تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 25...
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- امان از دست شما دخترا. به چه چیزایی علاقه دارین.
این بار نوبت من بود که جوابش و ندم. بعد از این که فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پررویی بیست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم. بعد از این که خریدمون تموم شد از مغازه بیرون اومدیم
آرتان با دیدن پلاستیکای دست من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و دوتایی با هم سوار ماشین شدیم. گفت:
- بریم واسه لباس عروس.
- کاش می شد من لباس عروس نپوشم.
- عروس بدون لباس عروس اصلا با عقل جور در می یاد؟
- فعلا که بنده دارم به ساز شماها می رقصم، اینم روش.
- خودت خواستی.
- وقتی برم از این خراب شده اون وقت می تونم بگم که می ارزید همه این سختی ها، ولی ترسم از اینه که نتونم برم.
- چرا نتونی بری؟
- اقامت گرفتن سخته. به خصوص که باید کارای جفتمون و درست کنم.
- هر که طاووس خواهد...
آهی کشیدم و حرفی نزدیم. طبق معمول مغازه لباس عروس رو هم خودش انتخاب کرد و من در عجب بودم که چطوری اون همش بهترینا رو انتخاب می کنه؟ بهترین مغازه ها، بهترین مارک ها، بهترین جنس ها.
وارد مغازه که شدیم دوتا فروشنده زن جلومون ظاهر شدن. هر دو در اوج خوش تیپی و زیر هزار قلم لوازم آرایش. چنان عشوه های شتری برای آرتان می ریختن که حالم داشت به هم می خورد. به جای من رو به آرتان پرسیدن:
- بفرمایید، امرتون.
آرتان با نگاهی به من گفت:
- یه لباس عروس منحصر به فرد برای خانومم می خوام.
- کرایه می خواین بکنین؟!
- نخیر، واسه خرید می خواستیم.
- لطفا از این طرف تشریف بیارین.
یکی یکی لباس ها رو می آوردن و جلوی من و آرتان می گرفتن و ما دوتا هم خیلی راحت می گفتیم:
- نُچ!
هم ما خسته شده بودیم هم اونا داشتن خسته می شدن، ولی هیچ کدوم از لباس ها با سلیقه ما جور نبود. هر دو انگار دنبال یه چیز خاص بودیم. بالاخره یکی از فروشنده ها رو به اون یکی گفت:
- نیکو برو اون لباس ایتالیایی رو بیار.
نیکو منو از بالا تا پایین برانداز کرد و گفت:
- مطمئنی شراره جون؟! اون لباس فکر نکنم به ایشون بخوره ها.
آرتان هم مثل من از لحن تحقیر آمیز فروشنده بدش اومد و گفت:
- چرا این فکر و می کنین؟!
از لحن خشن آرتان نیکو رنگش پرید و گفت:
- آخه اون لباس فیری سایزه. هم قواره مانکن های ایتالیاییه. اصولا به تن هیچ خانوم ایرانی نمی خوره. یا کمرش تنگه، یا روی سینه اش گشاده، یا قدش می کشه روی زمین. واسه همینم ما این و به هر کسی نشون نمی دیم.
- خانوم من هر کسی نیست. تا الانم که هیچ کدوم از لباساتون باب میل ما نبوده. این آخری رو هم نشون بدین که اگه این هم مثل بقیه بود ما بقیه وقتمون رو این جا تلف نکنیم.
یه چیزی که تو شخصیت آرتان فهمیده بودم این بود که اون اصولا آدم اجتماعی و مردم داری بود، مگه این که از کسی حرکت ناشایستی می دید. الان هم چون متوجه دلبری های این دو نفر شده بود اصلا نمی تونست خودش و راضی کنه که باهاشون درست برخورد کنه. نیکو دیگه حرفی نزد و رفت داخل یکی از اتاق ها و لحظاتی بعد با لباس مورد نظر برگشت. خداییش لباس فوق العاده ای بود! دکلته، ساتن ابریشمی سفید، پف دار به همراه یه دنباله طولانی و دو تا دستکش سفید.ساده ولی شیک و خاص. آرتان هم نگاهش فرق کرده بود. انگار اون هم خوشش اومده بود. لباس رو گرفت و رو به من گفت:
- بپوشش عزیزم.
لباس رو گرفتم و رفتم توی اتاق پرو که خودش به اندازه یه اتاق بود. خوبیش این بود که زیپ لباس از کنار بسته می شد و خودم می تونستم ببندمش. نمی خواستم از آرتان کمک بگیرم. لباس رو پوشیدم و خودم رو توی آینه برانداز کردم. کاملا روی اسلوب بـــــود. تنگ و چسبون. قدش هم بلند نبود. از هیکل خودم خوشم اومد و بوسه ای برای خودم توی آینه فرستادم و زمزمه کردم:
- مانکن ایتالیایی!
لباس رو دوباره از تنم خارج کردم و رفتم از اتاق بیرون. آرتان پشت در ایستاده بود. با دیدن من جلو اومد و آهسته پرسید:
- چطور بود؟
- خوب بود.
- مطمئنی؟!
- آره، قشنگ بود.
- یعنی می گم... سایزش و اینا...
- منظورت چیه آرتان؟ می گم خوب بود.
- گفتم یه موقع از لج اینا نخوای لباسی رو که تو تنت مشکل دارهبگیری. اینا اهمیتی ندارن. جاهای دیگه هم سر می زنیم.
چپ چپ نگاش کردم. لباس رو که خیلی هم سنگین بود به فروشنده ها که با کنجکاوی به ما نگاه می کردند تحویل دادم و گفتم:
- همین رو می بریم.
نیکو با کنجکاوی رو به من پرسید:
- مشکلی دارین با هم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- به شما ربطی داره؟!
آرتان که از صدای بلند من جا خورده بود سریع کنارم ایستاد و گفت:
- چی شده؟
- آرتان این و حساب کن بیا بیرون. من بیرون منتظرتم.
خواستم برم که طوری که اون دوتا هم بشنون گفت:
- صبر کن با هم می ریم عشق من.
نمی خواست با او اونا تنها بمونه، فقط همین. به ناچار ایستادم تا پول لباس رو حساب کرد و هر دو با هم خارج شدیم. آرتان نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- عجب اعجوبه هایی بودن!
- واسه شما که بد نیست.
- بله خب، کیه که بدش بیاد مورد توجه باشه؟ ولی نه وقتی که با یه خانوم هستیم. تو تنهایی خوبه.
خدا می دونه تو چه آدمی هستی آرتان. نباید حساسیت نشون می دادم، از این رو گفتم:
- خوش باشی.
چند دست لباس شب به اضافه کیف و کفش و مانتو و... هم خریدیم و همه رو با هم گذاشتیم توی ماشین. بعد هم قرار شد بریم یه جا شام بخوریم. گفتم:
- بریم پاتوق؟
- نه.
- چرا؟ خب امشب که پنج شنبه است. دوستای من اون جان.
- دوستای منم اون جان و هیچ کدوم خبر ندارن از این ازدواج مسخره.
- خب بگو دوستیم با هم.
- که شما کلاس بذاری؟!
- تو واقعا فکر کردی کی هستی؟! برد پیت؟! نه آقا، اشتباه به عرضتون رسوندن. تو اصلا می دونی من چقدر خاطرخواه داشتم؟ همه اون دوستات از خداشون بود با من دوست بشن.
- فربد؟!
- بله، فربد خان..
- کی؟!
- وقت گل نی.
صداش اوج گرفت:
- الان وقت شوخیه؟
- خب به تو مربوط نیست که فربد کی به من گیر داد. این قضیه به خودم مربوطه. این و گفتم که فقط فکر نکنی جایی خبریه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- آره، آره، حق با توئه. به من اصلا مربوط نمی شه. همین طور که زندگی من به تو مربوط نمی شه.
- شام نخواستم منو برسون خونه.
بدون حرف منو جلوی در خونه پیاده کرد و حتی نایستاد تا من وارد خونه بشم. پاش و روی گاز گذاشت و رفت. کاراش هنوز برام عجیب غریب بود. یه روز گرم، یه روز سرد. یه روز موافق، یه روز مخالف. شخصیت پیچیده ای داشت.
وارد خونه که شدم متوجه شدم مانی و آتوسا هم هستند. همه خریدهای منو بیرون کشیدن و به به و چه چه شون اوج گرفت. بابا همون شب به آرتان زنگ زد و ازش بابت این همه خرید تشکر کرد. آرتان هم خیلی خونسرد گفته بود وظیفه اش بوده. آره واقعا هم وظیفشه! این قدر منو می چزونه که اینا رو همش رو هم که بفروشم دو روز دیگه که خل بشم نمی تونم باهاش هزینه دوا درمونم رو بدم. کلا آرتان چون همیشه با آدم های مشکل دار در ارتباط بوده می خواد منو هم مشکل دار بکنه که راحت تر باهام ارتباط برقرار کنه. از افکار خودم خنده ام می گرفت. لباس رو یه بار دیگه توی اتاق برای آتوسا پوشیدم و اون هم حسابی کیف کرد .
بعد از رفتن آتوسا اینا به تخت خوابم پناه بردم. قبل از خواب گوشیم و چک کردم. چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم آرتان برام اس ام اس می ده. ولی زهی خیال باطل... اون شب هم یکی از اون شبای گندی بود که از زور خستگی نفهمیدم چه جوری خوابم برد.
بالاخره روز جشن رسید. از صبح ساعت شش آتوسا عین عجل معلق بالای سر من بود:
ـ ترســــا پاشو دیر می شه، ژیلا دیگه رامون نمی ده.
ـ گور مرگ بگیر آتوسا.
ـ خجالت بکش. یعنی امروز روز عروسیته! پاشــــو! هیچی هیجان نداری به خـــــدا.
دیدم آتوسا ول کن نیست، به ناچار نشستم سر جام. می دونستم سختی بیدار شدن فقط همون لحظه های اولشه. کم کم خواب به کل می پره. آتوسا دستم و کشید و گفت:
ـ پاشو، زود باش حاضر شو، تا برسیم اون جا شده نه.
چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشویی برم که دوباره صدام کرد.:
ـ ترسا... به آرتان گفتی بیاد دنبالت؟
سر جا خشک شدم. مگه باید می گفتم؟! حالا چه خاکی تو گورم کنم ساعت شش صبح؟ مجبور شدم دروغ بگم:
ـ آره گفتم، ولی گفت نمی تونه بیاد، کاراش خیلی زیاده. گفت خودتون برین من می یام دنبالتون.
ـ ای بابا! زودتر می گفتی تا من مانی رو بیارم با خودم.
ـ حالا چلاق که نیستیم، خودمون می ریم با آژانس.
ـ من که اصلا با تو نمی یام. دیدی که به تو هم به زور وقت داد، من جای دیگه وقت گرفتم.
ـ پس این جا اومدی واسه چی؟
ـ اگه نمی اومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشریف می بردین!
از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خب باشه، خودم با آژانس می رم.
ـ خیلی خب بــــدو دیــــر شد.
ـ اَه، انگار چهار ماهه به دنیا اومده.
رفتم توی دستشویی، صورتم و که تو آینه دیدم وحشت کردم. پف آلود و بی روح. چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم و بعد از چند لحظه از دستشویی خارج شدم. آتوسا لباس عروس و وسایل مورد نیازم را آماده گذاشته بود. تند تند لباس پوشیدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس. بابا و عزیز هم بیدار شده و در تکاپوی کارهای خودشون بودن. انگار همه چی به هم گره خورده بود. با این که این طور نبود و همه چیز سر جای خودش بود، ولی همه دوست داشتن این جور وقت ها دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه ی کارها به خوبی و خوشی انجام شده بود. وقتی خواستم از در خانه خارج بشم، عزیز از زیر قرآن ردم کرد. با خنده گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:21 ب.ظ
I all the time emailed this weblog post page to all my contacts, as if like to read it next my
friends will too.
شنبه 14 مرداد 1396 08:00 ق.ظ
Howdy! I know this is kinda off topic but I
was wondering which blog platform are you using for this site?
I'm getting tired of Wordpress because I've had issues with
hackers and I'm looking at options for another platform.
I would be great if you could point me in the direction of a
good platform.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم