تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت یازدهم...........
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
نگاهی خبیثانه به شبنم کردم و گفتم:
ـ اردلان جون!
صدای قهقهه ی من و بنفشه توی صدای جیغ شبنم گم شد:
ـ خفه شــــو، اسمش و بیاری چشات و از حدقه در میارم!
ـ آخه مورد اکازیونه. از لحاظ اجتماعی مقبول، خوشگل و خوش تیپ، وضع توپ، غریبه...
ـ مبارک صاحبش که من باشم باشه، تو رو سننه؟
ـ خب بابا خسیس، نخواستم نوش جونت!
بنفشه گفت:
ـ حالا جدی کسی تو نظرت نیست؟
ـ نه باید حسابی روش فکر کنم.
ـ زیاد وقت نداریا، این عمرته که داره تلف می شه.
ـ شما دو تا قزمیت ثبت نام کردین واسه دانشگاه؟
ـ آره بابا از یه هفته دیگه هم کلاسامون شروع می شه.
ـ پس جدی من وقتم کمه! می خوام سال دیگه این موقع نشسته باشم سر کلاس.
ـ زبان و چی کار می کنی؟
ـ اون حل می شه، شوهرش و بجورین، زبان و شش ماهه فشرده می رم اوکی می کنم.
ـ اوکی، پس از الان پسرا رو می ذاریم زیر ذره بین.
رو به شبنم پرسیدم:
ـ راستی دیروز چی کار کردی؟
شبنم با هیجان گفت:
ـ خیلی سخت بود ترسا، ولی با هر جون کندنی که بود انجامش دادم.
ـ عکس العملش چی بود؟
ـ اولش جا خورد، ولی بعدش اون از من بدتر شد. داشت اشکم در می اومد. بهت هم اس ام اس دادم، ولی شما از کوه اومده بودین و کپه مرگتون و گذاشته بودین، گویا گوشی بی صاحابتون هم خاموش بود.
خندیدم و گفتم:
ـ آره خاموشش کرده بودم. تو که سوتی ندادی، معلومه که اون بدتر می شه. جواب سلام، علیکه گل من! ولی مهم ذهن اونه.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی این که حالا هی پیش خودش فکر می کنه چرا شبنم این جوری شده؟ آیا کس دیگه ای اومده توی زندگیش؟ آیا من و فراموش کرده؟ مگه من چی کم دارم که شبنم دیگه من و نمی خواد؟ و هزار تا اگر و امای دیگه تو ذهنش می سازه!
ـ خو چه فایده داره؟
ـ آهان، نکته همین جاست، به سوال خوبی اشاره کردی فرزندم! وقتی اون زیادی به تو فکر کنه، اون وقت مغزش ناخودآگاه نسبت به تو هورمون اکسی توسین ترشح می کنه.
شبنم و بنفشه همزمان گفتند:
ـ نَ مَ نَ؟
خندیدم و گفتم:
ـ هورمون عشق خنگولیا و این باعث می شه که حسابی جذب تو بشه، بدون این که خودش بفهمه که چی شد و کی شد!
ـ مطمئنی؟
ـ با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفی نمی زنه!
ـ اولالا!
شبنم از گردن من آویزون شد و لپام و عین جاروبرقی کرد توی دهنش و پر تف انداخت بیرون. گفتم:
ـ اَه اَه! سیستم آبرسانی مرکزیت حسابی فعاله ها! برو یه لیوان آب بخور همه ی آب بدنت تخلیه شد روی من، می ترسم خشکسالی بگیری بمیری.
زد توی سرم و گفت:
ـ درد! تو احساس سرت نمی شه که بی شعور!
خلاصه که قرارمون با بچه ها این شد که در صورت پیدا شدن یک کیس مناسب، همدیگه رو خبر کنیم. اون ها رو دم خونه هاشون پیاده کردم و خودم هم به سمت خونه رفتم
- عقلت و از دست دادی ترسا؟!
گوشی و از گوشم فاصله دادم تا صدای جیغ آتوسا کرم نکنه. وقتی خوب جیغ کشید گفتم:
- ای بابا! زندگی منه! حق ندارم خودم براش تصمیم بگیرم؟
- آخه کی و می خوای از نوید بهتر؟ نیما هم شنیدم ازت خواستگاری کرده و به اونم جواب رد دادی! می دونی به چه حالی افتاده؟ فکر کردم به اون جواب رد دادی که نوید و قبول کنی!
- نه این نه اون، آقا ولم کن دیگه.
- حداقل یه دلیل بیار.
- من هنوز بچه ام.
- بیست سالته! بچه ای؟!
نفسم و با صدا بیرون دادم و گفتم:
- خودت و یادت رفته بیست و سه سالگی شوهر کردی؟ پا هم که بخوام بذارم جا پای تو، سه سال دیگه وقت دارم.
- من خواستگار به این خوبی اگه داشتم هجده سالگی شوهر می کردم احمق!
- بس کن دیگه آتوسا، تو تا صبح هم که جیغ جیغ کنی من زیر بار نمی رم، نظرمم عوض نمی شه، پس سلام به مانی برسون. خداحافظ.
گوشی و قطع کردم و پرتش کردم روی تخت. بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا. باید باهاش اتمام حجت می کردم. تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بوق (یا همون بفرمایید بابا) وارد شدم و در و بستم. بابا نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:
- چیزی شده که تو اومدی این جا؟ عادت نداشتی بیای توی اتاق کار من.
- اومدم باهاتون جدی حرف بزنم.
- اوه بله، بفرمایید منم جدی گوش می کنم!
- بابا من و دوست داری؟
بابا لحظاتی نگام کرد و گفت:
- مگه می شه نداشته باشم ته تغاری؟
- نمی ذاری برم بابا؟
انگار به کل فراموش کرده بود چون پرسید:
- کجا؟
- کانادا.
فقط سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. با عجز گفتم:
- چی کار کنم که بذاری برم؟ یعنی هیچ راهی نداره؟
بابا لحظاتی نگام کرد و سپس گفت:
- چرا یه راه داره.
- چه راهی؟!
- شوهر کن بعد با شوهرت هر جا که خواستی برو.
ای خــــدا، چرا این قدر ما دخترا بدبختیم؟ دو روز دیگه می ترسم بهمون بگن حق نداری آب بخوری، شوهر کن بعد اگه اون گذاشت آب بخور! کاش نسل مردا از روی کره ی زمین محو می شد. انتظار نداشتم بابا هم حرف بقیه رو بهم بزنه. با خودم گفتم شاید خود بابا راه حل بهتری ارائه بده، ولی انگار تقدیر برام خوابای دیگه ای دیده بود. با خونسردی گفتم:
- این آخرین راهه؟
- آخرین و تنها ترین راه.
از جا بلند شدم و گفتم:
- باشه بابا.
بدون زدن حرف دیگه ای از اتاق اومدم بیرون. عزیزجون لیوانی شربت آناناس دستم داد و گفت:
- ننه چته؟ چند وقته راه به حال خودت نمی بری! عین کفتری که مونده زیر بارون بال بال می زنی! چیزیته؟
- نه عزیز جون، حل می شه، انشاا... که حل می شه.
- خب ننه اگه با من نمی خوای حرف بزنی، حداقل با خواهرت حرف بزن. اون که جونشه و تو، خیلی هم نگرانته.
- باشه عزیز به وقتش با اونم حرف می زنم.
- شبرتت و بخور یه ذره جون بگیری.
شربت و یه نفس سر کشیدم و لیوانش و دادم دست عزیز. دوباره راه اتاقم رو در پیش گرفتم. فکری تو ذهنم بود که باید حسابی روش کار می کردم.
بالاخره پنج شنبه رسید. بر عکس پنج شنبه های دیگه، حسابی استرس داشتم. بیشتر از همیشه به خودم رسیدم، ولی باز هم آرایش نکردم، ساده بهتر بود! شبنم و بنفشه تو سر هم می زدن و می خندیدن، ولی من انگار توی این دنیا نبودم، فقط تو فکر نقشه ام بودم. بنفشه زد سر شونه ام و گفت:
- چته؟! تو فکری!
- هیچی، چیزی نیست.
- تو گفتی منم باوز کردم. عین این اصیل زاده های انگلیسی شدی! کلاس می ذاری؟!
- بخواب می نیم بابا! کلاسم کجا بود؟! تو فکرم.
- تو فکر شوور؟
- نمی دونم، شاید.
- کسی و پیدا کردی؟
- نمی دونم، شاید.
- کاسکو.
- طوطی عمته!
- خب هی حرفت و تکرار می کنی عین طوطی.
- چی بگم بهت؟
شبنم وارد بحث شد و گفت:
- از دو هفته پیش که با هم حرف زدیم تا الان رنگ و روت که حسابی پریده تر شده، دل و دماغ درست و حسابی هم که نداری. اون هفته هم که نیومدی پاتوق، این هفته هم که اومدی عین برج زهرمار شدی. به ما بگو چته شاید بتونیم کمکت کنیم.
بنفشه گفت:
- تازه یادم رفته بود بگم اون هفته که نیومدی، تا رفتیم توی رستوران گربه های چشم رنگی یهو برگشتن طرفمون و پچ پچشون رفت بالا. بعد نمی دونم چی به هم گفتن که آقا آرتان برای اولین بار افتخار دادن سرشون و آوردن بالا و یه نگاه مرحمت فرمودن سمت ما، ولی باور کن همچین اخمی به ما و به دوستاش کرد که هم ما و هم دوستاش شاشیدیم تو خودمون!
- بی تربیت!
- قربون تو برم من با تربیت!
ماشین رو پارک کردم و گفتم:
- بریزین پایین کار داریم.
- بله دیگه چه کاری واجب تر از شیکم!
شبنم جیغ بنفش کشید:
- وای بنفشه این فراریه دوباره این جاست!
- اون هفته هم بود.
- عجیب دوست دارم بدونم مال کیه.
- شرط می بندم مال صاحب رستورانه.
دستشون و کشیدم و گفتم:
- این قدر حرف نزنین بیاین بریم.
همه با هم وارد شدیم و اول از همه نگاهم به سمت میز گربه های چشم رنگی کشیده شد. هر چهار نفر حضور داشتن و قبل از ما حاضریشون رو زده بودن. بی توجه به اون ها نشستم سر میز و مشغول باد زدن خودم شدم. بنفشه گفت:
- گرمته؟ هوا که دیگه گرم نیست! من سردمم هست.
بنفشه چه خبر داشت از درون سوزان من؟! از کجا می دونست دوستش چه مسئولیت سنگینی روی دوشش داره سنگینی می کنه؟ دوباره نگاهم به آن سمت کشیده شد. آرتان هم یک لحظه سرش رو بالا گرفت. چشمای خمار عسلی رنگش میون صورت گرد و برنزه اش می درخشید. بنفشه کنار گوشم نالید:
- به خدا حالا قلبم وایمیسه! چرا این بشر این قدر خوش تیپ و نازه؟
شبنم گفت:
- ازش پیداست مث سگ می مونه.
بنفشه گفت:
- منم که سگ پسند!
الان وقتش بود. از جا بلند شدم و گفتم:
- یه لحظه با اجازه.
شبنم از نگاه من که صاف به آرتان دوخته شده بود ترسید و گفت:
- می خوای چی کار کنی؟!
با خنده گفتم:
- می خوام ازش خواستگاری کنم! به هم میایم نه؟
صدای داد بنفشه و شبنم در اومد. بی توجه به اونا به سمت میز پسرها راه افتادم. نباید اعتماد به نفسم رو از دست می دادم. نفس عمیقی کشیدم و جلوی میزشون توقف کردم. هر چهار نفر مشغول شوخی و خنده بودن، همین که حضورم رو حس کردن، نگاه هر چهار نفر به روم ثابت شد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- ببخشید چند لحظه باهاتون کار دارم.
بهراد زودتر از بقیه دست و پاش رو جمع کرد و سریع از جا برخاست و گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم، قدم رو چشم ما می ذارید.
با خشم بهش نگاه کردم و گفتم:
- با شما هیچ کاری ندارم.
بیچاره بهراد نشست. این بار فربد خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه که آرتان غرید:
- ساکت باش فربد.
بعد با یه تا ابروی بالا پریده نگاهی به من کرد و گفت:
- امرتون و بفرمایید خانم؟
سعی کردم مثل خودش با غرور نگاهش کنم و گفتم:
- می تونم چند لحظه با شما تنها صحبت کنم؟
آرتان پوزخندی زد و گفت:
- نه خیر.
کم مونده بود با مشت بکوبم تو صورت خوشگلش و بی ریختش کنم. مرتیکه ی نکبت! تو فکر کردی چه خری هستی که داری برای من که خودم خدای کلاس گذاشتنم کلاس می ذاری؟ سعی کردم از در قدرت وارد بشم و از همین رو گفتم:
- شازده پسر، نمی خوام بخورمت، فقط می خوام باهات یه معامله بکنم. حالا هم چند لحظه بیا بشین سر اون میز و به حرف های من گوش کن.
بعد با تمسخر اضافه کردم:
- فکر می کردم شجاع تر از این حرف ها باشی!
حسابی بهش برخورد، چون بدون لحظه ای مکث از بلند شد و بدون نگاه کردن به سمت من و حتی بدون توجه به جایی که نشون داده بودم، در گوشه ای ترین نقطه ی سالن سر میزی دو نفره نشست. به ناچار من هم کنارش نشستم و یه لحظه نگاهم به بنفشه و شبنم افتاد که با دهن باز و چشمایی گشاد شده اندازه ی نعلبکی به من نگاه می کردن. آرتان که متوجه نگاه من شده بود پوزخندی زد و گفت:
- فکر کنم شرط و بردین! حالا شام امشب مهمون کدوم دوستتون هستین؟
سرم رو کج کردم و گفتم:
- این مسخره بازیا مخصوص پسراست! این کارا در شأن ما دخترا نیست. بعدشم انگار شما خیلی خودت و دست بالا گرفتی!
همون پوزخنده مسخره کنار لبش نشست و زمزمه کرد:
- الان معلوم می شه!
با اومدن گارسون آرتان نیم نگاهی به من کرد و گفت:
- کارتون خیلی طول می کشه؟
- تقریباً.
- پس من شامم رو سفارش می دم.
به تبعیت از اون من هم شامم رو سفارش دادم و هر دو توی سکوت به رو میزی خیره شدیم. آخر آرتان طاقت نیاورد و گفت:
- خانوم کوچولو، وقت برای من طلاست! اگه حرفی برای گفتن نداری بهتره که من برم پیش دوستام.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ببین آقا بزرگ، دوستام من و خوب می شناسن! من حاضر بودم سرم بره، ولی با هیچ پسری در این روابط هم کلام نشم. حرفایی که می خوام بزنم شاید از نظر شما خنده دار باشه، ولی این و بدون که من چاره ای جز این نداشتم.
دستش و به نشونه ی سکوت بالا آورد و گفت:
- حوصله صغری کبری چیدنای دخترونه رو ندارم، برو سر اصل مطلب.
با حرص گفتم:
- ولی باید بشنوی، چون به اصل ماجرا کمک می کنه.
وقتی سکوتش رو دیدم ادامه دادم:
- من اسمم ترساست، دومین دختر یه خونواده ی متمول هستم، تا حالا هر چی که خواستم به دست آوردم. خواهر بزرگم ازدواج کرده و رفته. مادرمم یک سال بیشتره که فوت کرده. بابام خیلی خیلی دوستم داره و روم حساسه. فعلا هم من توی خونه تنها با عزیزم که مادر پدرم هست زندگی می کنم. از اینا بگذریم، قصد من اینه که از شما برای انجام یه کاری کمک بگیرم. خیلی های دیگه هستن که با کمال میل حاضرن این کار و برای من انجام بدن، ولی من تمایلی به اونا ندارم، چون اونا دنبال منافع خودشون هستن. من دنبال یه آدم بی طرف می گشتم. من الان بیست سالمه، دو ساله که دارم پشت کنکور در جا می زنم و امسال که قبول نشدم از بابام خواستم که من و برای تحصیلات بفرسته کانادا، ولی بابام بنا به یه سری دلایل بهم این اجازه رو نمی ده. این آخری به خاطر اصرار بیش از اندازه ی من، آب پاکی رو ریخت روی دست من و گفت فقط در صورتی که ازدواج کنم می ذاره که برم.
حرفم که به این جا رسید سکوت کردم. آرتان که تا اون لحظه ساکت به حرف های من گوش می کرد به حرف اومد و گفت:
- خب! حالا من باید چی کار کنم؟
سرم رو بالا آوردم و به نی نی چشمای عسلی اش خیره شدم. نمی دونم چه قدر طول کشید، ولی آرتان به آرومی نگاهش رو از من گرفت و به غذاها که گارسون روی میز می چید خیره شد. بعد از رفتن گارسون فرصت رو غنمیت شمردم، نفسم رو آزاد کردم و گفتم:
- با من ازدواج کن!
ناگهان آرتان منفجر شد. زد زیر خنده و چنان می خندید که همه ی نگاه ها به سمتمون برگشته بود. تا به حال خنده ی صدا دار آرتان رو ندیده بودم و برای همین هم از تعجب خشک شده بودم و بهش زل زده بودم. بعد از چند لحظه که خوب خندید از جا بلند شد و گفت:
- دختره ی دیوونه!
قبل از این که فرصت کنه از میز فاصله بگیره صداش کردم:
- آرتان، لطفا بگیر بشین و بذار حرفم تموم بشه.
دستش رو به نشونه ی این که برو بابا! تکون داد و خواست بره که پریدم جلوش و گفتم:
- هنوز حرف من تموم نشده.
کمی به سمتم خم شد که ترسیدم و یه قدم عقب رفتم. همه ی نگاه ها به سمت ما بود. آرتان که از این وضع کلافه شده بود گفت:
- بشینم بازم به چرت و پرت های تو گوش کنم؟ همه جور ابراز علاقه ای دیده بودم جز این مدلی. توهم زدی خانوم کوچولو!
اعصابم خرد شده بود. تا به حال اون قدر تحقیر نشده بودم. دلم می خواست چنان دادی سرش بکشم که دیگه جرئت نکنه با من این طور حرف بزنه. همون لحظه با خودم عهد بستم که اگه تونستم خرش کنم، وقتی خرم از پل جست، یه دل سیر بزنمش به تلافی حرف هایی که بهم زد. چنان دستام و مشت کردم که ناخن های دستم توی گوشت فرو رفت. سعی کردم به خودم مسلط بشم. گفتم:
- تا آخر حرفام بمون و هیچی نگو. فکر نکنم چزی ازت کم بشه! بعدش هر چی که گفتی قبوله!
هر کاری کردم نتونستم ازش خواهش کنم. با نگاهی به چشمام به حال گندم پی برد. شایدم دلش برام سوخت که دوباره برگشت و نشست سر جاش. منم نشستم و چند نفس عمیق کشیدم. عرق سرد روی بدنم سرسره بازی می کرد. وقتی نگاه منتظرش رو دیدم گفتم:
- ببین! من خودم شخصا از ازدواج بیزارم، اونم در حد مرگ! ولی چون رفتن به کانادا بزرگترین آرزومه، مجبورم یه مدت اسم یه مرد رو توی شناسنامه ام تحمل کنم. فقط یک سال با هم دوستانه زندگی می کنیم. من توی این یک سال می رم دنبال کارای هر دومون. بعد از این که ویزا درست شد، با هم می ریم کانادا، اون جا از هم جدا می شیم. تو می تونی بمونی، می تونی هم برگردی، دیگه میل خودته. به خاطر این که یه اسم قراره وارد شناسنامه ات بشه، من حاضرم هر جریمه ای رو تقبل کنم، البته خودم یه پیشنهادی دارم، ولی اگه تو نظر دیگه ای داری من قبول می کنم. من تو رامسر یه ویلای هزار متری دارم رو به دریا، بعد از این که کارام درست شد و خواستم برم، اون و می زنم به نام تو. در ضمن مهریه هم چیزی نمی خوام که فکر نکنی کاسه ای زیر نیم کاسه است. توی اون یک سال هم تو می تونی هر کاری که دلت خواست بکنی و هر جا که خواستی بری، تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری، حتی من خرجی هم ازت نمی خوام. حتی می تونی این قضیه رو از همه پنهان کنی. خب حالا نظرت چیه؟ بازم حاضر نیستی به من کمک کنی؟
سرش رو زیر انداخته بود و با غذاش بازی می کرد. معلوم بود که حرفام روش اثر گذاشته. بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد و گفت:
- از کجا مطمئن باشم که بعد از یک سال طلاق می گیری؟
- اولا که قانون این جا این جوریه که مرد هر وقت بخواد می تونه زنش و طلاق بده. دوما من بهت تعهد می دم، حتی شده تعهد محضری! دیگه چی می گی؟!
چند لحظه خیره خیره نگام کرد. اول چشم و ابروم و بعد گونه ها و دماغم رو. روی لبام کمی بیشتر مکث کرد و سپس اومد روی هیکلم. داشتم یه جوری می شدم! چرا این جوری نگام می کرد؟ لجم گرفت و گفتم:
- اومدی بنگاه ماشین بخری حالا داری نگاه می کنی زدگی نداشته باشه؟!
خنده اش گرفت، ولی لبخندش رو فرو داد و با اخم گفت:
- فکرام و می کنم، بعدا خبرش و بهت می دم.
وقتی از سر میز بلند شد هول شدم و گفتم:
- کی؟!
- هفته ی دیگه پنج شنبه.
با خوشحالی بلند شدم و گفتم:
- باشه، پس پنج شنبه ی دیگه همین جا منتظرتم.
سری تکون داد و پیش دوستاش برگشت. قبل از این که دوستاش فرصت کنن روی سرش بریزن، چیزی به اون ها گفت که هر سه ساکت نشستن. عین معلم های بداخلاق می موند! بوی عطر تلخش هنوز هم توی دماغم بود. توی فکر و حال خودم بودم، که ناگهان بنفشه و شبنم هوار شدن روی سرم:
- درد تو جونت! چه زری داشتی می زدی دو ساعته؟ حالا دیگه ما غریبه شدیم تنها تنها نقشه می کشی؟
خندیدم و گفتم:
- ای بابا! چرا مثل سگ هار می مونین؟ فکر نمی کردم باهام موافق باشین، برای همینم بهتون چیزی نگفتم!
- معلومه که مخالفت می کردیم. آخه من گفتم خوشگل و خوش تیپ و پولدار، ولی دیگه نگفتم برو سراغ آلن دلون! همون جانی دپ هم راضی بودیم!
شبنم گفت:
- به خدا هر آن منتظر بودم بزنه تو گوشت. با اون اخمی که اون کرده بود، من جای تو بودم خودم و خیس می کردم.
- بله منم اگه یه ذره جلوش خودم و ول می دادم، پدرم و در می آورد. همچین پاچه اش و گرفتم که جرئت نکرد حرف بزنه! خودش توش مونده بود.
- بهش چی گفتی؟ اون چی گفت؟
- همه ی شرایط خودم و شرایط این ازدواج مسخره رو براش گفتم، اونم گفت باید فکر کنم.
- حتما ویلا رو گفتی که کوتاه اومده.
- ویلا رو هم گفتم، ولی دلیلش این نبود. از اون بچه خر پولاست، اگه تا الانم شک داشتم الان دیگه مطمئن شدم. بنفشه می دونی ساعتش چه مارکی بود؟
- هان؟
- رولکس!
بنفشه چشماش گشاد شد و گفت:
- کم کمش، هشت میلیون تومن پول ساعته!
- آره و فکر نمی کنم اصلا دنبال پول باشه.
- هه ساده ای ها! این پولدارا بیشتر حرص مال دارن.
- نمی دونم در هر صورت رفته که فکر کنه.
- وای خدا جون من از هیجان دارم می میرم. بلا گرفته قبلش یه ندا بده که این جوری آدم سکته نزنه!
خندیدم و از جا بلند شدم. باید می رفتم خونه و روی این نقشه حسابی کار می کردم. بدون نگاه کردن به آرتان و دوستاش پول میز و حساب کردم و با بچه ها از رستوران خارج شدیم. هر چند که به قول بنفشه و شبنم نگاه آرتان تا لحظه ی آخر رو من میخکوب بود. 
خیلی استرس داشتم. تازه دوشنبه بود، معلوم نبود تا پنج شنبه چه اتفاقایی قراره بیفته! با صدای زنگ گوشیم پریدم بالا و گفتم:
- مرگ! اون وقت وقتی سایلنتت می کنم می گی چرا!
بچاره گوشی انگار شعور داشت. عکس مانی روی صفحه بود. اولین بار بود که مانی با من تماس می گرفت. با تعجب گوشی رو برداشتم و جواب دادم:
- الو.
- سلام خواهر زن عزیز!
- به سلام داماد گلمون، پارسال دوست امسال آشنا، شماره گم کردین!
خندید و گفت:
- زلزله! زبون به دهن بگیر بذار حالت و بپرسم.
- خوبم مرسی.
همین طور که می خندید گفت:
- کاملا معلومه که خیلی خوبی، خانوم بیکاری یا کار داری؟
- چه طور؟
- می خوام یه توک پا بیای شرکت.
- خبری شده؟ باز چک باید حمل کنم؟ ای بابا شما من و حمال کردین رفت.
- نه خیر قرار نیست چک بهت بدم، با خودت کار دارم.
- اوضاع مشکوکه ها! چی کارم داری؟
- دختر خوب اگه بیای خودت می فهمی!
- خیلی خب باشه، الان می یام.
- آفرین پس منتظرم.
گوشی رو که قطع کردم لباسام و عوض کردم و رفتم بیرون. حال رانندگی نداشتم، زنگ زدم آژانس بیاد. نیمائه عجیب مشکوک می زد! یعنی چی کارم داشت؟ وای خدا جون! حتما می خواد جوش داداشش و بزنه، کاش گفته بودم سرم درد می کنه و از زیرش در می رفتم، ولی دیگه کاری بود که شده بود. با اخم سوار آژانس شدم و هی به جون خودم غر زدم:
- دختر خنگ! آخه مانی با تو چی کار داره؟! عین این منگلا می مونی. دو ساعت تیپ می زنه بعدشم زنگ می زنه آژانس، تازه یادش می افته کجا چه خبره! سازمان عقب افتادگان رو باید بدن تو اداره اش کنی.
راننده که از زمزمه های من تعجب کرده بود، از توی آینه زل زده بود به من. عصبی بودم تازه بدتر شدم. داد زدم:
- هان چیه؟ آدم ندیدی؟
بیچاره ترسید و نگاش و به جلو دوخت. جلوی شرکت پیاده شدم و پول تاکسی رو حساب کردم. چه قدر دلم می خواست زنگ بزنم به مانی بگم تصادف کردم نمی تونم بیام، ولی آخرش که چی؟ بالاخره یه روز من و خفت می کرد. سوار آسانسور شدم و با خودم گفتم:
- پاچه ی آتوسا رو می تونی بگیری، به مانی چی می خوای بگی؟
از آسانسور پیاده شدم و زنگ در شرکت رو زدم. عمو قاسم در و باز کرد و با دیدن من سریع رفت کنار و گفت:
- بفرمایید خانوم، خیلی خوش اومدین.
داشتم از خنده می ترکیدم! بیچاره چه حسابی برد ازم! وارد که شدم خود عمو قاسم سریع مانی رو خبر کرد. مانی از اتاقش بیرون اومد و با دیدن من گل از گلش شکفت:
- به به خواهر زن عزیز!
لبخند زدم و گفتم:
- بگو نون زیر کباب.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم