تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 21..
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بریم آزمایش پی پی بدیم.
به دنبال این حرف غش غش خندید. خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم. بعد از این که آزمایش ها تموم شد یکی از پرستارها برگه ای بهم داد و گفت:
- ساعت دو باید برین توی سالن شماره ی سه.
با تعجب گفتم:
- برای چی؟
قبل از این که اون حرفی بزنه، آرتان دستم و کشید و گفت:
- بیا بریم تا من بهت بگم.
دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه، ولی بدون حرف داشت به سمت ماشینش می رفت. گفتم:
- آرتان ساعت یه ربع به دوئه، باید بریم تو اون سالن.
- عزیزم اون سالن به کار من و تو نمیاد.
- چرا؟ مگه چیه؟!
چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:
- نمی دونی؟!
- نه به خدا!
- خدا داند! اون سالن برای آموزش روابط زن و شوهریه، فهمیدی حالا؟
قبل از این که ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:
- اِ، پس چرا نرفتیم؟!
بعد یهو فهمیدم چی گفتم و از خجالت رنگ لبو شدم. آرتان هم یواشکی داشت می خندید بهم. خاک بر سرم حالا می گفت چه دختریه! آخه دختر لال می شدی اگه جلوی اون زبونت و می گرفتی؟ آرتان برای این که بیشتر خجالت بکشم و بیشتر تفریح بکنه گفت:
- من نیازی به این آموزشا ندارم، خودم ختم همش هستم، ولی تو اگه دوست داری برو.
سرخ تر شدم و بی حرف سریع نشستم توی ماشین. پسره ی بی تربیت! آرتان هم با خنده سوار شد و راه افتاد. کمی از راه رو که رفت گفت:
- گشنه ات نیست؟!
- چرا.
- چی می خوری؟
- پیتزا.
- فست فود نمی شه، باید یه چیزی بخوری که مقوی باشه.
- پیتزا.
- زبون آدمیزاد حالیت نمی شه؟!
- مگه تو آدمی؟!
فقط نگام کرد. منم پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم. بعد از چند دقیقه جلوی رستوران شیکی ایستاد و دستور داد پیاده بشم. چازه ای نبود خیلی گشنه بودم. رفتم پایین و زودتر از آرتان وارد رستوران شدم و سر میز نشستم. آرتان هم جلوم نشست و وقتی گارسون منو رو آورد، بدون پرسیدن سوالی از من دو پرس چلو شوید باقالی با ماهیچه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون با اخم گفتم:
- من دوست ندارم.
- چی؟!
- گوشت.
- مهم نیست، دارو رو که آدم نباید دوست داشته باشه.
با مارموذی گفتم:
- حالا چرا یهو این قدر برات مهم شدم؟
زل زد توی چشمام و با لحن خیلی سردی گفت:
- تو توی زندگی من حتی یه ذره اندازه ات هم نیست، اگه می بینی می خوام حالت بد نشه، دلیلش فقط اینه که بابات با اعتماد کردن به من تو رو سپرده دست من، وگرنه نباید پیش خودت فکر کنی که داری توی ذهن من جایی رو به خودت اختصاص می دی.
با نفرت نگاش کردم و از اعماق وجودم گفتم:
- از تو و این ادا اطوارات متنفرم! کاش مجبور نبودم حتی یه لحظه کنارت سر کنم.
- دقیقا مثل هم می مونیم، ولی مجبوریم، می فهمی؟
با غیض افتادم به جون غذایی که گارسون تازه جلوم گذاشته بود.
بعد از خوردن غذا که از قضا خیلی هم خوشمزه بود، از جا بلند شدم و برای له کردن غرورش رفتم کنار صندوق که حساب کنم. صندوق دار با دیدن من گفت:
- بفرمایید خانوم؟!
- می خواستم ببینم حساب میز شماره ی هفده چه قدر می شه؟
صندوق دار نگاه عاقل اندرسفیهانه ای به من کرد و گفت:
- ما صورتحساب رو سر میز به مشتریامون می دیم خانوم. اون آقا هم دارن میز شما رو حساب می کنن.
تا برگشتم دیدم گارسونی با صورتحساب کنار آرتان ایستاده و آرتان مشغول شمردن پوله. زیر چشمی نگاهی به من کرد و پوزخند زد. انگار فهمیده بود تا چه اندازه ضایع شدم! کاش می مردم، ولی جلوی آرتان ضایع نمی شدم. سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم برگشتم سر میز و گفتم:
- بریم؟
در حالی که هنوز هم پوزخندی گوشه لبش بود گفت:
- بریم.
لعنت به کانادا! بمیرم من الهــــی! هر دو سوار ماشین شدیم و آرتان راه افتاد. ترجیح دادم سکوت کنم. هر بار که باهاش کل کل هم می کردم کم می آوردم و کلی ضایع می شدم، پس سکوت بهترین چیز بود.
چند لحظه که در سکوت سپری شد، اعصابم رو خرد کرد. عادت نداشتم ساکت یه گوشه بشینم. مدام سر جام وول می خوردم، ولی آرتان بی توجه به من مشغول رانندگی بود. بر عکس بقیه ی پسرها که موقع رانندگی کلی حرص از دست ملت می خوردن و فحش از دهنشون نمی افتاد، آرتان خیلی خونسرد بود. خیلی راحت حق رو به دیگران می داد و هیچ عجله ای نداشت. خیلی هم کم از بوق استفاده می کرد. خودم جواب خودم و دادم:
- احمق! خب این خیر سرش یعنی روانشناسه! این این طوری نباشه پس بابای من باشه؟
انگار متوجه کلافگی ام شد که گفت:
- حوصله ات سر رفته؟ ضبط و روشن کن.
بی اراده دستم رفت سمت سیستم خوشگل ماشینش و روشنش کردم. صدای فرهاد توی ماشین پییچید. اخم هام و کشیدم توی هم و گفتم:
- خواننده قحطه؟
همون طور جدی گفت:
- می تونی آلبوم هاش و رد کنی تا به اون چیزی که باب طبعته برسی.
یه آلبوم رد کردم. خواننده ی بعدی فریدون فروغی بود. اخم هام بیشتر در هم شد و یکی دیگه رد کردم. بعدی فرامرز اصلانی بود! آلبوم بعدی شجریان و بعدی بنان بود. از حرص ضبط رو خاموش کردم و تکیه دادم به صندلی. آهنگ هاشم عین خودشن! از دیدن حالت من بی صدا خندید و گفت:
- چیه؟ دلت ساسی مانکن می خواد؟
جواب ندادم. دوست نداشتم مسخره ام کنه. دستش و به سمت ضبط برد و دوباره روشنش کرد و چند آلبوم دیگه رد کرد. وقتی صاف نشست صدای ملایم گیتار در کنار پیانو توی ماشین پیچید. بی اختیار آرامش به سراغم اومد و دست از وول خوردن برداشتم. خود آرتان هم با آرامش نفس عمیقی کشید. صدای مازیار فلاحی که بلند شد، لبخند زدم. تنها خواننده ی غمگین خونی بود که عاشق صداش بودم:
نمی تونم بهت بگم دوستت دارم
تحملم نیست واسه گریه کردنت
نمی تونم دیگه تو رو داشته باشم
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمی تونم با تو بمونم تا ابد
نمی تونم پا بذارم روی دلت
هر چی که دارم مال تو عزیز من
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمی تونم با تو بمونم تا ابد
نمی تونم پا بذارم روی دلت
هر چه که دارم مال تو عزیز من
آخه تو رو به دست من سپردنت...
این قدر آرامش به دلم سرازیر شده بود، که چشمام بسته شد. نمی دونم چه قدر گذشت که صدای آرتان بلند شد:
- بیدار شو، رسیدیم.
همون طور با چشم بسته گفتم:
- کجا؟!
- چشمات و باز کنی می فهمی کجا.
با حالت خنده داری یه دونه از چشمام و باز کردم و سرک کشیدم. آرتان خنده اش گرفت و از ماشین پیاده شد. جلوی جواهر فروشی شیکی ایستاده بود. کنارش هم یک فروشگاه بزرگ نقره فروشی قرار داشت. با نق نق پیاده شدم و این بار در رو آرام بستم. آرتان دزدگیر رو زد و شونه به شونه راه افتادیم. وقتی دیدم به سمت جواهر فروشی می ره ایستادم و گفتم:
- می خوای حلقه بخری؟
- آره.
- ولی نیازی نیست از جای به این گرونی خرید کنیم. اینا همش فرمالیته اس، به نظر من ما حتی می تونیم دو تا حلقه ی بدل شبیه طلا بخریم. کسی چه می فهمه؟
قیافه ی آرتان خشن و سفت شد. بدون حرف جلوتر از من راه افتاد و وارد مغازه شد. دیــــوانه به معنای واقعی! حالا خوبه دارم جوش اون و می زنم. اصلا حالا که این طور شد، می رم گرونترین حلقه رو انتخاب می کنم. پا کوبیدم روی زمین و با حرص وارد شدم. اِ، چه جواهرایی! داشتم لوچ می شدم. آرتان مشغول صحبت با فروشنده بود. منم خودم و سرگرم دیدن ویترین ها کردم. عاشق زیورآلات بودم. دلم می خواست همه رو بخرم. با صدای آرتان به خودم اومدم:
- ترسا عزیزم، بیا این قاب رو ببین.
اوه! چه مهربون! نمردیم لحن لطیف آقا آرتان رو هم دیدیم. دست از نگاه کردن برداشتم و کنار آرتان ایستادم. فروشنده به طوری که انگار من و می شناسه گفت:
- سلام خانوم،حال شما چطوره؟!
با شک نگاش کردم و گفتم:
- سلام، ممنون.
آرتان که دید الان با سردیم آبروش و می برم گفت:
- عزیزم ایشون عمو سیامک دوست صمیمی بابا هستن.
سریع دوزاریم افتاد. پس بگو چرا مهربون شده بود! لبخند زدم و گفتم:
- حال شما؟ ببخشید من نشناختم. تقصیر آرتانه که دیر معرفی کرد.
- خواهش می کنم دخترم. خیلی خوش اومدین، این جا مغازه ی خودتونه.
- لطف دارین شما.
آرتان قاب حلقه های برلیان رو به سمتم هل داد و گفت:
- هر کدوم و که دوست داری انتخاب کن عزیز دلم.
وای خدا! چرا دلم داشت یه جوری می شد؟ چرا لحن آرتان این قدر به دلم می نشست؟ آب دهنم رو قورت دادم و مشغول تماشای حلقه ها شدم. خداییش همه شون خیلی قشنگ بودن. یکی از اونا رو که از بقیه ظریف تر، ولی شیک تر بود انتخاب کردم و توی انگشت راستم کردم. آرتان کنار گوشم تذکر داد:
- خانومی، دست راست نه، دست چپ!
ووی! بمیری آرتان!. حلقه رو از دست راستم در آوردم و توی دست چپم کردم. چه قدر به انگشت سفید و کشیده ام می اومد. آرتان دستم و گرفت و بهش خیره شد. عمو سیامک گفت:
- ماشاا... خیلی به دستتون اومده. خانومت خیلی خوش سلیقه است ها آرتان جان.
- ای عمو! این چه حرفیه؟! آخه اگه بدسلیقه بود که الان من کنارش نبودم.
لجم گرفت و دستم و از دستش کشیدم بیرون. دستم داشت مور مور می شد. عمو خندید و گفت:
- اون که بـــــله! ولی عمو شما هم خیلی خوش سلیقه بودین. واقعا برازنده ی هم هستین. خدا برای هم حفظتون کنه.
آرتان بلند تشکر کرد، ولی من زیر لبی چیزی شبیه به تشکر زمزمه کردم. آرتان چونه ام رو با دستش بالا کشید و در حالی که با چشمای خوش رنگش زل زده بود توی چشمام گفت:
- چطوره؟ می پسندی همین و؟
فقط سرم و تکون دادم. آرتان برای خودش هم یک رینگ خرید. از حلقه های پر زرق برق و آنچنانی خوشش نمی اومد. خداییش تا رینگ و دستش کرد یه لحظه دلم لرزید. خیلی به دستش می اومد و من نمی دونم چرا داشتم بهش احساس تملک پیدا می کردم! تو دلم سر خودم داد زدم:
- نمی شه ترسا! نمی شه، خر نشو، احمق نشو، بیشعور نشو، تو و آرتان وصله ی هم نیستین. آرتان مال تو نیست. دیگه نگاش نکن، اصلا کاری به کارش نداشته باش. اگه می دونی نمی تونی، همین جا ببر این طنابی که به هم وصلتون کرده رو.
بعد از حساب کردن پول حلقه ها و کلی تشکر از عمو سیامک با هم از مغازه خارج شدیم. داشتم به سمت ماشین می رفتم که صدای آرتان بلند شد:
- کجا؟ باید آینه و شمعدون بخریم.
نمی دونم چرا عصبی شدم! نمی دونم چرا یهو صدام بالا رفت. نمی دونم چرا داشتم دیوونه می شدم. گفتم:
- تمومش کن این مسخره بازیا رو.
چشمای آرتان گشاد شد. این من بودم؟! من که خودم ازش خواستگاری کرده بودم؟ چرا داشتم مثل سگ هار پاچه می گرفتم؟ تموم این سوالا رو داشتم توی چشماش می خوندم. شونه ای بالا انداخت و گفت:
- منم هیچ تمایلی به ادامه ی این مسخره بازی ندارم، ولی باید تحمل کنی تا این چند روز تموم بشه.
به دنبال این حرف دزدگیر ماشین و زد و گفت:
- بشین تو ماشین تا من بیام.
سلانه سلانه به سمت ماشین رفتم. اشک از چشمام سرازیر شد. توی ماشین که نشستم به هق هق افتادم. دلم هوای مامانم و کرده بود. خدایا به دادم برس. نذار دل ببازم. خدایا اینا همش یه بازیه، تو که می دونی هدف من تو زندگیم چیه! خدایا کمکم کن. کمکم کن که همه چی رو اون جور که باید پیش ببرم و هیچی خراب نشه. خدایا نذار دلم بشکنه، نذار تحقیر بشم، نذار مضحکه ی خاص و عام بشم. توی راز و نیاز خودم غرق بودم که در باز شد. آرتان داشت آینه زرورق پیچی شده رو روی صندلی عقب می خوابوند. بی توجه به اون به بیرون زل زدم. کارش که تموم شد سوار شد و در رو بست. چرا اشک هام بند نمی اومد؟ خدایا اگه آرتان ببینه خیلی بد می شه. ناخن هام و توی گوشت دستم فرو می کردم تا اشکام بند بیاد، ولی فایده ای نداشت. از صدای فین فینم توجه آرتان به سمتم جلب شد. چند لحظه ای سنگینی نگاش و حس کردم. داشتم خرد شدنم رو حس می کردم. نگاهش رو از من گرفت و خونسردانه به رانندگی اش ادامه داد. انگار براش مهم نبود. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- می شه بدونم گریه برای چیه؟
گریه ام شدت گرفت. گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 10:28 ق.ظ
Thank you, I have just been searching for info about this topic for a long time and yours is the greatest I have discovered so far.
But, what concerning the conclusion? Are you certain about the source?
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:28 ب.ظ
I am genuinely thankful to the owner of this website who
has shared this wonderful post at at this time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم