تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 24.ٰ
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
صدای هیجان زده شبنم بلند شد:
- سلـــــام عـــــروس.
- سلام دم خــــروس!
- اذیت نکن خره من خوشحالم ضد حال نزن دیگه.
- چی شده باز؟
- داره یه اتفاقایی میفته فکر کنم.
- چه اتفاقی؟ در مورد اردلان؟!
- آره.
- چی شــــــده؟
- بعد از اون روز که دیدمش خو دیگه ندیده بودمش تا این که امروز زنگ زد خونه مون.
نشستم لب تخت و با هیجان گفتم:
- خب خب...
- تا دیدم شماره اونه اول خواستم شیرجه برم رو گوشی بعد یاد حرفای تو افتادم، برای همینم مامانم و صدا کردم و و گفتم مامان بیا گوشی رو بردار فکر کنم اردلانه.
- باریکلا، خب؟
- هیچی دیگه، مامانم گوشی رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی معلوم شد آقا زنگ زدن دعوتمون کنن همه با هم جمعه صبح بریم کوه.
- راست می گی؟!
- آره به خدا. کارای هرگز نکرده! اون وقتم که باهاش بودم از این کارا نمی کرد.
- مامانت قبول کردن؟
- مامانم می خواست قبول کنه ولی اگه بدونی من چی کار کردم ترســـــا؟
- چی کار کردی؟
- گفتم بگو شبنم درس داره نمی تونه بیاد.
غش غش خندیدم و گفتم:
- نکبت و نگاه! حرفه ای شدیا!
- آره به خدا، داشتم می مردما ولی دیگه این و گفتم.
- خب؟
- هیچی اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خاله جون این اول ترمیه کی درس داره؟! داره بهونه می یاره خواهشا راضیش کنین و بیاین چون قراره همه باشیم. اگه شما نباشین خیلی بد می شه. مامانم گفت حالا تا ببینم چی می شه خاله.
- ایول!
- خوب کاری کردم؟!
- دمت درست دختر خوب، کارت حرف نداشت!
- حالا جمعه احتمالا می خوایم بریم. چی کار کنم به نظرت؟
- همون کاری که تا الان کردی. مغرور باش، غرورش و له کن، بشکنش، تا اون وقت بیاد جلو.
- باشه. اول فکر می کردم کارایی که می گی بکن فقط اون و از من دورتر می کنه ولی حالا دارم واقعا جوابش و به چشم می بینم.
- از بس خری که منو دست کم می گیری.
- خیلی خب خانــــــوم! ببخشید شما به کوچیکی خودتون. راستی از آقاتون چه خبر؟ خوش می گذره؟
- ای بد نیست. خوش که نه ولی دارم حال می کنم. انگار افتادم توی یه بازی قشنگ.
- پس خوشت اومده.
- نه اون جوری که تو فکر می کنی، فقط این بازی برام هیجان زیادی به وجود آورده. زندگی من فقط همین هیجان رو کم داشت.
- اوکــــــی، حالا کی مراسمتونه؟
- این جمعه که شما می ری کوه نه، اون پنج شنبه.
غش غش خندید و گفت:
- خاک تو گورت کنم با این تاریخ گفتنت. آرتان از دست تو خل نشه خیلیه!
- دلشم بخواد. همه که خلِ من هستن فقط این مونده.
صدای عزیز از پشت در بلند شد:
- ترســــــا، آتوسا اومده.
- شبنم آتوسا اومده دنبالم بریم نوبت آرایشگاه بگیریم. کاری نداری با من؟
- وای یعنی ترسا من حاضرم نصف عمرم و بدم ولی اون چشمای بی روح تو رو آرایش شده ببینم. شب عروسیت زودتر از همه من حاضریم و می زنم.
- گمشــــــو من همه جوره قشنگم.
- خو بسه دیگه! باز این حس خودنکبت پنداریش گل کرد.
- همینه که هست. راستی شبنم با شایانتون حرف زدی؟
- آره، گفت مشکلی نیست. هر وقت که خواستی می تونی بری دفترش و به منشیش اسمت و بگی.
- اوکی، دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم. برو دیگه به کارت برس.
- قربونت، بای.
- فدات، بای.
گوشی رو قطع کردم و سریع از اتاق پریدم بیرون. آتوسا جلوی عزیز نشسته بود و دو تایی حسابی مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من بلند شد و گفت:
- چه عجب عروس خانوم! افتخار دادین.
- خیلی خب، بریم؟!
- بریم که دیره.
از عزیز خداحافظی کردیم و دوتایی سوار ماشین خوشگل آتوسا شدیم. آتوسا گفت:
- نمی دونی کدوم باغ و رزرو کردن؟
- نــــه، دیشب آرتان می گفت تازه می خواد با بابا در این مورد صحبت کنه.
- خب اشکالی نداره. می خواستم یه آرایشگاه انتخاب کنیم که زیاد دور نباشه ولی خب مهم نیست.
- آتوسا یه جایی باشه که همچین منو مکش مرگ ما بکننا!
خندید و گفت:
- تو خودت مکش مرگ ما هستی عزیزم، ولی من برات بهترین رو انتخاب می کنم.
آرایشگاه انتخابی آتوسا یه سالن خیلی بزرگ توی خیابون جردن بود که توی طبقه بالای یه مجتمع تجاری قرار داشت. این قدر همه وسایلش و کارکنانش شیک بودن که من گیج و منگ مونده بودم. خانوم آرایشگره عین دکترا منو خوب برانداز کرد و گفت:
- یه کم دیر اومدینا. واسه سالگرد ازدواج امام علی آرایشگاه خیلی شلوغه. باید از دو ماه قبل نوبت می گرفتین.
آتوسا گفت:
- ژیلا جون حالا یهویی شده دیگه. منم جز شما کار هیشکی رو قبول نداشتم. واسه همینم خواهرم و آوردم این جا. حالا یه کاریش بکنین خواهشا.
ژیلا دوباره منو برانداز کرد و بالاخره بعد از کمی سکوت گفت:
- خیلی خب، فقط به خاطر این که می دونم عروسک می شه خواهرت و واسه کار خودم خوبه قبول کردما وگرنه محال بود توی این شلوغ پلوغی بهت نوبت بدم.
- دستتون درد نکنه. شما همیشه در حق من لطف کردین.
- پنج شنبه ساعت هشت صبح این جا باشه.
- باشه چشم حتما!
بعد از این که خیالمون از بابت آرایشگاه راحت شد، افتادیم توی بازار برای خرید جهازیه. اول از تیکه های بزرگ شروع کردیم. آتوسا پرسید:
- خونه آرتان چند خوابه است؟ اصلا چند متریه؟! ما باید بدونیم چقدر وسیله می تونیم بخریم یا نه؟!
- نمی دونم والا.
- خو یه زنگ بزن بهش بپرس. اینم یه بهونه واسه این که با عشقت حرف بزنی.
پوزخندی زدم و گوشیم و از توی کیفم در آوردم. چاره ای نبود. آتوسا هم یکی بود بدتر از نیلی جون. شماره آرتان و گرفتم و منتظر شدم. بعد از هفت بوق که دیگه داشتم ناامید می شدم، صدای سردش توی گوشی پیچید:
- بله؟
- الو؟
- بله.
ای کوفت و بله! ای زهرمار و بله! می دونه منم می خواد حرص بده. به ناچار گفتم:
- سلام.
- سلام.
نفسم و با صدا دادم بیرون. اصلا دلم نمی خواست حالش و بپرسم. بی مقدمه گفتم:
- آرتان خونه ات چند متریه؟ چند خوابه است؟
- خوبم ممنون، شما خوبی؟
خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم:
- مرسی خوبم. خونه ات چه جوریه؟ زود بگو کار دارم.
خوبه آتوسا سرش رو گرم کرده بود به تماشای مغازه ها تا من یعنی راحت حرف بزنم، وگرنه الان کله ام و می کند. به تندی گفت:
- واسه چی می خوای؟!
- خیر سرم اومدم جهاز بخرم.
- نیازی نیست. خونه من همه چی داره.
- من کاری به چیزای خونه تو ندارم. مگه تو نگفتی تو همین یه پسری و بابا مامانت برات آرزوها دارن و نمی تونی بی خیال مراسم مسخره عروسی بشی؟ حالا منم نمی تونم به بابام بگم جهاز نمی خوام، چون دوست داره دخترش با سربلندی بره خونه بخت. حالا فقط بگو خونه ات چه جوریه؟
- دلیلای بچه گونه ات خیلی مسخره است. یه کم بزرگ شو! خونه من سه خوابه است، صد و هشتادمتریه.
- اوکی.
- من کار دارم. فعلا خداحافظ.
حتی فرصت نداد خداحافظی کنم باهاش نکبت! گوشی رو قطع کردم و با چهره ای بشاش رو به آتوسا گفتم:
- بریم که بدبخت شدیم.
- چی شد؟
- سه خوابه، صد و هشتاد متری.
- اوه!
- حالا بازم از خونه تو کوچیک تره.
- بابا من اون وقت که می خواستم عروسی کنم اگه یادت باشه رفتم توی یه آپارتمان صد و ده متری یک خوابه. راحت پرش کردم ولی کار تو سخت تره.
- از همین اول هر چی دیدیم می خریم و می ریم، چطوره؟!
- وا، انگار می خواد بازار شام راه بندازه توی خونه. هر چیزی اسلوب خودش و داره. وسایل آشپزخونه کامل باید یه رنگ باشه. پذیرایی و نشیمن هم همین طور. اتاقا هم همین طور.
- برو بابا! پس بفرمایین کفش آهنی باید بپوشیم و بریم دنبال مداد رنگی خریدن.
- غر نزن راه بیفت.
اون روز و سه روز دیگه کار من و آتوسا از صبح تا شب گشتن و خریدن بود. روز چهارم دیگه داشت اشکم در می اومد ولی بالاخره تموم شد. آتوسا این قدر وسواسی بود که بعضی وقتا هوس می کردم هلش بدم زیر یه ماشین از شرش راحت بشم. وقتی همه چیز خریداری شد رفتم توی اتاقم و گفتم:
- من تا سه روز می خوام بخوابم. کسی مزاحمم بشه گازش می گیرم.
خداییش هم کسی مزاحمم نشد و من یک روز تمام استراحت کردم. بعد از آخرین باری که با آرتان حرف زدم دیگه باهاش تماسی نداشتم. کسی هم نمی فهمید که ما دوتا چقدر با هم غریبه ایم. بالاخره بعد از پنج روز دقیقا روز پنج شنبه به من زنگ زد و قرار خرید رو گذاشت. حالم از هر چی خرید بود به هم می خورد. انگار مجبور بودیم این قدر با عجله ازدواج کنیم! همه مون دست و پامون توی هم گره خورده بود. عزیز بیچاره تند تند مشغول آماده کردن رخت خوابام بود و گلدوزی و ملیله دوزیِ رو میزی هام. هر چی هم می گفتم آماده می خرم زیر بار نمی رفت که نمی رفت فقط از دستم ناراحت می شد. منم ترجیح دادم دیگه هیچی نگم و بذارم هر کاری دوست داره بکنه. بابا در به در دنبال کارای رزرو باغ و شام و میوه و دعوت مهمونا و حمل جهیزیه من به خونه آرتان بود. آتوسا و مانی هم که به همراه من در به در خرید جهاز بودیم و حالا هم که همش خریداری شده بود مانی قرار بود به کمک دوتا از دوستای دیزاینرش برن واسه چیدنش. همه خونه آرتان رو دیده بودن جز خودم؛ و چقدر هم که همه ازش تعریف می کردن. از محله اش، از بزرگیش، از شیکیش! آتوسا بیشتر از عکسای آرتان می گفت که همه دیوارای خونه رو پوشونده و بهم می گفت منم حتما باید برم چند تا عکس قشنگ بگیرم که بزنم کنار عکسای اون. امان از دست آتوسا و ایده هاش.
دوباره قرار بود با آرتان برم بیرون و دوباره استرس گرفته بودم. این بشر کلا بهم آرامش نمی داد و همیشه در مقابلش یه حالت بدی داشتم. انگار چون اون خودش رو خیلی بالا می دید و من خودم رو پایین حس می کردم و همین اذیتم می کرد. شایدم چون همیشه دوست داشت حرصم بده و منم همیشه دوست داشتم طوری وانمود کنم که حرص نمی خورم این قدر برام عذاب آور بود کاراش.
یه دست لباس جدید که تا حالا ندیده بود تنم کردم و از خونه رفتم بیرون. دیگه حوصله کرم ریختن و دیر رفتن و حرص دادنش رو هم نداشتم. خیلی خسته شده بودم توی این مدت. ولی تا رفتم بیرون نبودش. فقط یه زانتیای مشکی رینگ اسپرت خوشگل جلوی خونه پارک شده بود. خبری از فراری آرتان نبود. تکیه دادم به دیوار کنار در و منتظر شدم تا بیاد که یه دفعه شیشه زانتیا کشیده شد پایین و صدای آرتان بلند شد:
- بیا ترسا.
با تعجب نگاهی به خودش و ماشین کردم و رفتم سوار شدم و گفتم:
- سلام. ماشین خودت کو؟!
- سلام. اینم ماشین خودمه دیگه.
- یعنی دوتا ماشین داری؟
- آره، ایرادی داره؟!
حوصله کل کل کردن نداشتم. گفتم:
- نه.
انگار فهمید حوصله ندارم که کمی از موضعش پایین اومد و گفت:
- این ماشین مال مواقعیه که می رم مطب. اون زیادی توی چشمه درستش نیست. الانم دارم از مطب می یام.
تازه متوجه شدم که تیپش هم با همیشه فرق می کنه. کت و شلوار رسمی پوشیده بود و کروات زده بود. با کنجکاوی گفتم:
- همیشه تا می ری مطبت کروات می زنی؟
- همیشه.
اومدم بگم خوش به حال مراجعه کننده هات، ولی زبون به کام گرفتم و حرفی نزدم. این همین جوری نزده داشت می رقصید دیگه چه برسه به این که منم بخوام ازش تعریف بکنم. در سکوت می رفتیم که به حرف اومد و گفت:
- خب، چه خبرا؟
- خبرا پیش شماست. باغ و رزرو کردین؟
- آره. همه کارا رو سپردم دست یکی از دوستام که کلوب مدیریت مجالس داره. بابای تو بنده خدا خیلی داشت اذیت می شد. حالا دیگه خیال هردومون راحت شده.
- اوکی. من نمی دونم این همه عجله واسه چیه؟!
- واسه این که شما زودتر بری از شرت راحت بشیم.
- شتر در خواب بیند.
با خنده و تمسخر پرسید:
- جهازتون رو خریدین؟!
دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم. با این نمی شد مثل آدم حرف زد. گفتم:
- من که بله، فقط شما باید لطف کنین جهاز بی ریختتون رو یه جا انبار کنین واسه شوهر بعدیتون تا جهاز من توی خونه تون جا بشه.
پوزخندی زد و جواب نداد. وقتی جواب نمی داد من بیشتر لجم می گرفت. اونم فکر کنم این و فهمیده بود. بالاخره به حرف اومد و گفت:
- جایی واسه لوازم آرایش سراغ داری؟
- آخه این خریدا واسه چیه؟!
- واسه این که یاد بگیری یه ذره دست توی صورتت ببری که آدم رغبت کنه نگات کنه.
می دونستم می خواد لجم و دربیاره بیرای همینم با حفظ خونسردیم گفتم:
- اگه اون آدم قراره تو باشی ترجیح می دم هیچ وقت رغبت نکنی به من نگاه کنی. من واسه کسی این کار و می کنم که ارزشش و داشته باشه.
- جدی؟!
- بلــــــه.
- خب پس پیداست این کاره ای!
با خشم گفتم:
- یعنی چی؟!
- هچی مهم نیست.
با توقف ماشین سریع رفتم پایین که بتونم کنترل دست مشت شده ام رو داشته باشم وگرنه محکم می خوابوندم توی صورت ده تیغ شده اش تا فکش جا به جا بشه. اونم اومد و پایین و هر دو وارد پاساژ شدیم. کل پاساژ مغازه های لوازم آرایشی بود. یکیش رو انتخاب کردیم و رفتیم تو. من از این جور خریدا سر در نمی آوردم. پشیمون شدم که چرا آتوسا رو با خودم نیاوردم. داشتم گیج و منگ نگاه می کردم که آرتان وارد عمل شد و رو به فروشنده که به من زل زده بود گفت ست کامل از دو مارک از بهترین مارک ها رو برامون حاضر کنه. فروشنده هم با خوشحالی مشغول جمع آوری لوازم شد.
جلوی ویترین لاک ها ایستادم. عاشق لاک بودم. آرتان هم کنارم ایستاد و گفت:
- از اون جایی که تو همیشه لاک می زنی باید حدس بزنم که الان تو فکر اینی که یه دو جین از اینا رو بخری.
- دقیقا.





نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 07:35 ق.ظ
Your style is so unique in comparison to other people I've read stuff from.
Many thanks for posting when you've got the opportunity, Guess I will just book mark this blog.
جمعه 25 فروردین 1396 06:59 ب.ظ
Wow, this piece of writing is good, my younger sister is analyzing such
things, thus I am going to let know her.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم