تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 12.......
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- می خوای آتوسا بندازتم بیرون؟
- وا چرا؟
- آخه می گه نون زیر کباب خوشمزه تر و عزیز تر از کبابه!
- حسود خانومه این آتوسا چه قدر.
من و به سمت اتاقش راهنمایی کرد و گفت:
- همین کاراش من و دیوونه اش کرده دیگه.
- اَه اَه سطل ماستی هست خدمتتون؟
با تعجب گفت:
- سطل ماست می خوای واسه چی؟
- حالم بد شد از حرفات آخه! نیاز پیدا کردم بهش.
مانی چند لحظه نگاهم کرد و بعد انگاز تازه متوجه حرف من شد که شروع کرد به خندیدن. نشستم روی مبل چرم و نرمش و گفتم:
- اوه، حالا انگار چی گفتم؟ گفتی بیام این جا دلقک بازی در بیارم بخندی؟
نشست رو به روی من و گفت:
- نه، گفتم بیای این جا تا با هم دوستانه گپ بزنیم.
- اوه، کی می ره این همه راه و؟!
در اتاق باز شد و عمو قاسم با سه لیوان آب پرتغال وارد شد. ابتدا سینی رو جلوی مانی گرفت و سپس خودش دو لیوان دیگه رو جلوی من روی میز قرار داد. خنده ام گرفته بود شدید. مانی هم بدتر از من. عمو قاسم با گفتن:
- نوش جونتون.
از اتاق رفت بیرون و اون وقت تازه من و مانی ترکیدیم از خنده و مانی بین خنده گفت:
- چه نسخه ای از این بدبخت گرفتی تو.
- می خواست در و روی من نبنده.
- اون بیچاره از کجا باید می دونست که تو کی هستی؟
- خیلی خب باشه قبول، حال کل کل ندارم. بگو ببینم با من چی کار داری داماد!
جرعه ای از آب پرتقالش رو خورد و گفت:
- شنیدم خواهر زنم بزرگ شده!
- اشتباه به عرضتون رسوندن.
- اِ؟ ولی من شنیدم دو تا دو تا خواستگار برات میاد. اونم چه خواستگارایی!
ای خدا شروع شد! گفتم:
- از بس خرن! نمی دونن دارن از چه اعجوبه ای خواستگاری می کنن. سند بدبختی شون و می خوان امضا کنن.
- خیلی هم دلشون بخواد، تو یه گوله آتیشی، تو خونه ی هر مردی که بری، اون مرد خوشبخت ترین مرد روی کره ی زمینه و چه قدر من دلم می خواست...
- دلت می خواست چی؟
- دلم می خواست که اون مرد داداشم باشه.
سرم و پایین انداختم. چی داشتم که به مانی بگم؟ اگه بگم من بچه ام بعد دو روز دیگه که شاید با آرتان ازدواج کنم، می گه تو که بچه بودی! اگه بگم قصد ازدواج ندارم، تازه بدتر می شه. اگه بگم دلم جای دیگه است هم خودش کلی حرف داره! چی بگم من به مانی؟ مانی که سکوتم و دید گفت:
- خانوم خانوما شما حق انتخاب داشتین، منم نمی خوام بهت بگم باید به درخواست نیما جواب مثبت بدی، فقط خیلی دوست دارم بدونم واسه چی بهش جواب رد دادی. شاید ایرادی توی داداش من دیدی که اون ایراد قابل رفع شدن باشه.
- حرف سر اینا نیست مانی.
- پس چیه؟
- من و نیما به درد هم نمی خوردیم.
- چرا؟ چون جفتتون شیطونین؟ اتفاقا نیما اصلا پسر شیطونی نیست، فقط وقتایی که تو رو می دید، هم به خاطر شادی دیدن تو و هم به خاطر شخصیت شیطون تو بود که شیطنت می کرد.
- مشکل اینم نیست، مشکل اینه که من نمی تونم به نیما به چشم شوهر نگاه کنم. هیچ وقت اون جوری نگاش نکردم. من به نیما و تو به چشم داداشای نداشته ام نگاه می کنم.
ارواح عمه ات! انگار یادم رفته داشتم خر می شدم جواب مثبت و بدم به نیما. مانی چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
- هیچ جوره نظرت عوض نمی شه؟
- نه.
- حیف شد، آخه نیما خیلی داغونه. شاید درست نباشه اینا رو واسه تو بگم و بیشتر از این غرور داداشم و له کنم، ولی دلم براش می سوزه. از وقتی جواب منفی بهش دادی، یه لقمه غذا هم نتونسته بخوره. به زحمت توی خونه پیداش می شه، وقتی هم که میاد یه راست می ره توی اتاقش. عشقش به تو سطحی و زودگذر نبود، نمی تونه فراموشت کنه.
دوباره در قالب یخی خودم فرو رفتم:
- فقط می تونم بگم متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر فراموش کنه.
مانی آهی کشید و گفت:
- یه چیزی دیگه هم می خواستم بگم، ولی... شاید بهتره که من نگم.
با کنجکاوی نگاهش کردم که بلند شد و گفت:
- الان بر می گردم.
از اتاق که بیرون رفت، تکیه ام و دادم به مبل و چشمام و بستم. دلم برای نیما می سوخت، ولی هیچ دلم نمی خواست کسی فکر کنه توی این جریان من مقصر بودم. مگه من بهش گفتم عاشق من بشه؟! حسابی توی فکر بودم و نفهمیدم کسی اومده توی اتاق. از صدایی که درست پشت سرم بلند شد سه متر پریدم بالا:
- سلام.
سریع برگشتم و نوید رو پشت سرم دیدم. با دیدن رنگ و روی پریده ی من سریع گفت:
- خیلی عذر می خوام، قصد ترسوندنتون رو نداشتم.
با اخم گفتم:
- حالا که این کار و کردین. اصلا شما این جا چی کار دارین؟ مگه این جا اتاق مانی نیست؟
قدمی جلو اومد و گفت:
- مانی از من خواست که بیام.
- مانی خواست که بیاین؟ به چه دلیل؟
- که در مورد جواب منفی شما با هم صحبت کنیم.
نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم:
- ای بابا! این مانی هم امروز چه گیری داده هی دنبال دلیل می گرده ها!
- مانی دنبال دلیل نمی گرده، این منم که می خوام بدونم چرا؟
قبل از این که حرفی بزنم گفت:
- می تونم بشینم؟
- خواهش می کنم شرکت شماست! از من می پرسین؟
- اختیار دارین. خب نگفتین؟
- آخه چی بگم؟ دلایل من شخصیه!
- فکرشم نمی کردم که جواب رد بشنوم! فکر می کردم دست روی هر کسی که بذارم بهم نه نمی گه.
بر و بر نگاش کردم. خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و حقم داشت این طور فکر کنه، ولی چون لجم گرفت از حرفش گفتم:
- اون به خاطر اعتماد به نفس بالاتونه!
از حرفم جا خورد، ولی گفت:
- شاید.
دوباره هر دو سکوت کردیم، لحظاتی در سکوت گذشت بعد گفت:
- این دلایل شخصی می تونه... حضور شخص دیگه ای توی زندگیتون باشه؟
- نه خیر.
- پس؟
- ببینین آقا نوید، من نمی تونم دلایل شخصیم و برای شما بگم. چرا همه ی آقایون فکر می کنن تا یه خانوم ردشون می کنه حتما باید پای یه شخص دیگه ای وسط باشه؟
خندید و گفت:
- شاید به خاطر اعتماد به نفس بالامونه. فکر می کنیم فقط به همین علته که جواب رد می شنویم.
- شاید نه، حتماً!
- تو دنیایی از شیطنتی دختر! داشتن تو لیاقت می خواد.
- می دونم!
لبخندی زد و گفت:
- اعتماد به نفس من بالاست، اعتماد به نفس تو توی آسمونه!
- واقعیته!
- هنوزم نمی خوای بهم علت جواب ردت و بگی؟ شاید بتونم راضیت کنم. ترسا تو تنها دختری هستی که تونستی دل من و بلرزونی. من این جواب ردت و بیشتر می ذارم به حساب ناز دخترونه ات. من صبرم زیاده!
- هر جور دوست داری، ولی من نظرم عوض نمی شه.
- منم همین طور.
از جا بلند شدم و گفتم:
- من دیگه باید برم.
اونم بلند شد و گفت:
- بودی حالا.
- چه زود شما پسر خاله شدی؟!
خندید و گفت:
- آدم با کسی که دوسش داره راحته خانوم کوچولو، انگار که همیشه می شناختش!
- شما دیگه روتون داره زیادی باز می شه، خداحافظ.
- ترسا خانومی، ماشین داری؟ اگه نداری برسونمت.
از لای دندان های به هم فشرده ام غریدم:
- خداحافظ.
صبر نکردم مانی هم بیاد، چون از دستش حسابی عصبی بودم. حق نداشت من و با نوید تنها بذاره. من جوابم و به نوید داده بودم و دیگه حرفی باهاش نداشتم. با عصبانیت از شرکت خارج شدم و در رو به هم کوبیدم. ای خدا کی پنج شنبه می اومد و تکلیف من مشخص می شد؟ کاش یه شماره تلفن از آرتان داشتم. نکنه دیگه توی اون رستوران پیداشون نشه و من و سر کار گذاشته باشه؟! نکنه بخواد اذیتم کنه؟ کاش یه شماره ازش گرفته بودم. همیشه عقلم دیر به کار می افتاد. این قدر کنار خیابون ایستادم تا بالاخره تاکسی گیرم اومد و سوار شدم. در طول مسیر تا خونه فقط به جواب آرتان فکر می کردم. تا پنج شنبه من از زور فکر و خیال دیوونه می شدم.
بالاخره پنج شنبه لعنتی رسید. از صبح بیست بار لباس عوض کرده و جواب تلفن های شبنم و بنفشه رو داده بوم. خودم کم استرس داشتم، اونا هم تازه بدترم می کردن. شبنم می گفت یه نفر دیگه رو هم بخوابون تو آب نمک که اگه این آرتانه قبول نکرد بریم سراغ نفر بعد. بنفشه هم می گفت من که چشمم آب نمی خوره آرتان قبول کنه. اون خواسته سر کارت بذاره! خلاصه که حرفاشون حسابی رو مخم بالا و پایین می پرید. بالاخره ساعت هفت شد، سریع از خونه پریدم بیرون. چنان رانندگی می کردم که رنگ شبنم و بنفشه سفید شده بود، ولی خوب می دونستن که این جور وقتا نباید به پر و پای من بپیچن. جلوی پاتوق که رسیدم چنان پیچیدم توی پارکینگ که بنفشه افتاد روی من. نزدیک بود بزنم به ماشین جلوییم، ولی سریع ماشین و کنترل کردم و داد کشیدم:
- چرا مثل خیار پلاسیده می مونی؟ یه ذره خودت و محکم نگه دار. الان بدبخت می شدیم.
بنفشه رفت پایین و زیر لب گفت:
- یا حضرت عباس! وقتی که ترسا سگ می شود!
شبنم هم با خنده رفت پایین، ولی خودم حتی دل و دماغ خندیدن هم نداشتم. درهای ماشین رو قفل کردم و پیاده شدم. جلوتر از اون دو وارد رستوران شدم و بی صبرانه به جایگاه همیشگی آنها چشم دوختم. مثل توپی که سوزن توش فرو بکنن وا رفتم و بادم خالی شد! نه تنها آرتان که دوستاش هم نبودن. اونا که همیشه زودتر از ما می یومدن، معلوم نبود چرا این دفعه نیومدن! بنفشه پوزخندی زد و گفت:
- تحویل بگیر! اینم از آرتان خان.
شبنم هلم داد به سمت میز و گفت:
- بشین تا فکر کنیم به کیس بعدی.
درسته که شبنم و بنفشه دوستای صمیمی من بودن، ولی بالاخره دختر بودن و حسادت می کردن. اون لحظه از ته دل شاد شده بودن که آرتان من و قال گذاشته. دلم می خواست زار بزنم. چونه ام می لرزید و روی تنم عرق سرد نشسته بود. کاش دوستام درکم می کردن، اون وقت از ته دل زار می زدم. خدایا من به آرتان خیلی امید داشتم. چرا این جوری کرد؟ آخه چرا نامرد از آب در اومد؟ دلم برای خودم می سوخت. بنفشه و شبنم سعی داشتن من و بخندونن، ولی من حتی خنده ام هم نمی گرفت. بنفشه گفت:
- ای بابا این که دیگه ناراحتی نداره، چیزی که زیاده پسر. یکی از یکی هم بهتر.
شبنم هم گفت:
- این که آرتان قالت گذاشت من و ناراحت نمی کنه، این ناراحتم می کنه که دیگه این گربه های چشم رنگی رو نمی بینم. خیلی بهشون عادت کرده بودم.
گارسون که اومد اونا غذا سفارش دادن، ولی من هیچی نگفتم. می دونستم با این کارا بیشتر غرورم و جریحه دار می کنم، ولی دست خودم نبود. نمی دونم چرا این قدر برام مهم بود که آرتان قبول کنه. خب اگه جوابش منفی بود، می اومد می گفت دیگه! این مسخره بازی ها برای چی بود؟ کثافت! حتما می خواست من و جلوی دوستام ضایع کنه که موفق هم شد! کاش می شد یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه ببینمش تا اون چشاش و از کاسه بکشم بیرون و هر چی لایقشه بارش کنم. اصلا نفهمیدم کی غذا رو روی میز چیدن. بنفشه با خنده تکه ای از جوجه کبابش رو جلوی صورتم گرفت و گفت:
- بخور بابا این قدر ناز نکن، غصه خوردن نداره که.
از جا برخاستم و سریع به سمت دستشویی رفتم. جلوی آینه که ایستادم قطره های اشک دونه دونه روی صورتم ریختن. چشمام دو کاسه ی خون شده بود. شیر آب سرد رو باز کردم و چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم. کسی حق نداشت اشک ترسا رو در بیاره! کسی لیاقت نداشت که من بخوام به خاطرش گریه کنم، ولی آخه مگه من چی کم داشتم که آرتان قبول نکرد حتی به صورت صوری با من باشه؟ شایدم حق داشت! اونم توی فامیلشون سکه ی یه پول می شد. بایدم بیشتر نگران خودش و آبروش باشه تا من و و بدبختی هام. نیم ساعتی توی دستشویی موندم تا حالم بهتر شد. بیرون که رفتم شبنم و بنفشه با هر هر و کر کر خنده هاشون مشغول خوردن دسر بودن. دلم از دستشون گرفت! کیفم و برداشتم و با صدای گرفته گفتم:
- بچه ها من می خوام برم خونه، شما نمیاین؟
بنفشه سریع از جا بلند شد و گفت:
- چرا وایسا حساب کنم.
شبنم هم بلند شد و هر سه با هم از رستوران خارج شدیم. بدون نگاه کردن به اطرافم یه راست به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. شبنم و بنفشه هم سوار شدند و راه افتادم. داشتم از ورودی پارکینگ خارج می شدم که یک دفعه ماشینی با سرعت جلوم پیچید. سریع روی ترمز زدم و خواستم سر فحش و بکشم به یارو که یه دفعه بنفشه گفت:
- اِ، اینه!
وقتی نگاه کردم دیدم ماشینی که پیچیده جلوم همون فراری خوشگله که همیشه توی پارکینگ پارک شده بود. به درک! هر چی می خواست باشه باشه! مگه کور بود که این جوری پیچید جلوی من؟ با عصبانیت داشتم می رفتم پایین که بنفشه دستم و گرفت و گفت:
- ترسا زشته نری آبرو ریزی کنیا!
دستم و از دستش کشیدم بیرون و اومدم پایین. پررو همون طور هم سر جاش وایساده بود و قصد نداشت بره. با قدم های سریع به سمت ماشینش رفتم که در سمت راننده باز شد و آرتان اومد بیرون. حالا قیافه ی من اون لحظه دیدنی بود! اگه کسی ازم عکس می گرفت می شدم سوژه ی خنده. بنفشه و شبنم هم اومده بودن پایین و مات مونده بودن به آرتان. یه کت سورمه ای خوشگل پوشیده بود با شلوار کتون مشکی. کفشای مجلسی ورنی هم تیپش و تمکیل می کرد. خدایا تو چی آفریدی؟ یعنی این فراری خوشگل ماشین آرتان بود؟! حقا که ماشین و صاحب ماشین حسابی به هم می اومدن. آرتان با دیدن من لبخند زد و گفت:
- چیه؟ پیشی کوچولو یه جوری اومدی پایین که گفتم الان پنجولم می زنی.
از استعداد ذاتیم در خونسرد نشون دادن خودم استفاده کردم و خیلی راحت گفتم:
- این چه وضع رانندگیه؟ خودم به درک، این دو تا اگه بلایی سرشون می اومد جواب خونواده هاشون و شما می دادین؟
- فاصله ام باهاتون یه فاصله ی رعایت شده بود.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
- حالا می شه لطفا ماشینتون رو از سر راه بردارین؟ من عجله دارم.
- جدی؟ فکر کردم امشب منتظر من می مونی. هر چند که فکر کنم تا حالا هم خیلی انتظار کشیدی و دیگه خسته شدی. مگه نه؟
خدایا این دیگه کی بود؟! قبل از این که من فرصت کنم حرفی بزنم گفت:
- ماشینت و بده یکی از دوستات ببرن و خودت بیا سوار ماشین شو، کارت دارم.
باید قبول می کردم؟ نه! هنوز نمی شد بهش اعتماد کرد. گفتم:
- چرا نمیاین بریم داخل رستوران حرف بزنیم؟
انگار فهمید بهش اعتماد ندارم که اخم کرد و گفت:
- من عجله دارم، الان هم به هزار زحمت اومدم این جا. حوصله ی ناز کشی هم ندارم. اگه میای برو سوار شو، اگه هم نه که من به کارام برسم.
ترسیدم ول کنه بره، از این رو سوییچ و به نفشه دادم و با سر بلندی گفتم:
- شما برین من با آرتان میام.
بنفشه هنوز هم خشک بود! همین جوری آرتان برای اونا خدای کلاس و غرور بود دیگه حالا که فهمیدن فراری هم ماشین آرتانه داشتن می مردن از حسادت. دوست نداشتم از ناراحتیشون شاد بشم، ولی چرا اونا شدن؟ بنفشه سری تکون داد و به زور سوار ماشین شد. شبنم هم در حالی که نگاهش روی ماشین و آرتان در نوسان بود کنار دستش نشست. آرتان رو به من گفت:
- سوار شو تا ماشین و از سر راهشون بردارم.
تحکم توی صداش باعث شد خیلی سریع در جلو رو باز کنم و روی صندلی گرم و نرم ماشینش لم بدم. خدایا چه راحت بود! آرتان هم با یه حرکت پرید توی ماشین و راه افتاد. این قدر نرم می رفت که داشت خوابم می برد. آرتان که سکوت من و دید گفت:
- نمی خوای چیزی بپرسی؟!
چه رویی داشت! انتظار داشت بازم من غرورم و بشکنم! با غرور نگاش کردم و گفتم:
- سوالی توی ذهنم نیست که بخوام بپرسم. شما خودت اگه حرفی داری که می دونم داری می تونی بزنی.
آرتان ابروش رو بالا انداخت و کمی سرعتش رو زیاد کرد. پرسید:
- خونه تون کجاست؟
- برای چی؟
- می خوام همین طور که آروم آروم می رم سمت خونه تون حرفام و بزنم.
آدرس خونه رو دادم و آرتان که دید زیاد هم دور نیست کمی از سرعتش و کم کرد. سپس شروع کرد به معرفی خودش:
- اسمم آرتانه، تک پسر یه خونواده... به قول تو متمول! دکترای روانشناسی بالینی دارم و توی کلینیک شخصی خودم کار می کنم. سی سالمه و تا این سن اجازه ی ورود هیچ دختری رو به زندگیم ندادم. شاید علتش این باشه که تا حالا هیچ دختری ارزش خودش و به من نشون نداده. به هر کسی که سلام کردم خیلی راحت خودش و در اختیارم گذاشته. ایراد دخترا اینه که فکر می کنن اگه همه جوره یه پسر و ساپورت کنن می تونن به دستش بیارن، در حالی که همه ی پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن! بگذریم، این و گفتم که اگه فکری در مورد من توی ذهنت هست همین الان نابودش کنی. تو اونی نیستی که من یه روز واقعا بخوام انتخابش کنم.
به این جا که رسید زیر چشمی به سمت من نگاه کرد. داشتم ازش می ترسیدم. اون روانشناس بود و از هر عکس العمل من برای خودش برداشتی می کرد. سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم. خیلی معمولی نگاش کردم و گفتم:
- خب بقیه اش؟
- مادرم الان درست پنج ساله که به من اصرار می کنه که ازدواج کنم، ولی به نظرت کدوم دختری وجود داره روی این کره ی خاکی که لیاقت من و داشته باشه؟
اَه غرورش داشت حالم و به هم می زد! بعد از چند لحظه مکث گفت:
- این قدر عصبی نشو همه ی پوست لبت و کندی! ولش کن بیچاره رو.
ای خدا، همه ی اعمال من و گذاشته بود زیر ذره بین. منم دست رو چه آدمی گذاشته بودم! حرفی نزدم و اون خودش با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
- آره می گفتم... من تصمیم داشتم هیچ وقت ازدواج نکنم، این و به خونواده ام هم گفتم، ولی متاسفانه اونا زیر بار نمی رن و هر چند وقت یه بار من و مجبور می کنن توی یه مراسم خواستگاری مسخره شرکت کنم. مادرم و خیلی دوست دارم و برای این که دلش و نشکنم باهاش این خونه و اون خونه می رم، ولی روی هر کس یه ایرادی می ذارم و از زیرش در می رم. چند وقت پیش مادرم بهم گفت خودم دختر مورد علاقه ام و پیدا کنم و به اون معرفیش کنم. گفت این جوری دیگه جنبه ی تحمیلی هم نداره. منم واقعا فکرم مشغول بود که تو وارد شدی. تو بهترین گزینه هستی که می تونی نقش معشوقه ی من و بازی کنی. تو از من می خوای شوهرت باشم تا بتونی آزادانه از ایران بری و من از تو می خوام همسرم بشی تا مادرم دست از سرم برداره. وقتی که از هم جدا شدیم دیگه مادرم به خودش اجازه نمی ده واسه ازدواج به من اصرار کنه، توام اون ور می ری راحت زندگیت و می کنی، ولی این و بدون نقش بازی کردن جلوی مامان من خیلی سخته خانوم، تو باید جوری نشون بدی که انگار من و تو از خیلی وقت پیش با هم رابطه داشتیم.
بالاخره دهن گشودم و گفتم:
- شاید این جوری نظرشون نسبت به من عوض بشه!
- نمی شه، مادرم عاشق منه و مسلما کسی و هم که من دوست دارم رو دوست خواهد داشت. البته مثلاً!
درد! حالا انگار من سریع بل گرفتم از حرفش که برای من این جوری صحیحش می کنه. کاش می شد با کف پام بزنم پای چشمش. ای خدا اون روز و بیار که من با یه دل سیر آرتان و بزنم. آرتان که سکوتم و دید گفت:
- قبوله؟!
مگه می تونستم قبول نکنم؟ چیزی بود که خودم خواستم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- قبوله.
- خوبه، این جوری نه من به تو مدیونم، نه تو به من.
- آره.
- کوچه تون رو رد نکنیم.
- نه بالاتره.
به کوچه که رسید بهش گفتم بپیچه. جلوی در خونه که ایستاد خواستم پیاده بشم که صدام کرد:
- ترسا؟
لحن صداش خیلی معمولی بود. برگشتم و معمولی تر از خودش گفتم:
- بله؟
- شماره ی بابات و بگو بزنم توی گوشیم، می خوام بدم به مادرم.
شماره ی بابا رو گفتم و اون زد توی گوشی آیفونش. قبل از این که پیاده بشم گفتم:
- می شه دلیل تأخیر امشبت و بدونم؟
خندید نرم و بی صدا سپس گفت:
- بهت گفتم که اگه سوالی داری بپرس، خودت نپرسیدی!
لجم گرفت و گفتم:
- خب حالا که پرسیدم.
- عروسی یکی از دوستام بود. بقیه ی بچه ها هم اونجا بودن. منم به زور اومدم، الان هم باید دوباره برگردم.
- آهان.
- راضی شدی؟
با یه حالت بدی نگاش کردم. نمی دونم چی توی نگام دید که اون جوری از خنده منفجر شد. منم از خجالت سرخ شدم. میون خنده اش گفت:
- کنجکاویت و گفتم.
با غر غر گفتم:
- حالا مگه من حرفی زدم؟
دیگه موندن و جایز ندونستم و از ماشین پیاده شدم. آرتان هم بوقی زد و راه افتاد. عجب چیزی بود این بشر! من چه جوری می تونستم یک سال با این بشر زیر یه سقف زندگی کنم؟! آب می خوردم این می فهمید. خدا به دادم برسه، ولی کم کم داشت ازش خوشم می اومد. از شیطنتش، از کلاسش، از غرورش!

 





نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 10:16 ق.ظ
At this time it appears like BlogEngine is the top blogging platform out there right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم