تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - رمان قرارنبودقسمت9
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
ـ آخه چرا؟
ـ قضیه بر می گرده به گذشته ها. من اصلا فکرش و هم نمی کردم که پشت قضیه ی ما جریاناتی نهفته باشه.
ـ چی بود آخه؟
ـ یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه، برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم. قبل از ازادواج با خاله ی من! می زنه و اون زنه ازش حامله می شه. زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله من و مجبور کنه باهاش ازدواج کنه. شوهر خاله ی منم بدون این که به کسی چیزی بگه، میاد خواستگاری خاله ی من و بی سر و صدا عقدش می کنه. به دلیل این که اون زن خودش بره بچه رو سقط کنه. اون فکر می کرده زنِ راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه. در حالی که اشتباه می کرده، اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خلاص بشه. ساده تر از شوهر خاله ی منم کسی و گیر نیاورده بود. دادگاه هم شوهر خاله رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه.
ـ خب؟
ـ هیچی دیگه، شوهر خاله ی منم می شه یه مرد دو زنه، ولی نمی ذاره کسی بفهمه. هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم. پدر بزرگم که تا می فهمه، می بینه هیچ کاری از دستش بر نمیاد و خیلی زود دق می کنه. تخم کینه ی شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند. چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود. یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن. بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست، ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه ی تلاشش و می کنه که طلاق خاله ام و بگیره، ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طلاق روی پیشونی خاله ام بخوره، قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره! مامان منم دیگه پاش و می کشه کنار، ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته. شوهر خاله ام هم سر قضیه ی این که مامانم جلوش گارد گرفته و حتی می خواسته طلاق خواهرش و بگیره، از مامان من کینه به دل می گیره. دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان. فقط شنیدن که یه بچه ی دیگه هم از اون زنه پیدا کرده. حالا شوهر خاله ی من هم خاله ام و داره با اردلان و آناهید. از اون ور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید. مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره، حسنی به باباش! بابای اونم زیر بار نمی ره، چون می دونه جیک و پوکش و مامان و بابای من می دونن. اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه. چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه. حالا من دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه. اردلان گیج و گنگ بود، ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت. اوایل برای منم زیاد مهم نبود. می گفتم دلیل نمی شه خبط پدر رو پای پسر بنویسن. دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده، اونم همین جوری باشه، ولی اینا همش حرف بود. منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد. خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم. کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد. هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم. اون هم باید غرغر های پدر و مادرش و تحمل می کرد، هم سردی های من و. دلم براش می سوخت، ولی بالاخره کاری که نباید می شد شد و من یه بار که حسابی با اردلان دعوام شد، رابطه ام و باهاش تموم کردم. گفتم نمی خوام باهاش ازدواج کنم. اردلان حسابی جا خورد، ولی حتی یه بارم ازم نخواست که این کار و نکنم. فقط ازم پرسید:
ـ این حرف آخرته؟
و من گفتم:
ـ آره.
ـ بعدش همه چی تموم شد! به همین راحتی.
- جدی می گی؟
- آره. من فکر می کردم بهتر از اردلان خیلی برای من هست، ولی اشتباه می کردم. شاید بهتر از اون برام باشه، ولی مهم این جاست که هیچکس برای من اردلان نمی شه. من روحم و به اون تقدیم کردم، هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم. یک ماه بعد از جداییمون فهمیدم که بی اون هیچی نیستم و چه غلطی کردم. حتی ازش خواستم که من و ببخشه، ولی اردلان من و نبخشید و رفت دنبال زندگی خودش. هنوزم از نگاهاش می خونم که می میره برام، ولی دیگه یه جورایی به احساس من اطمنیان نداره و جدایی رو ترجیح می ده. خونواده ها خیلی از این جدایی خوشحال شدن، به خصوص خاله ام و تنها کسی که از اون زمان تا حالا داره زجر می کشه منم. اردلان درسش و تموم کرد و الانم داره می ره سربازی. بعد از این که سربازیش تموم بشه هم خاله ام خیلی راحت زنش می ده و من می مونم و عشقی که روز به روز داره تندتر می شه.
ـ ولی آخه این که نمی شه! این انصاف نیست.
ـ اشتباهی بود که خودم کردم.
دستش و گرفتم و گفتم:
ـ شبنم اینایی که تو گفتی رو من نمی دونستم، ولی باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برای دوباره با اردلان بودنت می کنم، هر کاری.
ـ مرسی عزیزم، ولی فکر نکنم کاری از دست کسی بر بیاد.
بنفشه گفت:
ـ بسپارش به ما.
ـ می دونین چیه بچه ها؟! به خودم امیدوار شدم.
ـ واسه چی؟
ـ فهمیدم حرفام حسابی شما رو میخکوب کرده بود و این قدر محو شده بودین که اصلا نفهمیدین گربه چشم عسلی هم اومد.
بنفشه از جا پرید و با جیغ جیغ گفت:
ـ کو کجاست؟
من و شبنم خندیدیم و بنفشه با شادی به میز اون ها نگاه کرد. گربه چشم عسلی با ژست قشنگ و تیپ محشرتر از بار قبلش سر میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستاش بود.
بنفشه از جا بلند شد و به بهانه ی این که به گارسون سفارش آب بده، با ناز از جلوی میز اون ها رد شد تا اون رو بهتر ببینه، ولی اون پسر حتی نیم نگاهی هم به سمت بنفشه ننداخت و بنفشه دست از پا درازتر برگشت و ما کلی اون رو مسخره کردیم. وقتی بنفشه نشست، این بار نوبت اون بود که بلند شه. از جا بلند شد و به سمت گارسون رفت. شاید می خواست برای خودش غذا سفارش بده. مشغول صحبت با گارسون بود که در یک لحظه ی حساس، البته از نظر ما، فربد اون رو صدا کرد و ما بالاخره اسم این شاهزاده رویایی رو فهمیدیم:
ـ آرتان، گوشیت داره زنگ می خوره.
بنفشه ول شد روی میز:
ـ آرتــــان.
شبنم گفتم:
ـ جونم اسم.
ـ حالا یعنی چی این اسم؟
بنفشه سریع گوشیش رو در آورد و گفت من معنی اسمای اصیل رو توی گوشیم دارم. تند تند سرچ کرد و گفت:
ـ یعنی پربرکت و نام پدر زن داریوش کبیر و همین طور یکی از پهلوانان سنتی آریانا.
سری تکون دادم و گفتم:
ـ چه اسم اصیلی! ایرانیِ ایرانی.
ـ خیلی با کلاسه!
زدم تو سر بنفشه و گفتم:
ـ جدی اگه بهت پیشنهاد دوستی بده قبول می کنی؟
ـ با کله!
ـ خاک تو سرت، تو یه بار سرت به سنگ خورد یعنی.
بنفشه جرعه ای از نوشابه ای که گارسون روی میز گذاشت و رفت رو نوشید و گفت:
ـ بچه ها یه چیزی رو بهتون بگم. من هر چی می گم شوخی می کنم. فکر می کردم تا الان من و شناختین، ولی می بینم این طور نیست. من از دوستی با پسرا بیزارم. چون همه شون فقط یه هدف دارن. میان جلو می گن سلام، می گی علیک سلام، می گن خونه مون امشب خالیه میای؟
با شبنم هرهر خندیدیم و گفتیم:
ـ نه دیگه همه شون!
ـ اکثرشون.
ـ حالا هر چی! این و گفتم که بدونین این کارا فقط محض خنده است، وگرنه این آرتان خان هر چی می خواد باشه، باشه. ارزونی مامان جونش.
زدم توی کمرش و گفتم:
ـ باریکلا! حقا که دوست خودمی.
ـ با بابات چی کار کردی؟
ـ هیچی، شیرش و دادم خوابوندمش و اومدم بیرون.
ـ گمشو.
ـ خب چی کارش کنم؟ بابای منه دیگه. حرف حرف خودشه. یه کلام!
ـ تصمیمت چیه؟
حرفی از قرار فردام با نیما نزدم و گفتم:
ـ هنوز دارم روش فکر می کنم.
شبنم گفت:
ـ ولی راهت همونه که من بهت گفتم، باید همون کار و بکنی.
خندیدیم و گفتم:
ـ باشه چشم حتما.
گارسون غذا رو آورد و هر سه مشغول خوردن شدیم. این بار شبنم و بنفشه هم راحت تر می خوردن. زیر چشمی نگاهی به سمت آرتان کردم. مشخص بود که اهل کلاس گذاشتن نیست. انگار ذاتا با کلاس بود! جوری از کارد و چنگال استفاده می کرد که معلوم می شد عادت همیشگی اش است نه فقط امشب. چرا این پسر برای من جذاب بود؟ چرا حواسم رو پرت می کرد؟ چرا مدام توی کارهاش دقیق می شدم؟ خودم هم جواب خودم رو نمی دونستم. غذا رو خوردیم و عین بچه ی آدم بلند شدیم. شبنم و بنفشه پبک هاشون را روی میز گذاشتن و من برای حساب کردن رفتم. موقع برگشتن وقتی از جلوی میز اون ها رد می شدم، باز هم زیر نگاهشون له ام کردن و جالب این جا بود که حتی سنگینی نگاه آرتان رو هم حس می کردم.
از در رستوران که خارج شدم، بچه ها منتظرم بودن و بنفشه و شبنم مشغول صحبت درباره ی اردلان بودن. سوار ماشین که شدیم رو به شبنم پرسیدم:

ـ از بعد از اون قضیه برخورد تو با اردلان چه جوری بوده؟

شبنم کمی فکر کرد و گفت:

ـ خیلی خوب، همیشه تا می بینمش توی سلام اول من پیش قدم می شم، هر چی که می خوام بخورم بهش تعارف می کنم، وقتی می بینم نیاز به کمک داره سریع کمکش می کنم. درسته که اون می خواد منو نادیده بگیره، ولی من مرتب بهش محبت می کنم تا بلکه از محبت خارها گل بشه.

ـ لابد مرتب هم با نگاهات می ری رو مخش و هر جا که بره توام یه جوری جایی می شینی که جلوی چشمش باشی!

شبنم با سردرگمی گفت:

ـ آره خب.

ـ خاک بر سرت! راستش برام سوال شده بود که چه جوریه تو سه ساله از این شازده جدا شدی، ولی اون هیچ تلاشی نکرده که دوباره با تو باشه، ولی الان جوابش و پیدا کردم!

ـ چرا؟!

ـ چون خاک تو سر تو کنم! پسرا از دخترای عین تو حالشون به هم می خوره.

شبنم کاملا گیج شده بود و فقط به من نگاه می کرد. غریدم:

ـ عین بز به من نگاه نکن. من سوال می کنم تو جواب بده، اکی؟

ـ باشه.

ـ کی قراره ببینیش؟

ـ فردا می ریم خونه ی مامان بزرگم، اونم هستش.

ـ به به! خب بگو ببینم می خوای بهش برسی یا نه؟

ـ خلی تو؟ خب معلومه که از خدامه!

ـ خیلی خب، پس از الان به بعد همون کاری رو می کنی که من بهت می گم.

ـ چه کاری؟

بنفشه هم سرا پا گوش شده بود و به من زل زده بود. گفتم:

ـ فردا چه شما زودتر رسیدین، چه اونا زودتر، فرقی نداره! مهم اینه که تو به همه سلام می کنی جز اون. اون خودش باید به تو سلام کنه. می دونی این مصداق چیه؟

بنفشه سریع گفت:

ـ اگر با دیگرانش بود میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!

ـ آفرین، ولی اون شازده توی اون لحظه اصلا این به ذهنش هم نمی رسه. فقط هی به این فکر می کنه که تو چرا این جوری کردی؟! یه جورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه. بعد از اونم تا وقتی که اون جایین هر جایی که اون هست تو پات و نمی ذاری. اگه هم تو جایی بودی که اونم اومد، مثلا توی اتاق یا توی آشپزخونه، اون وقت تو سریع جات و عوض کن. یعنی چی؟ یعنی این که اصلا دوست نداری جایی که اونم هست توام باشی. سر سفره هم که خواستین بشینین، یه جایی می شینی که اصلاً تو دیدش نباشی.

شبنم با ناراحتی گفت:

ـ این کارا چه معنی داره؟! وقتی اون با این همه محبت من رام نشد، خب معلومه با کم محلی من چی می شه! دیگه برای من تره هم خرد نمی کنه.

ـ دِ نه دِ، نکته همین جاست! پسرا معکوسن عزیز دلم. تو اگه بهش رو بدی، اون تو رو پی پی می کنه.

ـ اَه بی تربیت.

ـ باور کن همینه! تا جایی که تو غرور اون و بشکنی، اون مرتب دور و بر تو می پلکه، ولی همین که تو غرور خودت و برای اون بشکنی، دیگه تموم می شه، باید فاتحه ی اون پسر و بخونی.

ـ ولی ترسا... من می ترسم.

ـ به من نگاه کن شبنم! تو چیزی رو قرار نیست از دست بدی. تو دیگه اردلان رو نداری. به قول خودت می خوان زنش بدن! تو همه ی راه ها رو امتحان کردی. حالا این راه و هم امتحان کن. فقط شبنم اگه... ببین چی می گم! اگه در خودت اراده اش و داری برو جلو. ممکنه کار به جایی بکشه که اردلان ازت دعوت کنه با هم برین بیرون و تو باید قبول نکنی! شبنم اراده قوی می خواد. اگه مرد میدونی بسم ا...، اگه نه کلا بی خیال شو.

شبنم کمی فکر کرد و گفت:

ـ تو راست می گی. من که چیزی رو از دست نمی دم. اینم یه راهشه. سه ساله که دارم محبت می کنم، اگه قرار بود جواب بده تا حالا داده بود. از این به بعد برعکس عمل می کنم.

من و بنفشه همزمان با هم گفتیم:

ـ باریکلا دختر خوب.

تا مقصد من و بنفشه در مورد مسائل متفرقه صحبت می کردیم، ولی شبنم حسابی توی فکر بود. موقع پیاده شدن گونه ی من و بوسید و گفت:

ـ می دونم که تو هیچ حرفی رو بی فکر و دلیل نمی گی. ازت ممنونم پیش پیش.

ـ قربونت برم عزیزم، برو ایشاا... موفق باشی. به من با اس ام اس گزارش لحظه به لحظه بده.

ـ باشه حتماً.

بنفشه رو هم جلوی در خانه شون پیاده کردم و خودم هم به خونه رفتم.

ساعت پنج و نیم بود که با صدای آنشرلی پریدم بالا. سریع صدای بلند گوشیم رو قطع کردم و از ته دلم گفتم:

ـ بمیری نیما!

با بدبختی و نق نق از تخت گرم و نرمم دل کندم و دستشویی رفتم. نیما ساعت شش قرار بود دم خونه باشه. به بابا گفته بودم با اون قرار کوه دارم و بابا هم مخالفتی نکرده بود. از دستشویی که بیرون اومدم تند تند شلوار گرمکن با مانتوی اسپرت تنم کردم و کوله پشتی کوهنوردی ام رو هم برداشتم. کمی تنقلات داخلش ریختم و شال سیاهم رو روی سرم کشیدم. بالاخره دل از کفش پاشنه بلند کندم و کفش های اسپرت آل استار مشکیم رو پا کردم. تند تند از در بیرون رفتم و تموم حیاط رو دویدم. ساعت شش و پنج دقیقه بود. در رو که باز کردم، نیما جلوی در به پرادوش تکیه داده بود. عینک دودی خوشگلش به چشماش بود و دست به سینه ایستاده بود. در رو که بستم متوجه ام شد و با لبخند سلام کرد. سلامی کردم و پریدم بالای ماشینش. از همون لحظه صندلی رو خوابوندم و دراز کش شدم. نیما با دیدن من غش غش خندید و گفت:

ـ خوابت می یاد کوچولو؟

ـ آره نیما حرف نزن بذار من یه ذره دیگه بخوابم. آلارم گوشیم که صداش در اومد، دعای خیر به امواتت کردم حسابی.

نیما باز هم خندید و در سکوت راه افتاد. تا وقتی که رسیدیم من خوابیدم. با تکون های آهسته و نوازش مانند دست نیما روی موهام چشم باز کردم. صورتش با فاصله ی خیلی کم نزدیک صورتم بود. عینکش رو روی موهاش گذاشته بود و با نگاهی خاص به من خیره شده بود. با دست چشمام رو مالیدم و گفتم:

ـ رسیدیم؟

ـ آره خانومی، رسیدیم. باید پیاده بشی. البته اگه بازم خوابت میاد می شینیم توی ماشین تا تو بخوابی.

با چشمایی گشاد شده گفتم:

ـ خودتی نیما؟! منتظر بودم کلی مسخره ام کنیا! چت شده تو؟

نیما سریع عینکش رو به چشم زد و گفت:

ـ حالا که بیدار شدی بهتره بیای پایین.

بعد از این که نیما پایین رفت، من هم شونه ای بالا انداختم و پایین رفتم. در سکوت کنار هم پیش می رفتیم. نیما از دکه های اغذیه فروشی دو تا لیوان شیر کاکائو با کیک خرید و یکی از لیوان ها رو به دست من داد و گفت:

ـ بخور، می دونم دوست داری.

با لذت مشغول خوردن شدم و گفتم:

ـ نه بابا! آقا نیما چه دست و دلباز شده! نیما غلط نکنم کارت بدجوری به من گیره ها!

نیما با لبخند سری تکون داد، ولی حرفی نزد. بعد از خوردن شیر کاکائو دیگه خواب حسابی از سرم پریده بود. کوله ی نیما رو کشیدم و گفت:

ـ نیمایی، حالا بگو راه حلت چی بود؟

نیما بالاخره سکوتش رو شکست و گفت:

ـ وقتی رسیدیم اون بالا بهت می گم.

ـ نمی شه همین حالا بگی؟

ـ نه خیر نمی شه خانوم کوچولوی عجول. می خوام وقتی به خدا نزدیک تر شدیم بگم.

ـ اُه اُه چه حرفایی می شنوم!

نیما باز هم خندید و حرفی نزد. اَه دیگه داشت حوصلم و سر می برد. این نیما رو دوست نداشتم. اخم هام بی اراده در هم شده بود و دیگه حرفی نمی زدم. نیما هم انگار اصلا توی این دنیا نبود. فقط بعضی جاها دستش رو به سمتم دراز می کرد که کمکم کنه. اکثر جاها دستش رو رد می کردم، ولی بعضی جاها مجبور می شدم کمکش رو قبول کنم. دست نیما عجیب داغ بود و حس کردم تب داره، ولی به روی خودم نیاوردم. بالاخره رسیدیم به قله. من دیگه نا نداشتم ولو شدم روی زمین خاکی و نفس نفس می زدم. نیما هم نشست کنارم. از داخل کوله اش بطری آبی خارج کرد و گرفت به سمتم. سریع بطری رو گرفتم و یک نفس نصف بیشتر آب رو نوشیدم. نیما با نگاهی خاص نگاهم می کرد، وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم خندید و گفت:

ـ شبیه جوجه ها آب می خوری!

ـ دستت درد نکنه دیگه، جوجه هم شدیم؟

کمی خودش رو به سمت من کشید و گفت:

ـ تو جوجه هستی، فنچ هستی، وروجک هستی، شیطون بلا هستی، زلزله هستی...

ـ بسه بابا! ولت کنم تا فردا صبح ادامه می دی. من چه القابی دارم پیش تو!

نیما دوباره توی حالت گیج و منگیش فرو رفت و گفت:

ـ آره، پیش من.

ـ نیما! هنوزم نمی خوای راه حلت و بگی؟

نیما چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گفت:

ـ گفتی می خوای بری؟! درسته؟

ـ خب آره، البته برای درس خوندن نه برای چیز دیگه.

ـ و بابات چون نگرانته نمی ذاره؟

ـ درسته!

ـ منم دارم می رم ترسا.

از جا پریدم و گفتم:

ـ چی؟!

دستم و گرفت و دوباره من و نشوند و گفت:

ـ من خیلی وقته که تو فکر رفتن و نرفتن موندم ترسا. اون ور بهم پیشنهاد تدریس شده، البته توی یه کالج کوچولو.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:52 ق.ظ
These are really impressive ideas in regarding blogging.
You have touched some nice things here. Any way keep up wrinting.
شنبه 14 مرداد 1396 05:34 ق.ظ
Excellent weblog here! Also your web site lots up very fast!
What host are you using? Can I get your associate link for your host?
I wish my site loaded up as fast as yours lol
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم