تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 13 رمان....
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور

یک هفته ای طول کشید، ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ی ناخن هام و از زور حرص جویده بودم. بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودن و دیوونه ام کرده بودن. خدایا نکنه این بار دیگه من و سر کار گذاشته باشه؟ ولی مگه می شه؟ کار خودش هم به من گیر بود، دیگه فقط من محتاج اون نبودم. شایدم من و اسکل کرده بود و اصلا مشکلی توی زندگیش نبود. همون شبی که ازش جدا شدم، از فرداش منتظر بودم بابا بگه مامان آرتان تماس گرفته، ولی هیچ خبری نشد که نشد. بازم شماره اش و به من نداده بود که بتونم در صورت لزوم خبری ازش بگیرم..... 

هم نگرفته بود، انگار اصلا براش مهم نبود. مثل مرغ پر کنده هی پله ها رو بالا می رفتم و از روی نرده سر می خوردم پایین. عزیز مدام غر می زد و حرص می خورد، ولی دست خودم نبود، حسابی عصبی شده بودم. بابا هم می دونست یه چیزیم شده، ولی به پر و پام نمی پیچید، می دونست که این جور وقتا نباید ازم سوالی بپرسه، چون بدتر می شم. بالاخره بعد از گذشتن دو هفته یه روز که توی اتاق نشسته بودم و بی هدف با لپ تاپم بازی می کردم، در اتاق باز شد و عزیز اومد تو. بر عکس همیشه، حتی حوصله ی عزیز و هم نداشتم. توجهی نکردم و به بازیم ادامه دادم. عزیز نشست لب تخت و گفت:
- ببند در اون ماسماسک و کارت دارم مادر.
- بگو عزیز می شنوم.
- دِ ننه ببند در اون و، بذار من حرفم و بزنم، بعد که رفتم بشین کارت و بکن. این جوری منم حواسم می ره تو اون، یادم می ره چی می خواستم بگم.
برای این که زودتر حرفش و بزنه و بره، در لپ تاپ و با غیض بستم و گفتم:
- بفرمایید می شنوم!
- اوه! کی می ره این همه راه و؟! اخلاقه تو داری یا زهر هلاهل؟
- بگو عزیز دل و دماغ ندارما!
عزیز زیر لب گفت:
- چه روزی هم اینا زنگ زدن! این که حوصله نداره، حالا بهش بگم می گه نه!
با تعجب گفتم:
- چی گفتی عزیز؟!
- هیچی مادر، راستش اومدم یه خبری بهت بدم. البته به من ربطی نداره، یهو نپری به من ها! بابات زنگ زد گفت.
رادارام داشت به کار می افتاد:
- خب؟!
- مادر این شتریه که در خونه ی همه می خوابه!
از دل دل کردنش عصبی شدم و گفتم:
- اَه، عزیز یه باره بگو دارم می میرم، خلاصم کن دیگه!
عزیز چپ چپ نگام کرد و گفت:
- استغفرا... از رو دنده چپ بلند شدیا، من بدبخت و بگو که شدم قاصد تو.
فقط نگاش کردم تا بالاخره با همون خونسردی ذاتیش گفت:
- بابات زنگ زد الان.
- خب؟
- گفت شب مهمون دارین.
- کی؟!
- ننه منم گفتم یه دفعه ای نمی شه و حداقل می ذاشتن برای یه شب دیگه، ولی خب بابات گفت اونا اصرار داشتن.
دیگه مطمئن بودم یه خبری هست، ولی از این که از طرف آرتان باشه مطمئن نبودم. راستش دیگه بعد از دو هفته ازش نا امید شده بودم. عزیز ادامه داد:
- آره مادر، دختر پله و مردم رهگذر، یه وقت فکر نکنی بابات می خواد به زور شوهرت بده ها! فقط گفت اینا موقعیتشون خوبه و بهتره تو امشب یه کم به خودت برسی و مقبول جلوشون حاضر بشی.
با حرص گفتم:
- حالا انگار همیشه هپلی هستم!
بعد ادمه دادم:
- کی هستن حالا؟
- نمی دونم مادر! ولی بابات خیلی هول بود و کلی هم سفارش کرد.
نکنه کسی جز آرتان باشه؟! نکنه بابا مجبورم کنه با طرف ازدواج کنم؟ وای خدا حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ چرا آرامش به من نیومده؟ از وقتی که آتوسا رفت دنبال خوش گذرونیش، آرامش هم از زندگی من پر زد. عزیز از جا بلند شد و گفت:
- پس دیگه سفارشت نمی کنما، اینا برای ساعت نه می یان، تا اون موقع حاضر باش.
- چشم.
عزیز از مطیع بودن من تعجب کرد. زیر لب صلواتی فرستاد و از در خارج شد. از جا بلند شدم. ساعت پنج بود و چهار ساعت بیشتر وقت نداشتم. نمی دونستم باید به خودم برسم یا این که خیلی ساده ظاهر شم! اگه خونواده ی آرتان بودن، کلی باید به خودم می رسیدم تا تو دل مامان آرتان جا بشم، ولی اگه کسی دیگه بود، ترجیح می دادم شبیه دخترای کولی برم جلوشون تا من و نپسندن، ولی من که نمی دونستم کیه! ای آرتان خدا بگم چی کارت کنه! چرا یه خبر به من ندادی آخه؟! بالاخره تصمیم گرفتم آراسته باشم، فوقش می گفتم نمی خوام، بابا که نمی تونست زورم کنه! رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدم. بعد هم که اومدم بیرون، یه دست کت و دامن یاسی رنگ که حسابی بهم می اومد پوشیدم و موهام و سشوار زدم و ریختم دورم. خودم و که توی آینه نگاه کردم، از خودم خوشم اومد، ولی نمی دونستم روسری باید سرم کنم یا نه! عادت نداشتم جلوی مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم، بالاخره من همین بودم، نمی تونستم که خودم و عوض کنم. کلی عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نیم که شد رفتم پایین. بابا هم اومده بود و در حال بستن کرواتش بود. با دیدن من لبخند زد و گفت:
- سلام دختر گلم!
حالا شدم دختر گل! ای آب زیر کاه بدجنس. تصمیم گرفتم اوقات تلخی درست نکنم. با لبخند رفتم طرفش و در حالی که کرواتش رو می گرفتم تا ببندم گفتم:
- سلام بابا جون، خسته نباشین.
- درمونده نباشی عزیزم. چقدر قشنگ شدی! شدی کپی مادر خدابیامرزت.
عزیز جون از پشت سر با یه ظرف اسپند حاضر شد و گفت:
- هر چی خاک اون مرحومه، خاک تو باشه مادر الهی. ایشاا... که سفید بخت بشی.
بابا دستی روی موهام کشید و گفت:
- انشاا... !
ار بستن کروات که فارغ شدم، نشستم روی مبل و گفتم:
- بابا کی هستن اینا؟!
عزیز با غیض گفت:
- دختر یه ذره حیا کن! یعنی تو باید خجالت بکشی الان! چی کار داری که کی هستن؟ میان می بینیشون دیگه.
بابا با خنده گفت:
- ولش کن عزیز. این ته تغاری منه، حق انتخاب هم داره، باید بدونه به کَس کَسونش نمی دم.
بعد به من نگاه کرد و در حالی که کنارم می نشست گفت:
- والا یه آقایی زنگ زد به من و گفت که برای امر خیر زنگ زده. من اصلا فکر نمی کردم منظورش از امر خیر خواستگاری باشه، فکر می کردم برای کار زنگ زده، ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن، فهمیدم تو رو دیدن و پسندیدن برای پسرشون. گفت شماره ی من و هم از یکی از همکارا گرفته، ولی اسمش و نگفت. از اون کار درستای تهران هستن. فامیلشون تهرانیه و از اون تهرانی های اصیلن! باباهه تو کار واردات و صادرات فرشه و چند تا هم کارگاه قالی بافی داره. نه تنها توی تهران، که توی همه ی شهرای ایران. پسرشون هم تک پسره و همین یه دونه اس. اسمش و گفت، ولی سخت بود یادم رفت، فقط یادمه که گفت پسرش دکتره!
توی دلم قند آب می شد اونم تن تن! خودشون بودن. خدایا خودم و به خودت می سپارم. هنوز حرف بابا تموم نشده بود که صدای زنگ بلند شد. من از جا پریدم و عزیز و بابا بهم خندیدن. سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به خودم کردم. ذره ای آرایش نداشتم، فقط برق لب کمرنگی روی لبام بود که رنگ پریده نباشم. زیر لب گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 10:21 ق.ظ
Hi, all is going perfectly here and ofcourse every one is sharing
facts, that's actually excellent, keep up writing.
شنبه 12 فروردین 1396 11:34 ق.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should also pay a visit this webpage on regular basis to obtain updated from most up-to-date news update.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم