تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 18 رمان.
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- بله، البته، البته.
- مشکلی هم که سر راشون نیست، به نظر من دو هفته ی دیگه که سالروز ازدواج امام علی و حضرت زهراست، عقد و عروسی اینا رو با هم برگزار کنیم و بفرستیمشون سر خونه و زندگیشون.
بابا هم سری تکون داد و گفت:
- از نظر منم مشکلی نیست، جهاز دختر منم آماده است.
بقیه ی حرفای متفرقه هم زده شده و قرار شد فردا صبح آرتان بیاد دنبالم که بریم برای آزمایش و خریدهای متفرقه. مرگ برام بهتر از این بود که با آرتان برم بیرون، ولی مگه چاره ای هم داشتم؟ بعد از رفتن مهمان ها آتوسا جیغی کشید و گفت:
- ورپریده! من می گم چرا هی برای من ناز می کنه، نگو سرش جایی گرمه!
- اِ، آتوسا تهمت نزن!
- حرف نزن! اگه زیر سر نذاشته بودیش که نمی گفتی به نیت شاه قلبم. کی وقت کرد بشه شاه قلبت؟
دیگه نباید انکار می کردم. آرتان قرار بود بشه شوهرم، بذار هر جور دوست داشتن فک کنن. بی حرف فقط شونه بالا انداختم. آتوسا بغلم کرد و در حالی که محکم می بوسیدم گفت:
- مبارکت باشه عزیز دلم، خیلی به هم میاین! به چشم برادری خیلی مقبول بود. خونواده اش هم خیلی با شخصیت بودن.
با غرور گفتم:
- آره می دونم.
- انشاا... خوشبخت بشی عزیزم.
مانی هم برادرانه پیشونیم و بوسید و گفت:
- با این که اون چیزی که من می خواستم نشد، ولی بازم امیدوارم خوشبخت بشی. انتخابت حرف نداشت.
- مرسی داداش مانی.
عزیز مدام با اسفند دور سر من می چرخید و حسابی داشت دود می کرد توی حلقم. همون لحظه بابا که برای بدرقه ی مهمونا رفته بود، اومد تو و گفت:
- چه ماشینایی!
اومدم سریع بگم فراریش و دیدین بابا؟! ولی جلوی خودم و گرفتم و لال شدم. مانی پرسید:
- تحقیق کردین بابا؟ مطمئنن؟!
- آره پسرم، همون روز که زنگ زد می خواستن بیان برای خواستگاری یکی رو فرستادم برای تحقیق، گفت خونواده ی سرشناسین و هیچکس تا حالا ازشون بدی ندیده.
بعد از این حرف به سمت من چرخید و گفت:
- ترسیدی سر مهریه دعوا بشه که اون جوری همه چیز و خراب کردی؟
سیبی برداشتم و در حالی که گاز می زدم گفتم:
- همه چی و درست کردم، خبر ندارین!
بابا در حالی که مردونه می خندید، من و بغل کرد و گفت:
- فکر نمی کردم دختر کوچولوم این قدر بزرگ شده باشه! عروس شدی رفت. خیلی زود تنهام گذاشتی ترسا.
- اِ، بابا هنوز که نرفتم.
- دیگه داری می ری، از حالا تا دو هفته ی دیگه خونه ی ما مهمونی.
- بابایی جهاز من که حاضر نیست، چرا الکی گفتی حاضره؟
- چون باید از پس فردا با آتوسا برین و حاضرش کنین.
- وای! کی حال داره؟
آتوسا با شادی دستم و گرفت و گفت:
- من و تو، وای چه شود! ترسای من داره عروس می شه.
سعی کردم در شادی اونا سهیم باشم، ولی خدا شاهد بود که هیچ شعفی توی وجودم نبود. همه چیز برام بی تفاوت بود. کاش زودتر همه چیز تموم می شد و من از این تظاهر کردن ها راحت می شدم. باید هر چی زودتر می رفتم سراغ وکیل و کارام و می سپردم بهش. تحت هیچ شرایطی نمی خواستم بیشتر از یه سال پیش آرتان بمونم، بیشتر از اون دووم نمی آوردم.
صبح با نوازش دست عزیز چشم باز کردم. داشتم از زور خواب می مردم. با ترش رویی گفتم:
- ولم کن عزیز خوابم میاد!
- یعنی چی؟ پاشو ببینم! این شوهرت الان میاد زشته. زنگ زد گفت ده دقیقه ی دیگه این جاست. پاشو مادر آزمایشگاه شلوغ می شه.
شوهر! ای درد تو گور این شوهر! خدایا غلط کردم به خدا! من و چه به این غلطا؟! خواستم لحاف رو بکشم روی سرم که عزیز لحاف و کشید و گفت:
- پاشو، پاشو زودباش، یه دستی تو سر و روت بکش زشته! پسره پشیمون می شه از دم در بر می گرده!
- عزیز ولم کن. اصلا مگه ساعت چنده؟!
- ساعت شیش و نیمه.
جیغ زدم:
- شیش و نیم؟!
بی حرف سرم و لای بالش فرو کردم و دوباره چشمام و بستم. عزیز با غرغر دستم و کشید و نشوندم روی تخت. همون جور نشسته چشمام و بسته بودم و اصرار داشتم بازم بخوابم. آخه آرتان آدم بود که به خاطرش از خوابم بزنم؟! ولی عزیز دست بردار نبود. من و به زور از روی تخت بلند کرد و منم مجبور شدم بالاخره چشمام و باز کنم. اولین جمله ای که زیر لبی گفتم این بود:
- تف تو قبر بابای بابات آرتان!
خوبه عزیز نشنید وگرنه پدرم و در می آورد. رفتم توی دستشویی و تند تند دست و صورتم و شستم. نمی خواستم دست آرتان آتو بدم. صورتم خیلی پف داشت. چند مشت آب سرد پاشیدم توی صورتم و اومدم و بیرون. عزیز رفته بود پایین. رفتم سر کمد و مانتوی سورمه ایم و با جین آبی و شال آبی و مشکی و کیف و کفش مشکیم و در آوردم. تند تند همه رو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند تلق تلق کنون رفتم پایین. عزیز دم پله ها وایساده بود. انگار داشت می اومد بالا، ولی وقتی من و دید پشیمون شد. تا رسیدم پایین گفت:
- بدو مادر دم دره.
- وا، رسید؟!
- آره بدو معطلش نکن.
- عزیز من هنوز صبحونه نخوردم.
- باید ناشتا باشی دختر! یعنی می خوای آزمایش بدی.
می خواستم هر طور شده آرتان و معطل کنم. عزیز گفت:
- می گما مادر، این پسره مگه شماره ی خودت و نداره؟ هی زنگ می زنه خونه!
- نه هنوز بهش ندادم!
- وا زشته دختر! شاید اون حیا داره روش نمی شه بپرسه، تو خودت بهش بگو.
- دیگه چی عزیز؟! مگه من آش نذری هستم؟ باید برای گرفتن شماره ی من کلی منت بکشه!
- وای خدا مرگم بده! این که دیگه پسر تو خیابون نیست، شوهرته دختر! تو باید ناز اون و بکشی از این به بعد، نه اون!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 07:30 ق.ظ
Great goods from you, man. I have understand your stuff previous to and you are just too magnificent.

I really like what you have acquired here, really like what you are stating and the way in which
you say it. You make it entertaining and you still
take care of to keep it smart. I can't wait to read much more from you.
This is really a terrific website.
دوشنبه 14 فروردین 1396 08:38 ق.ظ
Hi there, everything is going well here and ofcourse every one is sharing data, that's actually fine, keep up writing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم