تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 19...
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- ای الهی قربون افکار عهد بوقیت بشم من عزیز جونم!
بغلش کردم و تند تند شروع کردم به بوسیدنش. من و از خودش جدا کرد و گفت:
- بیا برو نمی خواد من و ماچ کنی، این پسره خیلی وقته منتظره.
- ای وای! من یادم رفته دفترچه بیمه ام و بردارم. می رم بالا برش دارم.
عزیز چپ چپ نگام کرد و من با لبخندی موذیانه رفتم بالا توی اتاقم. نشستم لب تخت و وقت گرفتم. پنج دقیقه شده بود اومده بودم بالا، که جیغ عزیز در اومد:
- ترسا زیر پای این بنده خدا علف سبز شد.
خندیدم، ولی از جام تکون نخوردم. ده دقیقه که شد صدای بالا اومدن عزیز و همراه با غرغرهاش شنیدم. سریع از جا بلند شدم و چیزای توی کشوم و ریختم وسط اتاق، خودمم نشستم وسطش. تا عزیز در اتاق و باز کرد قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
- نیست عزیز، دفترچه ام نیست!
- به درک که نیست! پاشو ببینم بیست دقیقه است این پسره دم دره! زشته دختر! برو آزاد، برو، پولش و که داری، نمی خواد با بیمه بری.
خنده ام گرفته بود. گفتم:
- خیلی خب باشه، پس برم یه آب بزنم به صورتم و برم.
پنج دقیقه هم توی دستشویی معطل کردم که دیگه عزیز داشت اشکش در می اومد. وقتی اومدم بیرون دوباره عزیز و بوسیدم و خرامان خرامان از در رفتم بیرون. همین که در خونه رو باز کردم، چشمم به فراری سرخ رنگ آرتان افتاد که جلوی در خونه می درخشید. هنوز پام و از در بیرون نذاشته بودم که آرتان پاشو گذاشت روی گاز و رفت! ای داد بیداد! کجا رفت؟! ای خدا حالا جواب عزیز و چی بدم؟ پسره ی بی شعور. حتما من و دیده، مطمئنم من و دید بعد رفت. می خواست مثل من اذیت کنه. خیلی عوضی هستی آرتان. نمی خواستم دوباره برگردم توی خونه، عزیز کلی دعوام می کرد. همون جور پیاده راه افتادم سمت کوچه. کفشم اذیتم می کرد. پاشنه اش دوازده سانتی بود و مناسب پیاده روی نبود. وقتایی که می دونستم قراره با ماشین جایی برم، اصولا پاشنه های بالای ده رو انتخاب می کردم. قدم بلند بود، ولی نمی دونم چرا این قدر به کفش پاشنه بلند علاقه داشتم. خدا رو شکر قد آرتان هم حسابی بلند بود و من ازش بالا نمی زدم، وگرنه مجبور بودم برا حفظ آبرو کفش اسپرت بپوشم. سلانه سلانه داشتم می رفتم سر کوچه که گوشیم زنگ زد. از توی کیفم که درش آوردم عکس نیما رو دیدم! جواب این و چی می دادم؟! از بعد از جواب ردی که شنید، دیگه خبری ازش نداشتم. نمی شد جواب ندم. گوشی و گذاشتم در گوشم و گفتم:
- بله؟
صدای گرفته اش خنجر کشید روی قلبم:
- سلام عروس خانوم.
این قدر صداش بغض داشت و ناراحت بود که منم بغض کردم. گفتم:
- سلام نیما.
- مبارکت باشه عروس خانوم.
- هنوز که...
- هیچی نگو ترسا، هیچی نگو عزیزم! زنگ زدم باهات حرف بزنم. هنوز مال کسی نشدی، هنوز ترسای منی!
- نیما!
- جانم عزیز دلم؟ جانم که تو این جوری من و صدا می کنی! عشق من، ترسای من...
حالش خوب نبود، مشخص بود داره هذیون می گه. گفتم:
- نیما حالت خوب نیست؟!
- خوبم عزیزم، خوب خوبم! صدای تو رو که می شنوم مگه می شه بد باشم؟
- نیما من متاسفم.
- متاسف برای چی؟ من باید متاسف باشم که اون قدر خوب نبودم تا تو انتخابم کنی.
داشتم وسوسه می شدم همه چی و برای نیما بگم. نیما گناه داشت، رازدار خوبی بود، مطئنم. شاید این جوری کمتر عذاب می کشید. قبل از این که من حرفی بزنم گفت:
- دوستت داره ترسای من؟ اون قدر دوستت داره که خیالم راحت باشه خوشبختت می کنه؟ ترسا اگه بهت بگه بالای چشمت ابروئه زنده اش نمی ذارم. ترسا اگه بهت بی احترامی کنه نابودش می کنم عشق من. تو عشق منی، تو فرشته ای! تو لایق بهترین هایی، می تونه برات بهترین ها رو فراهم کنه؟! دوسش داری ترسا؟!
اشکم در اومد. میون هق هق گفتم:
- نیما تو هیچی نمی دونی.
- چی و نمی دونم عزیزم؟ اذیتت کرده؟ آره ترسا؟ آره؟
صدای نیما داشت اوج می گرفت. همین طور که گریه ی منم داشت بیشتر می شد. فهمید دارم گریه می کنم که نعره اش به آسمون بلند شد:
- داری گریه می کنی؟! آره؟ لعنتی، لعنت به من که بهت زنگ زدم. ترسا از چی ناراحتی؟ چی تونسته اشک بشونه تو چشمای نازت؟ عزیز دلم حرف بزن با نیمات، بگو چی توی اون دل کوچولوت ناراحتت کرده؟
زبون باز کردم و گفتم. همه چیز و گفتم. نیما خیلی خوب بود، خوب تر از اون چیزی که تو ذهن بگنجه. نیما ساکت همه چیز و گوش کرد. اون گوش کرد و من همه چیز و گفتم. تا حرفام تموم شد رسیده بودم سر کوچه. بی هدف چرخیدم به سمت فلکه. صدای نیما هم بلند شد:
- ترسا؟
- بله؟
- آخه دختره ی دیوونه این چه کاریه؟ می زنم از دست تو خودم و می کشما! تو که می خواستی بری خب با هم می رفتیم. نمی خوای ازدواج کنی خب به من می گفتی! مگه من تو رو زوری می خوام؟ این کاری که می خوای با یه پسر غریبه بکنی با هم می کردیم.
فین فین کردم و گفتم:
- نمی شد نیما، این جوری من این قدر به تو مدیون می شدم که...
- حرف از دین نزن! در اون صورت هم من باز به تو مدیون می شدم که بهم اجازه می دی کنارت باشم! ترسا این ماجراها رو به هم بزن، من خودم نوکرت هم هستم.
- ببین نیما الان دیگه خیلی دیره، این پسره رو قول من حساب کرده.
صدای فریادش بلند شد:
- آخه دختره ی خیره سر! تو رو چه حسابی به این یارو اعتماد می کنی؟ اگه زد بلایی سرت آورد چی؟ ترسا تو خوشگلی، کی می تونه از تو بگذره؟
به این جا که رسید ساکت شد. من عین این بی شعورا خوشحال شده بودم، چون تا حالا کسی این چیزا رو بهم نگفته بود. بعد از چند لحظه گفت:
- ببخشید، عصبی شدم!
- نه مهم نیست.
- تمومش کن، ترسا خانومی تمومش کن این کابوس رو.
- دیگه نمی شه به هزار دلیل.
- لعنتی! حداقل چند تاش و بگو تا بتونم خودم و راضی کنم.
- اول این که بابا بهم گفت اگه گفتی آره دیگه تمومه.
- بابات با من.
- دوم این که من با این پسره یه قرارداد نا نوشته دارم. من قول دادم در ازای کمکی که به من می کنه بهش کمک کنم.
- گور بابای پسره، تو دیگه به کمک اون نیازی نداری، پس لازم نیست براش کاری بکنی.
- سوم این که نیما من و تو اگه یه روز خبر جداییمون به گوش بقیه برسه، ممکنه همه چی خراب بشه. حتی ممکنه رابطه ی آتوسا و مانی هم خراب بشه، مامان و بابات با آتوسا بد بشن. این قضیه روی زندگی اونا خیلی تاثیر می ذاره.
- اونم با من.
- بس کن نیما! تو داری با احساست تصمیم می گیری.
- تو انگار تصمیمت و گرفتی.
- آره من با آرتان می مونم.
چند لحظه ای سکوت کرد. سپس صداش بلند شد:
- خیلی خب، دلم و راضی می کنم چون می دونم این ازدواج واقعی نیست. وقتی هم که ازش جدا شدی من میام اون جا پیشت. نترس، مزاحمت برات ایجاد نمی کنم، فقط می خوام مواظبت باشم. در طول زندگی با این پسره هم هر وقت حس کردی مشکلی داری به من بگو. هر موقع، ترسا می فهمی که؟
- آره، باشه ممنونم از حمایتت.
- خیلی می خوامت خانومی.
- نیما!
- باشه من دیگه حرفی نمی زنم. مواظب خودت باش عزیزم.
- توام همین طور.
- به امید دیدارت.
- خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی نفس راحتی کشیدم. تونسته بودم نیما رو کمی آروم کنم. به فلکه که رسیدم کنار خیابون ایستادم. نمی دونستم کجا برم. دو تا ماشین مدل بالا پیش پام ایستادن. با شیطنت داشتم راننده ها رو برانداز می کردم. یکیشون که از این جوجه تیغی های خفن بود گفت:
- بیا بالا راضیت می کنم!
حرصم گرفته بود. کاش می شد با ناخن بلندم چشمش و بکشم بیرون. داشتم تو ذهنم فکر می کردم کجا برم که یهو صدای بوق بلند و کشداری بلند شد. دو متر پریدم بالا و سرم و بالا آوردم تا ببینم کدوم الاغیه! ماشین آرتان درست پشت ماشینای مزاحما ایستاده بود. دستش و گذاشته بود روی بوق و قصد برداشتن هم نداشت. راننده خواست پیاده بشه و بره سراغ آرتان که وحشت کردم و سریع پریدم توی ماشین آرتان و در و بستم. آرتان هم با سرعت برق راه افتاد. سرعتش خیلی بالا بود، ولی من عشق سرعت بودم و اصلا نمی ترسیدم. چنان ویراژ می کشید بین ماشینا که هر آن امکان داشت ناکار بشیم. خونسردانه چشمام و بستم و سرم و به پشت صندلی تکیه دادم. ترجیح می دادم حرفی نزنم. با توقف ماشین کنار خیابون چشم باز کردم. آرتان صاف رو به من نشسته بود و با چشمای خونبارش به من خیره شده بود. تا دید نگاهش می کنم گفت:
- اون جا چه غلطی می کردی؟
- همون غلطی که تو می کردی.
- حرف دهنت و بفهم ترسا!
- وقتی تو فهمیدی، منم می فهمم.
آرتان چند لحظه در حالی که پوست لبش و می جوید نگام کرد، بعد سرش و گذاشت روی فرمون ماشین و زمزمه وار گفت:
- ای خدا! کی این قضیه تموم می شه من راحت بشم؟!
بی توجه به حرفش گفتم:
- تو امروز صبح مثلا با من قرار داشتی.
از همون جایی که بود گفت:
- یکی باید این و به خودت یادآوری کنه.
- خب من داشتم حاضر می شدم.
- من از ده دقیقه قبلش زنگ زده بودم. نیم ساعت هم دم خونه من و کاشتی. تو که آرایش نمی کنی، مگه حاضر شدنت چه قدر طول می کشید؟ صبحونه هم که قرار نبود بخوری.
تو دلم کارخونه ی قند و پولکی سازی راه افتاد. سعی کردم نخندم و گفتم:
- داشتم دنبال دفترچه بیمه ام می گشتم.
- یعنی این قدر مهم بود؟
- بیشتر از این قدر!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- مگه نیومدی بیرون دیدی من نیستم، پس کجا راه افتاده بودی بری؟
- بگردم. باید برای اونم از شما اجازه بگیرم؟ انگار یادت رفته...
پرید وسط حرفم و گفت:
- نه نباید از من اجازه بگیری، ولی احمق جون، می دونی اون جا که وایسادی کجا بود؟ دیدی چه جوری داشتن اذیتت می کردن؟ به من ربطی نداره، اصلا کاش می بردنت تا برات درس عبرت می شد اون جا جای وایسادن نیست.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- اصلا مگه تو نرفته بودی؟ پس چرا برگشتی؟
دوباره ماشین رو راه انداخت و گفت:
- زنگ زدم خونه تون، عزیز خانوم بهم گفت که اومدی بیرون، منم برگشتم.
ارواح عمه ات که تو من و ندیدی اومدم بیرون! مطمئنم کلی هم من و تعقیب کردی. آرتان گفت:
- البته برای این برگشتم که زودتر این مسخره بازیا تموم بشه بره پی کارش، وگرنه حقت بود امروز علاف بشی حسابی.
زدم زیر خنده و با تمسخر گفتم:
- فعلا که شما کلی علاف شدی!
آرتان با خشم گفت:
- آره الان مثل این که دوره ی شماست، ولی نوبت منم می شه خانوم.
با پوزخند گفتم:
- حالا کجا می ری با این عجله؟!
- قبرستون.
- سر قبرت؟!
از حرف من جا خورد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:
- من موندم تو کار خدا! آقای رادمهر به اون با شخصیتی، آتوسا به اون خانومی، عزیز به اون نازنینی، تو چی شدی یهو این وسط؟! من چه گناهی کردم به درگاه خدا که گیر تو افتادم؟
- این قدر عز و جز نکن، آش کشک خاله اته.
ماشین و جلوی آزمایشگاه پارک کرد و گفت:
- ترسا یه ذره بهت رو دادم پررو شدی. کاری نکن که باهات عین یه تیکه سنگ رفتار کنم، بد می بینی!
- وای وای ترسیدم!
- برو پایین حرف زیادی نزن.
بی حرف در ماشین و باز کردم و رفتم پایین، بعد هم در رو کوبیدم به هم. آرتان هم کنارم اومد و گفت:
- از دست من عصبی می شی چرا سر ماشین خالی می کنی؟! اون از اون دفعه که خسارت میلیونی گذاشتی روی دستم، اینم از الان که در و زدی شکستی!
- دوست دارم.
- تو یه بچه ی بی تربیت زبون نفهمی.
- توام یه آدم بزرگ قلدر عقل کلی!
با هم وارد آزمایشگاه شدیم و نوبت گرفتیم. این قدر شلوغ بود که دو ساعتی طول می کشید تا نوبت ما بشه. آرتان بدون حرف روی نیمکتی نشست و تکیه داد به دیوار، چشماشم بست. معلوم بود خوابش میاد. چند تا از پرستارا چشمشون آرتان و گرفته بود و حسابی داشتن دیدش می زدن. نمی دونم چرا حرصم گرفت، دلم می خواست یه کاری کنم که بفهمن آرتان مال منه. رفتم کنار آرتان نشستم. هیچ عکس العملی نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم، چشمام . معلوم بود حسابی جا خورده، ولی من اصلا تکون نخوردم، به روی خودم هم نیاوردم. این کار و کردم فقط برای این که اون پرستارا ماست هاشون و کیسه کنن. نیم ساعتی گذشت و من همون جور اون جا خودم و به خواب زده بودم. دیگه کم کم داشت خوابم می برد که صدای گوشی آرتان بلند شد. آرتان خیلی سریع گوشیش و از جیب کتش درآورد و اول صداش و قطع کرد بعد به آهستگی جواب دادم:
- جانم مامان؟!
- ...




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 06:04 ق.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to
seeking more of your magnificent post. Also, I have shared your site in my social networks!
دوشنبه 14 فروردین 1396 03:05 ب.ظ
What's up colleagues, how is all, and what you would like to say on the topic of this post, in my
view its genuinely awesome designed for me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم