تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 17...
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
بابا سری تکون داد و دوباره پای تلفن نشست. اصلا فکر نمی کردم این قدر زود بخوان بیان این جا. سریع رفتم سر کمدم و شروع به زیر و رو کردن لباس هام کردم. دست آخر کت و شلوار کرم رنگی انتخاب کردم با دستمال گردن قهوه ای! خیلی شیک بود و بابا از سفرش به ایتالیا برام آورده بود. موهام و هم که طبق معمول می خواستم سشوار بکشم و لخت بریزم دورم. یه زنگ به شبنم زدم و یکی هم به بنفشه. کارها داشت درست می شد. بنفشه و شبنم دوباره همون دوستای خوب خودم شده بودن و حسابی برام ترکوندن. حتی عزا گرفتن برای جشن من چه لباسی باید بپوشن و بنفشه تند قطع کرد که بره پارچه بخره ببره پیش خیاط مامانش! از ادا و اطوارهاشون خنده ام می گرفت. باید آدرس برادر شبنم و ازش می گرفتم. داداشش وکیل مجربی بود و برای گرفتن ویزای کانادا مسلما می تونست کمکم کنه، ولی باید صبر می کردم تا همه ی کارا درست بشه.
ساعت هفت که شد کت و شلوارم و پوشیدم و موهام و هم سشوار زدم. قرار بود ساعت هشت بیان. هنوز دقایقی به اومدن مهمونا مونده بود، که در اتاقم باز شد و آتوسا پرید تو. از صبح هر چی خواسته بود تلفنی باهام حرف بزنه طفره رفته بودم، ولی حالا دیگه نمی تونستم کاری بکنم! از جا بلند شدم و با لبخند گفتم:
- سلام آباجی گلم.
- ای آب زیر کاه موذی.
- اِ، آتوسا بد نشو دیگه.
- خب تو که یکی و زیر سر داشتی، چرا زودتر نمی گفتی؟
- این طور نیست.
مانی سرش و آورد توی اتاق و گفت:
- سلام خواهر زن!
خندیدم و گفتم:
- سلام مانی جون.
- بیاین بیرون خواهرای خوشگل، مهمونا اومدن فکر کنم.
آتوسا با غیض دستم و کشید و گفت:
- بعدا من با تو حرف دارم.
لجم گرفت! اصلا گیریم هم که آرتان دوست پسر من بود، به آتوسا چه ربطی داشت؟ دختره ی فضول! پایین که رفتیم مهمونا در حال وارد شدن بودن. باباش زودتر اومده بود تو و داشت با بابا خوش و بش می کرد. مامانش هم تازه اومده بود. وقتی رسیدم پایین، آقایی جوون تر هم که خیلی شبیه به بابای آرتان بود وارد شد. رفتم جلو و سلام کردم. مامان آرتان زود خودش و به من رسوند و بغلم کرد. چه بوی خوبی می داد! گونه ام و با عشق بوسید و گفت:
- قربونت برم الهی عروس خوشگلم. تو فرشته ای که تونستی دل آرتان من و ببری.
با لبخند گفتم:
- شما لطف دارین خانوم تهرانی...
اومد وسط حرفم و گفت:
- عزیزم از امروز من و نیلی صدا کن.
- آخه...
- خواهش می کنم دختر عزیزم.
- چشم نیلی جون.
بابای آرتان گفت:
- نیلی جان این قدر عروسم و سر پا نگه ندار لطفا.
با بابای آرتان هم دست دادم و باباش با عشق پیشونیم رو بوسید. بعد از اون نوبت به عموش و زن عموش رسید که هر دو جوون بودن و بعدا فهمیدم یه دختر یازده ساله دارن فقط. وقتی همه اومدن تو، تازه آرتان افتخار داد و وارد شد. خواستم به تلافی کاری که کرده بود بهش محل نذارم و برم بشینم، ولی دیدم زیر ذره بین هستم. برای همین هم بدون این که نگاش کنم، سبد گل و از دستش گرفتم و گفتم:
- چرا زحمت کشیدین؟
- زحمتی نبود.
وقتی از کنارم رد شد، تازه تونستم نگاش کنم. کت و شلوار دودی رنگ پوشیده بود با پیراهن خاکستری و کروات دودی. خدایی خوش تیپ بود! بازم به من نگاه نکرد، اصلا ندید چی پوشیدم. آخ آرتــــان، من نمی دونم خدا از خلقت تو چه انگیزه ای داشته! فکر کنم تو رو برای دست گرمی آفریده باشه. آخه تو چه موجودی هستی؟! سبد گل و روی میز تلفن گذاشتم و رفتم نشستم کنار بابا. مامان آرتان با لبخند گفت:
- آقای رادمهر اگه اجازه بدین ترسا جون بشینه پیش آرتان من. دیگه این دو تا مال همه هستن.
بابا هم خندید و گفت:
- خواهش می کنم، اختیار دارین.
دستش رو توی کمر من گذاشت و گفت:
- دخترم، ترسا، بشین کنار آقا آرتان. این آقای دوماد خودش از عمد یه جا نشسته که کنارش جا باشه.
همه خندیدن، حتی خود آرتان. بدون این که سرخ و سفید بشه داشت می خندید. پسره ی پرو! نگام افتاد به آتوسا، داشت با نگاش آرتان و می خورد. مانی هم لبخند به لب داشت. خم شدم و در گوش بابا گفتم:
- بابا، همین جا راحتم!
بابا چنان نگام کرد که بدون حرف بلند شدم و با غیض نشستم روی مبل کنار آرتان. این نیلی جون هم چه کارا می خواست از من! خدا به داد برسه، حالا که عقد نکردیم، این جوری ما رو می چسبونه به هم، وای به حال بعدمون! بدبخت شدم رفت! آرتان که به حرص و غیض من پی برده بود گفت:
- آش کشک خاله ته!
در حالی که به دیگران لبخند می زدم با ترش رویی گفتم:
- ای بی خاله بشم الهی!
- این قدر خوشم میاد وقتی حرص می خوری و داری دق می کنی، ولی کاری از دستت بر نمیاد!
- وقت حرص خوردن شما هم می رسه آقا!
- شتر در خواب بیند پنبه دانه.
- اون شتره! من ترسام، خوبشم می تونم دقِت بدم آقا.
- اِ، هنوز خرت از پل نگذشته ها! کاری نکن پاشم بگم نمی خوام این دختره رو.
- انگار یادت رفته کار خودت هم به من گیره!
- فکر نکن این شده یه نقطه ضعف از من توی دستای تو ها، اراده کنم همه چیز و به نیلی جون می گم و خلاص!
- منم فکر نمی کردم قرار گیر دست آدمی مثل تو بیفتم، وگرنه عمرا همچین کاری می کردم. زن یکی از همون عاشقای سینه چاکم می شدم که لااقل تا ابد منتم و داشته باشه.
- اوه! شما مگه عاشقم داشتین؟
- نه فقط شما داشتین.
- من که بــــله!
- خیلی روت زیاده شازده!
هنوز جوابی بهم نداده بود که صدای بابای آرتان بلند شد:
- بله دیگه آقای رادمهر، ما این جا خدمت رسیدیم برای بله برون این عروس خانوممون. این ریش و اینم قیچی، هر گلی زدین به سر خودتون زدین.
بابا سرفه ای کرد و گفت:
- اختیار دارین، من ترجیح می دم در این مورد دخالتی نکنم. ترسا هم دیگه دختر خودتونه!
- خواهش می کنم! ترسا امید من و نیلیه، ما که دختر نداشتیم، از امروز فکر می کنیم که خدا یه دختر هم به ما داده. کسی که آرتان من و بخواد، جاش روی سر ماست. برای مهریه ی این گل دختر هر چی که بگین به دیده ی منت قبول می کنم.
بابا که پیدا بود تعارف می کنه با من من گفت:
- والا چی بگم؟
آقای تهرانی وقتی دو دلی بابا رو دید گفت:
- اصلا مهریه ی اون دخترتون هر چی که بود، مهریه ی ترسا جون هم همون باشه.
رو کرد به آتوسا و گفت:
- دخترم مهریه ی شما چه قدر بوده؟
آتوسا که حسابی توی شوک منش و وقار خونواده ی آرتان قرار گرفته بود گفت:
- آقای تهرانی آخه...
- بگو دخترم.
- چهار هزار تا ربع سکه، آینه و شمعدون نقره، 110 مثقال طلای ساخته شده و 1362 شاخه گل یاس.
بابای آرتان خندید و گفت:
- چه ایده ی جالبی! ربع سکه به جای سکه؟! ولی به نظر من مهریه ی عروسم همون 4000 سکه باشه، به اضافه ی بقیه ی چیزایی که گفتین.
مخم داشت سوت می کشید! بابا، بــــابــــا! دلم نمی خواست مهریه ام سنگین باشه. نمی خواستم آرتان فکر کنه دارم با وجودم تجارت می کنم! بابا داشت اعتراض می کرد و آقای تهرانی هم فقط سرش و تکون می داد و می گفت:
- ارزش ترسا از نظر ما بیشتر از این حرفاست.
آرتان هم خونسردانه داشت چایی می خورد و اصلا براش مهم نبود. چی براش مهم بود که این دومیش باشه؟ خونسردتر از این بشر خدا خلق نکرده بود! وقتی دیدم اون چیزی نمی گه، خودم دست به کار شدم و زبون درازم و به حرکت درآوردم:
- می شه منم یه چیزی بگم؟
همه خندیدن و نیلی جون گفت:
- بگو عروس قشنگم. قربونت برم عزیزم، هر چی دوست داری بگو، این مجلس مال توئه!
- می شه مهریه ام و با اجازه ی پدرم خودم تعیین کنم؟
همه تعجب کردن. آتوسا هی چشم غره می رفت که یعنی حرف نزن! می ترسید یه چیزی بگم مجلس به هم بخوره و لقمه ی به اون چربی از دست بره. بدون توجه به اون و بقیه ادامه دادم:
- می تونم؟
بابای آرتان گفت:
- بگو دخترم، مهریه حق توئه!
آب دهنم و قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم و گفت:
- مهریه ی من باید یه سکه باشه.
چشمای همه شد اندازه ی نعلبکی! یه سکه کجا و چهار هزار تا کجا؟! بابا خون خونش و می خورد. کارد می زدی به جای خون آب پرتغال فوران می کرد، چون رنگش زرد شده بود! حتی آرتان هم داشت با تعجب نگام می کرد. بابای آرتان سعی کرد لبخند بزنه و گفت:
- دخترم، آخه مگه می شه؟!
سرم و انداختم زیر. دیگه داشتم خجالت می کشیدم گفتم:
- مگه مهریه مال من نیست؟ من یه سکه بیشتر نمی خوام، به نیت یگانه شاه قلبم!
چه غلطا! دیگه داشت خنده ام می گرفت، ولی سفت خودم و نگه داشته بودم. چند لحظه سالن در سکوت فرو رفت تا این که نیلی جون از جا بلند شد اومد طرفم و دستم و گرفت و بلندم کرد. زل زدم تو چشمام. چشمای عسلی رنگش لبریز از اشک بود. . آرام گفت :
- حقا که انتخاب آرتان بی نظیره.
صدای دست هم بلند شد و دیگه کسی حرف روی حرف من نزد. نیلی جون وقتی خوب من و فشار داد و آب لمبو کرد، ازم فاصله گرفت و تند تند رفت به طرف کیفش. جعبه ی مخملی خوشگلی از توی کیفش در آورد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون آقای رادمهر، می خوام عروسم و نشون کنم.
بابا سری تکان داد و گفت:
- صاحب اختیارین، خواهش می کنم.
ولی بابا حسابی عصبی بود و از چشماش می خوندم. از چهار هزار سکه گذشته بودم، الکی نبود! نیلی جون در جعبه رو باز کرد و گفت:
- آرتان مامان.
آرتان خیلی گرم گفت:
- جونم مامان؟
- بیا پسرم حلقه رو دست خانومت کن.
واه! همین و کم داشتم. خدا یه کاری کن این نکبت دستش به من نخوره که من کهیر می زنم! آرتان با پرستیژ خاص خودش از جا بلند شد و حلقه رو از دست مادرش گرفت. اومد جلوی من ایستاد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون پدر جان!
اوهو! پدر جان! من با این سنم به بابام نگفته بودم پدر جان! چه زودم پسر خاله شد. انگار بابا هم حسابی خوشش اومد که لبخند رو لبش عین چس فیل ترکید و گفت:
- اختیار داری پسرم.
آرتان خیلی خونسرد دستم و گرفت. دستش نه داغ بود نه یخ. معمولی معمولی بود! حلقه ی گنده ی پر نگین و خیلی شیک گرفت بین انگشتاش و به نرمی و آروم آروم اون و توی انگشت من فرو کرد. وقتی حلقه توی دستم جا خوش کرد با لبخند گفت:
- برات یه کم گشاده، ظریف تر از اونی هستی که فکر می کردم.
پشت چشمی براش نازک کردم و از نیلی جون تشکر کردم. بابای آرتان رو به بابا گفت:
- راستش آقای رادمهر، این دو تا جوون که هم و پسندیدن و دیگه مال همه هستن، پس تعلل دیگه جایز نیست. به نظر من بهتره هر چه زودتر اینا به هم محرم بشن.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 شهریور 1396 05:44 ب.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and found
that it is truly informative. I am going to watch out
for brussels. I will appreciate if you continue this in future.
A lot of people will be benefited from your writing. Cheers!
شنبه 14 مرداد 1396 07:53 ق.ظ
It's very straightforward to find out any matter on net
as compared to books, as I found this paragraph at this website.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم