تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 14...
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- کاش یه ذره سرمه زده بودم. چشام خیلی بی حال تر از همیشه شدن.
ولی دیگه وقتی برای این کارا نداشتم. در باز شد. اول از همه آقای قد بلند و خوش استیلی وارد شد که حدس زدم باید بابای آرتان باشه. پوست سبزه و صورت کشیده ای داشت. چشم و ابرو مشکی بود و از جذابیت چیزی کم نداشت. نگاهش مهربون بود، که از همون لحظه به دلم نشست. پشت سر اون خانم فوق العاده جوون و زیبا و خوش تیپی وارد شد که با دیدنش دهنم باز موند. این مامان آرتان بود یا خواهرش؟ شال قشنگی رو طوری روی سرش بسته بود که هم حسابی شیک بود و هم همه ی موهاش و پوشونده بود و حتی یه تار از موهاش هم پیدا نبود. صورت گرد و سفیدی داشت با چشمای کشیده و خمار عسلی رنگ. آرتان دقیقا تلفیقی بود از پدر و مادرش! حقا که خدا کم نذاشته بود برای این بشر. مادرش هم خیلی مهربون می زد و اونم به نظرم دوست داشتنی اومد. خیلی صمیمی من و در آغوش کشید و در حال بوسیدن گونه ام گفت:
- ماشاا... به سلیقه ی آرتانم.
بابای آرتان هم با بابا دست داد و مشغول خوش و بش شدن. بالاخره آرتان وارد شد. خدای من! واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار می پوشن این قدر خواستنی می شن؟ کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود با پیراهن قهوه ای رنگ و کروات کرم قهوه ای. موهاش و خیلی خوشگل ژل زده بود و دختر کش که بود، دیگه هزار بار بدتر شده بود. سبد گل خیلی بزرگی دستش بود، عزیز سریع ازش گرفت و مشغول تعارف شد. من گوشه ای ایستاده بودم و عین آدم ندیده ها بهش نگاه می کردم. آرتان بعد از تحویل سبد گل به عزیز، تازه متوجه من شد و وقتی متوجه نگاه خیره ی من شد، پوزخندی کنج لبش ظاهر شد و نگاهش رو به سمت بابا برگردوند. لعنتی! انگار اصلا من و ندید! این همه افسونگری من چشمش و نگرفت؟ خب نگیره، به درک! اصلا مگه اون کیه؟ چرا دوست دارم جلوش جلب توجه کنم؟ اون که یه روزی همین طور که اومده قراره بره، پس چرا باید برام اهمیت داشته باشه؟ با صدای بابا به خودم اومدم:
- دخترم بیا بشین این جا کنار خودم.
تازه فهمیدم مدت طولانی بی هدف کنار سالن ایستاده و مشغول فکر کردن بودم. خجالت کشیدم و رفتم نشستم کنار بابا. آرتان هم بین پدر و مادرش و رو به روی من نشسته بود. با دیدن حجاب کامل مامان آرتان، پشیمون شدم از این که یه روسری ننداختم روی سرم، ولی انگار براشون مهم نبود، چون نگاشون هنوز هم مهربون بود. شایدم چون من و عشق پسرشون می دونستن و برام احترام قائل بودن. بابا و آقای تهرانی حسابی گرم گفتگو بودن. مامان آرتان هم با عزیز مشغول بود. زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم که دیدم خیلی معمولی پاهای بلندش رو روی هم انداخته و به حرف های باباها گوش می کنه. بعد از چند دقیقه، بابای آرتان که متوجه شده بود حوصله ی من سر رفته لبخندی زد و گفت:
- آقای رادمهر، از هر چه بگذریم، سخن دوست دوست خوش تر است. بهتره بریم سر اصل مطلب، ماشاا... شما این قدر بیانتون شیواست، که آدم همه چیز و فراموش می کنه.
بابا هم که مشخص بود حسابی از بابای آرتان خوشش اومده خندید و گفت:
- اختیار دارین آقای تهرانی، شما خودتون صاحب اختیارین، هر جور صلاح می دونین.
- راستش همون طور که تلفنی هم خدمتتون عرض کردم، این آرتان گل من از اون اول سرش گرم کتاب و درسش بود و هیچ وقت هیچ خلافی ازش سر نزده. تا الان هم از هیچ دختر خانومی خوشش نیومده بود، تا این که دختر شما رو دیده و خلاصه دل از کفش رفته. ما هم که دیدیم چی از این بهتر که این تنها اولادمون و دوماد کنیم و تو لباس دومادی ببینیمش، این بود که قرار امشب و گذاشتیم و خدمتتون رسیدیم، ولی حقیقتا حالا دیگه خود من هم شیفته ی شما و دختر خانوم گلتون شدم و آرزوی قلبیم اینه که این وصلت سر بگیره.
- شما لطف دارین آقای تهرانی، برای ما هم مایه ی مباهاته.
- اگر اجازه بدین، این دختر و پسر گل چند کلام با هم صحبت کنن، اگه به تفاهم رسیدن، اون وقت می ریم سر مباحث بعدی.
- بله خواهش می کنم. دخترم ترسا پاشو آقا رو راهنمایی کن عزیزم.
از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به آرتان، راه اتاقم رو در پیش گرفتم. آرتان هم با قدم های استوار دنبالم می اومد. وارد اتاق که شدم، خیلی راحت نشستم لب تخت و گفتم:
- هر جا دوست داری بشین.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- ممنون از مهمون نوازیتون.
توی دلم قند آب شد که تونستم لجش و در بیارم. نشست لب صندلی میز کامپیوترم و گفت:
- حالم از این مراسمای مسخره به هم می خوره.
- من بدتر از تو.
- حالا یعنی ما باید با هم چه حرفی بزنیم؟
- مثلا باید بگیم شما چه انتظارایی از همسر آینده تون دارین؟
پوزخندی زد و گفت:
- و منم می گم که من هیچ انتظاری ندارم و از اونم همین انتظار و دارم.
- پس انتظار داری.
- آره انتظار دارم که هیچ کاری به کارم نداشته باشه. ترسا تو میای تو خونه ی من زندگی می کنی، ولی هیچ کاری به کار هم قرار نیست داشته باشیم. اوکی؟
- نه بابا! پس انتظار داری صبح به صبح پاشم برات صبحونه درست کنم و شب به شب با بوی قورمه سبزی ازت استقبال کنم؟!
خنده اش گرفت، ولی جلوی خودش و گرفت و گفت:
- نه فقط گفتم که بدونی.
- آرتان بهتره به بابا و مامانت و بابای من بگی که مراسممون هر چی بی سر و صداتر باشه بهتره.
- نمی شه.
- چرا؟
- چون من تک فرزند اونام. برام آرزوهای زیادی دارن و من نمی تونم نسبت به خواسته اشون بی تفاوت باشم.
اخمام و تو هم کردم و گفتم:
- بچه ننه!
هنوز این حرف از دهنم کامل خارج نشده بود، که چونه ام تو دست قوی آرتان مشت شد. صورتش و آروده بود نزدیک صورتم. نفسای داغش روی صورتم پخش می شد. حتی نفسش هم بوی عطر تلخش و به خودش گرفته بود. چشماش این قدر ترسناک شده بود که ترجیح دادم چشمام و ببندم. از لای دندوناش گفت:
- چی گفتی؟!
با تته پته گفتم:
- من؟ هی... هیچی!
فشار دستش بیشتر شد و گفت:
- ترسا خوب گوش کن ببین چی می گم. توهین به من بکنی نکردی! نه به من، نه به خوانواده ام. این و بدون که اونا از جونم برام بیشتر عزیزن و در ضمن شخصیتمم برام خیلی مهمه. با این القاب بچه گونه خداحافظی کن خانوم کوچولو. گرفتی مطلب و؟!
داشتم سکته می کردم. قلبم عین قلب یه بچه کوچولوی بی پناه می کوفت. وقتی نگاهم و دید، دستش و کشید عقب و از جا بلند شد. شاید فهمیده بود دارم سکته می کنم و الانه که بمونم روی دستش. بدون این که حرفی بزنه، از اتاق رفت بیرون. مشتم و کوبیدم روی تخت:
- کثافت عوضی! آشغال الدنگ. به خدا آرتان موهات و از ته می تراشم، کچلت می کنم، می زنمت، ، آبروت و می برم، نکبت بی شعــــور.
با صدای در از جا پریدم. آرتان با لبخند وارد شد و گفت:
- اگه از فحش دادن خسته شدی پاشو بریم پایین. درست نیست من تنها برم.
زل زدم توی چشماش، نفسام با خشم می اومدن و می رفتن. آرتان گفت:
- اوه ترسیدم! به هیچکس این جوری نگاه نکن خواهشا، یه وقت سکته می کنه.

به دنبال این حرف غش غش خندید. دیگه تحمل نداشتم جایی که اونم هست بایستم. سریع از اتاق خارج شدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. ناخن هام و محکم توی دستم فرو می کردم که گریه ام نگیره. چه آشغالی بود آرتان! آشغال تر از اونی که فکرش و می کردم.

وقتی وارد جمع شدیم، نگاه همه به سمت ما کشیده شد. نگاه بابا این قدر مشتاق بود که فهمیدم هیچ مشکلی وجود نداره و نقشه ام واقعا گرفته. از ته دل، دلم می خواست جواب منفی بدم و پوز آرتان و به خاک بمالم، ولی این جوری همه ی نقشه هام نقش بر آب می شد. بابا دست من و گرفت و گفت:
- خب دخترم چی شد؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- باید فکر کنم.
زیر چشمی آرتان و پاییدم. از حرص داشت پوست لبش و می کند. فکر کنم حسابی از جواب مثبت من خونواده اش و مطمئن کرده بود، چون اونا هم تعجب کردن و آرتان هم حسابی کنف شده بود. به خصوص که مامان و باباش هی نگاش می کردن و با نگاه ازش می پرسیدن قضیه چیه؟ ولی بابا که حق و به من می داد با لبخند گفت:
- درسته دخترم، حرف یک عمر زندگیه.
بابای آرتان گفت:
- دخترم چه قدر مهلت می خوای که فکر کنی؟
- فکر کنم دو هفته کافی باشه.
آرتان لحظه به لحظه عصبی می شد. داشت تند تند با پاهاش روی زمین می کوبید. مامانش هم مشخص بود که نگران پسرشه، چون مدام با نگاهش آرتان و دلداری می داد. مطمئن بودم آرتان بیشتر از من دلش می خواد این مجلس و به هم بزنه و بی خیال همه چیز بشه. نکنه واقعا بشه؟! نکنه بره دیگه پشت سرش و هم نگاه نکنه؟ عجب غلطی کردم! اصلاً بره به درک. پسره ی بی شعور، لیاقت هم خونه شدن با من و نداره. برای چی باید بترسم؟ برای یه خارج رفتن که نباید خودم و بدبخت کنم. از کجا معلوم توی این یه سالی که قراره باهاش زندگی کنم دیوونه ام نکنه؟ اصلا من همه چی و می سپارم دست خدا و سعادتم و از اون می خوام. با صدای تشکر و خداحافظی مهمونا از جا بلند شدم. مامان آرتان به سمتم اومد و من و در آغوش کشید. بغلش چه قدر مهربون بود! یاد مامان افتادم. این دومین زنی بود که آغوشش من و یاد مامان خدابیامرزم می انداخت. چند لحظه ای توی بغلش موندم و اون زیر گوشم گفت:
- امیدوارم نا امیدم نکنی عروس گلم.
بهش لبخند زدم. خودمم می دونستم جوابم مثبته و این مهلت و فقط برای خل کردن آرتان خواستم. آرتان حتی با من خداحافظی هم نکرد و خیلی زود رفت. ولی باباش مثل مامانش خیلی گرم دست من و فشرد و ازم خواست خوب فکر کنم. بعد از رفتن اونا، ولو شدم روی مبل و نفسم و با صدا دادم بیرون. بابا هم کنارم نشست و در حالی که گره کرواتش رو شل می کرد گفت:
- عجب خونواده ی اصیلی بودن! ده تای ما رو می خرن و آزاد می کنن، ولی یه ذره افاده و کبر نداشتن!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:30 ق.ظ
I was wondering if you ever thought of changing the structure of
your website? Its very well written; I love what youve got to say.

But maybe you could a little more in the way of content so people
could connect with it better. Youve got an awful lot of text for
only having 1 or two pictures. Maybe you could space it out better?
شنبه 14 مرداد 1396 05:18 ق.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up. The words
in your content seem to be running off the screen in Opera.
I'm not sure if this is a format issue or something to do with web browser compatibility
but I figured I'd post to let you know. The design look great though!
Hope you get the problem resolved soon. Kudos
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم