تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت8 ....رمان قرارنبود
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
ـ هان؟!
ـ درد بگیری نیما که این قدر خنگول تشریف داری!
ـ خب من نمی فهمم باید در مورد چی با بابات حرف بزنم.
ـ نیما من می خوام برم.
ـ کجا؟
ـ می خوام برم کانادا برای ادامه تحصیل، ولی بابام نمی ذاره. مرغش یه پا داره، سفت و سخت می گه نه که نه.
ـ خب لابد دلیلی داره.
نمی تونستم بهش بگم به خاطر آتوساست، چون نمی دونستم مانی چیزی در مورد گذشته ی آتوسا به خونواده اش گفته یا نه. به خاطر همین گفتم:
ـ می ترسه من برم اون ور غرب زده بشم یا چه می دونم... بوریچی های اون ور از راه به درم کنن. از همین دلیل های مسخره!
خندید و گفت:
ـ اینا دلیل مسخره نیست دختر خانوم، از نگرانی یه پدر عاشق سرچشمه می گیره.
ـ نیما تو من و می شناسی. من همچین دختری هستم؟
ـ نه، ولی شاید جو زده بشی.
ـ گمشو، من و باش از کی کمک می خوام.
ـ تو باز یادت رفت نه سال از من کوچیک تری؟
ـ خودت نمی ذاری آخه.
ـ شاید بشه یه کاری کرد.
با خوشحالی گفتم:
ـ چه کاری؟!
از جا بلند شدم و در حالی که نیما به سمت دستشویی می رفت و گفت:
ـ اونش و دیگه بعدها بهت می گم. الان چه عجله ای داری برای رفتن؟
داد زدم:
ـ دیر می شه به خدا نیمــــا.
مانی جای برادرش نشست و گفت:
ـ واسه چی دیر می شه؟ چرا هوار می زنی؟ باز این نیما سر به سرت گذاشت؟
ـ دق می ده این آخر من رو. من نمی دونم چرا همه ی پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توی خماری و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن.
ـ بقیه ی پسرا رو نمی دونم، ولی نیما از بچگی عادتش بوده. حالا چی می گفتین؟
نمی خواستم حالا چیزی در این مورد بدونه، از این رو گفتم:
ـ طبق معمول چرت و پرت.
آتوسا که با اون بلوز شیک بنفش رنگ و شلوار نقره ای کلی خواستنی شده بود، اون طرف نشست و در حالی که دستم رو می فشرد گفت:
ـ آبجی کوچولوی خودم چه طوره؟
صدای آتوسا یک دنیا آرامش توی خودش نهفته داشت. خدایی صداش جذاب و گیرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه ی یک آسمون با من تفاوت داشت. چشم و ابروی کشیده ی مشکی رنگ داشت، با بینی کوچولوی سر بالا و لب و دهان غنچه و سرخ. برعکس من که همه چیزم ته رنگ سبز داشت. دستش رو فشردم و گفتم:
ـ من که خوبم، تو ولی انگار بهتری. هیچ یادی از من و عزیز و بابا نمی کنی. فکر نمی کردم این قدر شوهری باشی!
مانی خندید و آتوسا چشم غره ای رفت و گفت:
ـ اِ، بی تربیت! جلوی مانی این جوری می گی باورش می شه.
ـ منم می گم که باورش بشه. راستی آتوسا چه قدر این شلوارت خوشگله. از کجا خریدی؟
ـ مانی برام از ایتالیا آورده.
چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم:
ـ به من لبخند ژکوند تحویل نده ها. مگه نگفتم هر چی برای آتوسا آوردی باید برای منم بیاری؟ هان؟ گفتم یا نگفتم؟
مانی دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالای سرش برد و گفت:
ـ من و عفو کن خواهر زن جان. آخه لنگه ی این شلوار رو، منتها رنگ طلاییش رو، نیما از همون بوتیک برات خرید که به عنوان سوغاتی بهت بده. فکر می کردم تا حالا دیگه داده.
با اخم به در دستشویی نگاه کردم و گفتم:
ـ گوشت و دادی دست گربه؟ حالا چی می شد خودت برام می آوردی؟ این بین یه گله دختره، تا حالا لابد یکیشون هاپولیش کرده رفته.
ـ نه بابا نیما اهل این حرفا نیست.
ـ آره والا، آخه پسر پیغمبره نیما خان.
نیما از پشت سرم گفت:
ـ کسی من و صدا کرد؟
مانی گفت:
ـ ذکر خیرت بود.
ـ خب خدا رو شکر که ذکر خیرم بوده نه شرم. شما برای چی نشستین این جا؟ پاشین ببینم، دو دقیقه رفتیم مستراح و بیایم جامون و گرفتین؟
ـ خوش گذشت نیما جان؟ خسته نباشی.
نیما با خنده سر جای مانی که تازه بلند شده بود نشست و گفت:
ـ وروجک.
خیاری از داخل ظرف میوه برداشتم و در حالی که خرچ خرچ می جویدم گفتم:
ـ نمی خوای بگی راه حلت چیه؟ من کلی فکر کردم تا حالا نیما، هیچ راهی به ذهنم نمی رسه.
ـ زیاد فکرت و مشغول نکن. راه حلم و وقتی بهت می گم که مطمئن بشم عملیه.
ـ کی؟
ـ به زودی زود.
ـ باشه، می دونم اون قدر سرتقی که خودم و هم بکشم نم پس نمی دی.
ـ پَ نَ پَ، نم هم پس می دم که تو برام دست بگیری بگی نیما شاشو!
غش غش خندیدم و گفتم:
ـ آباجی عنقت کجاست؟ نمی بینمش.
ـ نیومد.
ـ اوا، چرا؟
ـ درس داشت.
برای اولین بار با حسرت گفتم:
ـ خوش به حالش.
مانیا دانشجوی کارشناسی ارشد بود و من همیشه به دانشجو بودنش غبطه می خوردم. نیما با یک دستش دست سمت راستم و گرفت و با دست دیگه اش دماغم رو کشید و گفت:
ـ نبینم وروجک من غصه بخوره. مطمئن باش توام یه روزی خانوم دکتر می شی و اون روز خیلی هم دیر نیست.
از ته دل گفتم:
ـ انشاا... .
اون شب شام رو در کنار هم خوردیم و بعد از اون، همه با هم توی حیاط بساط پهن کردیم. نیما و مانی مشغول کشیدن قلیون شدن. تهمینه جون و آتوسا و عزیز جون مشغول گپ زدن با همدیگه بودن و بابا و آقای ستوده هم از کار حرف می زدن. حوصله ام حسابی سر رفته بود. بلند شدم و خورده چوب های کنار دیوار را روی هم چیدم و بلند داد زدم:
ـ آی مردم، کی بنزین و کبریت داره؟
نیما ادای گریه در آورده و گفت:
ـ آخه این چه کاریه که می خوای با خودت بکنی؟ خودسوزی که نشد راه. بذار من باهاش حرف می زنم تا بیاد بگیرتت.
دمپاییم و در آوردم و به طرفش پرت کردم. مانی گفت:
ـ می خوای چی کار؟
ـ می خوام چهارشنبه سوری راه بندازم.
نیما اولین کسی بود که استقبال کرد. از جا بلند شد و گفت:
ـ ایول، منم هستم.
چهار لیتری بنزین رو از داخل ماشینش در آورد و مقدار کمی روی چوب ها ریخت و در حالی که کبریتی آتش می زد، دست من رو کشید و گفت:
ـ بیا وایسا کنار.
ـ نترس بابا، بادمجون بم آفت نداره.
ـ بادمجون بم بله، ولی شما بادمجون تهرانی!
کبریت رو روی چوب ها انداخت و آتش زبونه کشید. به همین سادگی! دست هم رو گرفتیم و با شادی و هیاهو از روی آتش پریدیم. با جیغ می خوندم:
ـ زردی تو از من، سرخی من از تو.
کم کم آتوسا و مانی و تهمینه جون و بابا و آقای ستوده هم به جمع ما اضافه شدند. عزیز ترجیح می داد فقط نظاره گر باشه. نیما ضبط ماشینش رو روشن کرد و صدای موسیقی تکنو حیاط رو پر کرد. خودش هم شروع کرد به رقصیدن دور آتش. ما هم دست می زدیم. خداییش رقص تکنوش حرف نداشت! چنان بیریک می زد و رقص پا می رفت که فک من می افتاد کف حیاط. کم پیش می اومد برقصه. وقتی رقصش تموم شد، همه با هم شروع کردیم به دست زدن. قر توی کمر من هم داشت بالا و پایین می پرید و چه قدر دوست داشتم برقصم و فقط منتظر یه بهانه بودم. نیما کنارم اومد و گفت:
ـ جمعه که میاد، باهام بیا کوه تا بهت راه حلم و بگم.
با خوشحالی گفتم:
ـ راست می گی؟!
صداش همزمان با آهنگ تند و تیز نانسی بلند شد.
ـ آره عزیزم.
همین بهانه برای رقصیدنم کافی بود. همیشه اوج شادیم رو با رقصیدن تخلیه می کردم. اون لحظه هم با شادی پریدم وسط و شروع کردم به تخلیه ی قرهای خشک شده ی کمرم. رقص عربیم حرف نداشت و هنوز کسی نتونسته بود روی دستم بلند شه، ولی زیاد نمی رقصیدم، چون به قول عزیز رقصم عشوه اش زیاد بود. نیما محو و مات به ماشینش تکیه داده و به من خیره شده بود. حتی دست هم نمی زد، ولی آتوسا و مانی و بابا و آقای ستوده و عزیز مشغول دست زدن بودن. کش موهایم را باز کرده و چنان با موهام دلبری می کردم، که ناگهان نیما از جمع خارج شد و سراسیمه به سمت ساختمون دوید! با خودم این طور فکر کردم که لابد گوشیش زنگ خورده. کمی دیگه هم رقصیدم و تمامش کردم. حسابی خسته شده بودم. همگی دوباره روی زیر انداز نشستیم. آتشمون هم خاموش شده بود و دیگه شعله نمی کشید. کمی که گذشت، نیما هم به ما پیوست، ولی دیگه اون شادابی اولیه رو نداشت. تا پاسی از شب همه کنار هم گل گفتیم و گل شنیدیم. ساعت دوازده شب بود که به خاطر خمیازه های مکرر من، بالاخره رضایت به رفتن دادیم و بلند شدیم. وقتی با نیما خداحافظی می کردم، دستم رو لحظاتی توی دستان قوی و مردونه اش نگه داشت و گفت:
ـ جمعه ساعت شش صبح دم در خونه تونم. منتظرم نذاری.
ـ منتظرت هم که بذارم خودش عالمی داره! کم الکی نیست که! افتخار همراهی با یه دختر خوشگل و تو دل برو رو پیدا کردی.
ـ بر منکرش لعنت خانومی.
حس می کردم نیما عوض شده، انگار مثل قبل نبود، ولی برام چندان اهمیتی نداشت و فعلا فقط راه حلش برام مهم بود. بالاخره خداحافظی کردیم و به سمت خونه به راه افتادیم.
پنج شنبه ها هم برای خودش عالمی داشت. دوباره از صبح با شبنم و بنفشه قرار گذاشته بودیم برای رفتن به پاتوق. بابا هم دیگه به پاتوق رفتنای پنج شنبه ی من عادت کرده بود. برای همین هم گیر نداد و حتی سوئیچ ماشین رو به عزیز جون داده بود که به من بده. می دونستم که می خواد در دهن من و ببنده. می دونست که اگه یه ذره ی دیگه بهم فشار بیاره، یهو منفجر می شم و گندش شهر و پر می کنه. یه تیپ جیغ دیگه زدم و ساعت هشت از خونه زدم بیرون. بنفشه و شبنم رو هم سوار کردم و با شادی و سر خوشی به سمت پاتوق راه افتادیم. بنفشه گفت:
ـ چه قدر خوشحالم که امشب جیگر و می بینم.
ـ بترکی تو که سیری نداری. آخه واسه چند تا پسر می خوای غش و ضعف کنی؟ بسه دیگه.
ـ نه قول می دم این آخریش باشه.
ـ اِ، پس اگه دوباره یه فیلم از گلزار رفت رو پرده و تو خواستی غش کنی من می دونم و تو.
ـ خب اون که تو دسترس نیست، فعلا می چسبیم به همین که در دسترسه.
من وسط بحث رفتم و گفتم:
ـ اسمش رو هم نمی دونی هنوز بیچاره.
ـ آره واقعاً، اون چشم خاکستری که فربد بود، اون چشم سبز بهراد، اون چشم آبی آرسام، ولی این خوشگل شهر قصه ها هنوز اسمشم معلوم نیست.
ـ ولی خیلی با شخصیته!
ـ بله البته اگه تو بذاری. یهو دیدی با این تابلو بازیات لج پسره رو در میاری و میاد می شوره می ذارتت کنار.
ـ غلط کرده.
ـ یعنی می میرم برای این احساسات تو. تا همین حالا داره جون می ده برای پسره، بعد یهو می گه غلط کرده! خره، اگه کسی و دوست داری که نباید از دستش ناراحت بشی.
ـ راست می گه عین رابین توی کتاب الهه شرقی. هی این دختره این پسره رو چزوند، اون وقت رابین چی می گفت؟ بمیرم الهی! می گفت من به خودم حق نمی دم از دست تو ناراحت بشم!
بنفشه با غیض گفت:
ـ من کی گفتم عاشقشم؟ فقط ازش خوشم میاد!
ـ عشق از همین شروع می شه.
ـ پاشین جمع کنین کاسه کوزه تون رو. من عمرا اگه عاشق بشم، همین شبنم خر شده بسه دیگه.
رو به شبنم که اخم هاش در هم شده بود گفتم:
ـ شبنمی سه چهار ساله که با مایی، ولی هیچ وقت نگفتی چی شد که عاشق این پسر خاله ات شدی.
شبنم پوزخندی زد و گفت:
ـ عاشقی که دلیل نداره.
ـ یعنی هیچ ماجرایی نداری؟
ـ چرا اتفاقا ماجرا برای گفتن زیاد دارم.
بنفشه خیز گرفت و گفت:
ـ خب پَ بگو. منم که مشتاق شنیدن!
منم با خنده گفتم:
ـ منم حساس!
شبنم گفت:
ـ قضیه اش مفصله!
بنفشه گفت:
ـ خواهش می کنم بگو.
شبنم به رستوران اشاره ای کرد و گفت:
ـ فعلا که رسیدیم، بذارین بریم تو براتون تعریف می کنم.
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و وارد شدیم. میزی که همیشه سر اون می نشستیم خالی بود. بی اراده نگاهم به سمت وسط رستوران کشیده شد. بهراد و آرسام و فربد سر میز نشسته بودن و طبق معمول با نگاهشون داشتن ما رو می خوردن. بنفشه با لب و لوچه ی آویزون گفت:
ـ نیومده!
شبنم هم خندید و گفت:
ـ فهمیده تو براش تور پهن کردی.
ـ واه واه، دلشم بخواد.
روی صندلی نشستم و گفتم:
ـ بتمرگین این قدر قال نکنین. تابلو نیستین شما، دیگه بنر شدین!
بنفشه و شبنم با خنده نشستن و بنفشه گفت:
ـ به درک که نیومده. برای من چیزی که زیاده پسره! بنال شبنم ببینم این اردلان با تو چی کار کرده؟
شبنم خندید و گفت:
ـ چه احترامی هم به من گذاشت!
ـ خیلی خب حالا، خانوم دکتر لطفا بفرمایید.
قبل از این که شبنم شروع کنه، گارسون اومد و سفارش غذا گرفت. بعد از سفارش دادن، من و بنفشه زل زدیم توی دهن شبنم. شبنم هم که متوجه کنجکاوی ما شده بود، آهی کشید و گفت:
ـ از وقتی که خودم و شناختم و تونستم دست چپ و راستم رو تشخیص بدم، فهمیدم که نسبت به اردلان احساس عجیبی دارم. یعنی زیر بار زور از طرف هیچ کس نمی رفتم، ولی اردلان هر چی که می گفت من می گفتم باشه. کتکم می زد صدام در نمی اومد، حرصم می داد اعتراضی نمی کردم و خلاصه... من از بچگی عاشق بودم، ولی صدام در نمی اومد و هیچ وقت هم نمی خواستم بذارم که اون بفهمه من چه قدر دوسش دارم. پونزده سالم بود که یه بار به طور اتفاقی قرار شد با اردلان از خونه ی مادربزرگم بریم خونه ی ما. اولین بار بود که با هم تنها شده بویدم. اردلان اولش اصلا حرفی نمی زد، ولی یهو گفت:
ـ شبنم بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم؟
یهو مات شدم. اردلان بود که از من درخواست می کرد بریم کافی شاپ؟ نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ باید برداشتی می کردم یا نه؟ این و یادم رفت بگم که اردلان با این که خیلی مغرور بود، ولی بعضی وقتا نگاهاش خیلی خاص می شد. حس می کردم که اونم نسبت به من بی تفاوت نیست. برای همین هم پیش خودم گفتم شاید می خواد حرفی بزنه. اون موقع اردلان نوزده سالش و سال اول دانشگاه بود. دردسرتون ندم... رفتیم کافی شاپ و هر دو آب پرتغال سفارش دادیم. اردلان برام حرف می زد از دانشگاهش، می گفت از برخوردش با دخترای جلبرگ دانشگاه. اونایی که خودشون و می چسبونن به پسرا و اینا. کلی از دستش خندیدم. کم کم حرف زدن اردلان عوض شد. به من من افتاده بود. انگار یه چیزی می خواست بگه ولی نمی تونست. منم که کلی تو شوک بودم و نمی تونستم برای کمک کردن بهش چیزی بگم. بالاخره دل و زد به دریا و از احساسش گفت. از این که من و دوست داره!
یهو بنفشه پرید وسط حرفش و گفت:
ـ جدی؟ بهت اعتراف کرد که دوستت داره؟! پس چته دیگه؟
شبنم پوزخندی زد و گفت:
ـ آره گفت، ولی... این تازه اولش بود. شنیدی می گن، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؟ قضیه ی منه. اون روز منم به اردلان گفتم که دوسش دارم و اردلان ازم خواست شش سال صبر کنم تا درس و سربازیش تموم بشه و بیاد خواستگاریم. به قول خودش فقط می خواست از این که من و داره مطمئن بشه. منم که سر خوش! گفتم براش صبر می کنم. خلاصه اون روز تموم شد، ولی تازه دوستی من با اردلان شروع شده بود. با هم بیرون می رفتیم، تلفنی حرف می زدیم و کلی تو عشق هم غرق بودیم. بهش گفتم می خوام به مامانم همه چیز و بگم تا راحت تر باشیم. فکر می کردیم هم مامانم از خداشه که اردلان دامادش بشه، هم خاله ام من و خیلی دوست داره و حرفی نداره که من عروسش بشم. من و اردلان هر دو این جوری فکر می کردیم، ولی وقتی من قضیه رو برای مامانم تعریف کردم، مامانم عین بمب منفجر شد:
- تو غلط کردی، تو گه خوردی. من جنازه ی تو رو هم روی دوش اردلان نمی ذارم! اون آدمه که تو بهش دل بستی؟
من دهنم عین دهن غار باز مونده بود و نمی تونستم حرفی بزنم. اصلا فکرش و هم نمی کردم که این عکس العمل مامان باشه! بابا هم وقتی فهمید بدتر از مامان بهم توپید و گقت دیگه حق ندارم اردلان رو ببینم. از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیـــــد!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1396 02:40 ق.ظ
What's Happening i am new to this, I stumbled upon this I've discovered It positively helpful
and it has aided me out loads. I hope to give a contribution & help other
customers like its helped me. Great job.
پنجشنبه 15 تیر 1396 03:17 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere,
when i read this paragraph i thought i could also make
comment due to this brilliant article.
دوشنبه 5 تیر 1396 01:01 ق.ظ
First off I would like to say fantastic blog!
I had a quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to know how you center yourself and clear your
thoughts prior to writing. I've had difficulty clearing my mind in getting my thoughts out.
I do enjoy writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are lost
just trying to figure out how to begin. Any recommendations
or hints? Thank you!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:07 ب.ظ
Hi there, I found your web site by the use of Google at the same time as searching for a similar matter,
your web site came up, it seems to be great. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, just become alert to your weblog thru Google, and found that it is really informative.
I'm gonna be careful for brussels. I will appreciate if you happen to continue this in future.
Many other people will be benefited out of your writing.
Cheers!
جمعه 11 فروردین 1396 06:43 ب.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this article plus the rest of the site is very good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم