تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 15 رمان....
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
عزیز هم گفت:
- ماشاا... عجب دومادی بود! چشمم کف پاش، مادر خیلی به هم میاین. خیلی آقا و خوشگل بود.
از لحن عزیز خنده ام گرفت و عزیز ادامه داد:
- مامانش چه قدر خانوم و نجیب بود! همچین که حرف می زد، دلم می خواست زل بزنم توی دهنش. این دندوناش مثل مروارید سفید و ردیف.
با خنده گفتم:
- استغفرا... عزیز خجالت بکش!
بابا هم خندید و رو به من گفت:
- نظرت چیه؟ جدی می خوای فکر کنی یا خواستی ناز کرده باشی؟
نمی شد رک به بابا بگم موافقم! ممکن بود شک کنه. از این رو گفتم:
- نه واقعا می خوام فکر کنم. آخه ازدواج تو برنامه ی کاری من نبوده.
- خوب پسریه ترسا، عین مانی، حیفه از دست بره.
در حالی که از پله ها بالا می رفتم گفتم:
- روش فکر می کنم.
روزی که آرتان اومد خواستگاری من پنج شنبه بود. امروز هم دوباره پنج شنبه بود، قرار بود با بچه ها بریم پاتوق. دوست داشتم برم ببینم آرتان هم میاد یا نه. لباس مرتبی پوشیدم و از خونه خارج شدم. از وقتی آرتان اومده بود خواستگاری، سختگیری بابا نسبت به من کمتر شده بود و حتی اگه تا سر کوچه هم می خواستم برم، سوئیچ ماشین و بهم می داد. حتی یه بار بهم گفته بود می خواد ماشین و به اسم خودم بکنه. بنفشه و شبنم که سوار شدن، مشت و لگدشون بود که به سمتم می پرید. بنفشه گفت:
- خیلی کثافتی، یه هفته است هر چی زنگ می زنم جواب سر بالا می دی. عزیز هم که می گفت رفتی ویلای شمیران. آشغال نمی گی از فوضولی کهیر می زنم؟
از عمد به عزیز گفته بودم به شبنم و بنفشه بگه ویلای شمیرانم که هوس نکنن بیان اون جا. حوصله شون و نداشتم. شبنم گفت:
- اومد یا نه؟ کشتی ما رو.
- ای بابا! رو دسته هر چی فضوله بلند شدین شما، آره اومد.
- وای خدا جون! چی پوشیده بود؟
- گونی.
- زهرمار، آرتان با اون پرستیژ و اون ماشینش گونی می پوشه؟
- خب کت و شلوار پوشیده بود دیگه.
- چه رنگی؟
- کتش سبز خیاری بود، شلوارش هم زرد قناری، کفشاش هم اسپرت نارنجی، یه پاپیون خوشگل صورتی هم زده بود.
شبنم و بنفشه چپ چپ نگام کردن و شبنم با غیض گفت:
- به خدا پاشنه ی کفشم و الان می کنم تو چشمت.
خندیدم و گفتم:
- کت و شلوار مشکی، پیراهن قهوه ای، کروات کرم قهوه ای، کفش مشکی براق، موهاش ژل زده فشن!
بنفشه افتاد روی من و گفت:
- ای بمونه تو حلقومت الهی!
شبنم خودش و به چپ و راست تکون داد و گفت:
- ای خدا ملت چه شانس هایی دارن!
- حواستون انگار نیستا! آرتان مال من نیست، آرتان پل منه برای پریدن اون ور.
- خیلی خری اگه نگه اش نداری، ترسا به خدا از این بهتر هیچ وقت گیرت نمیاد.
- بهتر! من هیچ وقت نمی خوام شوهر کنم.
- آخه دیوونه، همه حسرت یه نگاهش و می خورن، حالا این شازده می خواد هلو شه بره توی گلوی تو، اون وقت تو تفش می کنی؟!
- این قرار من و آرتانه.
- یعنی خودت حرفی نداری؟
- معلومه که دارم. من نمی خوام زن این روانی بشم. به خدا می گه روانشناسه، ولی از صد تا دیوونه بدتره. یه اخلاق گهی داره که نگــــو، داشتم بالا می آوردم.
- بیشعــــور خیلی هم دلت بخواد، پسر هر چی اخلاقش چیز مرغی تر باشه جذاب تره!
- نکبت! صد سال هم.
- تو از بس که این نیما نازت و کشیده بد عادت شدی. یه مدت که با این آرتان زندگی کنی، می فهمی دنیا دست کیه.
پیچیدم توی پارکینگ و گفتم:
- امیدوارم هیچ وقت نبینمش. یه جوری برنامه ریزی می کنم که هر وقت اون هست من نباشم.
- از بس خری.
- به خودم مربوطه و مجمع بین المللی خرها، تو رو سننه؟
ماشین و که پارک کردم. هر سه پیاده شدیم و شبنم گفت:
- شازده هم هست!
چرخیدم و با دیدن ماشینش گفتم:
- وای یا ابوالفضل!
- گربه رو دم حجله کشته ها! رنگت مث استفراغ بچه شد.
- اَه خفه شــــو.
- دیدی؟ تا شیر می خوره عق می زنه، انگار پنیر داده بیرون.
من و و شبنم گذاشتیم دنبال بنفشه و جیغمون رفت بالا. بنفشه هم با خنده حرفش و ادامه می داد. بالاخره گرفتیمش و بعد از زدن چند تا تو سری و تو گوشی رفتیم تو. هنوزم داشتیم غش غش می خندیدیم و برای همینم تا وارد شدیم همه به سمتمون برگشتن. اصلا به سمت میز پسرها نگاه هم نکردم و خیلی بی خیال پشت بهشون نشستم در حالی که خون داشت خونم و می خورد. شبنم نشست کنارم و در حالی که جوری حرف می زد که کسی جز خودمون سه تا منظورش و نفهمه گفت:
- ترسا آرتان همچین نگامون کرد که نگــــو!
- چشش درآد الهی!
- نگو تو رو خدا، چشمای به اون قشنگیش و.
- پیشکش! بعد از من تو ورش دار.
- وا! انگار داره اسباب بازیش و می بخشه.
- حیف اسباب بازی!
بنفشه گفت:
- اوه اوه، چنگالش و پرت کرد توی بشقابش پاشد رفت دستشویی.
- دروغ!
- نه بابا به خدا، بچرخ ببین، دوستاش هم همچین با شک دارن نگامون می کنن.
- گور تو گور همه شون!
گارسون که اومد، هر سه غذا سفارش دادیم و منتظر نشستیم تا غذامون بیاد. آرتان هنوز از دستشویی نیومده بود بیرون. شبنم گفت:
- بمیرم الهی! نکنه بچه ام رگش و زده باشه.
- بمیره راحت شم.
- قصی القلب بی شرف!
غذاها رو آوردن و روی میز چیدن، ولی آرتان هنوز هم نیومده بود بیرون. چند قاشق بیشتر نخورده بودم که بنفشه به سرفه افتاد شدید و شبنم هم در حالی که رنگش پریده بود گفت:
- ترسا اومد بیرون، الان هم داره با خشم میاد طرفمون، پاشیم در بریم.
قبل از این که فرصت کنم بچرخم به طرفش، سایه اش و درست بالای سرم حس کردم. بی اراده سرم و گرفتم بالا. درست پشت سرم ایستاده بود و دستاش و گذاشته بود روی پشتی صندلی. چشمم که افتاد تو نگاش، بدون این که سلام کنه یا چیزی بگه، گوشیش و از جیبش در آورد و با تحکم گفت:
- شماره ات و بگو.
با چشمای گشاد شده گفتم:
- هان؟!
این قدر هنگ کرده بود که معنی کلمات و هم نمی فهمیدم. دوباره و این بار بلندتر گفت:
- شماره ات؟
سریع خودم و پیدا کردم و توی جلد ترسا فرو رفتم و گفتم:
- واسه چی؟
- مهم نیست، بگو.
- و اگه نگم؟
خم شد روی صورتم. علاوه بر خودم، شبنم و بنفشه هم حسابی ترسیده بودن. آروم و شمرده گفت:
- تا اون روی سگ من و بالا نیاوردی، شماره ات و بگو.
آب دهنم و قورت دادم و شماره ام و گفتم. جرأت نداشتم دیگه بر خلاف میلش حرفی بزنم. ممکن بود میز و بکوبه توی سرم، از آرتان دیوونه بعید هم نبود. وقتی شماره رو زد توی گوشیش، برای این که مطمئن بشه سر کارش نذاشتم، شماره رو گرفت و وقتی چراغ گوشی روی میز شروع به خاموش و روشن شدن کرد، فهمید که درست گفتم. بدون حرف راهش رو به سمت در رستوران کج کرد و خارج شد. بعد از این که از رفتنش مطمئن شدیم، بنفشه نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- یا قمر بنی هاشم! ترسا دلم برات می سوزه! عین اژدهای دو سر می مونه.
شبنم هم با بغض گفت:
- داشتم از ترس می مردم.
سعی کردم خونسرد باشم و از این رو گفتم:
- نه بابا! همچین پخی هم نیست، فقط قپی میاد. آدمش می کنم، من الان مجبور شدم کوتاه بیام چون نمی خواستم وسط رستورانی که همه ی کارکنانش می شناسنمون، آبروریزی درست بشه.
- دوستاش بدتر از ما ترسیده بودن و داشتن با چشمای گشاد شده نگاهمون می کردن.
- من موندم این با این اخلاق گندش، چه جوری سوگلی مامان باباشه.
- لابد فقط واسه ما سگه.
اشتهام کور شده بود و نمی تونستم دیگه چیزی بخورم. تکیه دادم به پشتی صندلی و به فکر فرو رفتم. چطور قرار بود با این بشر زندگی کنم؟ ای خدا به من صبر بده. یهو صدای جیغ شبنم بلند شد:
- ترسا برات اس ام اس داد.
سریع گوشی و از دست شبنم قاپیدم. تازه چشمم افتاد به شماره اش که به رند می گفت زکی! اس ام اس و باز کردم نوشته بود:
- مثل یه دختر خوب پاشو بیا بیرون کارت دارم. بچه بازی هم در نیار وگرنه مجبور می شم بیام تو با یه زبون دیگه باهات حرف بزنم. جلوی دوستام و دوستات فکر نکنم زیاد جلوه خوبی داشته باشه!
اس ام اسش یه تهدید بود. چاره ای نبود باید می رفتم. بلند شدم و گفتم:
- من می رم بیرون یه هوایی عوض کنم، شما هم تا غذا خوردین بیاین.
پول غذام و دادم به بنفشه و رفتم بیرون. توی محوطه ی جلوی رستوران نبود. مونده بودم کجا برم دنبالش که اس ام دومش اومد:
- بیا پشت رستوران.
پشت رستوران یه فضای سبز خیلی رویایی و قشنگ بود. با شبنم و بنفشه کلی عکس اون جا گرفته بودیم. یه بهشت کوچولو بود. راهم و به اون سمت کج کردم و رفتم پشت رستوارن. خدا رو شکر خلوت بود و جز آرتان کسی اون جا نبود. در حالی که دستش و کرده بود توی جیب شلوارش، وسط پارک ایستاده بود و با جدیت به من نگاه می کرد. نزدیکش که رسیدم گفت:
- کاش همیشه دختر خوبی بودی.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم