تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 20 رمان.
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بله خوبیم.
- ...
- ترسا کنارم خوابه نمی تونم بلند حرف بزنم.
ای خدا! آرتان جدی جدی داشت به خاطر من این کار و می کرد یا برای نقش بازی کردن جلوی مامانش بود؟ دوباره گفت:
- یه کم دیر رسیدیم، نوبتمون نشده هنوز.
- ...
- بله چشم، هم آینه و شمعدون، هم حلقه.
- ...
- قربونت برم، خداحافظ.
اَه چه مامان ذلیلی بود این آرتان! ندیده بودم تا حالا جلوی کسی این قدر متانت داشته باشه و با آرامش حرف بزنه. همیشه به همه از بالا نگاه می کرد. دوباره داشتم تو اوج خواب می رفتم که صدای پلنگ صورتی بلند شد. جدیدا آهنگ گوشیم و عوض کرده بودم. گوشیم و از تو کیفم در آوردم. آرتان با پوزخند گفت:
- آهنگ گوشیت هم عین خودته! عوض کن این و، آبرو واسه آدم نمی ذاری جایی.
پشت چشمی نازک کردم و با ناز جواب دادم:
- جــــانم؟!
صدای بنفشه توی گوشی پیچید:
- از بنفشه به عروس خرچسونه ها، کیــــش .
- درد! مث آدم نمی تونی حرف بزنی؟ کر شدم.
- چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!
- سلام عرض شد، من خوبم، شما خوبی؟
- ایــــش، من با حال تو چی کار دارم؟ دوماد کجاست؟!
- همونجا
- ای خاک بر سرت کنم، تو گلوت بمونه اگه تنها خوری کنی.
- پَ نَ پَ، یه تعارف بکنم به تو که دیگه چیزی برای من باقی نمی ذاری.
غش غش خندید و گفت:
- خوش اشتهای خبیث! کجا هستی حالا؟!
- آزمایشگاه.
- ایشاا... بگن بچه تون منگل می شه.
- اشکال نداره، تازه شبیه تو می شه.
- نکبــــت.
- کاری نداری بری بمیری؟
- جلوی آقای خوش تیپیان درست صحبت کن.
- اتفاقا رادارا به کاره.
- جدی داره گوش می ده؟
- آره.
- خب خنگه یه جوری حرف بزن فک کنه داری با یه پسر حرف می زنی حرصش در بیاد.
- عمرا اگه مهم باشه.
- خب این کار و بکن تا بفهمی مهمه یا نه.
- برو بابا حال داریا، همون بهتر که مهم نباشه.
- لیاقت نداری، تو رو باید اصغر بنا بگیره.
غش غش خندیدم و گفتم:
- گمشو، بای.
- سلام برسون.
گوشی و گذاشتم و خندیدم. آرتان سرفه ای کرد و گفت:
- جک برات تعریف می کرد؟
فضول! چپ چپ نگاش کردم و جواب ندادم. خوبه خودش می گفت به کار هم کار نداشته باشیم. وقتی دید جواب نمی دم دیگه حرفی نزد. گوشیش چند بار زنگ زد که مدام می گفت:
- امروز نمی تونم بیام مطب، بهشون بگو فردا بیان. دستم بنده، براش یه تک دوز کتامین تزریق کن الان دیگه وقتشه. میثم حواست باشه فقط یه تک دوز باشه ها!
پیدا بود سرش خیلی شلوغه. بالاخره نوبتمون شد و رفتیم تو. خانم دکتر با دیدن من با لبخند گفت:
- مبارک باشه خانوم خانوما.
انتظار نداشتم این قدر مهربون باشه و با نیش باز شده گفتم:
- میسی.
- آستینت و بزن بالا عزیزم.
با تعجب گفتم:
- برای چی؟!
اون بیشتر از من تعجب کرد و گفت:
- می خوام ازت خون بگیرم دیگه!
- نــــه، آمپول؟!
خانم دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- پس فکر کردی چی کارت می خوام بکنم؟
- نمی شه به من از اون قوطی ها که توش کار بد می کنن یا اون شیشه ها بدین؟!
غش غش خندید و گفت:
- اونا مال آزمایش اعتیاد و انگله! از اونا هم ازت می گیرم، فعلا آستینت و بزن بالا.
- نه، نه من محاله آمپول بزنم.
- چند سالته مگه خانوم کوچولو که از آمپول می ترسی؟!
داد زدم:
- هر چند سال! من آمپول ن... می... ز... نم!
خانم دکتر رو به پرستاری که اون جا وایساده بود اشاره ای کرد و پرستاره اومد سمت من. سریع خواستم از زیر دستش در برم که گرفتم. جیغ زدم:
- ولم کن بیشعــــور! به من دست نزن!
چند تا پرستار پریدن تو. خانم دکتر سرنگی دستش گرفت و اومد سمت من. جیغ زدم:
- نــــه! آرتــــان.
اصلا نمی دونم چرا تو اون لحظه آرتان و صدا کردم. آرتان در حالی که آستینش و زده بود بالا و یه تیکه پنبه هم روی دستش نگه داشته بود پرید تو. با دیدن من در حالی که رنگ به رو نداشتم ترسید. اومد جلو و رو به دکتر پرسید:
- چه خبره این جا؟!
دکتر با ترش رویی گفت:
- خانوم شماست؟!
آرتان هم با جدیت و اخم گفت:
- بله، چی کارش کردین که این جوری شده؟!
از حمایت آرتان بغضم ترکید و به هق هق افتادم. از بچگی از آمپول وحشت داشتم. آرتان سریع اومد کنارم. دستم و با خشونت از دست پرستار کشید بیرون و چنان به پرستار نگاه کرد که به جاش من ترسیدم. بعد رو به من پرسید:
- چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!
- آرتا... ن...
- بگو ترسا جون به لبم کردی.
قبل از من دکتر گفت:
- پسر جون فکر نمی کنی از وقت عروس بازیت گذشته باشه؟ این خانوم تو یه بچه ی به تمام معناست! از آمپول می ترسه و این جا رو گذاشته روی سرش. تا حالا موردی مثل این نداشتم.
آرتان شالم رو کشید روی سرم و موهام و مرتب کرد. در همان حالت پرسید:
- آره؟!
- اوهوم، آرتان من آمپول نمی زنم.
خم شدم در گوشش گفتم:
- بهشون بگو از من فقط آزمایش پی پی بگیرن.
آرتان با صدای بلند خندید و در گوشم گفت:
- بذار من ازت خون بگیرم، قول می دم هیچی نفهمی.
دوباره بغض کردم و گفتم:
- تو رو خدا نه.
دستم و فشار داد و گفت:
- ترسا، اگه دردت گرفت بزن تو گوشم.
تا حالا آرتان و اون جور ندیده بودم. ناخوردآگاه همه چی یادم رفت. ترس از دلم رفت و سرم و تکون دادم. بهش اعتماد داشتم. آرتان از جا بلند شد و رو به خانم دکتر گفت:
- من خودم ازش خون می گیرم، فقط یه سرنگ به من بدین.
دکتر که حسابی تعجب کرده بود سرنگی که توی دستش بود رو داد دست آرتان و عقب وایساد. آرتان سرنگ و از داخل جلد پلاستیکی اش بیرون کشید و اومد زانو زد کنارم. آستین مانتوم و به نرمی بالا زد و یه بند چسبی محکم بست به دستم. دوباره داشتم می ترسیدم، حتی بدنم داشت می لرزید. با ترس داشتم به دستی که سرنگ توش بود نگاه می کردم که چونه ام و چرخوند سمت خودش و گفت:
- این جا رو نگاه نکن، من و ببین!
آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به چشمای خمار عسلیش. دستم سوخت، چونه ام لرزید. آرتان انگشتام و محکم تر فشار داد. اشک توی چشمام پر شد. دلم می خواست جیغ بزنم که سوزش قطع شد و آرتان نگاش و ازم گرفت. پنبه ای گذاشت روی دستم و گفت:
- این و محکم نگه دار.
بی حرف به کاری که گفته بود عمل کردم. آرتان سرنگ رو به خانم دکتر تحویل داد و تشکر کرد. بعد از جا بلندم کرد. سرم داشت گیج می رفت. چون پوستم زیادی سفید بود، مبتلا به کم خونی هم بودم و یه کم خون که ازم می رفت، حالم خیلی بد می شد. درست مثل الان که داشتم می مردم. آرتان انگار پی به حالم برده بود که من و نشوند روی نیمکتی و بی حرف رفت. لحظاتی بعد با شیر موزی پر از مغز گردو و بادوم و پسته برگشت و اون و گرفت جلوی دهنم. حتی قدرت نداشتم لیوان و از دستش بگیرم. دستم به شدت لرزش داشت و بدنم یخ کرده بود. آرتان جرعه جرعه شیر موز رو توی دهنم ریخت و وادارم کرد تا تهش و بخورم. منم چون هم ضعف کرده بودم، هم صبحونه نخورده بودم، همش و با میل خوردم. وقتی تموم شد کمی حالم بهتر شد. سرم و به دیوار تکیه دادم و چشمام و بستم. آرتان گفت:
- بهتری؟
فقط سر تکون دادم. گفت:
- زبون درازت و گربه خورده؟! تا چند دقیقه ی پیش آزمایشگاه و گذاشته بودی روی سرت که.
چشمام و باز کردم. زبونم و براش در آوردم و گفتم:
- نه خیر هنوزم دارمش، پاش بیفته ازش استفاده ی مفید می کنم.
خندید و گفت:
- پاشو بریم اگه بهتری.
- کجا بریم؟




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 09:58 ق.ظ
Hi colleagues, its great post concerning tutoringand
completely explained, keep it up all the time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم