معمول می خواستم سشوار بکشم و لخت بریزم دورم. یه زنگ به شبنم زدم و یکی هم به بنفشه. کارها داشت درست می شد. بنفشه و شبنم دوباره همون دوستای خوب خودم شده بودن و حسابی برام ترکوندن. حتی عزا گرفتن برای جشن من چه لباسی باید بپوشن و بنفشه تند قطع کرد که بره پارچه بخره ببره پیش خیاط مامانش! از ادا و اطوارهاشون خنده ام می گرفت. باید آدرس برادر شبنم و ازش می گرفتم. داداشش وکیل مجربی بود و برای گرفتن ویزای کانادا مسلما می تونست کمکم کنه، ولی باید صبر می کردم تا همه ی کارا درست بشه.
ساعت هفت که شد کت و شلوارم و پوشیدم و موهام و هم سشوار زدم. قرار بود ساعت هشت بیان. هنوز دقایقی به اومدن مهمونا مونده بود، که در اتاقم باز شد و آتوسا پرید تو. از صبح هر چی خواسته بود تلفنی باهام حرف بزنه طفره رفته بودم، ولی حالا دیگه نمی تونستم کاری بکنم! از جا بلند شدم و با لبخند گفتم:
- سلام آباجی گلم.
- ای آب زیر کاه موذی.
- اِ، آتوسا بد نشو دیگه.
- خب تو که یکی و زیر سر داشتی، چرا زودتر نمی گفتی؟
- این طور نیست.
مانی سرش و آورد توی اتاق و گفت:
- سلام خواهر زن!
خندیدم و گفتم:
- سلام مانی جون.
- بیاین بیرون خواهرای خوشگل، مهمونا اومدن فکر کنم.
آتوسا با غیض دستم و کشید و گفت:
- بعدا من با تو حرف دارم.
لجم گرفت! اصلا گیریم هم که آرتان دوست پسر من بود، به آتوسا چه ربطی داشت؟ دختره ی فضول! پایین که رفتیم مهمونا در حال وارد شدن بودن. باباش زودتر اومده بود تو و داشت با بابا خوش و بش می کرد. مامانش هم تازه اومده بود. وقتی رسیدم پایین، آقایی جوون تر هم که خیلی شبیه به بابای آرتان بود وارد شد. رفتم جلو و سلام کردم. مامان آرتان زود خودش و به من رسوند و بغلم کرد. چه بوی خوبی می داد! گونه ام و با عشق بوسید و گفت:
- قربونت برم الهی عروس خوشگلم. تو فرشته ای که تونستی دل آرتان من و ببری.
با لبخند گفتم:
- شما لطف دارین خانوم تهرانی...
اومد وسط حرفم و گفت:
- عزیزم از امروز من و نیلی صدا کن.
- آخه...
- خواهش می کنم دختر عزیزم.
- چشم نیلی جون.
بابای آرتان گفت:
- نیلی جان این قدر عروسم و سر پا نگه ندار لطفا.
با بابای آرتان هم دست دادم و باباش با عشق پیشونیم رو بوسید. بعد از اون نوبت به عموش و زن عموش رسید که هر دو جوون بودن و بعدا فهمیدم یه دختر یازده ساله دارن فقط. وقتی همه اومدن تو، تازه آرتان افتخار داد و وارد شد. خواستم به تلافی کاری که کرده بود بهش محل نذارم و برم بشینم، ولی دیدم زیر ذره بین هستم. برای همین هم بدون این که نگاش کنم، سبد گل و از دستش گرفتم و گفتم:
- چرا زحمت کشیدین؟
- زحمتی نبود.
وقتی از کنارم رد شد، تازه تونستم نگاش کنم. کت و شلوار دودی رنگ پوشیده بود با پیراهن خاکستری و کروات دودی. خدایی خوش تیپ بود! بازم به من نگاه نکرد، اصلا ندید چی پوشیدم. آخ آرتــــان، من نمی دونم خدا از خلقت تو چه انگیزه ای داشته! فکر کنم تو رو برای دست گرمی آفریده باشه. آخه تو چه موجودی هستی؟! سبد گل و روی میز تلفن گذاشتم و رفتم نشستم کنار بابا. مامان آرتان با لبخند گفت:
- آقای رادمهر اگه اجازه بدین ترسا جون بشینه پیش آرتان من. دیگه این دو تا مال همه هستن.
بابا هم خندید و گفت:
- خواهش می کنم، اختیار دارین.
دستش رو توی کمر من گذاشت و گفت:
- دخترم، ترسا، بشین کنار آقا آرتان. این آقای دوماد خودش از عمد یه جا نشسته که کنارش جا باشه.
همه خندیدن، حتی خود آرتان. بدون این که سرخ و سفید بشه داشت می خندید. پسره ی پرو! نگام افتاد به آتوسا، داشت با نگاش آرتان و می خورد. مانی هم لبخند به لب داشت. خم شدم و در گوش بابا گفتم:
- بابا، همین جا راحتم!
بابا چنان نگام کرد که بدون حرف بلند شدم و با غیض نشستم روی مبل کنار آرتان. این نیلی جون هم چه کارا می خواست از من! خدا به داد برسه، حالا که عقد نکردیم، این جوری ما رو می چسبونه به هم، وای به حال بعدمون! بدبخت شدم رفت! آرتان که به حرص و غیض من پی برده بود گفت:
- آش کشک خاله ته!
در حالی که به دیگران لبخند می زدم با ترش رویی گفتم:
- ای بی خاله بشم الهی!
- این قدر خوشم میاد وقتی حرص می خوری و داری دق می کنی، ولی کاری از دستت بر نمیاد!
- وقت حرص خوردن شما هم می رسه آقا!
- شتر در خواب بیند پنبه دانه.
- اون شتره! من ترسام، خوبشم می تونم دقِت بدم آقا.
- اِ، هنوز خرت از پل نگذشته ها! کاری نکن پاشم بگم نمی خوام این دختره رو.
- انگار یادت رفته کار خودت هم به من گیره!
- فکر نکن این شده یه نقطه ضعف از من توی دستای تو ها، اراده کنم همه چیز و به نیلی جون می گم و خلاص!
- منم فکر نمی کردم قرار گیر دست آدمی مثل تو بیفتم، وگرنه عمرا همچین کاری می کردم. زن یکی از همون عاشقای سینه چاکم می شدم که لااقل تا ابد منتم و داشته باشه.
- اوه! شما مگه عاشقم داشتین؟
- نه فقط شما داشتین.
- من که بــــله!
- خیلی روت زیاده شازده!
هنوز جوابی بهم نداده بود که صدای بابای آرتان بلند شد:
- بله دیگه آقای رادمهر، ما این جا خدمت رسیدیم برای بله برون این عروس خانوممون. این ریش و اینم قیچی، هر گلی زدین به سر خودتون زدین.
بابا سرفه ای کرد و گفت:
- اختیار دارین، من ترجیح می دم در این مورد دخالتی نکنم. ترسا هم دیگه دختر خودتونه!
- خواهش می کنم! ترسا امید من و نیلیه، ما که دختر نداشتیم، از امروز فکر می کنیم که خدا یه دختر هم به ما داده. کسی که آرتان من و بخواد، جاش روی سر ماست. برای مهریه ی این گل دختر هر چی که بگین به دیده ی منت قبول می کنم.
بابا که پیدا بود تعارف می کنه با من من گفت:
- والا چی بگم؟
آقای تهرانی وقتی دو دلی بابا رو دید گفت:
- اصلا مهریه ی اون دخترتون هر چی که بود، مهریه ی ترسا جون هم همون باشه.
رو کرد به آتوسا و گفت:
- دخترم مهریه ی شما چه قدر بوده؟
آتوسا که حسابی توی شوک منش و وقار خونواده ی آرتان قرار گرفته بود گفت:
- آقای تهرانی آخه...
- بگو دخترم.
- چهار هزار تا ربع سکه، آینه و شمعدون نقره، 110 مثقال طلای ساخته شده و 1362 شاخه گل یاس.
بابای آرتان خندید و گفت:
- چه ایده ی جالبی! ربع سکه به جای سکه؟! ولی به نظر من مهریه ی عروسم همون 4000 سکه باشه، به اضافه ی بقیه ی چیزایی که گفتین.
مخم داشت سوت می کشید! بابا، بــــابــــا! دلم نمی خواست مهریه ام سنگین باشه. نمی خواستم آرتان فکر کنه دارم با وجودم تجارت می کنم! بابا داشت اعتراض می کرد و آقای تهرانی هم فقط سرش و تکون می داد و می گفت:
- ارزش ترسا از نظر ما بیشتر از این حرفاست.
آرتان هم خونسردانه داشت چایی می خورد و اصلا براش مهم نبود. چی براش مهم بود که این دومیش باشه؟ خونسردتر از این بشر خدا خلق نکرده بود! وقتی دیدم اون چیزی نمی گه، خودم دست به کار شدم و زبون درازم و به حرکت درآوردم:
- می شه منم یه چیزی بگم؟
همه خندیدن و نیلی جون گفت:
- بگو عروس قشنگم. قربونت برم عزیزم، هر چی دوست داری بگو، این مجلس مال توئه!
- می شه مهریه ام و با اجازه ی پدرم خودم تعیین کنم؟
همه تعجب کردن. آتوسا هی چشم غره می رفت که یعنی حرف نزن! می ترسید یه چیزی بگم مجلس به هم بخوره و لقمه ی به اون چربی از دست بره. بدون توجه به اون و بقیه ادامه دادم:
- می تونم؟
بابای آرتان گفت:
- بگو دخترم، مهریه حق توئه!
آب دهنم و قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم و گفت:
- مهریه ی من باید یه سکه باشه.
چشمای همه شد اندازه ی نعلبکی! یه سکه کجا و چهار هزار تا کجا؟! بابا خون خونش و می خورد. کارد می زدی به جای خون آب پرتغال فوران می کرد، چون رنگش زرد شده بود! حتی آرتان هم داشت با تعجب نگام می کرد. بابای آرتان سعی کرد لبخند بزنه و گفت:
- دخترم، آخه مگه می شه؟!
سرم و انداختم زیر. دیگه داشتم خجالت می کشیدم گفتم:
- مگه مهریه مال من نیست؟ من یه سکه بیشتر نمی خوام، به نیت یگانه شاه قلبم!
چه غلطا! دیگه داشت خنده ام می گرفت، ولی سفت خودم و نگه داشته بودم. چند لحظه سالن در سکوت فرو رفت تا این که نیلی جون از جا بلند شد اومد طرفم و دستم و گرفت و بلندم کرد. زل زدم تو چشمام. چشمای عسلی رنگش لبریز از اشک بود. . آرام گفت :
- حقا که انتخاب آرتان بی نظیره.
صدای دست هم بلند شد و دیگه کسی حرف روی حرف من نزد. نیلی جون وقتی خوب من و فشار داد و آب لمبو کرد، ازم فاصله گرفت و تند تند رفت به طرف کیفش. جعبه ی مخملی خوشگلی از توی کیفش در آورد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون آقای رادمهر، می خوام عروسم و نشون کنم.
بابا سری تکان داد و گفت:
- صاحب اختیارین، خواهش می کنم.
ولی بابا حسابی عصبی بود و از چشماش می خوندم. از چهار هزار سکه گذشته بودم، الکی نبود! نیلی جون در جعبه رو باز کرد و گفت:
- آرتان مامان.
آرتان خیلی گرم گفت:
- جونم مامان؟
- بیا پسرم حلقه رو دست خانومت کن.
واه! همین و کم داشتم. خدا یه کاری کن این نکبت دستش به من نخوره که من کهیر می زنم! آرتان با پرستیژ خاص خودش از جا بلند شد و حلقه رو از دست مادرش گرفت. اومد جلوی من ایستاد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون پدر جان!
اوهو! پدر جان! من با این سنم به بابام نگفته بودم پدر جان! چه زودم پسر خاله شد. انگار بابا هم حسابی خوشش اومد که لبخند رو لبش عین چس فیل ترکید و گفت:
- اختیار داری پسرم.
آرتان خیلی خونسرد دستم و گرفت. دستش نه داغ بود نه یخ. معمولی معمولی بود! حلقه ی گنده ی پر نگین و خیلی شیک گرفت بین انگشتاش و به نرمی و آروم آروم اون و توی انگشت من فرو کرد. وقتی حلقه توی دستم جا خوش کرد با لبخند گفت:
- برات یه کم گشاده، ظریف تر از اونی هستی که فکر می کردم.
پشت چشمی براش نازک کردم و از نیلی جون تشکر کردم. بابای آرتان رو به بابا گفت:
- راستش آقای رادمهر، این دو تا جوون که هم و پسندیدن و دیگه مال همه هستن، پس تعلل دیگه جایز نیست. به نظر من بهتره هر چه زودتر اینا به هم محرم بشن.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- این مسخره بازیا یعنی چی؟
- این سوالیه که من دقیقا الان می خواستم از تو بپرسم.
- آبروم و جلوی دوستام بردی.
- این به اون در که توام آبروی من و جلوی مامان بابام بردی. انگار یادت نیست قرارمون چی بود! تو باید نقش دوست دختر من و بازی می کردی. یعنی من و تو از قبل با هم حرف زده بودیم و قرارامون رو هم گذاشته بودیم. اون دو هفته وقت لعنتی چی بود یهو این وسط؟
- هر دختری نیاز به مهلت داره.
- بله، ولی نه دختری مثل تو که از خداشه من بگیرمش.
جیغ کشیدم:
- خفه شــــو!
خواستم برم که مچ دستم و گرفت. با شتاب مچم و از دستش خارج کردم و شروع کردم به دویدن،. دستم و سفت گرفت و چنان فشار می داد که استخونام داشت پودر می شد. گفت:
- این بازی ایه که خودت شروعش کردی دختر خانوم. اجازه نمی دم با غرورم بازی کنی. من با پدر و مادرم حرف زدم و نمی ذارم سکه ی یه پولم کنی. فردا زنگ می زنی خونه مون و جواب مثبتت و به مامانم می گی. فهمیدی؟
داشتم از زور درد می مردم، ولی گفتم:
- محاله، اصلا من پشیمون...
فشار دستش بیشتر شد. از درد جیغ زدم و اشک هام سرازیر شد. از ناتوانی خودم لجم گرفت. حق نداشتم جلوی اون غول بی شاخ و دم این جوری ضعف نشون بدم. آرتان دوباره گفت:
- زنگ می زنی.
چاره ای نبود. اگه بازم مخالفت می کردم دستم و می شکست. میون هق هق گفتم:
- باشه، باشه، کثافت ولم کن دستم شکست.
فشار دستش کم شد و ولم کرد. خودم و کشیدم کنار و گفتم:
- وحشی.
از جیبش دستمالی در آورد و گفت:
- مثل بچه ها اشکت دم مشکته! بگیر پاک کن اشک هات و. فردا منتظر زنگت هستم. یادت باشه که اگه یادت بره اون روی من و هم می بینی.
- نیست که الان ندیدم!
- این نصفش بود، برای ترسوندن تو.
بدون این که دستمال و بگیرم، راهم و گرفتم و رفتم سمت ماشین. بنفشه و شبنم هم کنار ماشین منتظرم ایستاده بودن. کاملا ناخودآگاه کلیدم و از توی کیفم در آوردم و رفتم سمت ماشینش. بنفشه و شبنم فقط نگاه می کردن و نمی دونستن قصدم چیه. به ماشین که رسیدم، کلید و گذاشتم روی بدنه ی خوشگلش و با غیض یه خط سر تا سری روی بدنه اش کشیدم. از اول تا آخر. بنفشه جیغ زد:
- ترسا!
کارم که تموم شد رفتم طرف ماشین سوار شدم و بدون توجه به بچه ها، ماشین رو روشن کردم. سریع پریدن بالا، چون می دونستن اگه نیان می رم. بنفشه و شبنم جیغ جیغ می کردن، ولی اصلا نمی فهمیدم چی می گن. این قدر له شده بودم که زده بودم به سیم آخر. بنفشه و شبنم رو پیاده کردم، بدون این که کلمه ای حرف زده باشم. خودم هم به سمت خونه رفتم. ماشین رو پارک کردم و رفتم تو. خدا رو شکر عزیز توی آشپزخونه بود، بابا هم توی اتاقش. یه راست رفتم توی اتاقم و در و قفل کردم. افتادم روی تخت و از ته دل زار زدم. دستم هنوز هم می سوخت و حسابی قرمز شده بود. این قدر زار زدم که از خستگی خوابم برد.
صبح که بیدار شدم، بابا و عزیز مشغول خوردن صبحانه بودن. رفتم توی آشپزخونه و در حالی که چشمام رو می مالیدم گفتم:
- سلام.
عزیز سریع گفتم:
- سلام مادر، صبحت به خیر. دست و صورتت و شستی؟
- نه عزیز حال نداشتم.
بابا گفت:
- زشته دختر، بلند شو همین الان برو دست و صورتت و بشور.
با نق نق رفتم سر ظرفشویی و صورتم و گرفتم زیر شیر. عزیز جیغ زد:
- می چایی!
- به درک!
- با عزیز درست صحبت کن ترسا!
- وا! مگه چی گفتم؟
نشستم سر میز و عزیز استکان چایی رو گذاشت جلوی دستم. در حالی که خامه شکلاتی رو می مالیدم روی نون به بابا گفتم:
- بابایی...
- باز چی شده؟
لقمه رو انداختم تو سفره و گفتم:
- شد من یه بار شما رو صدا کنم شما درست جوابم و بدین؟
عزیز به طرفداری از من گفت:
- راست می گه دیگه سهراب، تو خیلی دخترم و اذیت می کنی.
بابا با خنده گفت:
- ای بابا، چند نفر به یه نفر؟ خیلی خب! ببخشید. بفرمایید دختر گلم.
بی مقدمه گفتم:
- زنگ بزنین خونه ی آقای تهرانی اینا.
دست بابا وسط راه خشک شد. بیچاره داشت لقمه رو به طرف دهنش می برد. چند لحظه نگام کرد و سپس لقمه رو گذاشت روی میز و گفت:
- جوابت منفیه؟!
پس بگو چرا خشک شد! ترسید لقمه ی به این چرب و نرمی از دست بره. با دلخوری گفتم:
- نه خیر، مثبته!
عزیز چنان کلی کشید که گوشم کر شد. گوشم و گرفتم، ولی چیزی نگفتم که عزیز از دستم دلخور نشه. بیچاره یعنی شاد شد! بابا هم صورتش شکفت و با شادی گفت:
- مبارکت باشه بابا.
- مرسی، ولی هنوز که خبری نشده! شاید سر همون قضیه ی کی داده و کی گرفته به توافق نرسیم.
بابا خندید و گفت:
- تو کاری به این کارا نداشته باش. خوب فکرات و کردی بابا؟ بعدا پشیمونی دیگه سودی نداره ها.
جونم بابا! چه مهربون شده! سری تکون دادم و گفتم:
- نه بابا، مطمئنم.
- خیلی خب پس عجله ای نیست، آخر هفته باهاشون تماس می گیریم.
نباید دیگه اصرار می کردم، حالا بابا فکر می کرد چه قدر هول شوهر دارم! ولی چه می شه کرد؟ از آرتان می ترسیدم. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- نه بابا همین امروز زنگ بزنین. امروز جمعه است، لابد آقای تهرانی خونه است. نیازی نیست تا آخر هفته صبر کنین.
بابا چپ چپ نگام کرد و گفت:
- نه به اون وقت که می گفتی شوهر نمی کنم و من و با لباس قورت می دادی، نه به الان!
- خب بگین دیگه.
بابا از جا بلند شد و گفت:
- من که از کارای تو سر در نمیارم.
قبل از این که بابا از آشپزخونه خارج بشه گفتم:
- بابا می زنین دیگه؟!
بابا حرفی نزد، ولی عزیز زد پشت دستم و گفت:
- ننه چته؟! گیر نکنه تو گلوت! هول کردی چرا؟ پسره که سر جاشه!
با خنده گفتم:
- عزیز دیدی که چه جیگر بود، می ترسم این دخترای ورپریده بدزدنش!
عزیز گونه اش و چنگ زد و گفت:
- وای خدا مرگم بده ننه! تو که این جوری نبودی، این حرفا چیه؟ بابات می شنوه ناراحت می شه، بالاخره مرده غیرت داره.
از جا بلند شدم و در حالی که گونه ی عزیز و می بوسیدم گفتم:
- به بابا که نمی گم عزیز دلم، دارم به شما می گم، ما که با هم این حرفا رو نداریم.
- باشه مادر به منم نگو، درستش نیست! حالا هم برو یه زنگ بزن به خواهرت بهش بگو چی شده. بالاخره همین یه خواهر و داری، بعدا بفهمه دلخور می شه.
- چشم!
از آشپزخونه که رفتم بیرون، بابا رو دیدم که از کنار میز تلفن بلند شد. با دیدن من گفت:
- خانوم خانوما شب میان این جا برای صحبت های نهایی. قراره با خونواده ی عموش بیان. برو زنگ بزن آتوسا هم با مانی بیاد.
- بابا به آتوسا هم شما زنگ بزنین.
- می شه بپرسم چرا؟
جرأت نکردم حرفی از خواستگاری نیما و نوید و طرفداری آتوسا از اونا بزنم. برای همینم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- من می خوام برم حاضر بشم.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
عزیز هم گفت:
- ماشاا... عجب دومادی بود! چشمم کف پاش، مادر خیلی به هم میاین. خیلی آقا و خوشگل بود.
از لحن عزیز خنده ام گرفت و عزیز ادامه داد:
- مامانش چه قدر خانوم و نجیب بود! همچین که حرف می زد، دلم می خواست زل بزنم توی دهنش. این دندوناش مثل مروارید سفید و ردیف.
با خنده گفتم:
- استغفرا... عزیز خجالت بکش!
بابا هم خندید و رو به من گفت:
- نظرت چیه؟ جدی می خوای فکر کنی یا خواستی ناز کرده باشی؟
نمی شد رک به بابا بگم موافقم! ممکن بود شک کنه. از این رو گفتم:
- نه واقعا می خوام فکر کنم. آخه ازدواج تو برنامه ی کاری من نبوده.
- خوب پسریه ترسا، عین مانی، حیفه از دست بره.
در حالی که از پله ها بالا می رفتم گفتم:
- روش فکر می کنم.
روزی که آرتان اومد خواستگاری من پنج شنبه بود. امروز هم دوباره پنج شنبه بود، قرار بود با بچه ها بریم پاتوق. دوست داشتم برم ببینم آرتان هم میاد یا نه. لباس مرتبی پوشیدم و از خونه خارج شدم. از وقتی آرتان اومده بود خواستگاری، سختگیری بابا نسبت به من کمتر شده بود و حتی اگه تا سر کوچه هم می خواستم برم، سوئیچ ماشین و بهم می داد. حتی یه بار بهم گفته بود می خواد ماشین و به اسم خودم بکنه. بنفشه و شبنم که سوار شدن، مشت و لگدشون بود که به سمتم می پرید. بنفشه گفت:
- خیلی کثافتی، یه هفته است هر چی زنگ می زنم جواب سر بالا می دی. عزیز هم که می گفت رفتی ویلای شمیران. آشغال نمی گی از فوضولی کهیر می زنم؟
از عمد به عزیز گفته بودم به شبنم و بنفشه بگه ویلای شمیرانم که هوس نکنن بیان اون جا. حوصله شون و نداشتم. شبنم گفت:
- اومد یا نه؟ کشتی ما رو.
- ای بابا! رو دسته هر چی فضوله بلند شدین شما، آره اومد.
- وای خدا جون! چی پوشیده بود؟
- گونی.
- زهرمار، آرتان با اون پرستیژ و اون ماشینش گونی می پوشه؟
- خب کت و شلوار پوشیده بود دیگه.
- چه رنگی؟
- کتش سبز خیاری بود، شلوارش هم زرد قناری، کفشاش هم اسپرت نارنجی، یه پاپیون خوشگل صورتی هم زده بود.
شبنم و بنفشه چپ چپ نگام کردن و شبنم با غیض گفت:
- به خدا پاشنه ی کفشم و الان می کنم تو چشمت.
خندیدم و گفتم:
- کت و شلوار مشکی، پیراهن قهوه ای، کروات کرم قهوه ای، کفش مشکی براق، موهاش ژل زده فشن!
بنفشه افتاد روی من و گفت:
- ای بمونه تو حلقومت الهی!
شبنم خودش و به چپ و راست تکون داد و گفت:
- ای خدا ملت چه شانس هایی دارن!
- حواستون انگار نیستا! آرتان مال من نیست، آرتان پل منه برای پریدن اون ور.
- خیلی خری اگه نگه اش نداری، ترسا به خدا از این بهتر هیچ وقت گیرت نمیاد.
- بهتر! من هیچ وقت نمی خوام شوهر کنم.
- آخه دیوونه، همه حسرت یه نگاهش و می خورن، حالا این شازده می خواد هلو شه بره توی گلوی تو، اون وقت تو تفش می کنی؟!
- این قرار من و آرتانه.
- یعنی خودت حرفی نداری؟
- معلومه که دارم. من نمی خوام زن این روانی بشم. به خدا می گه روانشناسه، ولی از صد تا دیوونه بدتره. یه اخلاق گهی داره که نگــــو، داشتم بالا می آوردم.
- بیشعــــور خیلی هم دلت بخواد، پسر هر چی اخلاقش چیز مرغی تر باشه جذاب تره!
- نکبت! صد سال هم.
- تو از بس که این نیما نازت و کشیده بد عادت شدی. یه مدت که با این آرتان زندگی کنی، می فهمی دنیا دست کیه.
پیچیدم توی پارکینگ و گفتم:
- امیدوارم هیچ وقت نبینمش. یه جوری برنامه ریزی می کنم که هر وقت اون هست من نباشم.
- از بس خری.
- به خودم مربوطه و مجمع بین المللی خرها، تو رو سننه؟
ماشین و که پارک کردم. هر سه پیاده شدیم و شبنم گفت:
- شازده هم هست!
چرخیدم و با دیدن ماشینش گفتم:
- وای یا ابوالفضل!
- گربه رو دم حجله کشته ها! رنگت مث استفراغ بچه شد.
- اَه خفه شــــو.
- دیدی؟ تا شیر می خوره عق می زنه، انگار پنیر داده بیرون.
من و و شبنم گذاشتیم دنبال بنفشه و جیغمون رفت بالا. بنفشه هم با خنده حرفش و ادامه می داد. بالاخره گرفتیمش و بعد از زدن چند تا تو سری و تو گوشی رفتیم تو. هنوزم داشتیم غش غش می خندیدیم و برای همینم تا وارد شدیم همه به سمتمون برگشتن. اصلا به سمت میز پسرها نگاه هم نکردم و خیلی بی خیال پشت بهشون نشستم در حالی که خون داشت خونم و می خورد. شبنم نشست کنارم و در حالی که جوری حرف می زد که کسی جز خودمون سه تا منظورش و نفهمه گفت:
- ترسا آرتان همچین نگامون کرد که نگــــو!
- چشش درآد الهی!
- نگو تو رو خدا، چشمای به اون قشنگیش و.
- پیشکش! بعد از من تو ورش دار.
- وا! انگار داره اسباب بازیش و می بخشه.
- حیف اسباب بازی!
بنفشه گفت:
- اوه اوه، چنگالش و پرت کرد توی بشقابش پاشد رفت دستشویی.
- دروغ!
- نه بابا به خدا، بچرخ ببین، دوستاش هم همچین با شک دارن نگامون می کنن.
- گور تو گور همه شون!
گارسون که اومد، هر سه غذا سفارش دادیم و منتظر نشستیم تا غذامون بیاد. آرتان هنوز از دستشویی نیومده بود بیرون. شبنم گفت:
- بمیرم الهی! نکنه بچه ام رگش و زده باشه.
- بمیره راحت شم.
- قصی القلب بی شرف!
غذاها رو آوردن و روی میز چیدن، ولی آرتان هنوز هم نیومده بود بیرون. چند قاشق بیشتر نخورده بودم که بنفشه به سرفه افتاد شدید و شبنم هم در حالی که رنگش پریده بود گفت:
- ترسا اومد بیرون، الان هم داره با خشم میاد طرفمون، پاشیم در بریم.
قبل از این که فرصت کنم بچرخم به طرفش، سایه اش و درست بالای سرم حس کردم. بی اراده سرم و گرفتم بالا. درست پشت سرم ایستاده بود و دستاش و گذاشته بود روی پشتی صندلی. چشمم که افتاد تو نگاش، بدون این که سلام کنه یا چیزی بگه، گوشیش و از جیبش در آورد و با تحکم گفت:
- شماره ات و بگو.
با چشمای گشاد شده گفتم:
- هان؟!
این قدر هنگ کرده بود که معنی کلمات و هم نمی فهمیدم. دوباره و این بار بلندتر گفت:
- شماره ات؟
سریع خودم و پیدا کردم و توی جلد ترسا فرو رفتم و گفتم:
- واسه چی؟
- مهم نیست، بگو.
- و اگه نگم؟
خم شد روی صورتم. علاوه بر خودم، شبنم و بنفشه هم حسابی ترسیده بودن. آروم و شمرده گفت:
- تا اون روی سگ من و بالا نیاوردی، شماره ات و بگو.
آب دهنم و قورت دادم و شماره ام و گفتم. جرأت نداشتم دیگه بر خلاف میلش حرفی بزنم. ممکن بود میز و بکوبه توی سرم، از آرتان دیوونه بعید هم نبود. وقتی شماره رو زد توی گوشیش، برای این که مطمئن بشه سر کارش نذاشتم، شماره رو گرفت و وقتی چراغ گوشی روی میز شروع به خاموش و روشن شدن کرد، فهمید که درست گفتم. بدون حرف راهش رو به سمت در رستوران کج کرد و خارج شد. بعد از این که از رفتنش مطمئن شدیم، بنفشه نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- یا قمر بنی هاشم! ترسا دلم برات می سوزه! عین اژدهای دو سر می مونه.
شبنم هم با بغض گفت:
- داشتم از ترس می مردم.
سعی کردم خونسرد باشم و از این رو گفتم:
- نه بابا! همچین پخی هم نیست، فقط قپی میاد. آدمش می کنم، من الان مجبور شدم کوتاه بیام چون نمی خواستم وسط رستورانی که همه ی کارکنانش می شناسنمون، آبروریزی درست بشه.
- دوستاش بدتر از ما ترسیده بودن و داشتن با چشمای گشاد شده نگاهمون می کردن.
- من موندم این با این اخلاق گندش، چه جوری سوگلی مامان باباشه.
- لابد فقط واسه ما سگه.
اشتهام کور شده بود و نمی تونستم دیگه چیزی بخورم. تکیه دادم به پشتی صندلی و به فکر فرو رفتم. چطور قرار بود با این بشر زندگی کنم؟ ای خدا به من صبر بده. یهو صدای جیغ شبنم بلند شد:
- ترسا برات اس ام اس داد.
سریع گوشی و از دست شبنم قاپیدم. تازه چشمم افتاد به شماره اش که به رند می گفت زکی! اس ام اس و باز کردم نوشته بود:
- مثل یه دختر خوب پاشو بیا بیرون کارت دارم. بچه بازی هم در نیار وگرنه مجبور می شم بیام تو با یه زبون دیگه باهات حرف بزنم. جلوی دوستام و دوستات فکر نکنم زیاد جلوه خوبی داشته باشه!
اس ام اسش یه تهدید بود. چاره ای نبود باید می رفتم. بلند شدم و گفتم:
- من می رم بیرون یه هوایی عوض کنم، شما هم تا غذا خوردین بیاین.
پول غذام و دادم به بنفشه و رفتم بیرون. توی محوطه ی جلوی رستوران نبود. مونده بودم کجا برم دنبالش که اس ام دومش اومد:
- بیا پشت رستوران.
پشت رستوران یه فضای سبز خیلی رویایی و قشنگ بود. با شبنم و بنفشه کلی عکس اون جا گرفته بودیم. یه بهشت کوچولو بود. راهم و به اون سمت کج کردم و رفتم پشت رستوارن. خدا رو شکر خلوت بود و جز آرتان کسی اون جا نبود. در حالی که دستش و کرده بود توی جیب شلوارش، وسط پارک ایستاده بود و با جدیت به من نگاه می کرد. نزدیکش که رسیدم گفت:
- کاش همیشه دختر خوبی بودی.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- کاش یه ذره سرمه زده بودم. چشام خیلی بی حال تر از همیشه شدن.
ولی دیگه وقتی برای این کارا نداشتم. در باز شد. اول از همه آقای قد بلند و خوش استیلی وارد شد که حدس زدم باید بابای آرتان باشه. پوست سبزه و صورت کشیده ای داشت. چشم و ابرو مشکی بود و از جذابیت چیزی کم نداشت. نگاهش مهربون بود، که از همون لحظه به دلم نشست. پشت سر اون خانم فوق العاده جوون و زیبا و خوش تیپی وارد شد که با دیدنش دهنم باز موند. این مامان آرتان بود یا خواهرش؟ شال قشنگی رو طوری روی سرش بسته بود که هم حسابی شیک بود و هم همه ی موهاش و پوشونده بود و حتی یه تار از موهاش هم پیدا نبود. صورت گرد و سفیدی داشت با چشمای کشیده و خمار عسلی رنگ. آرتان دقیقا تلفیقی بود از پدر و مادرش! حقا که خدا کم نذاشته بود برای این بشر. مادرش هم خیلی مهربون می زد و اونم به نظرم دوست داشتنی اومد. خیلی صمیمی من و در آغوش کشید و در حال بوسیدن گونه ام گفت:
- ماشاا... به سلیقه ی آرتانم.
بابای آرتان هم با بابا دست داد و مشغول خوش و بش شدن. بالاخره آرتان وارد شد. خدای من! واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار می پوشن این قدر خواستنی می شن؟ کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود با پیراهن قهوه ای رنگ و کروات کرم قهوه ای. موهاش و خیلی خوشگل ژل زده بود و دختر کش که بود، دیگه هزار بار بدتر شده بود. سبد گل خیلی بزرگی دستش بود، عزیز سریع ازش گرفت و مشغول تعارف شد. من گوشه ای ایستاده بودم و عین آدم ندیده ها بهش نگاه می کردم. آرتان بعد از تحویل سبد گل به عزیز، تازه متوجه من شد و وقتی متوجه نگاه خیره ی من شد، پوزخندی کنج لبش ظاهر شد و نگاهش رو به سمت بابا برگردوند. لعنتی! انگار اصلا من و ندید! این همه افسونگری من چشمش و نگرفت؟ خب نگیره، به درک! اصلا مگه اون کیه؟ چرا دوست دارم جلوش جلب توجه کنم؟ اون که یه روزی همین طور که اومده قراره بره، پس چرا باید برام اهمیت داشته باشه؟ با صدای بابا به خودم اومدم:
- دخترم بیا بشین این جا کنار خودم.
تازه فهمیدم مدت طولانی بی هدف کنار سالن ایستاده و مشغول فکر کردن بودم. خجالت کشیدم و رفتم نشستم کنار بابا. آرتان هم بین پدر و مادرش و رو به روی من نشسته بود. با دیدن حجاب کامل مامان آرتان، پشیمون شدم از این که یه روسری ننداختم روی سرم، ولی انگار براشون مهم نبود، چون نگاشون هنوز هم مهربون بود. شایدم چون من و عشق پسرشون می دونستن و برام احترام قائل بودن. بابا و آقای تهرانی حسابی گرم گفتگو بودن. مامان آرتان هم با عزیز مشغول بود. زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم که دیدم خیلی معمولی پاهای بلندش رو روی هم انداخته و به حرف های باباها گوش می کنه. بعد از چند دقیقه، بابای آرتان که متوجه شده بود حوصله ی من سر رفته لبخندی زد و گفت:
- آقای رادمهر، از هر چه بگذریم، سخن دوست دوست خوش تر است. بهتره بریم سر اصل مطلب، ماشاا... شما این قدر بیانتون شیواست، که آدم همه چیز و فراموش می کنه.
بابا هم که مشخص بود حسابی از بابای آرتان خوشش اومده خندید و گفت:
- اختیار دارین آقای تهرانی، شما خودتون صاحب اختیارین، هر جور صلاح می دونین.
- راستش همون طور که تلفنی هم خدمتتون عرض کردم، این آرتان گل من از اون اول سرش گرم کتاب و درسش بود و هیچ وقت هیچ خلافی ازش سر نزده. تا الان هم از هیچ دختر خانومی خوشش نیومده بود، تا این که دختر شما رو دیده و خلاصه دل از کفش رفته. ما هم که دیدیم چی از این بهتر که این تنها اولادمون و دوماد کنیم و تو لباس دومادی ببینیمش، این بود که قرار امشب و گذاشتیم و خدمتتون رسیدیم، ولی حقیقتا حالا دیگه خود من هم شیفته ی شما و دختر خانوم گلتون شدم و آرزوی قلبیم اینه که این وصلت سر بگیره.
- شما لطف دارین آقای تهرانی، برای ما هم مایه ی مباهاته.
- اگر اجازه بدین، این دختر و پسر گل چند کلام با هم صحبت کنن، اگه به تفاهم رسیدن، اون وقت می ریم سر مباحث بعدی.
- بله خواهش می کنم. دخترم ترسا پاشو آقا رو راهنمایی کن عزیزم.
از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به آرتان، راه اتاقم رو در پیش گرفتم. آرتان هم با قدم های استوار دنبالم می اومد. وارد اتاق که شدم، خیلی راحت نشستم لب تخت و گفتم:
- هر جا دوست داری بشین.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- ممنون از مهمون نوازیتون.
توی دلم قند آب شد که تونستم لجش و در بیارم. نشست لب صندلی میز کامپیوترم و گفت:
- حالم از این مراسمای مسخره به هم می خوره.
- من بدتر از تو.
- حالا یعنی ما باید با هم چه حرفی بزنیم؟
- مثلا باید بگیم شما چه انتظارایی از همسر آینده تون دارین؟
پوزخندی زد و گفت:
- و منم می گم که من هیچ انتظاری ندارم و از اونم همین انتظار و دارم.
- پس انتظار داری.
- آره انتظار دارم که هیچ کاری به کارم نداشته باشه. ترسا تو میای تو خونه ی من زندگی می کنی، ولی هیچ کاری به کار هم قرار نیست داشته باشیم. اوکی؟
- نه بابا! پس انتظار داری صبح به صبح پاشم برات صبحونه درست کنم و شب به شب با بوی قورمه سبزی ازت استقبال کنم؟!
خنده اش گرفت، ولی جلوی خودش و گرفت و گفت:
- نه فقط گفتم که بدونی.
- آرتان بهتره به بابا و مامانت و بابای من بگی که مراسممون هر چی بی سر و صداتر باشه بهتره.
- نمی شه.
- چرا؟
- چون من تک فرزند اونام. برام آرزوهای زیادی دارن و من نمی تونم نسبت به خواسته اشون بی تفاوت باشم.
اخمام و تو هم کردم و گفتم:
- بچه ننه!
هنوز این حرف از دهنم کامل خارج نشده بود، که چونه ام تو دست قوی آرتان مشت شد. صورتش و آروده بود نزدیک صورتم. نفسای داغش روی صورتم پخش می شد. حتی نفسش هم بوی عطر تلخش و به خودش گرفته بود. چشماش این قدر ترسناک شده بود که ترجیح دادم چشمام و ببندم. از لای دندوناش گفت:
- چی گفتی؟!
با تته پته گفتم:
- من؟ هی... هیچی!
فشار دستش بیشتر شد و گفت:
- ترسا خوب گوش کن ببین چی می گم. توهین به من بکنی نکردی! نه به من، نه به خوانواده ام. این و بدون که اونا از جونم برام بیشتر عزیزن و در ضمن شخصیتمم برام خیلی مهمه. با این القاب بچه گونه خداحافظی کن خانوم کوچولو. گرفتی مطلب و؟!
داشتم سکته می کردم. قلبم عین قلب یه بچه کوچولوی بی پناه می کوفت. وقتی نگاهم و دید، دستش و کشید عقب و از جا بلند شد. شاید فهمیده بود دارم سکته می کنم و الانه که بمونم روی دستش. بدون این که حرفی بزنه، از اتاق رفت بیرون. مشتم و کوبیدم روی تخت:
- کثافت عوضی! آشغال الدنگ. به خدا آرتان موهات و از ته می تراشم، کچلت می کنم، می زنمت، ، آبروت و می برم، نکبت بی شعــــور.
با صدای در از جا پریدم. آرتان با لبخند وارد شد و گفت:
- اگه از فحش دادن خسته شدی پاشو بریم پایین. درست نیست من تنها برم.
زل زدم توی چشماش، نفسام با خشم می اومدن و می رفتن. آرتان گفت:
- اوه ترسیدم! به هیچکس این جوری نگاه نکن خواهشا، یه وقت سکته می کنه.

به دنبال این حرف غش غش خندید. دیگه تحمل نداشتم جایی که اونم هست بایستم. سریع از اتاق خارج شدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. ناخن هام و محکم توی دستم فرو می کردم که گریه ام نگیره. چه آشغالی بود آرتان! آشغال تر از اونی که فکرش و می کردم.

وقتی وارد جمع شدیم، نگاه همه به سمت ما کشیده شد. نگاه بابا این قدر مشتاق بود که فهمیدم هیچ مشکلی وجود نداره و نقشه ام واقعا گرفته. از ته دل، دلم می خواست جواب منفی بدم و پوز آرتان و به خاک بمالم، ولی این جوری همه ی نقشه هام نقش بر آب می شد. بابا دست من و گرفت و گفت:
- خب دخترم چی شد؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- باید فکر کنم.
زیر چشمی آرتان و پاییدم. از حرص داشت پوست لبش و می کند. فکر کنم حسابی از جواب مثبت من خونواده اش و مطمئن کرده بود، چون اونا هم تعجب کردن و آرتان هم حسابی کنف شده بود. به خصوص که مامان و باباش هی نگاش می کردن و با نگاه ازش می پرسیدن قضیه چیه؟ ولی بابا که حق و به من می داد با لبخند گفت:
- درسته دخترم، حرف یک عمر زندگیه.
بابای آرتان گفت:
- دخترم چه قدر مهلت می خوای که فکر کنی؟
- فکر کنم دو هفته کافی باشه.
آرتان لحظه به لحظه عصبی می شد. داشت تند تند با پاهاش روی زمین می کوبید. مامانش هم مشخص بود که نگران پسرشه، چون مدام با نگاهش آرتان و دلداری می داد. مطمئن بودم آرتان بیشتر از من دلش می خواد این مجلس و به هم بزنه و بی خیال همه چیز بشه. نکنه واقعا بشه؟! نکنه بره دیگه پشت سرش و هم نگاه نکنه؟ عجب غلطی کردم! اصلاً بره به درک. پسره ی بی شعور، لیاقت هم خونه شدن با من و نداره. برای چی باید بترسم؟ برای یه خارج رفتن که نباید خودم و بدبخت کنم. از کجا معلوم توی این یه سالی که قراره باهاش زندگی کنم دیوونه ام نکنه؟ اصلا من همه چی و می سپارم دست خدا و سعادتم و از اون می خوام. با صدای تشکر و خداحافظی مهمونا از جا بلند شدم. مامان آرتان به سمتم اومد و من و در آغوش کشید. بغلش چه قدر مهربون بود! یاد مامان افتادم. این دومین زنی بود که آغوشش من و یاد مامان خدابیامرزم می انداخت. چند لحظه ای توی بغلش موندم و اون زیر گوشم گفت:
- امیدوارم نا امیدم نکنی عروس گلم.
بهش لبخند زدم. خودمم می دونستم جوابم مثبته و این مهلت و فقط برای خل کردن آرتان خواستم. آرتان حتی با من خداحافظی هم نکرد و خیلی زود رفت. ولی باباش مثل مامانش خیلی گرم دست من و فشرد و ازم خواست خوب فکر کنم. بعد از رفتن اونا، ولو شدم روی مبل و نفسم و با صدا دادم بیرون. بابا هم کنارم نشست و در حالی که گره کرواتش رو شل می کرد گفت:
- عجب خونواده ی اصیلی بودن! ده تای ما رو می خرن و آزاد می کنن، ولی یه ذره افاده و کبر نداشتن!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور

یک هفته ای طول کشید، ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ی ناخن هام و از زور حرص جویده بودم. بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودن و دیوونه ام کرده بودن. خدایا نکنه این بار دیگه من و سر کار گذاشته باشه؟ ولی مگه می شه؟ کار خودش هم به من گیر بود، دیگه فقط من محتاج اون نبودم. شایدم من و اسکل کرده بود و اصلا مشکلی توی زندگیش نبود. همون شبی که ازش جدا شدم، از فرداش منتظر بودم بابا بگه مامان آرتان تماس گرفته، ولی هیچ خبری نشد که نشد. بازم شماره اش و به من نداده بود که بتونم در صورت لزوم خبری ازش بگیرم..... 

هم نگرفته بود، انگار اصلا براش مهم نبود. مثل مرغ پر کنده هی پله ها رو بالا می رفتم و از روی نرده سر می خوردم پایین. عزیز مدام غر می زد و حرص می خورد، ولی دست خودم نبود، حسابی عصبی شده بودم. بابا هم می دونست یه چیزیم شده، ولی به پر و پام نمی پیچید، می دونست که این جور وقتا نباید ازم سوالی بپرسه، چون بدتر می شم. بالاخره بعد از گذشتن دو هفته یه روز که توی اتاق نشسته بودم و بی هدف با لپ تاپم بازی می کردم، در اتاق باز شد و عزیز اومد تو. بر عکس همیشه، حتی حوصله ی عزیز و هم نداشتم. توجهی نکردم و به بازیم ادامه دادم. عزیز نشست لب تخت و گفت:
- ببند در اون ماسماسک و کارت دارم مادر.
- بگو عزیز می شنوم.
- دِ ننه ببند در اون و، بذار من حرفم و بزنم، بعد که رفتم بشین کارت و بکن. این جوری منم حواسم می ره تو اون، یادم می ره چی می خواستم بگم.
برای این که زودتر حرفش و بزنه و بره، در لپ تاپ و با غیض بستم و گفتم:
- بفرمایید می شنوم!
- اوه! کی می ره این همه راه و؟! اخلاقه تو داری یا زهر هلاهل؟
- بگو عزیز دل و دماغ ندارما!
عزیز زیر لب گفت:
- چه روزی هم اینا زنگ زدن! این که حوصله نداره، حالا بهش بگم می گه نه!
با تعجب گفتم:
- چی گفتی عزیز؟!
- هیچی مادر، راستش اومدم یه خبری بهت بدم. البته به من ربطی نداره، یهو نپری به من ها! بابات زنگ زد گفت.
رادارام داشت به کار می افتاد:
- خب؟!
- مادر این شتریه که در خونه ی همه می خوابه!
از دل دل کردنش عصبی شدم و گفتم:
- اَه، عزیز یه باره بگو دارم می میرم، خلاصم کن دیگه!
عزیز چپ چپ نگام کرد و گفت:
- استغفرا... از رو دنده چپ بلند شدیا، من بدبخت و بگو که شدم قاصد تو.
فقط نگاش کردم تا بالاخره با همون خونسردی ذاتیش گفت:
- بابات زنگ زد الان.
- خب؟
- گفت شب مهمون دارین.
- کی؟!
- ننه منم گفتم یه دفعه ای نمی شه و حداقل می ذاشتن برای یه شب دیگه، ولی خب بابات گفت اونا اصرار داشتن.
دیگه مطمئن بودم یه خبری هست، ولی از این که از طرف آرتان باشه مطمئن نبودم. راستش دیگه بعد از دو هفته ازش نا امید شده بودم. عزیز ادامه داد:
- آره مادر، دختر پله و مردم رهگذر، یه وقت فکر نکنی بابات می خواد به زور شوهرت بده ها! فقط گفت اینا موقعیتشون خوبه و بهتره تو امشب یه کم به خودت برسی و مقبول جلوشون حاضر بشی.
با حرص گفتم:
- حالا انگار همیشه هپلی هستم!
بعد ادمه دادم:
- کی هستن حالا؟
- نمی دونم مادر! ولی بابات خیلی هول بود و کلی هم سفارش کرد.
نکنه کسی جز آرتان باشه؟! نکنه بابا مجبورم کنه با طرف ازدواج کنم؟ وای خدا حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ چرا آرامش به من نیومده؟ از وقتی که آتوسا رفت دنبال خوش گذرونیش، آرامش هم از زندگی من پر زد. عزیز از جا بلند شد و گفت:
- پس دیگه سفارشت نمی کنما، اینا برای ساعت نه می یان، تا اون موقع حاضر باش.
- چشم.
عزیز از مطیع بودن من تعجب کرد. زیر لب صلواتی فرستاد و از در خارج شد. از جا بلند شدم. ساعت پنج بود و چهار ساعت بیشتر وقت نداشتم. نمی دونستم باید به خودم برسم یا این که خیلی ساده ظاهر شم! اگه خونواده ی آرتان بودن، کلی باید به خودم می رسیدم تا تو دل مامان آرتان جا بشم، ولی اگه کسی دیگه بود، ترجیح می دادم شبیه دخترای کولی برم جلوشون تا من و نپسندن، ولی من که نمی دونستم کیه! ای آرتان خدا بگم چی کارت کنه! چرا یه خبر به من ندادی آخه؟! بالاخره تصمیم گرفتم آراسته باشم، فوقش می گفتم نمی خوام، بابا که نمی تونست زورم کنه! رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدم. بعد هم که اومدم بیرون، یه دست کت و دامن یاسی رنگ که حسابی بهم می اومد پوشیدم و موهام و سشوار زدم و ریختم دورم. خودم و که توی آینه نگاه کردم، از خودم خوشم اومد، ولی نمی دونستم روسری باید سرم کنم یا نه! عادت نداشتم جلوی مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم، بالاخره من همین بودم، نمی تونستم که خودم و عوض کنم. کلی عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نیم که شد رفتم پایین. بابا هم اومده بود و در حال بستن کرواتش بود. با دیدن من لبخند زد و گفت:
- سلام دختر گلم!
حالا شدم دختر گل! ای آب زیر کاه بدجنس. تصمیم گرفتم اوقات تلخی درست نکنم. با لبخند رفتم طرفش و در حالی که کرواتش رو می گرفتم تا ببندم گفتم:
- سلام بابا جون، خسته نباشین.
- درمونده نباشی عزیزم. چقدر قشنگ شدی! شدی کپی مادر خدابیامرزت.
عزیز جون از پشت سر با یه ظرف اسپند حاضر شد و گفت:
- هر چی خاک اون مرحومه، خاک تو باشه مادر الهی. ایشاا... که سفید بخت بشی.
بابا دستی روی موهام کشید و گفت:
- انشاا... !
ار بستن کروات که فارغ شدم، نشستم روی مبل و گفتم:
- بابا کی هستن اینا؟!
عزیز با غیض گفت:
- دختر یه ذره حیا کن! یعنی تو باید خجالت بکشی الان! چی کار داری که کی هستن؟ میان می بینیشون دیگه.
بابا با خنده گفت:
- ولش کن عزیز. این ته تغاری منه، حق انتخاب هم داره، باید بدونه به کَس کَسونش نمی دم.
بعد به من نگاه کرد و در حالی که کنارم می نشست گفت:
- والا یه آقایی زنگ زد به من و گفت که برای امر خیر زنگ زده. من اصلا فکر نمی کردم منظورش از امر خیر خواستگاری باشه، فکر می کردم برای کار زنگ زده، ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن، فهمیدم تو رو دیدن و پسندیدن برای پسرشون. گفت شماره ی من و هم از یکی از همکارا گرفته، ولی اسمش و نگفت. از اون کار درستای تهران هستن. فامیلشون تهرانیه و از اون تهرانی های اصیلن! باباهه تو کار واردات و صادرات فرشه و چند تا هم کارگاه قالی بافی داره. نه تنها توی تهران، که توی همه ی شهرای ایران. پسرشون هم تک پسره و همین یه دونه اس. اسمش و گفت، ولی سخت بود یادم رفت، فقط یادمه که گفت پسرش دکتره!
توی دلم قند آب می شد اونم تن تن! خودشون بودن. خدایا خودم و به خودت می سپارم. هنوز حرف بابا تموم نشده بود که صدای زنگ بلند شد. من از جا پریدم و عزیز و بابا بهم خندیدن. سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به خودم کردم. ذره ای آرایش نداشتم، فقط برق لب کمرنگی روی لبام بود که رنگ پریده نباشم. زیر لب گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- می خوای آتوسا بندازتم بیرون؟
- وا چرا؟
- آخه می گه نون زیر کباب خوشمزه تر و عزیز تر از کبابه!
- حسود خانومه این آتوسا چه قدر.
من و به سمت اتاقش راهنمایی کرد و گفت:
- همین کاراش من و دیوونه اش کرده دیگه.
- اَه اَه سطل ماستی هست خدمتتون؟
با تعجب گفت:
- سطل ماست می خوای واسه چی؟
- حالم بد شد از حرفات آخه! نیاز پیدا کردم بهش.
مانی چند لحظه نگاهم کرد و بعد انگاز تازه متوجه حرف من شد که شروع کرد به خندیدن. نشستم روی مبل چرم و نرمش و گفتم:
- اوه، حالا انگار چی گفتم؟ گفتی بیام این جا دلقک بازی در بیارم بخندی؟
نشست رو به روی من و گفت:
- نه، گفتم بیای این جا تا با هم دوستانه گپ بزنیم.
- اوه، کی می ره این همه راه و؟!
در اتاق باز شد و عمو قاسم با سه لیوان آب پرتغال وارد شد. ابتدا سینی رو جلوی مانی گرفت و سپس خودش دو لیوان دیگه رو جلوی من روی میز قرار داد. خنده ام گرفته بود شدید. مانی هم بدتر از من. عمو قاسم با گفتن:
- نوش جونتون.
از اتاق رفت بیرون و اون وقت تازه من و مانی ترکیدیم از خنده و مانی بین خنده گفت:
- چه نسخه ای از این بدبخت گرفتی تو.
- می خواست در و روی من نبنده.
- اون بیچاره از کجا باید می دونست که تو کی هستی؟
- خیلی خب باشه قبول، حال کل کل ندارم. بگو ببینم با من چی کار داری داماد!
جرعه ای از آب پرتقالش رو خورد و گفت:
- شنیدم خواهر زنم بزرگ شده!
- اشتباه به عرضتون رسوندن.
- اِ؟ ولی من شنیدم دو تا دو تا خواستگار برات میاد. اونم چه خواستگارایی!
ای خدا شروع شد! گفتم:
- از بس خرن! نمی دونن دارن از چه اعجوبه ای خواستگاری می کنن. سند بدبختی شون و می خوان امضا کنن.
- خیلی هم دلشون بخواد، تو یه گوله آتیشی، تو خونه ی هر مردی که بری، اون مرد خوشبخت ترین مرد روی کره ی زمینه و چه قدر من دلم می خواست...
- دلت می خواست چی؟
- دلم می خواست که اون مرد داداشم باشه.
سرم و پایین انداختم. چی داشتم که به مانی بگم؟ اگه بگم من بچه ام بعد دو روز دیگه که شاید با آرتان ازدواج کنم، می گه تو که بچه بودی! اگه بگم قصد ازدواج ندارم، تازه بدتر می شه. اگه بگم دلم جای دیگه است هم خودش کلی حرف داره! چی بگم من به مانی؟ مانی که سکوتم و دید گفت:
- خانوم خانوما شما حق انتخاب داشتین، منم نمی خوام بهت بگم باید به درخواست نیما جواب مثبت بدی، فقط خیلی دوست دارم بدونم واسه چی بهش جواب رد دادی. شاید ایرادی توی داداش من دیدی که اون ایراد قابل رفع شدن باشه.
- حرف سر اینا نیست مانی.
- پس چیه؟
- من و نیما به درد هم نمی خوردیم.
- چرا؟ چون جفتتون شیطونین؟ اتفاقا نیما اصلا پسر شیطونی نیست، فقط وقتایی که تو رو می دید، هم به خاطر شادی دیدن تو و هم به خاطر شخصیت شیطون تو بود که شیطنت می کرد.
- مشکل اینم نیست، مشکل اینه که من نمی تونم به نیما به چشم شوهر نگاه کنم. هیچ وقت اون جوری نگاش نکردم. من به نیما و تو به چشم داداشای نداشته ام نگاه می کنم.
ارواح عمه ات! انگار یادم رفته داشتم خر می شدم جواب مثبت و بدم به نیما. مانی چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
- هیچ جوره نظرت عوض نمی شه؟
- نه.
- حیف شد، آخه نیما خیلی داغونه. شاید درست نباشه اینا رو واسه تو بگم و بیشتر از این غرور داداشم و له کنم، ولی دلم براش می سوزه. از وقتی جواب منفی بهش دادی، یه لقمه غذا هم نتونسته بخوره. به زحمت توی خونه پیداش می شه، وقتی هم که میاد یه راست می ره توی اتاقش. عشقش به تو سطحی و زودگذر نبود، نمی تونه فراموشت کنه.
دوباره در قالب یخی خودم فرو رفتم:
- فقط می تونم بگم متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر فراموش کنه.
مانی آهی کشید و گفت:
- یه چیزی دیگه هم می خواستم بگم، ولی... شاید بهتره که من نگم.
با کنجکاوی نگاهش کردم که بلند شد و گفت:
- الان بر می گردم.
از اتاق که بیرون رفت، تکیه ام و دادم به مبل و چشمام و بستم. دلم برای نیما می سوخت، ولی هیچ دلم نمی خواست کسی فکر کنه توی این جریان من مقصر بودم. مگه من بهش گفتم عاشق من بشه؟! حسابی توی فکر بودم و نفهمیدم کسی اومده توی اتاق. از صدایی که درست پشت سرم بلند شد سه متر پریدم بالا:
- سلام.
سریع برگشتم و نوید رو پشت سرم دیدم. با دیدن رنگ و روی پریده ی من سریع گفت:
- خیلی عذر می خوام، قصد ترسوندنتون رو نداشتم.
با اخم گفتم:
- حالا که این کار و کردین. اصلا شما این جا چی کار دارین؟ مگه این جا اتاق مانی نیست؟
قدمی جلو اومد و گفت:
- مانی از من خواست که بیام.
- مانی خواست که بیاین؟ به چه دلیل؟
- که در مورد جواب منفی شما با هم صحبت کنیم.
نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم:
- ای بابا! این مانی هم امروز چه گیری داده هی دنبال دلیل می گرده ها!
- مانی دنبال دلیل نمی گرده، این منم که می خوام بدونم چرا؟
قبل از این که حرفی بزنم گفت:
- می تونم بشینم؟
- خواهش می کنم شرکت شماست! از من می پرسین؟
- اختیار دارین. خب نگفتین؟
- آخه چی بگم؟ دلایل من شخصیه!
- فکرشم نمی کردم که جواب رد بشنوم! فکر می کردم دست روی هر کسی که بذارم بهم نه نمی گه.
بر و بر نگاش کردم. خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و حقم داشت این طور فکر کنه، ولی چون لجم گرفت از حرفش گفتم:
- اون به خاطر اعتماد به نفس بالاتونه!
از حرفم جا خورد، ولی گفت:
- شاید.
دوباره هر دو سکوت کردیم، لحظاتی در سکوت گذشت بعد گفت:
- این دلایل شخصی می تونه... حضور شخص دیگه ای توی زندگیتون باشه؟
- نه خیر.
- پس؟
- ببینین آقا نوید، من نمی تونم دلایل شخصیم و برای شما بگم. چرا همه ی آقایون فکر می کنن تا یه خانوم ردشون می کنه حتما باید پای یه شخص دیگه ای وسط باشه؟
خندید و گفت:
- شاید به خاطر اعتماد به نفس بالامونه. فکر می کنیم فقط به همین علته که جواب رد می شنویم.
- شاید نه، حتماً!
- تو دنیایی از شیطنتی دختر! داشتن تو لیاقت می خواد.
- می دونم!
لبخندی زد و گفت:
- اعتماد به نفس من بالاست، اعتماد به نفس تو توی آسمونه!
- واقعیته!
- هنوزم نمی خوای بهم علت جواب ردت و بگی؟ شاید بتونم راضیت کنم. ترسا تو تنها دختری هستی که تونستی دل من و بلرزونی. من این جواب ردت و بیشتر می ذارم به حساب ناز دخترونه ات. من صبرم زیاده!
- هر جور دوست داری، ولی من نظرم عوض نمی شه.
- منم همین طور.
از جا بلند شدم و گفتم:
- من دیگه باید برم.
اونم بلند شد و گفت:
- بودی حالا.
- چه زود شما پسر خاله شدی؟!
خندید و گفت:
- آدم با کسی که دوسش داره راحته خانوم کوچولو، انگار که همیشه می شناختش!
- شما دیگه روتون داره زیادی باز می شه، خداحافظ.
- ترسا خانومی، ماشین داری؟ اگه نداری برسونمت.
از لای دندان های به هم فشرده ام غریدم:
- خداحافظ.
صبر نکردم مانی هم بیاد، چون از دستش حسابی عصبی بودم. حق نداشت من و با نوید تنها بذاره. من جوابم و به نوید داده بودم و دیگه حرفی باهاش نداشتم. با عصبانیت از شرکت خارج شدم و در رو به هم کوبیدم. ای خدا کی پنج شنبه می اومد و تکلیف من مشخص می شد؟ کاش یه شماره تلفن از آرتان داشتم. نکنه دیگه توی اون رستوران پیداشون نشه و من و سر کار گذاشته باشه؟! نکنه بخواد اذیتم کنه؟ کاش یه شماره ازش گرفته بودم. همیشه عقلم دیر به کار می افتاد. این قدر کنار خیابون ایستادم تا بالاخره تاکسی گیرم اومد و سوار شدم. در طول مسیر تا خونه فقط به جواب آرتان فکر می کردم. تا پنج شنبه من از زور فکر و خیال دیوونه می شدم.
بالاخره پنج شنبه لعنتی رسید. از صبح بیست بار لباس عوض کرده و جواب تلفن های شبنم و بنفشه رو داده بوم. خودم کم استرس داشتم، اونا هم تازه بدترم می کردن. شبنم می گفت یه نفر دیگه رو هم بخوابون تو آب نمک که اگه این آرتانه قبول نکرد بریم سراغ نفر بعد. بنفشه هم می گفت من که چشمم آب نمی خوره آرتان قبول کنه. اون خواسته سر کارت بذاره! خلاصه که حرفاشون حسابی رو مخم بالا و پایین می پرید. بالاخره ساعت هفت شد، سریع از خونه پریدم بیرون. چنان رانندگی می کردم که رنگ شبنم و بنفشه سفید شده بود، ولی خوب می دونستن که این جور وقتا نباید به پر و پای من بپیچن. جلوی پاتوق که رسیدم چنان پیچیدم توی پارکینگ که بنفشه افتاد روی من. نزدیک بود بزنم به ماشین جلوییم، ولی سریع ماشین و کنترل کردم و داد کشیدم:
- چرا مثل خیار پلاسیده می مونی؟ یه ذره خودت و محکم نگه دار. الان بدبخت می شدیم.
بنفشه رفت پایین و زیر لب گفت:
- یا حضرت عباس! وقتی که ترسا سگ می شود!
شبنم هم با خنده رفت پایین، ولی خودم حتی دل و دماغ خندیدن هم نداشتم. درهای ماشین رو قفل کردم و پیاده شدم. جلوتر از اون دو وارد رستوران شدم و بی صبرانه به جایگاه همیشگی آنها چشم دوختم. مثل توپی که سوزن توش فرو بکنن وا رفتم و بادم خالی شد! نه تنها آرتان که دوستاش هم نبودن. اونا که همیشه زودتر از ما می یومدن، معلوم نبود چرا این دفعه نیومدن! بنفشه پوزخندی زد و گفت:
- تحویل بگیر! اینم از آرتان خان.
شبنم هلم داد به سمت میز و گفت:
- بشین تا فکر کنیم به کیس بعدی.
درسته که شبنم و بنفشه دوستای صمیمی من بودن، ولی بالاخره دختر بودن و حسادت می کردن. اون لحظه از ته دل شاد شده بودن که آرتان من و قال گذاشته. دلم می خواست زار بزنم. چونه ام می لرزید و روی تنم عرق سرد نشسته بود. کاش دوستام درکم می کردن، اون وقت از ته دل زار می زدم. خدایا من به آرتان خیلی امید داشتم. چرا این جوری کرد؟ آخه چرا نامرد از آب در اومد؟ دلم برای خودم می سوخت. بنفشه و شبنم سعی داشتن من و بخندونن، ولی من حتی خنده ام هم نمی گرفت. بنفشه گفت:
- ای بابا این که دیگه ناراحتی نداره، چیزی که زیاده پسر. یکی از یکی هم بهتر.
شبنم هم گفت:
- این که آرتان قالت گذاشت من و ناراحت نمی کنه، این ناراحتم می کنه که دیگه این گربه های چشم رنگی رو نمی بینم. خیلی بهشون عادت کرده بودم.
گارسون که اومد اونا غذا سفارش دادن، ولی من هیچی نگفتم. می دونستم با این کارا بیشتر غرورم و جریحه دار می کنم، ولی دست خودم نبود. نمی دونم چرا این قدر برام مهم بود که آرتان قبول کنه. خب اگه جوابش منفی بود، می اومد می گفت دیگه! این مسخره بازی ها برای چی بود؟ کثافت! حتما می خواست من و جلوی دوستام ضایع کنه که موفق هم شد! کاش می شد یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه ببینمش تا اون چشاش و از کاسه بکشم بیرون و هر چی لایقشه بارش کنم. اصلا نفهمیدم کی غذا رو روی میز چیدن. بنفشه با خنده تکه ای از جوجه کبابش رو جلوی صورتم گرفت و گفت:
- بخور بابا این قدر ناز نکن، غصه خوردن نداره که.
از جا برخاستم و سریع به سمت دستشویی رفتم. جلوی آینه که ایستادم قطره های اشک دونه دونه روی صورتم ریختن. چشمام دو کاسه ی خون شده بود. شیر آب سرد رو باز کردم و چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم. کسی حق نداشت اشک ترسا رو در بیاره! کسی لیاقت نداشت که من بخوام به خاطرش گریه کنم، ولی آخه مگه من چی کم داشتم که آرتان قبول نکرد حتی به صورت صوری با من باشه؟ شایدم حق داشت! اونم توی فامیلشون سکه ی یه پول می شد. بایدم بیشتر نگران خودش و آبروش باشه تا من و و بدبختی هام. نیم ساعتی توی دستشویی موندم تا حالم بهتر شد. بیرون که رفتم شبنم و بنفشه با هر هر و کر کر خنده هاشون مشغول خوردن دسر بودن. دلم از دستشون گرفت! کیفم و برداشتم و با صدای گرفته گفتم:
- بچه ها من می خوام برم خونه، شما نمیاین؟
بنفشه سریع از جا بلند شد و گفت:
- چرا وایسا حساب کنم.
شبنم هم بلند شد و هر سه با هم از رستوران خارج شدیم. بدون نگاه کردن به اطرافم یه راست به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. شبنم و بنفشه هم سوار شدند و راه افتادم. داشتم از ورودی پارکینگ خارج می شدم که یک دفعه ماشینی با سرعت جلوم پیچید. سریع روی ترمز زدم و خواستم سر فحش و بکشم به یارو که یه دفعه بنفشه گفت:
- اِ، اینه!
وقتی نگاه کردم دیدم ماشینی که پیچیده جلوم همون فراری خوشگله که همیشه توی پارکینگ پارک شده بود. به درک! هر چی می خواست باشه باشه! مگه کور بود که این جوری پیچید جلوی من؟ با عصبانیت داشتم می رفتم پایین که بنفشه دستم و گرفت و گفت:
- ترسا زشته نری آبرو ریزی کنیا!
دستم و از دستش کشیدم بیرون و اومدم پایین. پررو همون طور هم سر جاش وایساده بود و قصد نداشت بره. با قدم های سریع به سمت ماشینش رفتم که در سمت راننده باز شد و آرتان اومد بیرون. حالا قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود! اگه کسی ازم عکس می گرفت می شدم سوژه ی خنده. بنفشه و شبنم هم اومده بودن پایین و مات مونده بودن به آرتان. یه کت سورمه ای خوشگل پوشیده بود با شلوار کتون مشکی. کفشای مجلسی ورنی هم تیپش و تمکیل می کرد. خدایا تو چی آفریدی؟ یعنی این فراری خوشگل ماشین آرتان بود؟! حقا که ماشین و صاحب ماشین حسابی به هم می اومدن. آرتان با دیدن من لبخند زد و گفت:
- چیه؟ پیشی کوچولو یه جوری اومدی پایین که گفتم الان پنجولم می زنی.
از استعداد ذاتیم در خونسرد نشون دادن خودم استفاده کردم و خیلی راحت گفتم:
- این چه وضع رانندگیه؟ خودم به درک، این دو تا اگه بلایی سرشون می اومد جواب خونواده هاشون و شما می دادین؟
- فاصله ام باهاتون یه فاصله ی رعایت شده بود.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
- حالا می شه لطفا ماشینتون رو از سر راه بردارین؟ من عجله دارم.
- جدی؟ فکر کردم امشب منتظر من می مونی. هر چند که فکر کنم تا حالا هم خیلی انتظار کشیدی و دیگه خسته شدی. مگه نه؟
خدایا این دیگه کی بود؟! قبل از این که من فرصت کنم حرفی بزنم گفت:
- ماشینت و بده یکی از دوستات ببرن و خودت بیا سوار ماشین شو، کارت دارم.
باید قبول می کردم؟ نه! هنوز نمی شد بهش اعتماد کرد. گفتم:
- چرا نمیاین بریم داخل رستوران حرف بزنیم؟
انگار فهمید بهش اعتماد ندارم که اخم کرد و گفت:
- من عجله دارم، الان هم به هزار زحمت اومدم این جا. حوصله ی ناز کشی هم ندارم. اگه میای برو سوار شو، اگه هم نه که من به کارام برسم.
ترسیدم ول کنه بره، از این رو سوییچ و به نفشه دادم و با سر بلندی گفتم:
- شما برین من با آرتان میام.
بنفشه هنوز هم خشک بود! همین جوری آرتان برای اونا خدای کلاس و غرور بود دیگه حالا که فهمیدن فراری هم ماشین آرتانه داشتن می مردن از حسادت. دوست نداشتم از ناراحتیشون شاد بشم، ولی چرا اونا شدن؟ بنفشه سری تکون داد و به زور سوار ماشین شد. شبنم هم در حالی که نگاهش روی ماشین و آرتان در نوسان بود کنار دستش نشست. آرتان رو به من گفت:
- سوار شو تا ماشین و از سر راهشون بردارم.
تحکم توی صداش باعث شد خیلی سریع در جلو رو باز کنم و روی صندلی گرم و نرم ماشینش لم بدم. خدایا چه راحت بود! آرتان هم با یه حرکت پرید توی ماشین و راه افتاد. این قدر نرم می رفت که داشت خوابم می برد. آرتان که سکوت من و دید گفت:
- نمی خوای چیزی بپرسی؟!
چه رویی داشت! انتظار داشت بازم من غرورم و بشکنم! با غرور نگاش کردم و گفتم:
- سوالی توی ذهنم نیست که بخوام بپرسم. شما خودت اگه حرفی داری که می دونم داری می تونی بزنی.
آرتان ابروش رو بالا انداخت و کمی سرعتش رو زیاد کرد. پرسید:
- خونه تون کجاست؟
- برای چی؟
- می خوام همین طور که آروم آروم می رم سمت خونه تون حرفام و بزنم.
آدرس خونه رو دادم و آرتان که دید زیاد هم دور نیست کمی از سرعتش و کم کرد. سپس شروع کرد به معرفی خودش:
- اسمم آرتانه، تک پسر یه خونواده... به قول تو متمول! دکترای روانشناسی بالینی دارم و توی کلینیک شخصی خودم کار می کنم. سی سالمه و تا این سن اجازه ی ورود هیچ دختری رو به زندگیم ندادم. شاید علتش این باشه که تا حالا هیچ دختری ارزش خودش و به من نشون نداده. به هر کسی که سلام کردم خیلی راحت خودش و در اختیارم گذاشته. ایراد دخترا اینه که فکر می کنن اگه همه جوره یه پسر و ساپورت کنن می تونن به دستش بیارن، در حالی که همه ی پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن! بگذریم، این و گفتم که اگه فکری در مورد من توی ذهنت هست همین الان نابودش کنی. تو اونی نیستی که من یه روز واقعا بخوام انتخابش کنم.
به این جا که رسید زیر چشمی به سمت من نگاه کرد. داشتم ازش می ترسیدم. اون روانشناس بود و از هر عکس العمل من برای خودش برداشتی می کرد. سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم. خیلی معمولی نگاش کردم و گفتم:
- خب بقیه اش؟
- مادرم الان درست پنج ساله که به من اصرار می کنه که ازدواج کنم، ولی به نظرت کدوم دختری وجود داره روی این کره ی خاکی که لیاقت من و داشته باشه؟
اَه غرورش داشت حالم و به هم می زد! بعد از چند لحظه مکث گفت:
- این قدر عصبی نشو همه ی پوست لبت و کندی! ولش کن بیچاره رو.
ای خدا، همه ی اعمال من و گذاشته بود زیر ذره بین. منم دست رو چه آدمی گذاشته بودم! حرفی نزدم و اون خودش با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
- آره می گفتم... من تصمیم داشتم هیچ وقت ازدواج نکنم، این و به خونواده ام هم گفتم، ولی متاسفانه اونا زیر بار نمی رن و هر چند وقت یه بار من و مجبور می کنن توی یه مراسم خواستگاری مسخره شرکت کنم. مادرم و خیلی دوست دارم و برای این که دلش و نشکنم باهاش این خونه و اون خونه می رم، ولی روی هر کس یه ایرادی می ذارم و از زیرش در می رم. چند وقت پیش مادرم بهم گفت خودم دختر مورد علاقه ام و پیدا کنم و به اون معرفیش کنم. گفت این جوری دیگه جنبه ی تحمیلی هم نداره. منم واقعا فکرم مشغول بود که تو وارد شدی. تو بهترین گزینه هستی که می تونی نقش معشوقه ی من و بازی کنی. تو از من می خوای شوهرت باشم تا بتونی آزادانه از ایران بری و من از تو می خوام همسرم بشی تا مادرم دست از سرم برداره. وقتی که از هم جدا شدیم دیگه مادرم به خودش اجازه نمی ده واسه ازدواج به من اصرار کنه، توام اون ور می ری راحت زندگیت و می کنی، ولی این و بدون نقش بازی کردن جلوی مامان من خیلی سخته خانوم، تو باید جوری نشون بدی که انگار من و تو از خیلی وقت پیش با هم رابطه داشتیم.
بالاخره دهن گشودم و گفتم:
- شاید این جوری نظرشون نسبت به من عوض بشه!
- نمی شه، مادرم عاشق منه و مسلما کسی و هم که من دوست دارم رو دوست خواهد داشت. البته مثلاً!
درد! حالا انگار من سریع بل گرفتم از حرفش که برای من این جوری صحیحش می کنه. کاش می شد با کف پام بزنم پای چشمش. ای خدا اون روز و بیار که من با یه دل سیر آرتان و بزنم. آرتان که سکوتم و دید گفت:
- قبوله؟!
مگه می تونستم قبول نکنم؟ چیزی بود که خودم خواستم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- قبوله.
- خوبه، این جوری نه من به تو مدیونم، نه تو به من.
- آره.
- کوچه تون رو رد نکنیم.
- نه بالاتره.
به کوچه که رسید بهش گفتم بپیچه. جلوی در خونه که ایستاد خواستم پیاده بشم که صدام کرد:
- ترسا؟
لحن صداش خیلی معمولی بود. برگشتم و معمولی تر از خودش گفتم:
- بله؟
- شماره ی بابات و بگو بزنم توی گوشیم، می خوام بدم به مادرم.
شماره ی بابا رو گفتم و اون زد توی گوشی آیفونش. قبل از این که پیاده بشم گفتم:
- می شه دلیل تأخیر امشبت و بدونم؟
خندید نرم و بی صدا سپس گفت:
- بهت گفتم که اگه سوالی داری بپرس، خودت نپرسیدی!
لجم گرفت و گفتم:
- خب حالا که پرسیدم.
- عروسی یکی از دوستام بود. بقیه ی بچه ها هم اونجا بودن. منم به زور اومدم، الان هم باید دوباره برگردم.
- آهان.
- راضی شدی؟
با یه حالت بدی نگاش کردم. نمی دونم چی توی نگام دید که اون جوری از خنده منفجر شد. منم از خجالت سرخ شدم. میون خنده اش گفت:
- کنجکاویت و گفتم.
با غر غر گفتم:
- حالا مگه من حرفی زدم؟
دیگه موندن و جایز ندونستم و از ماشین پیاده شدم. آرتان هم بوقی زد و راه افتاد. عجب چیزی بود این بشر! من چه جوری می تونستم یک سال با این بشر زیر یه سقف زندگی کنم؟! آب می خوردم این می فهمید. خدا به دادم برسه، ولی کم کم داشت ازش خوشم می اومد. از شیطنتش، از کلاسش، از غرورش!

 





نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
نگاهی خبیثانه به شبنم کردم و گفتم:
ـ اردلان جون!
صدای قهقهه ی من و بنفشه توی صدای جیغ شبنم گم شد:
ـ خفه شــــو، اسمش و بیاری چشات و از حدقه در میارم!
ـ آخه مورد اکازیونه. از لحاظ اجتماعی مقبول، خوشگل و خوش تیپ، وضع توپ، غریبه...
ـ مبارک صاحبش که من باشم باشه، تو رو سننه؟
ـ خب بابا خسیس، نخواستم نوش جونت!
بنفشه گفت:
ـ حالا جدی کسی تو نظرت نیست؟
ـ نه باید حسابی روش فکر کنم.
ـ زیاد وقت نداریا، این عمرته که داره تلف می شه.
ـ شما دو تا قزمیت ثبت نام کردین واسه دانشگاه؟
ـ آره بابا از یه هفته دیگه هم کلاسامون شروع می شه.
ـ پس جدی من وقتم کمه! می خوام سال دیگه این موقع نشسته باشم سر کلاس.
ـ زبان و چی کار می کنی؟
ـ اون حل می شه، شوهرش و بجورین، زبان و شش ماهه فشرده می رم اوکی می کنم.
ـ اوکی، پس از الان پسرا رو می ذاریم زیر ذره بین.
رو به شبنم پرسیدم:
ـ راستی دیروز چی کار کردی؟
شبنم با هیجان گفت:
ـ خیلی سخت بود ترسا، ولی با هر جون کندنی که بود انجامش دادم.
ـ عکس العملش چی بود؟
ـ اولش جا خورد، ولی بعدش اون از من بدتر شد. داشت اشکم در می اومد. بهت هم اس ام اس دادم، ولی شما از کوه اومده بودین و کپه مرگتون و گذاشته بودین، گویا گوشی بی صاحابتون هم خاموش بود.
خندیدم و گفتم:
ـ آره خاموشش کرده بودم. تو که سوتی ندادی، معلومه که اون بدتر می شه. جواب سلام، علیکه گل من! ولی مهم ذهن اونه.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی این که حالا هی پیش خودش فکر می کنه چرا شبنم این جوری شده؟ آیا کس دیگه ای اومده توی زندگیش؟ آیا من و فراموش کرده؟ مگه من چی کم دارم که شبنم دیگه من و نمی خواد؟ و هزار تا اگر و امای دیگه تو ذهنش می سازه!
ـ خو چه فایده داره؟
ـ آهان، نکته همین جاست، به سوال خوبی اشاره کردی فرزندم! وقتی اون زیادی به تو فکر کنه، اون وقت مغزش ناخودآگاه نسبت به تو هورمون اکسی توسین ترشح می کنه.
شبنم و بنفشه همزمان گفتند:
ـ نَ مَ نَ؟
خندیدم و گفتم:
ـ هورمون عشق خنگولیا و این باعث می شه که حسابی جذب تو بشه، بدون این که خودش بفهمه که چی شد و کی شد!
ـ مطمئنی؟
ـ با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفی نمی زنه!
ـ اولالا!
شبنم از گردن من آویزون شد و لپام و عین جاروبرقی کرد توی دهنش و پر تف انداخت بیرون. گفتم:
ـ اَه اَه! سیستم آبرسانی مرکزیت حسابی فعاله ها! برو یه لیوان آب بخور همه ی آب بدنت تخلیه شد روی من، می ترسم خشکسالی بگیری بمیری.
زد توی سرم و گفت:
ـ درد! تو احساس سرت نمی شه که بی شعور!
خلاصه که قرارمون با بچه ها این شد که در صورت پیدا شدن یک کیس مناسب، همدیگه رو خبر کنیم. اون ها رو دم خونه هاشون پیاده کردم و خودم هم به سمت خونه رفتم
- عقلت و از دست دادی ترسا؟!
گوشی و از گوشم فاصله دادم تا صدای جیغ آتوسا کرم نکنه. وقتی خوب جیغ کشید گفتم:
- ای بابا! زندگی منه! حق ندارم خودم براش تصمیم بگیرم؟
- آخه کی و می خوای از نوید بهتر؟ نیما هم شنیدم ازت خواستگاری کرده و به اونم جواب رد دادی! می دونی به چه حالی افتاده؟ فکر کردم به اون جواب رد دادی که نوید و قبول کنی!
- نه این نه اون، آقا ولم کن دیگه.
- حداقل یه دلیل بیار.
- من هنوز بچه ام.
- بیست سالته! بچه ای؟!
نفسم و با صدا بیرون دادم و گفتم:
- خودت و یادت رفته بیست و سه سالگی شوهر کردی؟ پا هم که بخوام بذارم جا پای تو، سه سال دیگه وقت دارم.
- من خواستگار به این خوبی اگه داشتم هجده سالگی شوهر می کردم احمق!
- بس کن دیگه آتوسا، تو تا صبح هم که جیغ جیغ کنی من زیر بار نمی رم، نظرمم عوض نمی شه، پس سلام به مانی برسون. خداحافظ.
گوشی و قطع کردم و پرتش کردم روی تخت. بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا. باید باهاش اتمام حجت می کردم. تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بوق (یا همون بفرمایید بابا) وارد شدم و در و بستم. بابا نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:
- چیزی شده که تو اومدی این جا؟ عادت نداشتی بیای توی اتاق کار من.
- اومدم باهاتون جدی حرف بزنم.
- اوه بله، بفرمایید منم جدی گوش می کنم!
- بابا من و دوست داری؟
بابا لحظاتی نگام کرد و گفت:
- مگه می شه نداشته باشم ته تغاری؟
- نمی ذاری برم بابا؟
انگار به کل فراموش کرده بود چون پرسید:
- کجا؟
- کانادا.
فقط سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. با عجز گفتم:
- چی کار کنم که بذاری برم؟ یعنی هیچ راهی نداره؟
بابا لحظاتی نگام کرد و سپس گفت:
- چرا یه راه داره.
- چه راهی؟!
- شوهر کن بعد با شوهرت هر جا که خواستی برو.
ای خــــدا، چرا این قدر ما دخترا بدبختیم؟ دو روز دیگه می ترسم بهمون بگن حق نداری آب بخوری، شوهر کن بعد اگه اون گذاشت آب بخور! کاش نسل مردا از روی کره ی زمین محو می شد. انتظار نداشتم بابا هم حرف بقیه رو بهم بزنه. با خودم گفتم شاید خود بابا راه حل بهتری ارائه بده، ولی انگار تقدیر برام خوابای دیگه ای دیده بود. با خونسردی گفتم:
- این آخرین راهه؟
- آخرین و تنها ترین راه.
از جا بلند شدم و گفتم:
- باشه بابا.
بدون زدن حرف دیگه ای از اتاق اومدم بیرون. عزیزجون لیوانی شربت آناناس دستم داد و گفت:
- ننه چته؟ چند وقته راه به حال خودت نمی بری! عین کفتری که مونده زیر بارون بال بال می زنی! چیزیته؟
- نه عزیز جون، حل می شه، انشاا... که حل می شه.
- خب ننه اگه با من نمی خوای حرف بزنی، حداقل با خواهرت حرف بزن. اون که جونشه و تو، خیلی هم نگرانته.
- باشه عزیز به وقتش با اونم حرف می زنم.
- شبرتت و بخور یه ذره جون بگیری.
شربت و یه نفس سر کشیدم و لیوانش و دادم دست عزیز. دوباره راه اتاقم رو در پیش گرفتم. فکری تو ذهنم بود که باید حسابی روش کار می کردم.
بالاخره پنج شنبه رسید. بر عکس پنج شنبه های دیگه، حسابی استرس داشتم. بیشتر از همیشه به خودم رسیدم، ولی باز هم آرایش نکردم، ساده بهتر بود! شبنم و بنفشه تو سر هم می زدن و می خندیدن، ولی من انگار توی این دنیا نبودم، فقط تو فکر نقشه ام بودم. بنفشه زد سر شونه ام و گفت:
- چته؟! تو فکری!
- هیچی، چیزی نیست.
- تو گفتی منم باوز کردم. عین این اصیل زاده های انگلیسی شدی! کلاس می ذاری؟!
- بخواب می نیم بابا! کلاسم کجا بود؟! تو فکرم.
- تو فکر شوور؟
- نمی دونم، شاید.
- کسی و پیدا کردی؟
- نمی دونم، شاید.
- کاسکو.
- طوطی عمته!
- خب هی حرفت و تکرار می کنی عین طوطی.
- چی بگم بهت؟
شبنم وارد بحث شد و گفت:
- از دو هفته پیش که با هم حرف زدیم تا الان رنگ و روت که حسابی پریده تر شده، دل و دماغ درست و حسابی هم که نداری. اون هفته هم که نیومدی پاتوق، این هفته هم که اومدی عین برج زهرمار شدی. به ما بگو چته شاید بتونیم کمکت کنیم.
بنفشه گفت:
- تازه یادم رفته بود بگم اون هفته که نیومدی، تا رفتیم توی رستوران گربه های چشم رنگی یهو برگشتن طرفمون و پچ پچشون رفت بالا. بعد نمی دونم چی به هم گفتن که آقا آرتان برای اولین بار افتخار دادن سرشون و آوردن بالا و یه نگاه مرحمت فرمودن سمت ما، ولی باور کن همچین اخمی به ما و به دوستاش کرد که هم ما و هم دوستاش شاشیدیم تو خودمون!
- بی تربیت!
- قربون تو برم من با تربیت!
ماشین رو پارک کردم و گفتم:
- بریزین پایین کار داریم.
- بله دیگه چه کاری واجب تر از شیکم!
شبنم جیغ بنفش کشید:
- وای بنفشه این فراریه دوباره این جاست!
- اون هفته هم بود.
- عجیب دوست دارم بدونم مال کیه.
- شرط می بندم مال صاحب رستورانه.
دستشون و کشیدم و گفتم:
- این قدر حرف نزنین بیاین بریم.
همه با هم وارد شدیم و اول از همه نگاهم به سمت میز گربه های چشم رنگی کشیده شد. هر چهار نفر حضور داشتن و قبل از ما حاضریشون رو زده بودن. بی توجه به اون ها نشستم سر میز و مشغول باد زدن خودم شدم. بنفشه گفت:
- گرمته؟ هوا که دیگه گرم نیست! من سردمم هست.
بنفشه چه خبر داشت از درون سوزان من؟! از کجا می دونست دوستش چه مسئولیت سنگینی روی دوشش داره سنگینی می کنه؟ دوباره نگاهم به آن سمت کشیده شد. آرتان هم یک لحظه سرش رو بالا گرفت. چشمای خمار عسلی رنگش میون صورت گرد و برنزه اش می درخشید. بنفشه کنار گوشم نالید:
- به خدا حالا قلبم وایمیسه! چرا این بشر این قدر خوش تیپ و نازه؟
شبنم گفت:
- ازش پیداست مث سگ می مونه.
بنفشه گفت:
- منم که سگ پسند!
الان وقتش بود. از جا بلند شدم و گفتم:
- یه لحظه با اجازه.
شبنم از نگاه من که صاف به آرتان دوخته شده بود ترسید و گفت:
- می خوای چی کار کنی؟!
با خنده گفتم:
- می خوام ازش خواستگاری کنم! به هم میایم نه؟
صدای داد بنفشه و شبنم در اومد. بی توجه به اونا به سمت میز پسرها راه افتادم. نباید اعتماد به نفسم رو از دست می دادم. نفس عمیقی کشیدم و جلوی میزشون توقف کردم. هر چهار نفر مشغول شوخی و خنده بودن، همین که حضورم رو حس کردن، نگاه هر چهار نفر به روم ثابت شد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- ببخشید چند لحظه باهاتون کار دارم.
بهراد زودتر از بقیه دست و پاش رو جمع کرد و سریع از جا برخاست و گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم، قدم رو چشم ما می ذارید.
با خشم بهش نگاه کردم و گفتم:
- با شما هیچ کاری ندارم.
بیچاره بهراد نشست. این بار فربد خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه که آرتان غرید:
- ساکت باش فربد.
بعد با یه تا ابروی بالا پریده نگاهی به من کرد و گفت:
- امرتون و بفرمایید خانم؟
سعی کردم مثل خودش با غرور نگاهش کنم و گفتم:
- می تونم چند لحظه با شما تنها صحبت کنم؟
آرتان پوزخندی زد و گفت:
- نه خیر.
کم مونده بود با مشت بکوبم تو صورت خوشگلش و بی ریختش کنم. مرتیکه ی نکبت! تو فکر کردی چه خری هستی که داری برای من که خودم خدای کلاس گذاشتنم کلاس می ذاری؟ سعی کردم از در قدرت وارد بشم و از همین رو گفتم:
- شازده پسر، نمی خوام بخورمت، فقط می خوام باهات یه معامله بکنم. حالا هم چند لحظه بیا بشین سر اون میز و به حرف های من گوش کن.
بعد با تمسخر اضافه کردم:
- فکر می کردم شجاع تر از این حرف ها باشی!
حسابی بهش برخورد، چون بدون لحظه ای مکث از بلند شد و بدون نگاه کردن به سمت من و حتی بدون توجه به جایی که نشون داده بودم، در گوشه ای ترین نقطه ی سالن سر میزی دو نفره نشست. به ناچار من هم کنارش نشستم و یه لحظه نگاهم به بنفشه و شبنم افتاد که با دهن باز و چشمایی گشاد شده اندازه ی نعلبکی به من نگاه می کردن. آرتان که متوجه نگاه من شده بود پوزخندی زد و گفت:
- فکر کنم شرط و بردین! حالا شام امشب مهمون کدوم دوستتون هستین؟
سرم رو کج کردم و گفتم:
- این مسخره بازیا مخصوص پسراست! این کارا در شأن ما دخترا نیست. بعدشم انگار شما خیلی خودت و دست بالا گرفتی!
همون پوزخنده مسخره کنار لبش نشست و زمزمه کرد:
- الان معلوم می شه!
با اومدن گارسون آرتان نیم نگاهی به من کرد و گفت:
- کارتون خیلی طول می کشه؟
- تقریباً.
- پس من شامم رو سفارش می دم.
به تبعیت از اون من هم شامم رو سفارش دادم و هر دو توی سکوت به رو میزی خیره شدیم. آخر آرتان طاقت نیاورد و گفت:
- خانوم کوچولو، وقت برای من طلاست! اگه حرفی برای گفتن نداری بهتره که من برم پیش دوستام.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ببین آقا بزرگ، دوستام من و خوب می شناسن! من حاضر بودم سرم بره، ولی با هیچ پسری در این روابط هم کلام نشم. حرفایی که می خوام بزنم شاید از نظر شما خنده دار باشه، ولی این و بدون که من چاره ای جز این نداشتم.
دستش و به نشونه ی سکوت بالا آورد و گفت:
- حوصله صغری کبری چیدنای دخترونه رو ندارم، برو سر اصل مطلب.
با حرص گفتم:
- ولی باید بشنوی، چون به اصل ماجرا کمک می کنه.
وقتی سکوتش رو دیدم ادامه دادم:
- من اسمم ترساست، دومین دختر یه خونواده ی متمول هستم، تا حالا هر چی که خواستم به دست آوردم. خواهر بزرگم ازدواج کرده و رفته. مادرمم یک سال بیشتره که فوت کرده. بابام خیلی خیلی دوستم داره و روم حساسه. فعلا هم من توی خونه تنها با عزیزم که مادر پدرم هست زندگی می کنم. از اینا بگذریم، قصد من اینه که از شما برای انجام یه کاری کمک بگیرم. خیلی های دیگه هستن که با کمال میل حاضرن این کار و برای من انجام بدن، ولی من تمایلی به اونا ندارم، چون اونا دنبال منافع خودشون هستن. من دنبال یه آدم بی طرف می گشتم. من الان بیست سالمه، دو ساله که دارم پشت کنکور در جا می زنم و امسال که قبول نشدم از بابام خواستم که من و برای تحصیلات بفرسته کانادا، ولی بابام بنا به یه سری دلایل بهم این اجازه رو نمی ده. این آخری به خاطر اصرار بیش از اندازه ی من، آب پاکی رو ریخت روی دست من و گفت فقط در صورتی که ازدواج کنم می ذاره که برم.
حرفم که به این جا رسید سکوت کردم. آرتان که تا اون لحظه ساکت به حرف های من گوش می کرد به حرف اومد و گفت:
- خب! حالا من باید چی کار کنم؟
سرم رو بالا آوردم و به نی نی چشمای عسلی اش خیره شدم. نمی دونم چه قدر طول کشید، ولی آرتان به آرومی نگاهش رو از من گرفت و به غذاها که گارسون روی میز می چید خیره شد. بعد از رفتن گارسون فرصت رو غنمیت شمردم، نفسم رو آزاد کردم و گفتم:
- با من ازدواج کن!
ناگهان آرتان منفجر شد. زد زیر خنده و چنان می خندید که همه ی نگاه ها به سمتمون برگشته بود. تا به حال خنده ی صدا دار آرتان رو ندیده بودم و برای همین هم از تعجب خشک شده بودم و بهش زل زده بودم. بعد از چند لحظه که خوب خندید از جا بلند شد و گفت:
- دختره ی دیوونه!
قبل از این که فرصت کنه از میز فاصله بگیره صداش کردم:
- آرتان، لطفا بگیر بشین و بذار حرفم تموم بشه.
دستش رو به نشونه ی این که برو بابا! تکون داد و خواست بره که پریدم جلوش و گفتم:
- هنوز حرف من تموم نشده.
کمی به سمتم خم شد که ترسیدم و یه قدم عقب رفتم. همه ی نگاه ها به سمت ما بود. آرتان که از این وضع کلافه شده بود گفت:
- بشینم بازم به چرت و پرت های تو گوش کنم؟ همه جور ابراز علاقه ای دیده بودم جز این مدلی. توهم زدی خانوم کوچولو!
اعصابم خرد شده بود. تا به حال اون قدر تحقیر نشده بودم. دلم می خواست چنان دادی سرش بکشم که دیگه جرئت نکنه با من این طور حرف بزنه. همون لحظه با خودم عهد بستم که اگه تونستم خرش کنم، وقتی خرم از پل جست، یه دل سیر بزنمش به تلافی حرف هایی که بهم زد. چنان دستام و مشت کردم که ناخن های دستم توی گوشت فرو رفت. سعی کردم به خودم مسلط بشم. گفتم:
- تا آخر حرفام بمون و هیچی نگو. فکر نکنم چزی ازت کم بشه! بعدش هر چی که گفتی قبوله!
هر کاری کردم نتونستم ازش خواهش کنم. با نگاهی به چشمام به حال گندم پی برد. شایدم دلش برام سوخت که دوباره برگشت و نشست سر جاش. منم نشستم و چند نفس عمیق کشیدم. عرق سرد روی بدنم سرسره بازی می کرد. وقتی نگاه منتظرش رو دیدم گفتم:
- ببین! من خودم شخصا از ازدواج بیزارم، اونم در حد مرگ! ولی چون رفتن به کانادا بزرگترین آرزومه، مجبورم یه مدت اسم یه مرد رو توی شناسنامه ام تحمل کنم. فقط یک سال با هم دوستانه زندگی می کنیم. من توی این یک سال می رم دنبال کارای هر دومون. بعد از این که ویزا درست شد، با هم می ریم کانادا، اون جا از هم جدا می شیم. تو می تونی بمونی، می تونی هم برگردی، دیگه میل خودته. به خاطر این که یه اسم قراره وارد شناسنامه ات بشه، من حاضرم هر جریمه ای رو تقبل کنم، البته خودم یه پیشنهادی دارم، ولی اگه تو نظر دیگه ای داری من قبول می کنم. من تو رامسر یه ویلای هزار متری دارم رو به دریا، بعد از این که کارام درست شد و خواستم برم، اون و می زنم به نام تو. در ضمن مهریه هم چیزی نمی خوام که فکر نکنی کاسه ای زیر نیم کاسه است. توی اون یک سال هم تو می تونی هر کاری که دلت خواست بکنی و هر جا که خواستی بری، تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری، حتی من خرجی هم ازت نمی خوام. حتی می تونی این قضیه رو از همه پنهان کنی. خب حالا نظرت چیه؟ بازم حاضر نیستی به من کمک کنی؟
سرش رو زیر انداخته بود و با غذاش بازی می کرد. معلوم بود که حرفام روش اثر گذاشته. بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد و گفت:
- از کجا مطمئن باشم که بعد از یک سال طلاق می گیری؟
- اولا که قانون این جا این جوریه که مرد هر وقت بخواد می تونه زنش و طلاق بده. دوما من بهت تعهد می دم، حتی شده تعهد محضری! دیگه چی می گی؟!
چند لحظه خیره خیره نگام کرد. اول چشم و ابروم و بعد گونه ها و دماغم رو. روی لبام کمی بیشتر مکث کرد و سپس اومد روی هیکلم. داشتم یه جوری می شدم! چرا این جوری نگام می کرد؟ لجم گرفت و گفتم:
- اومدی بنگاه ماشین بخری حالا داری نگاه می کنی زدگی نداشته باشه؟!
خنده اش گرفت، ولی لبخندش رو فرو داد و با اخم گفت:
- فکرام و می کنم، بعدا خبرش و بهت می دم.
وقتی از سر میز بلند شد هول شدم و گفتم:
- کی؟!
- هفته ی دیگه پنج شنبه.
با خوشحالی بلند شدم و گفتم:
- باشه، پس پنج شنبه ی دیگه همین جا منتظرتم.
سری تکون داد و پیش دوستاش برگشت. قبل از این که دوستاش فرصت کنن روی سرش بریزن، چیزی به اون ها گفت که هر سه ساکت نشستن. عین معلم های بداخلاق می موند! بوی عطر تلخش هنوز هم توی دماغم بود. توی فکر و حال خودم بودم، که ناگهان بنفشه و شبنم هوار شدن روی سرم:
- درد تو جونت! چه زری داشتی می زدی دو ساعته؟ حالا دیگه ما غریبه شدیم تنها تنها نقشه می کشی؟
خندیدم و گفتم:
- ای بابا! چرا مثل سگ هار می مونین؟ فکر نمی کردم باهام موافق باشین، برای همینم بهتون چیزی نگفتم!
- معلومه که مخالفت می کردیم. آخه من گفتم خوشگل و خوش تیپ و پولدار، ولی دیگه نگفتم برو سراغ آلن دلون! همون جانی دپ هم راضی بودیم!
شبنم گفت:
- به خدا هر آن منتظر بودم بزنه تو گوشت. با اون اخمی که اون کرده بود، من جای تو بودم خودم و خیس می کردم.
- بله منم اگه یه ذره جلوش خودم و ول می دادم، پدرم و در می آورد. همچین پاچه اش و گرفتم که جرئت نکرد حرف بزنه! خودش توش مونده بود.
- بهش چی گفتی؟ اون چی گفت؟
- همه ی شرایط خودم و شرایط این ازدواج مسخره رو براش گفتم، اونم گفت باید فکر کنم.
- حتما ویلا رو گفتی که کوتاه اومده.
- ویلا رو هم گفتم، ولی دلیلش این نبود. از اون بچه خر پولاست، اگه تا الانم شک داشتم الان دیگه مطمئن شدم. بنفشه می دونی ساعتش چه مارکی بود؟
- هان؟
- رولکس!
بنفشه چشماش گشاد شد و گفت:
- کم کمش، هشت میلیون تومن پول ساعته!
- آره و فکر نمی کنم اصلا دنبال پول باشه.
- هه ساده ای ها! این پولدارا بیشتر حرص مال دارن.
- نمی دونم در هر صورت رفته که فکر کنه.
- وای خدا جون من از هیجان دارم می میرم. بلا گرفته قبلش یه ندا بده که این جوری آدم سکته نزنه!
خندیدم و از جا بلند شدم. باید می رفتم خونه و روی این نقشه حسابی کار می کردم. بدون نگاه کردن به آرتان و دوستاش پول میز و حساب کردم و با بچه ها از رستوران خارج شدیم. هر چند که به قول بنفشه و شبنم نگاه آرتان تا لحظه ی آخر رو من میخکوب بود. 
خیلی استرس داشتم. تازه دوشنبه بود، معلوم نبود تا پنج شنبه چه اتفاقایی قراره بیفته! با صدای زنگ گوشیم پریدم بالا و گفتم:
- مرگ! اون وقت وقتی سایلنتت می کنم می گی چرا!
بچاره گوشی انگار شعور داشت. عکس مانی روی صفحه بود. اولین بار بود که مانی با من تماس می گرفت. با تعجب گوشی رو برداشتم و جواب دادم:
- الو.
- سلام خواهر زن عزیز!
- به سلام داماد گلمون، پارسال دوست امسال آشنا، شماره گم کردین!
خندید و گفت:
- زلزله! زبون به دهن بگیر بذار حالت و بپرسم.
- خوبم مرسی.
همین طور که می خندید گفت:
- کاملا معلومه که خیلی خوبی، خانوم بیکاری یا کار داری؟
- چه طور؟
- می خوام یه توک پا بیای شرکت.
- خبری شده؟ باز چک باید حمل کنم؟ ای بابا شما من و حمال کردین رفت.
- نه خیر قرار نیست چک بهت بدم، با خودت کار دارم.
- اوضاع مشکوکه ها! چی کارم داری؟
- دختر خوب اگه بیای خودت می فهمی!
- خیلی خب باشه، الان می یام.
- آفرین پس منتظرم.
گوشی رو که قطع کردم لباسام و عوض کردم و رفتم بیرون. حال رانندگی نداشتم، زنگ زدم آژانس بیاد. نیمائه عجیب مشکوک می زد! یعنی چی کارم داشت؟ وای خدا جون! حتما می خواد جوش داداشش و بزنه، کاش گفته بودم سرم درد می کنه و از زیرش در می رفتم، ولی دیگه کاری بود که شده بود. با اخم سوار آژانس شدم و هی به جون خودم غر زدم:
- دختر خنگ! آخه مانی با تو چی کار داره؟! عین این منگلا می مونی. دو ساعت تیپ می زنه بعدشم زنگ می زنه آژانس، تازه یادش می افته کجا چه خبره! سازمان عقب افتادگان رو باید بدن تو اداره اش کنی.
راننده که از زمزمه های من تعجب کرده بود، از توی آینه زل زده بود به من. عصبی بودم تازه بدتر شدم. داد زدم:
- هان چیه؟ آدم ندیدی؟
بیچاره ترسید و نگاش و به جلو دوخت. جلوی شرکت پیاده شدم و پول تاکسی رو حساب کردم. چه قدر دلم می خواست زنگ بزنم به مانی بگم تصادف کردم نمی تونم بیام، ولی آخرش که چی؟ بالاخره یه روز من و خفت می کرد. سوار آسانسور شدم و با خودم گفتم:
- پاچه ی آتوسا رو می تونی بگیری، به مانی چی می خوای بگی؟
از آسانسور پیاده شدم و زنگ در شرکت رو زدم. عمو قاسم در و باز کرد و با دیدن من سریع رفت کنار و گفت:
- بفرمایید خانوم، خیلی خوش اومدین.
داشتم از خنده می ترکیدم! بیچاره چه حسابی برد ازم! وارد که شدم خود عمو قاسم سریع مانی رو خبر کرد. مانی از اتاقش بیرون اومد و با دیدن من گل از گلش شکفت:
- به به خواهر زن عزیز!
لبخند زدم و گفتم:
- بگو نون زیر کباب.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور


آهی کشیدم و گفتم:

ـ خوش به حالت نیما.

ـ آه نکش خانوم کوچولو، برای توام یه راه حل دارم که اگه قبول کنی بابات بی برو برگرد راضی می شه.

ـ چه راه حلی؟!

ـ راستش می ترسم بهت بگم چون می دونم چه اعصاب خرابی داری.

جیغ کشیدم:

ـ خودت اعصاب خراب داری. نگاه کن چه به من انگ می چسبونه!

نیما خندید و گفت:

ـ دیدی گفتم! خب زود قاطی می کنی دیگه!

ـ تو بگو من قول می دم قاطی نکنم.

نفسش رو با صدا از سینه خارج کرد و گفت:

ـ ببین ترسا، نمی خوام فکر کنی من آدم فرصت طلبی هستم و الان دارم این پیشنهاد و بهت می دم چون یه جورایی کارت گیره. حرف من حرف دیروز و امروز نیست، من خیلی وقته که می خوام این حرفا رو به تو بزنم، ولی موقعیتش پیش نمی اومد.

وقتی سکوت کرد طاقت نیاوردم و گفتم:

ـ چه حرفی؟!

ـ روز عروسی آتوسا و مانی رو یادته؟!

ـ آره.

ـ یادته تا قبل از اون نذاشته بودی ببینیمت؟ ما می دونستیم عروسمون یه خواهر داره، ولی هیچ وقت فرصت دیدنش پیش نیومده بود. روز عروسی با یه لباس صورتی کمرنگ مدل لباس عروس، کنار عروس وارد سالن شدی. آتوسا وسط بود و تو سمت چپش بودی، مانی هم سمت راستش، من اونجا برای بار اول تو رو دیدم.

ـ خب؟

ـ تا دیدمت این قدر محو تو شدم که نه عروس و دیدم و نه داماد و. زیبایی تو حتی زیبایی شرقی آتوسا رو هم تحت تأثیر قرار داده بود. بابا که محو شدن من و دیده بود دم گوشم گفت:

ـ فکر می کنی اون یکی دخترشون و هم بدن به ما؟!

آب دهنم و قورت دادم و به بابا نگاه کردم. اون موقع تو فقط شونزده سالت بود. یه بچه مدرسه ای بازیگوش! تازه بعد از اون مراسم فهمیدم چه زلزله ای هستی تو. منم بچه شری بودم و این بود که خیلی راحت تونستم باهات ارتباط برقرار کنم. مانی هم متوجه علاقه ی من نسبت به تو شده بود. برای همینم هر وقت که شما رو دعوت می کردن ما هم بودیم. ترسا... من اون دعوت نامه رو قبول نکردم چون... نمی تونستم از تو دور بشم! می خواستم بزرگ بشی، خانوم بشی و وقت ازدواجت برسه. نمی خواستم به این زودی ها درخواستم و بهت بگم. نمی خواستم یه روزی به خودت بیای و ببینی که بچگی و جوونی نکردی. من خودم بیست و هشت سالمه و به اندازه ی کافی جوونی کردم. توام باید بیشتر از اینا از زندگیت لذت ببری. اگه می بینی الان اومدم جلو و دارم باهات حرف می زنم، برای اینه که دیگه فرصتی باقی نمونده. من باید خیلی زود اعلام کنم که می خوام از اون بورسیه استفاده کنم یا نه. عزیزم، اگه در خواست من و قبول کنی، هر دو با هم می ریم و تو به درست می رسی، منم در کنار تو به خوشبختی.

به این جا که رسید ساکت شد. محو و مات مونده بودم. این نیما بود که داشت به من ابراز علاقه می کرد؟ این نیما بود که من و خواستگاری می کرد؟ خدای من! یعنی واقعا تنها راه من برای رفتن اون ور آب ازدواج کردنم بود؟ چرا؟ خدا آخه چرا؟! تو که می دونی من نمی خوام ازدواج کنم. نیما که سکوت من رو دید گفت:

ـ ببین عزیزم، نمی خوام فکر کنی که با ازدواجت داری آزادیت و از دست می دی. من قسم می خورم که هیچ وقت مانع خوشی های تو نشم، چون می دونم الان وقت ازدواج تو نیست. اون جا هم که رفتیم، تو هر وقت خواستی می تونی با دوستات بری گشت و گذار. توی خونه مون هم هیچ وقت نیازی نیست دست به سیاه و سفید بزنی. عین همین حالا توی خونه ی بابات زندگی می کنی، با یه تفاوت، اونم این که... اونم این که وجود من و هم بعضی وقتا کنارت تحمل کن. نمی گم باید تحمل کنی، چون بایدی در کار نیست.

خدای من! من باید چی بگم؟! من جواب نیما رو چی بدم؟ آیا من به اون حدی رسیدم که بخوام برای زندگیم تصمیم بگیرم؟ به نیما نگاه کردم و این بار با دقت تر از همیشه. چشمای درشت خاکستری رنگ داشت، پوست سبزه و هیکل تقریبا درشت. موهای قهوه ایش هم یک طرفی روی صورتش ریخته شده بود. خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و می تونست آرزوی هر دختری باشه، ولی آرزوی من چی؟ آرزوی من ازدواج بود؟! نبود به خدا، نبــــود. نیما که از نگاه من چیز دیگه ای برداشت کرده بود به روم لبخند زد و گفت:

ـ عروس رفته گل بچینه؟!

ـ نیما؟

ـ جون نیما؟

ـ من... من باید فکر کنم.

ـ تا کی؟!

بی اراده گفتم:

ـ دو هفته.

ـ دو هفته زیاده ترسا، ما وقت زیادی نداریم. من باید جواب اونا رو بدم.

ـ خب یه هفته.

ـ باشه گلم. هفته ی دیگه جمعه من بازم میام دنبالت.

ـ خبرت می کنم.

هز دو از بلند شدیم و توی سکوت به سمت پایین راه افتادیم. این بار نیما سر به سرم می ذاشت و من توی عالم دیگه ای بودم. واقعا می خواستم ازدواج کنم؟ چرا جواب منفی ندادم؟ نمی تونستم نیما رو بازیچه کنم. خدایا چه خاکی تو سرم کنم؟ تصمیم گرفتم با بچه ها مشورت کنم. سوار ماشین نیما شدیم و نیما گفت:

ـ عزیزم افتخار می دید ناهار و هم با هم باشیم؟

ـ نه نیما، به بابا گفتم میام خونه. علاوه بر اون من خودمم می خوام برم خونه، چون یه هفته وقت کمیه، باید از همین حالا بشینم فکر کنم.

نیما لبخند زد. دستش رو زیر چونه ام گذاشت و گفت:

ـ ترسا؟

نگاهش کردم و گفتم:

ـ هوم؟

ـ می دونم که اگه هم قبول کنی، فقط به خاطر اینه که از ایران بری و شخص من توی تصمیمت دخیل نیست، ولی این و بدون که من فقط برای تو می خوام بیام و قول می دم که خوشبختت کنم. عزیزم باید یه قولی بهم بدی.

ـ چی؟

ـ زیاد به خودت فشار نیار، باشه؟

سکوت کردم و حرفی نزدم. بغض داشتم و چونه ام می لرزید. نیما روی فرمون کوبید و با ناراحتی گفت:

ـ لعنتی! برای همین نمی خواستم حالا چیزی بهت بگم.

ماشین رو کناری کشید و پارک کرد و گفت:

ـ ترسا، ترسای من...

مثل آدم های گیج به رو به رو نگاه می کردم. یه دفعه من رو به سمت خودش برگردوند و گفت:

ـ من و نگاه کن ترسا، جون نیما، خودت و اذیت نکن خانومی.

اصلا نفهمیدم چی شد که اشک از چشمام جاری شد. شاید به خاطر نیمایی بود که تا اون لحظه نشناخته بودم و باور نکرده بودم. نیما گفت:

ـ ترسای من... عشق من... خدایا عجب غلطی کردم! ترسا من همون نیمام، آخه عزیزم چرا این جوری می کنی؟ هیچی عوض نشده. هیچی خانوم گلم.

چرا لال شده بودم و در مقابل اون همه احساس حرفی نداشتم که بزنم؟ بالاخره توانستم به خودم مسلط بشم. خواستم اشک هام رو پاک کنم که نیما دستم رو پس زد و خودش با دستمال نرمی اشک هام رو پاک کرد و دستمال رو توی جیبش گذاشت و گفت:

ـ یه یادگاری از روز خواستگاری از عزیز دلم.

بی اراده خنده ام گرفت و خندیدم. اگر بگم خنده ام به قدر دنیا نیما رو شاد کرد اغراق نکردم. با شادی دوباره راه افتاد و گفت:

ـ نکنه این یه هفته بخوای همش بشینی آب غوره بگیری.

خندیدم و گفتم:

ـ شما نگران نباش، آب غوره هم که بگیرم، چیزیش به شما وصال نمی ده. همون چند قطره رو برداشتی بسته!

نیما لبخندی زد و با عشق نگاهم کرد. با شرم سرم را زیر انداختم و حرفی نزدم. خاک بر سرم کنن! این من بودم که عین این دخترای بی دست و پا از خجالت سرخ می شدم! اونم در مقابل یه خواستگاری؟ چه شعارهایی می دادم و چی شد! بالاخره ماشین جلوی خونه توقف کرد. سر سری با نیما خداحافظی کردم و پیاده شدم. یک هفته فرصت کمی بود. باید همه ی جوانب رو می سنجیدم. باید از همین لحظه شبنم و بنفشه رو هم در جریان می ذاشتم تا ببینم نظر اون ها چیه.
صبح روز بعد هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم و داشتم سر جام وول وول می خوردم که صدای زنگ گوشی بلند شد. خواب کامل از سرم پرید. گوشی رو از زیر بالش در آوردم. چشمای کشیده ی آتوسا بود که داشت روی صفحه چشمک می زد. زیر لب گفتم:
ـ صبح اول صبحی چه دردته آتوسا؟!
گوشی رو در گوشم گذاشتم و بی حال گفتم:
ـ هان؟!
ـ هان یعنی چه خواهر بی تربیت؟!
ـ بگو آتوسا.
ـ تازه بیدار شدی؟
ـ بــــله.
ـ همون! اصلا نمی شه باهات حرف زد. می خوای پاشو دست و شوهرت و بشور...
یهو ساکت شد. منم سیخ نشستم روی تخت. یه کم به حرفش فکر کردم و یهو زدم زیر خنده. چنان از ته دل می خندیدم که اشک از چشمام سرازیر شده بود. آتوسا هم اون ور خط از خنده رو به موت بود. همون جور میون خنده گفتم:
ـ دست و چیم و بشورم؟ بی شعور! به من چه که شوهرم و بشورم؟!
آتوسا هم میون خنده گفت:
ـ این قدر که ذهنم مشغوله خب اشتباه گفتم، منظورم صورتت بود.
ـ وای آتوسا نمیری الهی، دلم درد گرفت این قدر خندیدم.
ـ خب پاشو، پاشو دعا به جون من بکن که صبحی این قدر خندوندمت. پاشو این بار جدی دست و صورتت و بشور، بعدم یه آژانس بگیر بیا این جا که کارت دارم حسابی.
ـ اوا! چی شده آتوسا جون این قدر مهربون شدن؟! تند تند دعوتمون می کنی!
ـ خیلی بی چشم و رویی ترسا! من به تو نمی گم هر موقع که حوصله ات سر رفت بیا پیش من؟
ـ از این تعارفای شاه عبدالعظیمی که همه می کنن!
ـ واقعاً که!
ـ خیلی خب آبجی بزرگه قهر نکن حالا، میام.
ـ پس منتظرتم ها.
ـ باشه.
قطع کردم و از جا بلند شدم. اول رفتم دستشویی و دست و صورتم و شستم، بعدم تند تند کارام و کردم و رفتم پایین. عزیز نبود و به جاش برام یادداشتی گذاشته و گفته بود که رفته خونه ی یکی از همسایه ها جلسه ی قرآن. من هم زیر یادداشتش نوشتم که می رم خونه ی آتوسا. کلید ماشین مامان و برداشتم و با خوشحالی از این که کسی نیست بهم گیر بده، سوار شدم و به سمت خونه ی آتوسا راه افتادم. دعا می کردم فقط نیما نباشه، چون اصلا آمادگی رو به رو شدن باهاش و نداشتم. با گوشیم زنگ زدم به آتوسا و گفتم بیاد در و باز کنه تا ماشین و ببرم تو. سریع پرید تو حیاط و در و باز کرد. وقتی از ماشین پیاده می شدم گفت:
ـ فسقلی رانندگیتم روز به روز داره بهتر می شه ها!
یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
ـ ما اینیم دیگه. فقط کاش بابا هم این و می فهمید و برای یه ساعت دور زدن با این ابو قراضه، این قدر به من گیر، اونم از نوع چهار پخش نمی داد!
آتوسا خندید و گفت:
ـ بیا برو تو زلزله. این قدر از بابای من بد نگو. این قدر که بابا تو رو دوست داره، من و دوست نداره.
زیر لبی گفتم:
ـ معلومه!
و رفتم تو. آتوسا تند تند جلوم انواع و اقسام وسایل پذیرایی رو چید و خودش هم نشست کنارم. در حالی خودم رو باد می زدم گفتم:
ـ چته آتوسا؟ باز کارت به من گیر کرده؟!
ـ حیف من! حیف من که این قدر هوای تو رو دارم. کیه که بفهمه؟
ـ بگو دیگه خفه ام کردی.
ـ یه چیزی بخور حالا.
ـ نه بگو می خوام زود برم بلکه بتونم یه دوری هم با شبنم و بنفشه بزنم.
ـ کشتی توام خودت و با این دو تا دوستات.
ـ دیگه این دو تا دوست و به من ببینین!
ـ خب بابا! بداخلاق.
ـ می گی یا برم آتوسا؟
ـ راستش یه اتفاقی افتاده که...
با شادی گفتم:
ـ حامله ای؟!
آتوسا چپ چپ نگام کرد و من نالیدم:
ـ بازم نه؟ بمیری آتوسا، من می میرم و کسی بهم نمی گه خاله.
ـ می ذاری حرفم و بزنم یا نه؟
ـ بفرمایید بانو.
ـ نوید و می شناسی؟
ـ نوید دیگه چه خریه؟
ـ خیلی بی تربیتی ترسا! روز به روزم داری بدتر می شی.
ـ خیلی خب، بفرمایید ببینم نوید خان چه آقای با شخصیت و آقــــایـــــی هستن؟
خندید و گفت:
ـ مدیر عامل شرکت مانی.
ـ هــــان، همون پسر هیزه!
ـ وا! کجاش هیزه بدبخت؟ پسر به اون ماهی!
ـ خب حالا که چی؟ چرا این قدر تبلیغش و می کنی؟
ـ آخه... از تو خوشش اومده!
با ناز گفتم:
ـ کیه که از من خوشش نیاد؟
بعد یهو فهمیدم چی گفته و گفتم:
ـ هان؟!
ـ بابا جون من، چرا خنگ شدی؟ نوید از تو خوشش اومده و تو رو از مانی خواستگای کرده. مانی بنا به دلایلی نمی خواست بهت بگه، ولی من دیدم تو حق انتخاب داری و برای همینم تصمیم گرفتم بهت بگم. اول می خواستم به بابا بگم، ولی بازم دیدم این تویی که حق انتخاب داری.
با نیش گشاد شده گفتم:
ـ جدی نوید از من خواستگاری کرده؟!
ـ آره. مانی می گفت از روزی که تو رو دیده داره توی شرکت پیلی می ره و اصلا حواسش به کار نیست. دیگه این قدر مانی بهش پیله می کنه تا می فهمه بدجــــور گلوش پیش آبجی کوچولوی من گیر کرده.
خندیدم و گفتم:
ـ آخ جــــون .
ـ خدا نکشدت! حداقل یه ذره سرخ و سفید شو.
ـ سفید هستم سرخیش هم با تو.
ـ حالا نظرت چیه؟
ـ در مورد نوید؟
ـ آره.
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ بذار فکر کنم.
ـ خوب کاری می کنی که الکی جواب منفی نمی دی.
ـ نوید چند سالشه؟
ـ بیست و هفت سالشه، سه تا خواهر داره، باباش از اون مایه داراست، از نصف یه کم کمتر، سهام شرکت مال اونه. وضعش خیلی توپه.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
ـ ماشینش چیه؟!
آتوسا بر و بر نگام کرد و گفت:
ـ حقا که بچه ای! این سواله تو می پرسی؟
ـ اِ، آخه کسی که نمیاد ثروت شوهر آدم و از باطن نگاه کنه، همه ظاهر و می بینن. مهم ماشینه، بعدم خونه.
ـ بترکی! ماشینش یه آزرای بادمجونی رنگه. مقبول افتاد؟
ـ به به! آزرا دوست دارم.
ـ نه بابا، بیا و دوست نداشته باش!
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ خب دیگه آتوسا زیادی داری حرف می زنی، قیافه ات هم برام تکراری شد، من دیگه می رم.
ـ کجا؟ بودی حالا؟ مانی ببینه این جایی خوشحال می شه.
ـ می خوام نشه! می خوام برم پیش دوستام.
ـ باشه دختره ی بی تربیت. کی بشه من خانوم شدن تو رو ببینم!
ـ صبح روز عروسی!
خواست دمپایی اش رو توی سرم بکوبه، که با خنده پریدم بیرون و در رو بستم.
توی راه با شبنم و بنفشه تماس گرفتم و خواستم که بیان بیرون. هر دو حاضر و آماده سر فلکه منتظرم بودن. سوار که شدن ریختن سرم که زود باش بگو چی شده! تند تند قضیه ی هر دو خواستگاری رو تعریف کردم. اون ها هم مثل من توی فکر فرو رفتن. دست آخر بنفشه گفت:
ـ خودت نظرت چیه؟!
ـ چه می دونم، من قصد ازدواج ندارم آخه، این و خوب می دونم. گفتم شاید بشه در مورد صوری بودن ماجرا با یکی از اینا حرف بزنم و زیر بار برن.
شبنم گفت:
ـ عمراً! اینا هر دوشون عاشق تو هستن. تو زن هر کدوم که بشی، دیگه تا آخر عمر زن همون می مونی.
ـ ولی فکر کنم نیما زیر بار بره ها، چون این طور که مشخص بود خیلی عاشقــــه.
ـ جمع کن آب لب و لوچه ات و آب ماشین و برداشت. عاشق ندیده ی خاک بر سر.
ـ اِ، خب چشم داشته باشین دو تا عاشق و به من ببینین، ولی خداییش حال کردم دو تا خواستگار با هم برام پیدا شده تو این بی شووری!
بنفشه زد توی سرم و گفت:
ـ خره، زن هر کدوم از اینا که بشی، همون شب اول... پخ پخ!
غش غش خندیدم و گفتم:
ـ خب مگه بده؟
هر دو ریختن روی سرم و حالا نزن کی بزن. با خنده خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
ـ خیلی خب وحشیا، شما بگین چه گلی توی سرم بگیرم؟
شبنم گفت:
ـ تو که نمی خوای بری بشوری و بپزی؟ می خوای بری اون ور جدا بشی و برسی به درست، درسته؟
ـ آره درسته.
بنفشه گفت:
ـ البته اینم بگم تو وقتی جدا می شی، بابات نباید بفهمه جدا شدی، چون اون وقت تازه بیشتر هم روت حساس می شه و مجبورت می کنه که برگردی.
ـ آره خب اینم هست.
ـ پس دو تا کار باید بکنی، یا این که یه مدت با طرف زندگی کنی، اونم به شکل دوستانه، یا این که طرف غریبه باشه که وقتی جدا می شی خبرش تحت هیچ عنوان به گوش بابات نرسه.
ـ ایول، همینه!
ـ بله همینه، ولی گفتنش راحته، در عمل با هیچ کدوم از این دو کیس شدنی نیست.
ـ ولی نیما خوب بودا.
صدای داد شبنم و بنفشه بلند شد و من با خنده سنگر گرفتم. بنفشه گفت:
ـ نکنه جدی جدی عاشق این تحفه شدی؟
ـ نه بابا! عشق دیگه چه میوه ایه؟ ولم کن حال داریا، من فقط از شخصیت نیما خوشم میاد و بس.
ـ خب پس خفه شو.
ـ خفه ام شدی!
بنفشه قهر کرد و گفت:
ـ اصلا من دیگه حرف نمی زنم.
آویزونش شدم و گفتم:
ـ اِ، بنفشه شوخی نمودم دیگه، ببخشیــــد.
ـ دیگه تکرار نشه.
ـ باشه حالا راه آخر و بگو.
ـ اول این که هر دو تای این شازده ها رو رد می کنی.
ـ خب؟
ـ و دوم می گردی دنبال یه کیس توپ.
ـ و شرایط این کیس توپ؟
ـ خوشگل و خوش تیپ که حالت به هم نخوره یه مدت می خوای هم خونه اش بشی. دوما مقبول از نظر شرایط اجتماعی که بابات حاضر بشه تو رو بده بهش و سوم هم این که فامیل نباشه به هیچ عنوان!
ـ اوه! من چه طوره برم سفارش بدم برام بسازن همچین آدمی رو؟!
ـ دیگه خودت می دونی.
ـ بمیرین، خب راهنمایی کنین، چند نفر و پیشنهاد بدین تا من انتخاب کنم.
ـ وای بعدش تازه باید بریم خواستگاری.
سرم و گرفتم و گفتم:
ـ ای خدا من و بکش! من باید برم به یه پسر بگم جناب آقای محترم آیا حاضرید با من ازدواج کنین؟ مهریه تون رو هم می دم.
ـ اینم هست!
ـ چی دیگه؟
ـ مهریه دیگه!
ـ وا خاک تو گورم! مهریه که دیگه مال منه.
ـ خره، آخه کسی که تو این دوره زمونه نمیاد مفتی برای آدم کاری بکنه، باید در ازاش بهش یه چیزی بدی.
ـ چی بدم آخه؟ کل طلاهام و هم که بفروشم فوقش بشه ده میلیون.
ـ شاید بس باشه، ولی شایدم طرف دندون گرد باشه.
ـ مهم نیست! اگه طرف راضی بشه و من و به خواسته ام برسونه، من حاضرم حتی بابتش ویلای رامسرم رو هم بدم.
ـ دیگه نه تا این حد!
ـ دقیقا تا این حد.
ـ کسی رو تو نظرت نداری؟
ـ چرا یه نفر و می شناسم.
ـ کی؟




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
ـ آخه چرا؟
ـ قضیه بر می گرده به گذشته ها. من اصلا فکرش و هم نمی کردم که پشت قضیه ی ما جریاناتی نهفته باشه.
ـ چی بود آخه؟
ـ یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه، برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم. قبل از ازادواج با خاله ی من! می زنه و اون زنه ازش حامله می شه. زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله من و مجبور کنه باهاش ازدواج کنه. شوهر خاله ی منم بدون این که به کسی چیزی بگه، میاد خواستگاری خاله ی من و بی سر و صدا عقدش می کنه. به دلیل این که اون زن خودش بره بچه رو سقط کنه. اون فکر می کرده زنِ راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه. در حالی که اشتباه می کرده، اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خلاص بشه. ساده تر از شوهر خاله ی منم کسی و گیر نیاورده بود. دادگاه هم شوهر خاله رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه.
ـ خب؟
ـ هیچی دیگه، شوهر خاله ی منم می شه یه مرد دو زنه، ولی نمی ذاره کسی بفهمه. هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم. پدر بزرگم که تا می فهمه، می بینه هیچ کاری از دستش بر نمیاد و خیلی زود دق می کنه. تخم کینه ی شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند. چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود. یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن. بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست، ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه ی تلاشش و می کنه که طلاق خاله ام و بگیره، ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طلاق روی پیشونی خاله ام بخوره، قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره! مامان منم دیگه پاش و می کشه کنار، ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته. شوهر خاله ام هم سر قضیه ی این که مامانم جلوش گارد گرفته و حتی می خواسته طلاق خواهرش و بگیره، از مامان من کینه به دل می گیره. دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان. فقط شنیدن که یه بچه ی دیگه هم از اون زنه پیدا کرده. حالا شوهر خاله ی من هم خاله ام و داره با اردلان و آناهید. از اون ور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید. مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره، حسنی به باباش! بابای اونم زیر بار نمی ره، چون می دونه جیک و پوکش و مامان و بابای من می دونن. اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه. چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه. حالا من دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه. اردلان گیج و گنگ بود، ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت. اوایل برای منم زیاد مهم نبود. می گفتم دلیل نمی شه خبط پدر رو پای پسر بنویسن. دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده، اونم همین جوری باشه، ولی اینا همش حرف بود. منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد. خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم. کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد. هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم. اون هم باید غرغر های پدر و مادرش و تحمل می کرد، هم سردی های من و. دلم براش می سوخت، ولی بالاخره کاری که نباید می شد شد و من یه بار که حسابی با اردلان دعوام شد، رابطه ام و باهاش تموم کردم. گفتم نمی خوام باهاش ازدواج کنم. اردلان حسابی جا خورد، ولی حتی یه بارم ازم نخواست که این کار و نکنم. فقط ازم پرسید:
ـ این حرف آخرته؟
و من گفتم:
ـ آره.
ـ بعدش همه چی تموم شد! به همین راحتی.
- جدی می گی؟
- آره. من فکر می کردم بهتر از اردلان خیلی برای من هست، ولی اشتباه می کردم. شاید بهتر از اون برام باشه، ولی مهم این جاست که هیچکس برای من اردلان نمی شه. من روحم و به اون تقدیم کردم، هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم. یک ماه بعد از جداییمون فهمیدم که بی اون هیچی نیستم و چه غلطی کردم. حتی ازش خواستم که من و ببخشه، ولی اردلان من و نبخشید و رفت دنبال زندگی خودش. هنوزم از نگاهاش می خونم که می میره برام، ولی دیگه یه جورایی به احساس من اطمنیان نداره و جدایی رو ترجیح می ده. خونواده ها خیلی از این جدایی خوشحال شدن، به خصوص خاله ام و تنها کسی که از اون زمان تا حالا داره زجر می کشه منم. اردلان درسش و تموم کرد و الانم داره می ره سربازی. بعد از این که سربازیش تموم بشه هم خاله ام خیلی راحت زنش می ده و من می مونم و عشقی که روز به روز داره تندتر می شه.
ـ ولی آخه این که نمی شه! این انصاف نیست.
ـ اشتباهی بود که خودم کردم.
دستش و گرفتم و گفتم:
ـ شبنم اینایی که تو گفتی رو من نمی دونستم، ولی باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برای دوباره با اردلان بودنت می کنم، هر کاری.
ـ مرسی عزیزم، ولی فکر نکنم کاری از دست کسی بر بیاد.
بنفشه گفت:
ـ بسپارش به ما.
ـ می دونین چیه بچه ها؟! به خودم امیدوار شدم.
ـ واسه چی؟
ـ فهمیدم حرفام حسابی شما رو میخکوب کرده بود و این قدر محو شده بودین که اصلا نفهمیدین گربه چشم عسلی هم اومد.
بنفشه از جا پرید و با جیغ جیغ گفت:
ـ کو کجاست؟
من و شبنم خندیدیم و بنفشه با شادی به میز اون ها نگاه کرد. گربه چشم عسلی با ژست قشنگ و تیپ محشرتر از بار قبلش سر میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستاش بود.
بنفشه از جا بلند شد و به بهانه ی این که به گارسون سفارش آب بده، با ناز از جلوی میز اون ها رد شد تا اون رو بهتر ببینه، ولی اون پسر حتی نیم نگاهی هم به سمت بنفشه ننداخت و بنفشه دست از پا درازتر برگشت و ما کلی اون رو مسخره کردیم. وقتی بنفشه نشست، این بار نوبت اون بود که بلند شه. از جا بلند شد و به سمت گارسون رفت. شاید می خواست برای خودش غذا سفارش بده. مشغول صحبت با گارسون بود که در یک لحظه ی حساس، البته از نظر ما، فربد اون رو صدا کرد و ما بالاخره اسم این شاهزاده رویایی رو فهمیدیم:
ـ آرتان، گوشیت داره زنگ می خوره.
بنفشه ول شد روی میز:
ـ آرتــــان.
شبنم گفتم:
ـ جونم اسم.
ـ حالا یعنی چی این اسم؟
بنفشه سریع گوشیش رو در آورد و گفت من معنی اسمای اصیل رو توی گوشیم دارم. تند تند سرچ کرد و گفت:
ـ یعنی پربرکت و نام پدر زن داریوش کبیر و همین طور یکی از پهلوانان سنتی آریانا.
سری تکون دادم و گفتم:
ـ چه اسم اصیلی! ایرانیِ ایرانی.
ـ خیلی با کلاسه!
زدم تو سر بنفشه و گفتم:
ـ جدی اگه بهت پیشنهاد دوستی بده قبول می کنی؟
ـ با کله!
ـ خاک تو سرت، تو یه بار سرت به سنگ خورد یعنی.
بنفشه جرعه ای از نوشابه ای که گارسون روی میز گذاشت و رفت رو نوشید و گفت:
ـ بچه ها یه چیزی رو بهتون بگم. من هر چی می گم شوخی می کنم. فکر می کردم تا الان من و شناختین، ولی می بینم این طور نیست. من از دوستی با پسرا بیزارم. چون همه شون فقط یه هدف دارن. میان جلو می گن سلام، می گی علیک سلام، می گن خونه مون امشب خالیه میای؟
با شبنم هرهر خندیدیم و گفتیم:
ـ نه دیگه همه شون!
ـ اکثرشون.
ـ حالا هر چی! این و گفتم که بدونین این کارا فقط محض خنده است، وگرنه این آرتان خان هر چی می خواد باشه، باشه. ارزونی مامان جونش.
زدم توی کمرش و گفتم:
ـ باریکلا! حقا که دوست خودمی.
ـ با بابات چی کار کردی؟
ـ هیچی، شیرش و دادم خوابوندمش و اومدم بیرون.
ـ گمشو.
ـ خب چی کارش کنم؟ بابای منه دیگه. حرف حرف خودشه. یه کلام!
ـ تصمیمت چیه؟
حرفی از قرار فردام با نیما نزدم و گفتم:
ـ هنوز دارم روش فکر می کنم.
شبنم گفت:
ـ ولی راهت همونه که من بهت گفتم، باید همون کار و بکنی.
خندیدیم و گفتم:
ـ باشه چشم حتما.
گارسون غذا رو آورد و هر سه مشغول خوردن شدیم. این بار شبنم و بنفشه هم راحت تر می خوردن. زیر چشمی نگاهی به سمت آرتان کردم. مشخص بود که اهل کلاس گذاشتن نیست. انگار ذاتا با کلاس بود! جوری از کارد و چنگال استفاده می کرد که معلوم می شد عادت همیشگی اش است نه فقط امشب. چرا این پسر برای من جذاب بود؟ چرا حواسم رو پرت می کرد؟ چرا مدام توی کارهاش دقیق می شدم؟ خودم هم جواب خودم رو نمی دونستم. غذا رو خوردیم و عین بچه ی آدم بلند شدیم. شبنم و بنفشه پبک هاشون را روی میز گذاشتن و من برای حساب کردن رفتم. موقع برگشتن وقتی از جلوی میز اون ها رد می شدم، باز هم زیر نگاهشون له ام کردن و جالب این جا بود که حتی سنگینی نگاه آرتان رو هم حس می کردم.
از در رستوران که خارج شدم، بچه ها منتظرم بودن و بنفشه و شبنم مشغول صحبت درباره ی اردلان بودن. سوار ماشین که شدیم رو به شبنم پرسیدم:

ـ از بعد از اون قضیه برخورد تو با اردلان چه جوری بوده؟

شبنم کمی فکر کرد و گفت:

ـ خیلی خوب، همیشه تا می بینمش توی سلام اول من پیش قدم می شم، هر چی که می خوام بخورم بهش تعارف می کنم، وقتی می بینم نیاز به کمک داره سریع کمکش می کنم. درسته که اون می خواد منو نادیده بگیره، ولی من مرتب بهش محبت می کنم تا بلکه از محبت خارها گل بشه.

ـ لابد مرتب هم با نگاهات می ری رو مخش و هر جا که بره توام یه جوری جایی می شینی که جلوی چشمش باشی!

شبنم با سردرگمی گفت:

ـ آره خب.

ـ خاک بر سرت! راستش برام سوال شده بود که چه جوریه تو سه ساله از این شازده جدا شدی، ولی اون هیچ تلاشی نکرده که دوباره با تو باشه، ولی الان جوابش و پیدا کردم!

ـ چرا؟!

ـ چون خاک تو سر تو کنم! پسرا از دخترای عین تو حالشون به هم می خوره.

شبنم کاملا گیج شده بود و فقط به من نگاه می کرد. غریدم:

ـ عین بز به من نگاه نکن. من سوال می کنم تو جواب بده، اکی؟

ـ باشه.

ـ کی قراره ببینیش؟

ـ فردا می ریم خونه ی مامان بزرگم، اونم هستش.

ـ به به! خب بگو ببینم می خوای بهش برسی یا نه؟

ـ خلی تو؟ خب معلومه که از خدامه!

ـ خیلی خب، پس از الان به بعد همون کاری رو می کنی که من بهت می گم.

ـ چه کاری؟

بنفشه هم سرا پا گوش شده بود و به من زل زده بود. گفتم:

ـ فردا چه شما زودتر رسیدین، چه اونا زودتر، فرقی نداره! مهم اینه که تو به همه سلام می کنی جز اون. اون خودش باید به تو سلام کنه. می دونی این مصداق چیه؟

بنفشه سریع گفت:

ـ اگر با دیگرانش بود میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!

ـ آفرین، ولی اون شازده توی اون لحظه اصلا این به ذهنش هم نمی رسه. فقط هی به این فکر می کنه که تو چرا این جوری کردی؟! یه جورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه. بعد از اونم تا وقتی که اون جایین هر جایی که اون هست تو پات و نمی ذاری. اگه هم تو جایی بودی که اونم اومد، مثلا توی اتاق یا توی آشپزخونه، اون وقت تو سریع جات و عوض کن. یعنی چی؟ یعنی این که اصلا دوست نداری جایی که اونم هست توام باشی. سر سفره هم که خواستین بشینین، یه جایی می شینی که اصلاً تو دیدش نباشی.

شبنم با ناراحتی گفت:

ـ این کارا چه معنی داره؟! وقتی اون با این همه محبت من رام نشد، خب معلومه با کم محلی من چی می شه! دیگه برای من تره هم خرد نمی کنه.

ـ دِ نه دِ، نکته همین جاست! پسرا معکوسن عزیز دلم. تو اگه بهش رو بدی، اون تو رو پی پی می کنه.

ـ اَه بی تربیت.

ـ باور کن همینه! تا جایی که تو غرور اون و بشکنی، اون مرتب دور و بر تو می پلکه، ولی همین که تو غرور خودت و برای اون بشکنی، دیگه تموم می شه، باید فاتحه ی اون پسر و بخونی.

ـ ولی ترسا... من می ترسم.

ـ به من نگاه کن شبنم! تو چیزی رو قرار نیست از دست بدی. تو دیگه اردلان رو نداری. به قول خودت می خوان زنش بدن! تو همه ی راه ها رو امتحان کردی. حالا این راه و هم امتحان کن. فقط شبنم اگه... ببین چی می گم! اگه در خودت اراده اش و داری برو جلو. ممکنه کار به جایی بکشه که اردلان ازت دعوت کنه با هم برین بیرون و تو باید قبول نکنی! شبنم اراده قوی می خواد. اگه مرد میدونی بسم ا...، اگه نه کلا بی خیال شو.

شبنم کمی فکر کرد و گفت:

ـ تو راست می گی. من که چیزی رو از دست نمی دم. اینم یه راهشه. سه ساله که دارم محبت می کنم، اگه قرار بود جواب بده تا حالا داده بود. از این به بعد برعکس عمل می کنم.

من و بنفشه همزمان با هم گفتیم:

ـ باریکلا دختر خوب.

تا مقصد من و بنفشه در مورد مسائل متفرقه صحبت می کردیم، ولی شبنم حسابی توی فکر بود. موقع پیاده شدن گونه ی من و بوسید و گفت:

ـ می دونم که تو هیچ حرفی رو بی فکر و دلیل نمی گی. ازت ممنونم پیش پیش.

ـ قربونت برم عزیزم، برو ایشاا... موفق باشی. به من با اس ام اس گزارش لحظه به لحظه بده.

ـ باشه حتماً.

بنفشه رو هم جلوی در خانه شون پیاده کردم و خودم هم به خونه رفتم.

ساعت پنج و نیم بود که با صدای آنشرلی پریدم بالا. سریع صدای بلند گوشیم رو قطع کردم و از ته دلم گفتم:

ـ بمیری نیما!

با بدبختی و نق نق از تخت گرم و نرمم دل کندم و دستشویی رفتم. نیما ساعت شش قرار بود دم خونه باشه. به بابا گفته بودم با اون قرار کوه دارم و بابا هم مخالفتی نکرده بود. از دستشویی که بیرون اومدم تند تند شلوار گرمکن با مانتوی اسپرت تنم کردم و کوله پشتی کوهنوردی ام رو هم برداشتم. کمی تنقلات داخلش ریختم و شال سیاهم رو روی سرم کشیدم. بالاخره دل از کفش پاشنه بلند کندم و کفش های اسپرت آل استار مشکیم رو پا کردم. تند تند از در بیرون رفتم و تموم حیاط رو دویدم. ساعت شش و پنج دقیقه بود. در رو که باز کردم، نیما جلوی در به پرادوش تکیه داده بود. عینک دودی خوشگلش به چشماش بود و دست به سینه ایستاده بود. در رو که بستم متوجه ام شد و با لبخند سلام کرد. سلامی کردم و پریدم بالای ماشینش. از همون لحظه صندلی رو خوابوندم و دراز کش شدم. نیما با دیدن من غش غش خندید و گفت:

ـ خوابت می یاد کوچولو؟

ـ آره نیما حرف نزن بذار من یه ذره دیگه بخوابم. آلارم گوشیم که صداش در اومد، دعای خیر به امواتت کردم حسابی.

نیما باز هم خندید و در سکوت راه افتاد. تا وقتی که رسیدیم من خوابیدم. با تکون های آهسته و نوازش مانند دست نیما روی موهام چشم باز کردم. صورتش با فاصله ی خیلی کم نزدیک صورتم بود. عینکش رو روی موهاش گذاشته بود و با نگاهی خاص به من خیره شده بود. با دست چشمام رو مالیدم و گفتم:

ـ رسیدیم؟

ـ آره خانومی، رسیدیم. باید پیاده بشی. البته اگه بازم خوابت میاد می شینیم توی ماشین تا تو بخوابی.

با چشمایی گشاد شده گفتم:

ـ خودتی نیما؟! منتظر بودم کلی مسخره ام کنیا! چت شده تو؟

نیما سریع عینکش رو به چشم زد و گفت:

ـ حالا که بیدار شدی بهتره بیای پایین.

بعد از این که نیما پایین رفت، من هم شونه ای بالا انداختم و پایین رفتم. در سکوت کنار هم پیش می رفتیم. نیما از دکه های اغذیه فروشی دو تا لیوان شیر کاکائو با کیک خرید و یکی از لیوان ها رو به دست من داد و گفت:

ـ بخور، می دونم دوست داری.

با لذت مشغول خوردن شدم و گفتم:

ـ نه بابا! آقا نیما چه دست و دلباز شده! نیما غلط نکنم کارت بدجوری به من گیره ها!

نیما با لبخند سری تکون داد، ولی حرفی نزد. بعد از خوردن شیر کاکائو دیگه خواب حسابی از سرم پریده بود. کوله ی نیما رو کشیدم و گفت:

ـ نیمایی، حالا بگو راه حلت چی بود؟

نیما بالاخره سکوتش رو شکست و گفت:

ـ وقتی رسیدیم اون بالا بهت می گم.

ـ نمی شه همین حالا بگی؟

ـ نه خیر نمی شه خانوم کوچولوی عجول. می خوام وقتی به خدا نزدیک تر شدیم بگم.

ـ اُه اُه چه حرفایی می شنوم!

نیما باز هم خندید و حرفی نزد. اَه دیگه داشت حوصلم و سر می برد. این نیما رو دوست نداشتم. اخم هام بی اراده در هم شده بود و دیگه حرفی نمی زدم. نیما هم انگار اصلا توی این دنیا نبود. فقط بعضی جاها دستش رو به سمتم دراز می کرد که کمکم کنه. اکثر جاها دستش رو رد می کردم، ولی بعضی جاها مجبور می شدم کمکش رو قبول کنم. دست نیما عجیب داغ بود و حس کردم تب داره، ولی به روی خودم نیاوردم. بالاخره رسیدیم به قله. من دیگه نا نداشتم ولو شدم روی زمین خاکی و نفس نفس می زدم. نیما هم نشست کنارم. از داخل کوله اش بطری آبی خارج کرد و گرفت به سمتم. سریع بطری رو گرفتم و یک نفس نصف بیشتر آب رو نوشیدم. نیما با نگاهی خاص نگاهم می کرد، وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم خندید و گفت:

ـ شبیه جوجه ها آب می خوری!

ـ دستت درد نکنه دیگه، جوجه هم شدیم؟

کمی خودش رو به سمت من کشید و گفت:

ـ تو جوجه هستی، فنچ هستی، وروجک هستی، شیطون بلا هستی، زلزله هستی...

ـ بسه بابا! ولت کنم تا فردا صبح ادامه می دی. من چه القابی دارم پیش تو!

نیما دوباره توی حالت گیج و منگیش فرو رفت و گفت:

ـ آره، پیش من.

ـ نیما! هنوزم نمی خوای راه حلت و بگی؟

نیما چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت:

ـ گفتی می خوای بری؟! درسته؟

ـ خب آره، البته برای درس خوندن نه برای چیز دیگه.

ـ و بابات چون نگرانته نمی ذاره؟

ـ درسته!

ـ منم دارم می رم ترسا.

از جا پریدم و گفتم:

ـ چی؟!

دستم و گرفت و دوباره من و نشوند و گفت:

ـ من خیلی وقته که تو فکر رفتن و نرفتن موندم ترسا. اون ور بهم پیشنهاد تدریس شده، البته توی یه کالج کوچولو.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
ـ هان؟!
ـ درد بگیری نیما که این قدر خنگول تشریف داری!
ـ خب من نمی فهمم باید در مورد چی با بابات حرف بزنم.
ـ نیما من می خوام برم.
ـ کجا؟
ـ می خوام برم کانادا برای ادامه تحصیل، ولی بابام نمی ذاره. مرغش یه پا داره، سفت و سخت می گه نه که نه.
ـ خب لابد دلیلی داره.
نمی تونستم بهش بگم به خاطر آتوساست، چون نمی دونستم مانی چیزی در مورد گذشته ی آتوسا به خونواده اش گفته یا نه. به خاطر همین گفتم:
ـ می ترسه من برم اون ور غرب زده بشم یا چه می دونم... بوریچی های اون ور از راه به درم کنن. از همین دلیل های مسخره!
خندید و گفت:
ـ اینا دلیل مسخره نیست دختر خانوم، از نگرانی یه پدر عاشق سرچشمه می گیره.
ـ نیما تو من و می شناسی. من همچین دختری هستم؟
ـ نه، ولی شاید جو زده بشی.
ـ گمشو، من و باش از کی کمک می خوام.
ـ تو باز یادت رفت نه سال از من کوچیک تری؟
ـ خودت نمی ذاری آخه.
ـ شاید بشه یه کاری کرد.
با خوشحالی گفتم:
ـ چه کاری؟!
از جا بلند شدم و در حالی که نیما به سمت دستشویی می رفت و گفت:
ـ اونش و دیگه بعدها بهت می گم. الان چه عجله ای داری برای رفتن؟
داد زدم:
ـ دیر می شه به خدا نیمــــا.
مانی جای برادرش نشست و گفت:
ـ واسه چی دیر می شه؟ چرا هوار می زنی؟ باز این نیما سر به سرت گذاشت؟
ـ دق می ده این آخر من رو. من نمی دونم چرا همه ی پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توی خماری و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن.
ـ بقیه ی پسرا رو نمی دونم، ولی نیما از بچگی عادتش بوده. حالا چی می گفتین؟
نمی خواستم حالا چیزی در این مورد بدونه، از این رو گفتم:
ـ طبق معمول چرت و پرت.
آتوسا که با اون بلوز شیک بنفش رنگ و شلوار نقره ای کلی خواستنی شده بود، اون طرف نشست و در حالی که دستم رو می فشرد گفت:
ـ آبجی کوچولوی خودم چه طوره؟
صدای آتوسا یک دنیا آرامش توی خودش نهفته داشت. خدایی صداش جذاب و گیرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه ی یک آسمون با من تفاوت داشت. چشم و ابروی کشیده ی مشکی رنگ داشت، با بینی کوچولوی سر بالا و لب و دهان غنچه و سرخ. برعکس من که همه چیزم ته رنگ سبز داشت. دستش رو فشردم و گفتم:
ـ من که خوبم، تو ولی انگار بهتری. هیچ یادی از من و عزیز و بابا نمی کنی. فکر نمی کردم این قدر شوهری باشی!
مانی خندید و آتوسا چشم غره ای رفت و گفت:
ـ اِ، بی تربیت! جلوی مانی این جوری می گی باورش می شه.
ـ منم می گم که باورش بشه. راستی آتوسا چه قدر این شلوارت خوشگله. از کجا خریدی؟
ـ مانی برام از ایتالیا آورده.
چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم:
ـ به من لبخند ژکوند تحویل نده ها. مگه نگفتم هر چی برای آتوسا آوردی باید برای منم بیاری؟ هان؟ گفتم یا نگفتم؟
مانی دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالای سرش برد و گفت:
ـ من و عفو کن خواهر زن جان. آخه لنگه ی این شلوار رو، منتها رنگ طلاییش رو، نیما از همون بوتیک برات خرید که به عنوان سوغاتی بهت بده. فکر می کردم تا حالا دیگه داده.
با اخم به در دستشویی نگاه کردم و گفتم:
ـ گوشت و دادی دست گربه؟ حالا چی می شد خودت برام می آوردی؟ این بین یه گله دختره، تا حالا لابد یکیشون هاپولیش کرده رفته.
ـ نه بابا نیما اهل این حرفا نیست.
ـ آره والا، آخه پسر پیغمبره نیما خان.
نیما از پشت سرم گفت:
ـ کسی من و صدا کرد؟
مانی گفت:
ـ ذکر خیرت بود.
ـ خب خدا رو شکر که ذکر خیرم بوده نه شرم. شما برای چی نشستین این جا؟ پاشین ببینم، دو دقیقه رفتیم مستراح و بیایم جامون و گرفتین؟
ـ خوش گذشت نیما جان؟ خسته نباشی.
نیما با خنده سر جای مانی که تازه بلند شده بود نشست و گفت:
ـ وروجک.
خیاری از داخل ظرف میوه برداشتم و در حالی که خرچ خرچ می جویدم گفتم:
ـ نمی خوای بگی راه حلت چیه؟ من کلی فکر کردم تا حالا نیما، هیچ راهی به ذهنم نمی رسه.
ـ زیاد فکرت و مشغول نکن. راه حلم و وقتی بهت می گم که مطمئن بشم عملیه.
ـ کی؟
ـ به زودی زود.
ـ باشه، می دونم اون قدر سرتقی که خودم و هم بکشم نم پس نمی دی.
ـ پَ نَ پَ، نم هم پس می دم که تو برام دست بگیری بگی نیما شاشو!
غش غش خندیدم و گفتم:
ـ آباجی عنقت کجاست؟ نمی بینمش.
ـ نیومد.
ـ اوا، چرا؟
ـ درس داشت.
برای اولین بار با حسرت گفتم:
ـ خوش به حالش.
مانیا دانشجوی کارشناسی ارشد بود و من همیشه به دانشجو بودنش غبطه می خوردم. نیما با یک دستش دست سمت راستم و گرفت و با دست دیگه اش دماغم رو کشید و گفت:
ـ نبینم وروجک من غصه بخوره. مطمئن باش توام یه روزی خانوم دکتر می شی و اون روز خیلی هم دیر نیست.
از ته دل گفتم:
ـ انشاا... .
اون شب شام رو در کنار هم خوردیم و بعد از اون، همه با هم توی حیاط بساط پهن کردیم. نیما و مانی مشغول کشیدن قلیون شدن. تهمینه جون و آتوسا و عزیز جون مشغول گپ زدن با همدیگه بودن و بابا و آقای ستوده هم از کار حرف می زدن. حوصله ام حسابی سر رفته بود. بلند شدم و خورده چوب های کنار دیوار را روی هم چیدم و بلند داد زدم:
ـ آی مردم، کی بنزین و کبریت داره؟
نیما ادای گریه در آورده و گفت:
ـ آخه این چه کاریه که می خوای با خودت بکنی؟ خودسوزی که نشد راه. بذار من باهاش حرف می زنم تا بیاد بگیرتت.
دمپاییم و در آوردم و به طرفش پرت کردم. مانی گفت:
ـ می خوای چی کار؟
ـ می خوام چهارشنبه سوری راه بندازم.
نیما اولین کسی بود که استقبال کرد. از جا بلند شد و گفت:
ـ ایول، منم هستم.
چهار لیتری بنزین رو از داخل ماشینش در آورد و مقدار کمی روی چوب ها ریخت و در حالی که کبریتی آتش می زد، دست من رو کشید و گفت:
ـ بیا وایسا کنار.
ـ نترس بابا، بادمجون بم آفت نداره.
ـ بادمجون بم بله، ولی شما بادمجون تهرانی!
کبریت رو روی چوب ها انداخت و آتش زبونه کشید. به همین سادگی! دست هم رو گرفتیم و با شادی و هیاهو از روی آتش پریدیم. با جیغ می خوندم:
ـ زردی تو از من، سرخی من از تو.
کم کم آتوسا و مانی و تهمینه جون و بابا و آقای ستوده هم به جمع ما اضافه شدند. عزیز ترجیح می داد فقط نظاره گر باشه. نیما ضبط ماشینش رو روشن کرد و صدای موسیقی تکنو حیاط رو پر کرد. خودش هم شروع کرد به رقصیدن دور آتش. ما هم دست می زدیم. خداییش رقص تکنوش حرف نداشت! چنان بیریک می زد و رقص پا می رفت که فک من می افتاد کف حیاط. کم پیش می اومد برقصه. وقتی رقصش تموم شد، همه با هم شروع کردیم به دست زدن. قر توی کمر من هم داشت بالا و پایین می پرید و چه قدر دوست داشتم برقصم و فقط منتظر یه بهانه بودم. نیما کنارم اومد و گفت:
ـ جمعه که میاد، باهام بیا کوه تا بهت راه حلم و بگم.
با خوشحالی گفتم:
ـ راست می گی؟!
صداش همزمان با آهنگ تند و تیز نانسی بلند شد.
ـ آره عزیزم.
همین بهانه برای رقصیدنم کافی بود. همیشه اوج شادیم رو با رقصیدن تخلیه می کردم. اون لحظه هم با شادی پریدم وسط و شروع کردم به تخلیه ی قرهای خشک شده ی کمرم. رقص عربیم حرف نداشت و هنوز کسی نتونسته بود روی دستم بلند شه، ولی زیاد نمی رقصیدم، چون به قول عزیز رقصم عشوه اش زیاد بود. نیما محو و مات به ماشینش تکیه داده و به من خیره شده بود. حتی دست هم نمی زد، ولی آتوسا و مانی و بابا و آقای ستوده و عزیز مشغول دست زدن بودن. کش موهایم را باز کرده و چنان با موهام دلبری می کردم، که ناگهان نیما از جمع خارج شد و سراسیمه به سمت ساختمون دوید! با خودم این طور فکر کردم که لابد گوشیش زنگ خورده. کمی دیگه هم رقصیدم و تمامش کردم. حسابی خسته شده بودم. همگی دوباره روی زیر انداز نشستیم. آتشمون هم خاموش شده بود و دیگه شعله نمی کشید. کمی که گذشت، نیما هم به ما پیوست، ولی دیگه اون شادابی اولیه رو نداشت. تا پاسی از شب همه کنار هم گل گفتیم و گل شنیدیم. ساعت دوازده شب بود که به خاطر خمیازه های مکرر من، بالاخره رضایت به رفتن دادیم و بلند شدیم. وقتی با نیما خداحافظی می کردم، دستم رو لحظاتی توی دستان قوی و مردونه اش نگه داشت و گفت:
ـ جمعه ساعت شش صبح دم در خونه تونم. منتظرم نذاری.
ـ منتظرت هم که بذارم خودش عالمی داره! کم الکی نیست که! افتخار همراهی با یه دختر خوشگل و تو دل برو رو پیدا کردی.
ـ بر منکرش لعنت خانومی.
حس می کردم نیما عوض شده، انگار مثل قبل نبود، ولی برام چندان اهمیتی نداشت و فعلا فقط راه حلش برام مهم بود. بالاخره خداحافظی کردیم و به سمت خونه به راه افتادیم.
پنج شنبه ها هم برای خودش عالمی داشت. دوباره از صبح با شبنم و بنفشه قرار گذاشته بودیم برای رفتن به پاتوق. بابا هم دیگه به پاتوق رفتنای پنج شنبه ی من عادت کرده بود. برای همین هم گیر نداد و حتی سوئیچ ماشین رو به عزیز جون داده بود که به من بده. می دونستم که می خواد در دهن من و ببنده. می دونست که اگه یه ذره ی دیگه بهم فشار بیاره، یهو منفجر می شم و گندش شهر و پر می کنه. یه تیپ جیغ دیگه زدم و ساعت هشت از خونه زدم بیرون. بنفشه و شبنم رو هم سوار کردم و با شادی و سر خوشی به سمت پاتوق راه افتادیم. بنفشه گفت:
ـ چه قدر خوشحالم که امشب جیگر و می بینم.
ـ بترکی تو که سیری نداری. آخه واسه چند تا پسر می خوای غش و ضعف کنی؟ بسه دیگه.
ـ نه قول می دم این آخریش باشه.
ـ اِ، پس اگه دوباره یه فیلم از گلزار رفت رو پرده و تو خواستی غش کنی من می دونم و تو.
ـ خب اون که تو دسترس نیست، فعلا می چسبیم به همین که در دسترسه.
من وسط بحث رفتم و گفتم:
ـ اسمش رو هم نمی دونی هنوز بیچاره.
ـ آره واقعاً، اون چشم خاکستری که فربد بود، اون چشم سبز بهراد، اون چشم آبی آرسام، ولی این خوشگل شهر قصه ها هنوز اسمشم معلوم نیست.
ـ ولی خیلی با شخصیته!
ـ بله البته اگه تو بذاری. یهو دیدی با این تابلو بازیات لج پسره رو در میاری و میاد می شوره می ذارتت کنار.
ـ غلط کرده.
ـ یعنی می میرم برای این احساسات تو. تا همین حالا داره جون می ده برای پسره، بعد یهو می گه غلط کرده! خره، اگه کسی و دوست داری که نباید از دستش ناراحت بشی.
ـ راست می گه عین رابین توی کتاب الهه شرقی. هی این دختره این پسره رو چزوند، اون وقت رابین چی می گفت؟ بمیرم الهی! می گفت من به خودم حق نمی دم از دست تو ناراحت بشم!
بنفشه با غیض گفت:
ـ من کی گفتم عاشقشم؟ فقط ازش خوشم میاد!
ـ عشق از همین شروع می شه.
ـ پاشین جمع کنین کاسه کوزه تون رو. من عمرا اگه عاشق بشم، همین شبنم خر شده بسه دیگه.
رو به شبنم که اخم هاش در هم شده بود گفتم:
ـ شبنمی سه چهار ساله که با مایی، ولی هیچ وقت نگفتی چی شد که عاشق این پسر خاله ات شدی.
شبنم پوزخندی زد و گفت:
ـ عاشقی که دلیل نداره.
ـ یعنی هیچ ماجرایی نداری؟
ـ چرا اتفاقا ماجرا برای گفتن زیاد دارم.
بنفشه خیز گرفت و گفت:
ـ خب پَ بگو. منم که مشتاق شنیدن!
منم با خنده گفتم:
ـ منم حساس!
شبنم گفت:
ـ قضیه اش مفصله!
بنفشه گفت:
ـ خواهش می کنم بگو.
شبنم به رستوران اشاره ای کرد و گفت:
ـ فعلا که رسیدیم، بذارین بریم تو براتون تعریف می کنم.
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و وارد شدیم. میزی که همیشه سر اون می نشستیم خالی بود. بی اراده نگاهم به سمت وسط رستوران کشیده شد. بهراد و آرسام و فربد سر میز نشسته بودن و طبق معمول با نگاهشون داشتن ما رو می خوردن. بنفشه با لب و لوچه ی آویزون گفت:
ـ نیومده!
شبنم هم خندید و گفت:
ـ فهمیده تو براش تور پهن کردی.
ـ واه واه، دلشم بخواد.
روی صندلی نشستم و گفتم:
ـ بتمرگین این قدر قال نکنین. تابلو نیستین شما، دیگه بنر شدین!
بنفشه و شبنم با خنده نشستن و بنفشه گفت:
ـ به درک که نیومده. برای من چیزی که زیاده پسره! بنال شبنم ببینم این اردلان با تو چی کار کرده؟
شبنم خندید و گفت:
ـ چه احترامی هم به من گذاشت!
ـ خیلی خب حالا، خانوم دکتر لطفا بفرمایید.
قبل از این که شبنم شروع کنه، گارسون اومد و سفارش غذا گرفت. بعد از سفارش دادن، من و بنفشه زل زدیم توی دهن شبنم. شبنم هم که متوجه کنجکاوی ما شده بود، آهی کشید و گفت:
ـ از وقتی که خودم و شناختم و تونستم دست چپ و راستم رو تشخیص بدم، فهمیدم که نسبت به اردلان احساس عجیبی دارم. یعنی زیر بار زور از طرف هیچ کس نمی رفتم، ولی اردلان هر چی که می گفت من می گفتم باشه. کتکم می زد صدام در نمی اومد، حرصم می داد اعتراضی نمی کردم و خلاصه... من از بچگی عاشق بودم، ولی صدام در نمی اومد و هیچ وقت هم نمی خواستم بذارم که اون بفهمه من چه قدر دوسش دارم. پونزده سالم بود که یه بار به طور اتفاقی قرار شد با اردلان از خونه ی مادربزرگم بریم خونه ی ما. اولین بار بود که با هم تنها شده بویدم. اردلان اولش اصلا حرفی نمی زد، ولی یهو گفت:
ـ شبنم بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم؟
یهو مات شدم. اردلان بود که از من درخواست می کرد بریم کافی شاپ؟ نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ باید برداشتی می کردم یا نه؟ این و یادم رفت بگم که اردلان با این که خیلی مغرور بود، ولی بعضی وقتا نگاهاش خیلی خاص می شد. حس می کردم که اونم نسبت به من بی تفاوت نیست. برای همین هم پیش خودم گفتم شاید می خواد حرفی بزنه. اون موقع اردلان نوزده سالش و سال اول دانشگاه بود. دردسرتون ندم... رفتیم کافی شاپ و هر دو آب پرتغال سفارش دادیم. اردلان برام حرف می زد از دانشگاهش، می گفت از برخوردش با دخترای جلبرگ دانشگاه. اونایی که خودشون و می چسبونن به پسرا و اینا. کلی از دستش خندیدم. کم کم حرف زدن اردلان عوض شد. به من من افتاده بود. انگار یه چیزی می خواست بگه ولی نمی تونست. منم که کلی تو شوک بودم و نمی تونستم برای کمک کردن بهش چیزی بگم. بالاخره دل و زد به دریا و از احساسش گفت. از این که من و دوست داره!
یهو بنفشه پرید وسط حرفش و گفت:
ـ جدی؟ بهت اعتراف کرد که دوستت داره؟! پس چته دیگه؟
شبنم پوزخندی زد و گفت:
ـ آره گفت، ولی... این تازه اولش بود. شنیدی می گن، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؟ قضیه ی منه. اون روز منم به اردلان گفتم که دوسش دارم و اردلان ازم خواست شش سال صبر کنم تا درس و سربازیش تموم بشه و بیاد خواستگاریم. به قول خودش فقط می خواست از این که من و داره مطمئن بشه. منم که سر خوش! گفتم براش صبر می کنم. خلاصه اون روز تموم شد، ولی تازه دوستی من با اردلان شروع شده بود. با هم بیرون می رفتیم، تلفنی حرف می زدیم و کلی تو عشق هم غرق بودیم. بهش گفتم می خوام به مامانم همه چیز و بگم تا راحت تر باشیم. فکر می کردیم هم مامانم از خداشه که اردلان دامادش بشه، هم خاله ام من و خیلی دوست داره و حرفی نداره که من عروسش بشم. من و اردلان هر دو این جوری فکر می کردیم، ولی وقتی من قضیه رو برای مامانم تعریف کردم، مامانم عین بمب منفجر شد:
- تو غلط کردی، تو گه خوردی. من جنازه ی تو رو هم روی دوش اردلان نمی ذارم! اون آدمه که تو بهش دل بستی؟
من دهنم عین دهن غار باز مونده بود و نمی تونستم حرفی بزنم. اصلا فکرش و هم نمی کردم که این عکس العمل مامان باشه! بابا هم وقتی فهمید بدتر از مامان بهم توپید و گقت دیگه حق ندارم اردلان رو ببینم. از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیـــــد!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
 حقته! هم حق تو که این قدر خنگ و خلی که به چهارتا کلمه حرف تو چت اعتماد می کنی؛ هم حق دوستته که اون دختر و بدبخت کرده و حالا می خواد ولش کنه؛ هم حق اون دختره اس که این قدر شل بوده و گذاشته اون پسره این بلا رو سرش بیاره. همتون که زابراه شدین اون وقت می فهمین یه من ماست چقدر کره داره. با صدایی که از پایین اومد از اتاق خارج شدم و دیدم بابا اومده. باهاش قهر بودم. حق نداشت روی من دست بلند کنه. با این حال رفتم پایین. هنوز کارم بهش گیر بود.
بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من گل لبخند روی لب های هر دو شکفت. زیر لب سلامی زمزمه کردم و رو به عزیز جون گفتم:
ـ گشنمه عزیز جون، روده ام دیگه داره من و می خوره! کی شام می دی بهمون؟
ـ قربون اون معده ات برم من مادر. یه چیکه صبر کن تا بابات چاییش و بخوره بعد شام و می کشم.
بابا گفت:
ـ من خوردم عزیز، شام و بکش که این عزیز دل بابا گشنه نمونه.
پاچه خوار! تازه رفته فکر کرده دیده چه کاری کرده، حالا می خواد دل من و به دست بیاره. عزیز از بلند شد و به آشپزخونه رفت. بابا دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ نبینم عروسک بابا چشماش غمگین باشه.
جوابی ندادم. پام و روی اون پا انداختم و با ناخن بلند شست پام روی شیشه میز ضرب گرفتم. بابا که دید جواب نمی دم گفت:
ـ قهری بابا؟
ـ ...
ـ ته تغاری؟!
ـ ...
بابا خم شد و از زیر میز بسته ای رو در آورد و گفت:
ـ خیلی خب، حالا که باهام حرف نمی زنی، منم این کادوی خوشگل و بهت نمی دم.
اَه، انگار داشت بچه خر می کرد! اونم با یه آبنبات! خواستم از جا بلند شم و پیش عزیز برم که دستم و گرفتم و گفت:
ـ بگم ببخشید کفایت می کنه؟
توی چشماش نگاه کردم با یه دنیا کینه و گفتم:
ـ بار اولت بود بابا!
ـ عصبیم کردی!
ـ هر کاری هم که می کردم، یادم نمیاد روی آتوسا دست بلند کرده باشی، با اون گندی که بالا آورد!
ـ اون مریض بود، نیاز به کمک داشت نه کتک!
ـ منم دیشب دست کمک به طرفتون دراز کردم.
ـ و من هم بهت کمک کردم. دوست ندارم بذارم بری، چون می دونم چی در انتظارته.
ـ من اگه کاره ای بودم، همین طرف صدتا کار کرده بودم تا حالا. آتوسا قبل از رفتنش، این جا دوست پسر داشت! یادتون که نرفته.
بابا سرش و زیر انداخت و گفت:
ـ آتوسا شوهر کرده! این و بفهم. دیگه حق نداری از این حرفا در موردش بزنی. یه وقت به گوش مانی می رسه.
ـ مانی خودش همه چی و می دونه.
ـ در هر صورت...
ـ بابا من کاری به این کارا ندارم، بذار من برم. شما هم ماهی یه بار بیا به من سر بزن.
خندید و گفت:
ـ این حرفت منطقیه به نظر خودت؟
از خنده بابا شیر شدم. خودم و کشیدم کنارش و در حالی که دست می انداختم دور گردنش گفتم:
ـ بابا تو رو خدا، خودت می دونی که من از هر چی که خلاف باشه بیزارم. محاله اون ور که رفتم اصل خودم و فراموش کنم. بابا به خدا فقط می خوام دکتر بشم.
بابا که عصبی شده بود گفت:
ـ محاله ترسا، این قدر اصرار نکن! وقتی گفتم نه، یعنی نه!
از جا برخاستم و با خشم گفتم:
ـ لعنتی!
خواستم به اتاق برم که عزیز صدا زد:
ـ ترسا بدو شام.
این قدر گرسنه بودم که دیدم طاقت قهر کردن با شکمم رو ندارم. راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و پشت میز نشستم. خیلی عنق غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم. کمی که در سکوت سپری شد، بابا گفت:
ـ راستی ترسا یادت باشه فردا بری شرکت مانی.
دست از خوردن کشیدم و گفتم:
ـ اون جا برای چی؟
ـ یه چک نوشتم که باید ببری بدی به مانی. بعدش هم برو خونه ی آتوسا، برای شام دعوتمون کردن.
ـ خونواده ی مانی هم هستن؟
ـ نمی دونم شاید. برای چی؟
ـ همین جوری.
دوباره مشغول خوردن شامم شدم. تا به حال نشده بود ما به خونه ی آتوسا بریم و خونواده ی شوهرش نباشن. یه جورایی می خواست فرق نذاره. مانی یه برادر بیست و نه ساله به اسم نیما و یه خواهر بیست و چهار ساله به اسم مانیا داشت. آبم با خواهرش توی یه جوب نمی رفت، ولی داداشش با حال بود. خوشم می اومد باهاش کل کل کنم. شامم رو خوردم و بعد از تشکر از عزیز و بوسیدن گونه اش، به اتاقم برگشتم. عزیز بیچاره چه قدر زحمت می کشید، ولی برای این که زنی وارد زندگی تنها پسرش نشه و نامادری بالای سر نوه ی عزیزش نیاد، از هیچ کمکی فرو گذار نمی کرد. من هم که می دونستم دلیل تمام زحمت هاش راحتی منه، بیش از پیش نسبت بهش احساس احترام و محبت پیدا می کردم. خلاصه که اون شب این قدر فکر کردم، که مخم هنگ کرد. آخر هم با سر درد خوابم برد.
جلوی ساختمون بلند شرکت مانی ایستادم. اوه، کی می ره این همه راه و؟! بار اولی بود که می اومدم شرکتش. هیچ وقت دوست نداشتم پام و توی محیط های مردونه بذارم. می دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن. حتی منشیش! خوش به حال آتوسا با این شوهرش! هیچ وقت خیالش ناراحت نمی شد که شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا این که کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و... از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم. دفتر مانی طبقه ی چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون، جلوی در قهوه ای رنگی که روش نوشته شده بود:
ـ «دفتر مدیر کل، مدیر عامل و معاونان»
ایستادم. به به! کجا هم قرار بود برم. قاطی رئیس رؤسا. نگاهی به ظاهر خودم کردم. مانتوی قهوه ای، شلوار کتون مشکی، شال قهوه ای، کیف و کفش قهوه ای! می دونستم که تیپم مقبوله. دستم و روی زنگ گذاشتم و فشردم. چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در و باز کرد و با دیدن من گفت:
ـ بفرمایید؟
پررو پررو گفتم:
ـ می تونم بیام تو؟
ـ با کی کار دارین؟
ـ با آقای مانی ستوده.
ـ وقت قبلی دارین؟!
اَه! انگار وزیر و می خوام ببینم! این کیه دیگه؟ منشیشه؟ گفتم:
ـ نه خیر.
در حالی که داشت در و می بست گفت:
ـ شرمنده خانم، بدون وقت قبلی نمی شه.
قبل از این که در بسته بشه، جیغم رفت به هوا:
ـ اِاِ، چرا در و می بندی؟ مانــــی؟ مانــــی کجایی؟ پاشو بیا دم در ببینم! اوی مانــــی این الان در و می بنده منم می رم ها، مانـــــی؟
پیرمرد بیچاره از عکس العمل من مات و مبهوت بین در و دیوار خشک شده بود. نمی دونست داشت چی کار می کرد! چیزی طول نکشید که سه مرد اومدن جلوی در! جونم مرد! چه مردایی هم بودن. یکیشون که مانی بود، شوهر خواهر گل خودم، ولی اون دو تا رو نمی شناختم، که از قضا هر دو نفر با دهان باز به من و دیوونه بازیم خیره شده بودن. با دیدن مانی که مبهوت مونده بود گفتم:
ـ مانی این نمی ذاره من بیام تو، چک ددی رو برات آوردم.
مانی با این که به دیوونه بازی های من عادت داشت، ولی هنوز هم توی شوک بود. با دیدن قیافه اش دوباره جیغم بلند شد:
ـ مانــــی مردم از گرما! می رم چک و واسه خودم خرج می کنما، می ذاری بیام تو یا نه؟
مانی تکونی خورد و خنده اش گرفت:
ـ تویی زلزله؟
ـ پَ نَ پَ، بعد دو ساعت می گه تویی؟ روح مادربزرگمه اومده شوهر نوه اش و ببینه، که ببینه مقبول هست یا نه، ولی با این گیج بازی تو کاملا ازت نا امید شدم ننه. من رفتم، به خدا سپردمت.
مانی با خنده دستم را گرفت و گفت:
ـ بیا تو ببینم.
سپس رو به پیرمرد و آن دو مرد جنتلمن ترسا کش گفت:
ـ این ترساست، خواهر زن زلزله ی من. حالش این جوریه، اگه کسی برخلاف میلش حرفی بزنه جیغش می ره بالا.
خندیدم و رو به مردا گفتم:
ـ با این که نمی شناسمتون، ولی خوشبختم.
یکی از اونا زود خودش و جمع و جور کرد و دستش و گرفت به طرف من و گفت:
ـ نوید فراهان هستم و از آشنایی با شما کاملا خوشبختم.
چپ چپ نگاه به دستش کردم که زود خودش و جمع و جور کرد و قدمی عقب رفت. اون یکی جلو اومد، ولی جرئت نکرد دستش و جلو بیاره و گفت:
ـ منم احسان کیانی هستم، معاون شرکت.
برای احسان سری به نشونه ی آشنایی تکون دادم و رو به نوید با پررویی پرسیدم:
ـ شما چی کاره بودی؟
نوید که از روی مثل سنگ پای قزوین من جا خورده بود گفت:
ـ من مدیر عامل هستم.
رو به مانی که گوشه ای ایستاده بود و شوی خنده دار من و تماشا می کرد و می خندید گفتم:
ـ وا، مگه تو مدیر شرکت نیستی؟
مانی بین خنده گفت:
ـ من مدیر کل هستم ترسا خانوم.
ـ کاش عقل کل بودی جا مدیر کل.
مانی با خنده من رو دعوت به نشستن کرد و رو به اون پیرمرد گفت:
ـ عمو قاسم بی زحمت برای ترسا خانومی یه لیوان شربت آلبالو بیار، گرما زده شده.
ـ نـــــه!
همه با تعجب به من نگاه کردن و من با خنده و ناز گفتم:
- خب شربت آلبالو دوست نمی دارم، آب پرتقال می خوام.
هر چهار مرد، هم خنده شون گرفته بود، هم مطمئنا در ذهنشون می گفتن چه دختر لوسی! عمو قاسم چشمی گفت و رفت که برای من آب پرتقال بیاره. مانی کنارم نشست و در کمال تعجب، احسان و نوید هم نشستن. مانی هم از کار اون ها خنده اش گرفت و رو به من سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت:
ـ خب خواهر زن عزیز، چک و آوردی برام؟
ـ بله، ولی مانی جون نصف نصف. توی این گرما پدرم در اومد تا اومدم این جا. تازه اونم با متــــرو! لای یه عالمه آدم بو گندوی چندش. اَه اَه اَه، یادم می افته حالم بد می شه.
ـ هان چیه؟ بابات ماشین نداد بهت؟
ـ نه خیر، این بابای ما هر چند وقت یه بار یه چیزی مثل خر می ره تو رخت خوابش گازش می گیره. دیشبم از اون شبا بود. قبل از خوابش از ترس این که من صبح ماشین و بردارم، سوییچ و دو در کرد. صبحم کلی با سیم میمای ماشین ور رفتم بلکه روشن بشه، ولی نشد که نشد.
ـ آخی.
نگاهی به سر تا پای مانی در اون کت و شلوار خوش دوخت کردم و گفتم:
ـ بزنم به تخته چه جیگری شده مانی! روز به روز عین قالی کرمون رو میای!
ـ از اثرات هم نشینی با خواهرته ترسا جان. نمی ترسی با من این جوری حرف می زنی؟ آتوسا دون به دون موهات و می کنه ها.
ـ وا! چه خسیس! مگه چیه؟ شوهر خواهرمی، دوست دارم ازت بتعریفم.
ـ لطف داری خانوم گل.
عمو قاسم با چهار لیوان آب پرتغال برگشت و سینی رو اول از همه جلوی من گرفت. من هم با پررویی، جای یک لیوان، دو لیوان برداشتم. اولی رو یک نفس سر کشیدم و لیوانش رو دوباره توی سینی گذاشتم، دومی رو هم دستم گرفتم تا ذره ذره بخورم. عمو قاسم با تعجب به من نگاه می کرد، ولی مانی غش غش می خندیدن. احسان و نوید هم به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن که نخندن. از دیدن قیافه های سرخ شده شون خنده ام گرفت و گفتم:
ـ بخندیدن بابا، حالا می پکین.
این و که گفتم هر دو ترکیدن. نوید بین خنده گفت:
ـ تا حالا دختری مثل شما ندیده بودم.
ـ برای این که من یه دونه ام.
احسان گفت:
ـ واقعاً.
نگاهم به انگشت حلقه ی احسان افتاد و دیدم که حلقه توی دستشه. پس زن داشت! ولی نوید مشخص بود که مجرده. سر و گوشش هم بیشتر می جنبید. چک رو از کیفم در آوردم و به دست مانی دادم و گفتم:
ـ خب مانی جون من دیگه می رم خونه.
ـ مگه قرار نیست امشب خونه ی ما باشین؟
ـ می رم خونه آماده می شم و بعد میام.
ـ خب اگه کاری نداری بمون دو ساعت دیگه با هم می ریم خونه.
ـ نــــه! می خوام برم خونه خودم و تزیین کنم، شب جلوی اون داداش چلغوزت کم و کسری نداشته باشم.
مانی فقط می خندید و چیزی نمی گفت. احسان و نوید هم دیگه آزادانه می خندیدن. بلند شدم و گفتم:
ـ خیلی خب، من رفتم. دیگه شماها هم حتما یه دَشووری برین که خدایی ناکرده خودتون و نجس نکنین.
دوباره صدای شلیک خنده بلند شد و من در حالی که لبخند می زدم، از در شرکت مانی بیرون رفتم.
جلوی در خونه ی آتوسا که خونه ای ویلایی و بزرگ بود از تاکسی با عزیز جون پیاده شدیم. دستی به مانتوم کشیدم و به طرف زنگ رفتم. عزیز پول تاکسی رو داد و کنار من ایستاد. زنگ رو فشردم و چیزی طول نکشید که در باز شد. بدون این که منتظر عزیز بمونم پریدم تو. پرادوی مشکی نیما هم کنار بی ام و مانی پارک شده بود و من مطمئن شدم که اون هم حضور داره. حیاط بزرگ و پر دار و درختشون رو سریع طی کردم و به در شیشه ای رسیدم. در کمال تعجب متوجه شدم که نیما پشت شیشه ها ایستاده و به من زل زده و در آرامش چایی می نوشه. وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم، سری تکون داد و عقب رفت. در رو باز کردم و گفتم:
ـ سلام بر همگی! من اومدم.
نیما و مادر مانی (تهمینه جون) که زن خوش سیما و مهربونی بود، بلند شد و در حالی که به روم آغوش باز کرده بود، گفت:
ـ خوش اومدی دختر گلم.
توی بغل مهربونش فرو رفتم و لحظاتی باقی موندم. چه قدر دلم می خواست مادرم زنده بود و این جوری بغلم می کرد. خودش هم فهمیده بود چه حالی دارم که محکم من و توی بغلش گرفته بود و می فشرد. شالم از سرم افتاده بود سر شونه ام و تهمینه جون به نرمی موهام رو نوازش می کرد. صدای اعتراض نیما بلند شد:
ـ اوه مامان! چند ساله ندیدیش؟ حالا فکر می کنه چه تحفه ای هم هست! همین کارا رو می کنین که هی برامون طاقچه بالا می ذاره دیگه. اصلا شده یه بار افتخار بده بیاد خونه مون؟
از بغل تهمینه جون اومدم بیرون و در حالی که چپ چپ به مانی نگاه می کردم گفتم:
ـ تا وقتی یه عزب اوقلی عین تو توی اون خونه راه می ره، من پامم اون جا نمی ذارم!
ـ آهان! واقعاً چه دلیل خوبی. شاید من بخوام تا آخر عمر یالغوز بمونم، اون وقت توام هیچ وقت نمیای اون جا؟
بدون این که جواب نیما رو بدم، مشغول سلام و احوال پرسی با بقیه شدم. نیما هم لم داد روی مبل و با چشماش مشغول کاویدن من از نوک انگشت پا تا فرق سرم شد. از خودم مطمئن بودم. سارافون مشکی رنگی پوشیده بودم با بلوز مشکی و گردنبند مرواریدم را هم دور گردنم بسته بودم. نیما به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:
ـ بیا بشین این جا ببینمت وروجک.
ـ دیدن دارم؟
ـ معلومه که داری!
با خنده نشستم کنارش و در حالی که از ظرف میوه ای که آتوسا جلوم گرفته بود یک پرتقال بر می داشتم گفتم:
ـ چه می کنی با دانشجوهای دخملت آقای دکتر؟
نیما استاد دانشگاه آزاد بود، تازه یک سال بود که دکتراش رو گرفته بود و از همون سال هم توی دانشگاه استخدام شده بود و شده بود سوژه ی من برای خنده. نیما دماغم رو فشار داد (این کار عادتش بود) و گفت:
ـ این قدر شیطون نباش، یه ساله مخ من و تیلیت کردی با این حرفات.
ـ خب مگه دروغ می گم؟ همه می دونن اکثر دانشجوهای دختر دانشگاه آزاد هلو هستن. حالا من نمی دونم تو چته که چشمت یکی از این هلوها رو نمی گیره.
نیما با شیطنت گفت:
ـ فعلا که چشم همه ی اون هلوها من و گرفته. کم الکی نیست! استاد بیست و هشت ساله اونم به این خوش تیپی و خوشگلی!
ـ اوه، کی می ره این همه راه رو؟! بذار یکی دیگه برات در نوشابه باز کنه.
ـ تو که باز نمی کنی، مجبورم خودم باز کنم. راستی شنیدم بازم دانشگاه قبول نشدی.
با این که بی منظور این حرف رو زد، ولی ناراحت شدم و اخم هام در هم شد. نیما سریع فهمید. دستش رو زیر چانه ام گذاشت و گفت:
ـ ناراحت شدی خانومی؟
ـ نیما، من خنگ نیستم!
چشمان درشت خاکستری اش را گرد کرد و گفت:
ـ من کی گفتم تو خنگی عزیزم؟ من غلط بکنم، تو خیلی هم باهوشی. من فقط تعجب کردم که با رتبه ی سه هزار چیزی قبول نشدی. حالا هم طوری نشده که، عوضش میای دانشگاه خودمون می شی شاگرد سوگولی خودم.
ـ نمی خوام، نیما؟
ـ جونم؟
ـ با بابام حرف بزن.
نیما لحظاتی با تعجب نگام کرد و سپس گفت:
ـ در مورد چی؟
از خنگیش لجم گرفت و با غیض گفتم:
ـ در مورد ازدواج با من!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- اونم قبل از رفتن همینا رو می گفت. هدفم فقط درس خوندنه! روسفیدتون می کنم و برمی گردم. ولی چی شد؟
- آتوسا عقده ای بود.
- در مورد خواهرت درست حرف بزن!
- اگه حماقت اون بخواد باعث عدم پیشرفت من بشه هر جور که دوست داشته باشم در موردش حرف می زنم.
- حماقت نبود، استعداد داشت! از کجا معلوم که تو نداشته باشی؟
- استعداد چی؟
- ه*رز**ه شدن.
خون جلوی چشمام و گرفت. خواستم جیغ بزنم که جلوی خودم و گرفتم. راحت تر از داد و فریاد کردن می تونستم جواب بابا رو بدم. زل زدم توی چشماش و گفتم:
- دست پروردتونیم! کلاتون رو بذارین بالاتر.
همین که این و گفتم نصف صورتم سوخت. لعنتی! کتک نخورده بودم که خوردم. دیگه موندن رو جایز ندونستم. از جا بلند شدم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. پریدم توی اتاق و در و بستم. حالا توی خلوت اتاق بنفشم می تونستم از ته دل زار بزنم.
- مامان کجایی؟ کجایی که شوهرت دست روی ته تغاریت بلند کرد؟ مامانم آخه چرا رفتی؟
لپ تاپم و روشن کردم و آهنگ زود رفتی گلم از علی عبدالمالکی رو گذاشتم و صداش و تا ته بلند کردم. با آهنگ می خوندم و از ته دل زار می زدم. چراغ گوشیم مدام خاموش و روشن می شد. بنفشه و شبنم بودن که هی زنگ می زدن، ولی حتی حوصله دوستام و هم نداشتم. گوشیم و خاموش کردم. با لباس بیرون افتادم روی تخت و این قدر گریه کردم که خوابم برد.
با صدای عصبی عزیز جون چشمام به زور باز شدن:
- آخه دختر مگه خواب جا کردی؟ ساعت دوازده ظهره! پاشو این قدر که خوابیدی می ترسم زردی بگیری! رنگت زرد شده. دم اذون ظهره پاشو مادر. خوب نیست دم اذون خواب باشی.
خواستم پتو رو روی سرم بکشم که عزیز پتو رو چنگ زد و گفت:
- اِ هر چی هیچیش نمی گم پررو می شه. پاشو این دوستاتم هزار بار بهت زنگ زدن می گن گوشیت خاموشه. این گوشی و بابات برات خریده که خاموش کنی؟ مادر یه وقت یکی کار مهم باهات داشته باشه.
خیر فایده نداشت! هر چی گوشم و توی بالش فشار می دادم و چشمام و محکم تر روی هم فشار می دادم که خواب نازنینم نپره فایده ای نداشت. به اجبار چشم باز کردم و عنق نشستم لب تخت. عزیز تند تند در حال جمع کردن تنقلات و لباس های ریخته شده کف اتاق بود و تو همون حال غر هم می زد. هرچقدر هم که صبح ها بی حوصله بودم و حوصله کسی رو نداشتم حوصله عزیز جون رو داشتم. بلند شدم و بلند گفتم:
- سلام عزیز جون. صبحت بخیر.
- سلام به روی ماه نشسته ات. برو دست و صورتت و بشور. صبحونه ات هم روی میز آشپزخونه است. اگه میلت می کشه بخور اگه هم نه که وایسا یه باره ناهار بخور.
بی حرف از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. تکه ای نون خشک از روی میز برداشتم و خرچ خرچ جویدم. از آشپزخانه بیرون اومدم و روی کاناپه جلوی تی وی ولو شدم و با کنترل شروع کردم این کانال اون کانال کردن. پی ام سی داشت موزیک ویدیوی شادمهر، آهنگ حالم عوض شده رو می داد. عاشقش بودم. صداش و تا ته زیاد کردم و پام و دراز کردم و روی میز گذاشتم. فکرم عجیب مشغول بود. بابا که آب پاکی رو ریخته بود روی دستم. باید خودم یه کاری می کردم؛ ولی آخه چی کار؟ هر چی هم که طلاهام و می فروختم و پول رفتن رو جور می کردم آخرش نیاز به اجازه بابا داشتم. اهل قاچاقی رفتن و این حرفا هم نبودم. همینم مونده بود برم و بیفتم دست یه آدم نا اهل. پس چه خاکی باید تو سرم می ریختم؟ اصلا حواسم به آهنگ نبود. مدام توی ذهنم داشتم نقشه می کشیدم. باید بابا رو راضی می کردم ولی آخه به چه قیمتی؟ این قدر توی فکر فرو رفته بودم که متوجه صدای زنگ نشدم. یکی دستش را روی زنگ گذاشته بود و قصد برداشتن نداشت. از داد و هوار عزیز متوجه شدم و پریدم آیفون رو برداشتم:
- کیه؟
صدای عصبی بنفشه بلند شد:
- عزراییل!
- شرمنده ما جون به عزراییل نمی دیم.
- به من می دی. یالا در و باز کن که اومدم جونت و بکشم بیرون.
- از کجام؟
- از تو حلقت دختره منحرف! فکر کردی از کجات می کشم بیرون؟ تو باید ناکام از دنیا بری. وا کن این در و تا جرش ندادم!
خنده ام گرفت و در و باز کردم. این قدر عصبی شده بود که می خواست در و جر بده! چیزی طول نکشید که شبنم و بنفشه پریدن روی سرم:
- نکبــــت، چرا ماس ماسکت خاموشه؟ فکر کردی من دوست پسرتم که گوشی و خاموش کنی برات دق مرگ شم؟
خندیدم و گفتم:
- ای بابا! چته؟ چرا رم کردی؟ جفتک نزنی یه وقت!
- برای چی دیشب تا حالا گوشیت و خاموش کردی؟
- می خواستم لالا کنم می دونستم شما دو تا نمی ذارین. گوشیم و خاموش کردم که راحت بخوابم.
شبنم خیز گرفت و گفت:
- حالا ما شدیم مزاحم؟ حالا نشونت می دم مزاحم کیه. شبنم بیارش...
کشون کشون من و به سمت زیر زمین کشیدن. هر چی جیغ و داد می کردم فایده ای نداشت. در زیر زمین رو باز کردن و هر سه وارد شدیم. آب استخر از تمیزی مثل آینه شفاف بود. هر دو با هم من و به سمت استخر کشیدن و هلم دادن توی آب. فرو رفتم زیر آب و چند لحظه نفسم بند اومد. خدا رو شکر شنا بلد بودم، ولی لباس هام سنگین شده بود و شنا رو برام سخت می کرد. با بدبختی خودم رو به پله ها رسوندم و بالا رفتم. شبنم و بنفشه داشتم هر هر می خندیدن. موهام و از توی صورتم کنار زدم و در حالی که لباس هام و از تنم درمی آوردم گفتم:
- تا حالا کسی بهتون گفته عوضی!؟
شبنم گفت:
- نه والا!
- عوضیــــــــــــا! نمی گین خفه می شم؟ مهلت نمی دین آدم لباسش و در بیاره.
- حقت بود. می دونی دیشب تا حالا چقدر نگرانت شدیم؟ دیگه صبح زنگ زدیم خونه تون که عزیزت گفت خواب تشریف دارین.
با حوله ای که روی صندلی های کنار اسختر افتاده بود بدنم رو خشک می کردم که شبنم سوتی زد و گفت:
- تا حالا این طوری ندیده بودمت.
حوله رو پیچیدم دور خوردم و گفتم:
- درد! بیشعور ندید بدید. نگاه نکنین!
بنفشه اومد کنارم و و گفت:
- هر کی رو بتونی رنگ کنی من و نمی تونی! بگو چرا دیشب گوشیت و خاموش کردی؟ چرا حوصله نداشتی؟
بنفشه از خواهر به من نزدیک تر بود. من می گفتم ز، آب زاینده رو سر می کشید و بر می گشت. محال بود حالم و نفهمه. باید با دوستام مشورت می کردم. سه فکر بهتر از یه فکر بود. هر چند که بعید می دونستم اونا با این مغزهای فندقی شون چیزی بیشتر از من به ذهنشون برسه. آهی کشیدم و در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم:
- دیشب با بابام حرف زدم.
گوش های بنفشه و شبنم عین رادار دراز شد و این طرفم و آن طرفم چهار زانو روی زمین نشستند و هم زمان گفتند:
- خب؟
- خب نداره. از اولم معلوم بود چی می شه.
- نذاشت؟
- نه. گفت نمی شه!
- اگه می ذاشت جای تعجب داشت.
- حالا میگین چی کار کنم؟
- حالا می خوای چی کار کنی؟
چپ چپ نگاشون کردم و گفتم:
- من و باش با چه دو تا اسکلی دارم یعنی مشورت می کنم!
بنفشه دستی توی موهاش کشید و گفت:
- آخه چی بهت بگم؟ با بابات نمی شه درافتاد!
- می دونم، ولی راه دیگه ای هم برام نمونده.
- بهتره نیروت و صرف یه کار دیگه بکنی.
- چه کاری؟
- راضیش کن اسمت و بنویسه کلاس کنکور که سال دیگه قبول بشی.
- چی می گی بنفشه؟ تو خودتم عین من یه سال پشت کنکور موندی! می دونی چه دردی داره. حالا انتظار داری من یه سال دیگه هم بمونم؟
- آخه راه دیگه ای نداری! بابای تو خیلی غد و یه دنده اس. عمرا اجازه نمی ده. من می دونم حتی اگه اجازه هم بده خونت و تو شیشه می کنه. نمی ذاره اون ور آب یه آب خوش از گلوی تو پایین بره.
- من از اونم غدتر و یه دنده ترم. دختر خودشم! در ضمن اونش مهم نیست. من فقط پام برسه اون ور. بقیه اش و خودم می تونم درست کنم.
- پاسپورتت و گرفتی؟
- پارسال که می خواستیم بریم ترکیه گرفتم. با بابا مشترک بودم ولی چون هجده سالم تموم شده بود مجبور شدم جداش کنم.
شبنم با هیجان گفت:
- وای گفتی هجده سالت تموم شده یاد تولدت افتادم. کی بود؟
چپ چپ نگاش کردم که گفت:
- چیه؟
- اولا که این وسط چه ربطی داشت؟ به قول معروف کار بد صدادار چه ربطی داره به شقیقه؟ دوما توی قزمیت تولد دوستت و نمی دونی کیه؟
نیشش باز شد و گفت:
- بیست و شش اسفند. درسته؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- بله.
- تولد می گیری؟ تولد پارسالت خیلی خوش گذشت!
- آره می گیرم. شما پسر ندیده ها بایدم با دیدن اون همه پسر تو تولد من ذوق مرگ بشین.
- خداییش ترسا من موندم با اون همه پسر خوشگل و نانازی که تو فامیل شمان تو چرا تا حالا دست به کار نشدی و یکیشون و تور نکردی؟
- نیازی به تور کردن نداره. همه شون توی تور هستن.
- خب پس بجن...
یه دفعه مثل انسان های برق گرفته ساکت شد. با تعجب گفتم:
- شبنم چت شد یهو؟ برق گرفتت؟
- به خدا که راهش همینه ترسا!
- راه چی؟
- راه رفتنت اون ور آب.
فقط نگاش کردم. سر از حرفاش در نمی آوردم. بنفشه هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
- نکنه منظورت اینه که...
- آره چرا که نه؟ به خدا راهش همینه.
کلافه داد زدم:
- دِ یکیتون اون زبون و تو حلقش بچرخونه و بگه چی تو فکرتونه؟
بنفشه نفسش و با صدا بیرون داد و گفت:
- هیچی. به نظر من اصلا گفتن نداره چون تو زیر بار نمی ری. هر چند که راه خوبیه.
دستم و زیر چونه بنفشه گذاشتم و گفتم:
- بنفشه... من برای رفتن اون ور هر کاری می کنم! هر کاری! پس بگین.
بنفشه شونه بالا انداخت و رو به شبنم گفت:
- خودت بگو. من جرئت ندارم.
این بار نگاهم به سمت شبنم که با نگاهی مشتاق به من خیره شده بود کشیده شد.
بعد از چند لحظه زل زدن به من بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- راهش تو شووره!
بر و بر نگاهش کردم. بنفشه پوزخندی زد و گفت:
- می گم فایده نداره. نگاش کن عین بزبز قندی شد. الان تا چند لحظه دیگه هم عین آتشفشان می پکه ترکه هاش می خوره تو پوز من و تو.
سری تکون دادم و گفتم:
- نه جدی من متوجه نشدم. راهش تو شوهره؟ یعنی چی؟
بنفشه نفس پر صدایی کشید و گفت:
- یعنی این که زحمت می کشین می رین شوهر می کنین. اون وقت بابات راحت می ذاره بری. چرا؟ چون دیگه اختیارت دست یه نفر دیگه است.
چند لحظه به قیافه های چشمک زن بنفشه و شبنم خیره خیره نگاه کردم و سپس به طور ناگهانی منفجر شدم. البته نه از خشم بلکه از خنده. چنان زدم زیر خنده که بنفشه و شبنم پریدن بالا. این قدر خندیدم که صندلی از زیر پام در رفت و ولو شدم کف زمین. با دیدن این صحنه، شبنم و بنفشه هم خنده شون گرفت و زدن زیر خنده. هر سه به قدری خندیدیم که بی حال شدیم. کم کم خنده ام تبدیل به لبخند شد و آروم گرفتم. شبنم و بنفشه هم همین طور. بنفشه با ته مونده لبخندش گفت:
- حقت بود! چرا بیخود عین دیوونه ها می خندی؟ حالا خنده ما دلیل داشت، ولی علت خندیدن تو چی بود؟
- حرفتون برام خیلی عجیب غریب بود. یه لحظه تصور کردم که دارم شوهر می کنم! همین من و به خنده انداخت.
- خنده داشت؟ آخه دختر کجای شوهر کردن خنده داره؟ من از خدامه یکی بیاد من و بگیره! اون وقت این...
اخم کردم و گفتم:
- بنفشه سوگند من و یادت رفته؟
بنفشه هم اخم کرد و گفت:
- خاک تو سرت کنم اگه به خاطر یه سوگند...
- فقط به خاطر اون نیست. خودت هم می دونی که من از همون وقت که به سن بلوغ رسیدم حس کردم که نسبت به جنس مخالف هیچ کششی ندارم. اون سوگند هم به خاطر همین بود.
شبنم با منگی پرسید:
- چه سوگندی؟
بنفشه گفت:
- یه بار این گور تو گوری سوزن کرد نوک انگشتش و بعد هم گوشه دفتر خاطرات مشترکمون و انگشت زد. زیرش هم نوشت سوگند به وفاداری که من تا آخر عمرم به تنهایی خودم وفادار خواهم ماند. هیچ وقت اجازه نخواهم داد هیچ مردی پا به حریم تنهایی ام گذاشته و آن را در هم بشکند!
شبنم خندید و گفت:
- جونم کتابی!
بنفشه هم خندید و گفت:
- همین و بگو . خودمم اون روز این قدر بهش خندیدم.
- حالا از این حرفا بگذریم. به خدا ترسا راهش فقط همینه.
زدم پس کله اش و گفتم:
- آخه اینم حرفه که تو می زنی؟ من می خوام از ایران برم چون می خوام دیگه اسیر بابام نباشم. اون وقت تو می گی شوهر کنم؟ خیلی ببخشیدا ولی من بابام و ترجیح می دم. حداقل دیگه می دونم که اسارتم دایمی نیست. سی سال و که رد کنم دیگه آزاد می شم. ولی اون مرتیکه رو چه جوری می تونم کله کنم؟
- اشتباهت همین جاست دیگه! من که نمی گم بیا برو دایمی زن یکی شو که...
جیغ زدم:
- گاله ات و ببند شبنم! من بیام برم صیغه بشم؟ مگه من از اوناشم؟
- اوی حرف دهنت و بفهما! اونا همین جوری راحت زندگی می کنن! اولا... دوما کی گفت صیغه؟! البته اونش دیگه به خودت مربوطه که دایمی باشه یا موقت. ولی تو زن یه نفر بشو که می خواد بره اون ور آب یه پولی هم بهش بده. اونم تو رو می بره اون ور و بعد از هم جدا می شین به همین راحتی! یا یه نفر و پیدا کن که به شکل صوری با تو ازدواج کنه بعدش تا رفتین اون ور ازش جدا شو. یه پولی هم بهش بده. اونم بر می گرده به همین راحتی!
- چرت و پرت می گیا! می دونی این کار یعنی چی؟ اول از همه دارم به اعتماد بابام خیانت می کنم. دوما دارم خودم و زیر سوال می برم. بعدشم این کار یه ریسکه، از کجا معلوم که طرف راضی بشه من و طلاق بده؟ اگه دبه در آورد چه خاکی تو سرم کنم؟
- دیگه اونش به خودت بستگی داره. باید یه جوری شرط و شروط بذاری که نه سیخ بسوزه نه کباب.
از جا بلند شدم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم:
- نه این کار شدنی نیست. از فکرش بیاین بیرون. باید بریم دنبال یه راه بهتر.
بنفشه سری تکان داد و گفت:
- می دونستم قبول نمی کنی، ولی این و هم بدون که بابای تو تحت هیچ شرایطی دیگه ای راضی نمی شه.
همین طور که داشتم از پله های زیر زمین بالا می رفتم گفتم:
- مهم نیست! راضی نشه بهتر از این کاره.
***
شب بود. بنفشه و شبنم رفته بودن. تنها نشسته بودم جلوی لپ تاپ و الکی چت می کردم. کاری جز چت کردن و تلویزیون نگاه کردن نداشتم. پسرِ عکسش و گذاشته بود گوشه صفحه. شبیه میمون بود. من نمی دونم با چه اعتماد به نفسی این عکس و گذاشته! نوشت:
- عزیزم asl می دی plz؟
- شما اول.
- سیامک 26 the.
زیر لب گفتم:
- حقا که سیایی!
نوشتم:
- رز 28 teh.
سنم و بالاتر گفتم که دمش و بذاره روی کولش و بره. خوشم نیومده بود ازش ولی با این حال نمی دونم چرا داشتم جوابش و می دادم. نوشت:
- اوه عزیزم از من بزرگتری.
- آره ببخشید که دو سال زود به دنیا اومدم. دوست داری برم توی فریزر تو بری توی زودپز؟
- نکنی این کار و خوشگل خانوم.
- تو مگه من و دیدی که می گی خوشگل خانوم؟ اولا؛ دوما چرا این کار و نکنم؟ برای نجات جون تو هم که شده باید این کار و بکنم.
- نجات جون من؟
- آره عزیز دلم. می ترسم افسردگی بگیری خودکشی کنی خونت بیفته گردنم.
اسمایل خنده گذاشت و نوشت:
- شیطون خانوم. من اصلا با بزرگتر بودن تو مشکلی ندارم. تو چطور؟
- نه چه مشکلی؟ توام جای پسرم.
« خنده »
- یعنی دو سالت بوده من و زاییدی؟
- آره اون موقع علم هنوز پیشرفت نکرده بود.
- قربون این علم که توی شهر شما انگار داره برعکس پیشرفت می کنه.
این بار نوبت من بود که اسمایل خنده بذارم. نوشت:
- دانشجویی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- نه دیگه از ما گذشته.
- تموم کردی؟
- آره.
- چی خوندی؟
- پزشکی.
-wow!
- چیه هنگ کردی؟
- پس من دارم با یه خانوم دکتر چت می کنم!
چقدر اسکل بود! آخه دکتر وقت چت کردن داره مرتیکه نفهم چلمنگ؟! نوشتم:
- آره تخصص زنان و زایمان!
- چه تخصص شیرینی!
مرتیکه هیز! نوشتم:
- واسه آقایون شیرین تره تا خانوما.
- شنیدم دیگه این تخصص و به آقایون نمی دن؟
اومدم بگم جدی؟! دیدم سه می شه. الکی نوشتم:
- آره.
- می تونی یه لطفی به من بکنی؟
- چه لطفی؟
- می ترسم بگم بگی چه پروئه! هنوز هیچی نشده چه انتظارا داره!
- بگو می شنوم.
- راستش من یه دوستی دارم که تازگی با دوست دخترش به هم زده، ولی دختره ول کنش نیست. چون بالاخره بینشون یه اتفاقایی افتاده و حالا دختره دیگه دختر نیست.
من چی فکر می کردم چی شد! گفتم حالا پیشنهاد بی شرمانه می ده بهم یه ذره سر کارش می ذارم، ولی با این حال رادارام روشن شد و با کنجکاوی و نیش باز گفتم:
- خب...
- حالا می خواستم اگه تو می تونی یه کاری برای این دختره بکنی بلکه دیگه دست از سر دوست من برداره.
- منظورت اینه که عملش کنم؟
- آره... آره می تونی؟
- معلومه که می تونم. با این که غیر قانونیه ولی شمایی دیگه کاریش نمی شه کرد.
- وای واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم؟ از خجالتت درمیایم.
اوه اوه دو نفره هم می خوان از خجالتم در بیان!
- خواهش می کنم. نیازی به جبران نیست.
- خانومی! حالا می شه آدرس مطبت و بدی؟ کی بیایم؟
- مطب که نمی شه، باید بیاریش خونه ام. چون توی مطب دستم باز نیست.
- آهان آره راست می گی. باشه، باشه. آدرس خونه تون و با تاریخی که می تونی بگو.
داشتم از زرو خنده جیش می کردم به خودم. پسره ی ابله احمق! یه آدرس الکی گفتم و گفتم پس فردا ساعت پنج صبح بیان که نگهبان ساختمونم خواب باشه. پسرِ بیچاره کلی تشکر کرد و خداحافظی کرد و رفت. در لپ تاپ و بستم و در حالی که هنوزم می خندیدم گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم