تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 22...
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- دلم هوای مامانم و کرده.
چرا اصلا باهاش حرف زدم؟ چرا این و گفتم؟ دیگه هیچ حرفی نزد. لعنتی! پرسیدی که فقط کنجکاویت ارضا بشه؟ اصلا برات مهمه؟ اگه یه روز همین جوری جلوی پات زار بزنم هم برات مهم نیست. می دونم، می دونم! صدای مازیار فلاحی که داشت آهنگ "همه می گن که تو نیستی" رو می خوند، بیشتر داغ دلم رو تازه می کرد. این قدر توی حس خودم و آهنگ فرو رفته بودم که نفهمیدم آرتان چه مسیری رو طی کرد. گریه ام تازه بند اومده بود که صداش بلند شد:
- قطعه ی چنده؟
صاف نشستم روی صندلی! خدای من! نزدیک بهشت زهرا بودیم. کی وقت کرده بود بیاد این جا؟ دلم می خواست از خوشی بال در بیارم. خیلی وقت بود به مامانم سر نزده بودم. تند تند اشک هام و پاک کردم و گفتم:
- صد و سی و دو.
پس آرتان هم احساس سرش می شد! وقتی ماشین و پارک کرد پریدم بیرون. دوست داشتم بال در بیارم و برم پیش مامانم. وقتی بالای سر قبر رسیدم نفس نفس می زدم. خودم و انداختم روی قبر و دوباره صدای گریه ام بلند شد. توی دلم داشتم تند تند همه چی و براش می گفتم. حتی از احساسی که می خواستم ازش فرار کنم. شاید نیم ساعتی تنها بودم و همه ی حرفام و به مامانم زدم و آروم شدم. انگار خودش با دعاهاش دلم و آروم کرده بود. بالاخره سر و کله ی آرتان پیدا شد. با یه دسته گل رز و یه شیشه گلاب. از روی قبر بلند شدم و آرتان با وسواس قبر رو شست و شو داد، دسته گل و هم به دست من داد و گفت:
- پر پرشون کن.
نگاهی به چشمای محزونش کردم و شروع به پر پر کردن گل ها کردم.
آرتان با تکه سنگی چند ضربه روی سنگ قبر زد و مشغول خوندن فاتحه شد. دلم سبک شده بود و با آرامش مشغول تماشای آرتان شدم. بعد از خوندن فاتحه بلند شد و گفت:
- خالی شدی؟
سری تکون دادم و با لحن تقریبا مهربونی گفتم:
- آره واقعا دستت درد نکنه. خیلی نیاز داشتم به اومدن پیش مامانم.
- خواهش می کنم. بریم؟
- بریم.
به سمت ماشین راه افتاد. من هم دستی برای مامانم تکون دادم و دنبالش روون شدم. در سکوت راه رو طی می کردیم و من نمی دونستم کجا داریم می ریم. خودش به حرف اومد و گفت:
- مامانم برای شام دعوتت کرده.
اخم کردم و گفتم:
- کسی منو دعوت نکرده.
- اوه، ببخشید مادمازل! حالا این یه بار رو عفو بفرمایید و این دعوت و از طرف من قبول کنین دفعه دیگه می گم مستقیما دعوتتون کنن.
- خود شما هم از این به بعد اگه کاری داشتین با من به گوشیم زنگ بزنین. دوست ندارم به عزیز بگی. مگه تو شماره موبایل منو نداری؟
همون جور در حین رانندگی گوشیش و برداشت و گفت:
- شمارت و یه بار دیگه بگو اون دفعه سیو نکردم.
نکبت! حالا یعنی می خواست بگه من اصلا براش مهم نبودم که حتی شمارم و سیو نکرده. دلم می خواست بهش نگم ولی آخرش که چی؟ دستام و مشت کردم و با غیض تک تک شماره ها رو گفتم. لبخندی گوشه لبش و کج کرده بود. خوب بلد بود چطور حرصم بده. گفت:
- با همین لباسا می یای؟ یا می خوای بری خونه لباس عوض کنی؟
دلم می خواست بگم اصلا من نمی یام. دنبال بهونه می گشتم که یه جوری شونه خالی کنم. بعد از چند لحظه فکر کردن گفتم:
- بابا نمی ذاره بیام.
بدون حرف دوباره گوشیش و برداشت و تند تند شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.
- الو؟ سلام پدر جون، آرتانم.
- ممنون خوبم، شما خوب هستین؟
- قربان شما. غرض از مزاحمت امروز با ترسا جان رفتیم واسه آزمایش و خرید حلقه و آینه شمعدون، حالا می خوام اگه اجازه بدین ترسا رو واسه شام ببرم خونه. مامانم دعوت کردن.
- بله، بله، حتما تا قبل از ساعت دوازده خودم می یارمش خونه.
- چشم، چشم.
- لطف کردین پدر جون. مزاحمتون نمی شم. خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی رو به من که با چشمای گشاد شده نگاش می کردم گفت:
- اینم از پدرت.
سریع حالت عادی به خودم گرفتم و گفتم:
- عزیز هم تنهاست. منتظرمه.
اخمای آرتان درهم و نگاهش این قدر خشن شد که یه لحظه ترسیدم. با همون حالت وحشتناکش گفت:
- مامانم دعوتت کرده و تو هم باید بیای! فهمیدی؟ صد تا بهونه دیگه هم که بیاری آخرش باید بیای. می برمت به هر قمیتی که شده.
- من اسیر تو نیستم.
- هر چی می خوای اسمش و بذاری بذار. ما با هم قرار داشتیم. تو باید جلوی مامان من نقش بازی کنی. اگه بخوای آبروی منو ببری اون وقت منم می دونم چه جوری باهات رفتار کنم.
- تو خیلی... خیلی...
- خیلی چی؟ عوضی؟ پست؟ خودخواه؟ کدومش؟
بغض گلوم و می فشرد. دلم می خواست لب باز کنم و هر چی لایقشه نثارش کنم ولی می دونستم اگه لب باز کنم اشکام جاری می شه؛ برای همینم لال شدم و هیچی نگفتم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- بریم؟ یا اول می ری خونه؟
بالاخره لب باز کردم و گفتم:
- می خوام برم خونه.
بدون حرف مسیرش و به سمت خونه کج کرد. وقتی رسیدیم دستم رو به سمت دستگیره در بردم و خواستم پیاده بشم که گفت:
- یه ربع بیشتر وقت نداری.
عصبی شدم و داد زدم:
- ای بابا مگه مسابقه است؟! یعنی چی که برای من وقت تعیین می کنی؟ اگه می خوای من باهات بیام باید منتظر بمونی، حتی اگه سه ساعت طول بکشه.
به دنبال این حرف پیاده شدم و طبق معمول در را محکم به هم کوبیدم. مرتیکه جعلق!
وارد خونه که شدم عزیز با هلهله به استقبالم اومد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من. اعصاب نداشتم ولی نمی شد باهاش تندی کنم. نمی خواستم دل مهربونش رو بشکنم. گفت:
- چی شد ننه؟ خونتون به هم می خوره؟!
با خنده گفتم:
- الان که جوابش و نمی دن عزیز جــــونم. چند روز دیگه آماده می شه.
- خیلی خب ننه بیا یه چیزی بهت بدم بخوری. خون ازت گرفتن، توام که سفیده ای الان دیگه جون تو تنت نیست.
- مرسی عزیز جونم. همه چی خوردم. الانم می خوام برم خونه آرتان اینا. مامانش دعوتم کرده واسه شام.
- خیلی هم خوبه مادر! بالاخره توام باید بری خونه شون و ببینی. فقط خیلی مواظب خودت باشی ننه ها. تا قبل از عقد زیاد نمی شه به مرد جماعت رو داد.
همین طور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:
- چشم، چشم عزیز جونم حتما.
از داخل کمدم بلوز دامن اسپرت مشکی رنگم رو خارج کردم و پوشیدم. بلوزش یقه قایقی بود و دامنش کوتاه. جنس مخملیش رنگش رو سیاه تر نشون می داد و با پوست سفید مخملیم در تضاد بود. جوراب کلفتی پوشیدم تا دیگه نیاز به پوشیدن شلوار نداشته باشم. شال حریر مشکیم رو هم روی سرم کشیدم و برق لب کمرنگی روی لبم مالیدم. کفش های نوبوک مشکی رنگم رو هم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف دستی کوچیکم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب می شد اگه نمی رفتم، ولی می دونستم که اگه نرم آرتان می زنه به سیم آخر. با عزیز خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. روی هم رفته بیست دقیقه هم طول نکشید حاضر شدنم! ولی خوشحال بودم که عقده هام و سرش خالی کردم. حقش بود! در و که باز کردم و بیرون رفتم دیدمش که صندلی ماشینش رو داده عقب. سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و چشماش و بسته. پاورچین پاورچین کنار ماشین رفتم و آهسته در رو باز کردم. سوار شدم و در محکم به هم کوبیدم. آرتان بدجور پرید بالا و گیج و منگ نگام کرد. غش غش خندیدم و گفتم:
- خوبه سه ساعت نرفتم! عمو یادگار تو بیست دقیقه خوابت برد؟! خسته نباشی!
- ترسا تو مریضی؟ من باید روی تو کار کنم! آخه این در ماشین چه گناهی کرده؟!
- همینه که هست. حالا راه بیفت برو آقای راننده.
رگ گردن آرتان برجسته شد و صدای خنده من اوج گرفت. آرتان راه افتاد و تو همون حال زمزمه وار گفت:
- نوبت خنده منم می رسه. انگار یادت رفته قراره یه مدت طولانی هم خونه من باشی.!
خنده ام قطع شد و رنگ از روم پرید. این بار نوبت آرتان بود که غش غش بخنده. دیگه هیچی نگفتم و ساکت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقریبا زیادی طی شد ولی بالاخره رسیدیم. جلوی در بزرگ مشکی رنگی ایستاد و با ریموت کوچیکی در نرده ای رو باز کرد. حیاط خونه خیلی بزرگ و چمن کاری شده بود. درخت های کوتاه و سرسبز هم بین چمن ها چشمک می زدن. استخر کوچیکی درست روبروی ساختمون دو طبقه سنگی قرار داشت. آرتان ماشین رو تو قسمت سنگی پارک کرد. بوق کوتاهی زد و پیاده شد. من هم دست از دید زدن اطرافم برداشتم و پیاده شدم. در ساختمون باز شد و نیلی جون بسیار خوش تیپ از خونه خارج شد و با دیدن من به روم آغوش گشود و گفت:
- خیلی خوش اومدی عزیز دلم.
اولین بار بود که اون و بی حجاب می دیدم. پوست سفید بدنش و موهای های لایت شده اش حسابی جذابش کرده بودن. گفتم:
- سلام نیلی جون.
- سلام به روی ماهت عزیزم. خوبی؟
- ممنونم. ببخشید اگه من مزاحم شدم.
- این حرفا چیه؟ تو دختر گلمی. روی تخم چشمام جا داری.
بعدش از من جدا شد و گفت:
- بیا بریم تو گلم، سر پا واینسا خسته ای.
قبل از این که وارد بشیم نیلی جون رو به آرتان که مشغول صحبت با موبایلش بود گفت:
- آرتان مامان سلام عرض شد.
آرتان گوشیش رو با فاصله گرفت و گفت:
- سلام مامان. برین تو منم میام.
نیلی جون دیگه حرفی نزد. دستش رو پشت کمر من گذاشت و به داخل راهنماییم کرد. وارد که شدم نوبت پدر آرتان بود که به استقبالم بیاد. پدرانه پیشونیم و بوسید و بهم خوش آمد گفت. بعدش دستم رو گرفت و در حالی که احوال پدرم و عزیز جون رو می پرسید به سمت مبل دو نفره ای کشید. نیلی جون هم کنارمون نشست و گفت:
- خب عزیزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من که اذیتت نکرد؟
در قالب قلابیم فرو رفتم و گفتم:
- نه نیلی جــــون، آرتان خیلی ماهه! مگه اصلا اذیت کردنم بلده؟
صدای آرتان از پشت سرم بلند شد:
- پشت سر من غیبت می کنین؟
آرتان بود که با صمیمیت کنار مادرش نشست و دستش رو هم دور گردن اون حلقه کرد. مادرش گفت:
- مگه کسی جرات داره پشت سر تو غیبت کنه؟ نبودی ببینی خانومت چه جوری ازت طرفداری می کنه.
آرتان با حالت خاصی زل زد توی چشمام و گفت:
- خانومم عادت داره منو شرمنده کنه همیشه. منم اگه کسی بگه بالای چشم ترسام ابروئه می فرستمش اون دنیا که سک سک کنه و برگرده.
دلم ضعف رفت. سریع نگام و دزدیدم که نفهمه چه آشوبی توی دلم درست کرده. نیلی جون با شعف دست زد و گفت:
- الهی قربون جفتتون برم. ایشاا... همیشه همین قدر عاشق بشین. آرتان مامان همیشه دعا می کنم که روز به روز بیشتر عاشق زنت بشی، همین طور که دعا می کنم ترسا هر روز بیشتر از روز قبل اسیرت بشه!
آرتان با لحن شوخی گفت:
- مامان از این دعاها نکن. دعای مادرا گیراست!
پدرش با حالت خنده داری گوشش و کشید و گفت:
- هی هی هی! خیلی هم دلت بخواد!
آرتان لبخند زد و رو به من گفت:
- پاشو بیا بریم اتاقم لباست و عوض کن عزیز دلم.
به همراه این حرف چشمکی هم نثارم کرد که دلم زیر و رو شد. نیلی جون سقلمه ای بهم زد و گفت:
- پاشو عزیزم. اتاق آرتان من دیدن داره.
لبخندی به نیلی جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش می رفتم. در اتاقش یک در چوبی تیره رنگ بود که روش مثل درهای خونه های قدیمی میخ های بزرگ داشت به همراه یک کومه. خندیدم و گفتم:
- فقط دیوار کاه گلی کم داره.
آرتان بدون این که حرفی بزنه در و باز کرد و وارد شد. من هم وارد شدم و از چیزی که دیدم دهنم باز موند. کل دیوارها با کرافت پوشیده شده بود و بعضی جاها با ام دی اف قفسه های مربعی ساخته شده بود که داخل هر کدوم یه شمع قرار داشت. کف اتاق هم پارکت قهوه ای سوخته کار شده بود. تخت خواب دو نفره مشکی رنگی هم به دیوار چسبیده شده بود و رو تختی قرمز رنگش چشمک می زد. به دیوار بالای تختش عکسی بزرگ از خودش زده بود که دل و دین آدم رو می برد. تو عکس آستین های بلوز و اسپرتش را بالا زده بود و هیکل عضلانیش به خوبی پیدا بود. یقه اش تا نصفه باز بود. سرش رو هم بالا گرفته بود و چشماش بسته بود. دماغ سر بالاش،هیکلش، خیلی خوب بود. چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خیره اش روی خودم شدم. در حالی که دست به سینه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو که دید گفت:
- دید زدن بنده تموم شد؟ عکس منو که خوردی.
دندون قرچه ای رفتم و گفتم:
- تحفه! برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.
- خب جلوی من عوض کن.
- تو قابل اعتماد نیستی.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1396 05:23 ب.ظ
For the reason that the admin of this site is working, no hesitation very soon it will be
famous, due to its feature contents.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:30 ب.ظ
We're a group of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your web site provided us with valuable information to work on. You have
done a formidable task and our whole group will likely be grateful to you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم