تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - رمان ...قسمت 7
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
 حقته! هم حق تو که این قدر خنگ و خلی که به چهارتا کلمه حرف تو چت اعتماد می کنی؛ هم حق دوستته که اون دختر و بدبخت کرده و حالا می خواد ولش کنه؛ هم حق اون دختره اس که این قدر شل بوده و گذاشته اون پسره این بلا رو سرش بیاره. همتون که زابراه شدین اون وقت می فهمین یه من ماست چقدر کره داره. با صدایی که از پایین اومد از اتاق خارج شدم و دیدم بابا اومده. باهاش قهر بودم. حق نداشت روی من دست بلند کنه. با این حال رفتم پایین. هنوز کارم بهش گیر بود.
بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من گل لبخند روی لب های هر دو شکفت. زیر لب سلامی زمزمه کردم و رو به عزیز جون گفتم:
ـ گشنمه عزیز جون، روده ام دیگه داره من و می خوره! کی شام می دی بهمون؟
ـ قربون اون معده ات برم من مادر. یه چیکه صبر کن تا بابات چاییش و بخوره بعد شام و می کشم.
بابا گفت:
ـ من خوردم عزیز، شام و بکش که این عزیز دل بابا گشنه نمونه.
پاچه خوار! تازه رفته فکر کرده دیده چه کاری کرده، حالا می خواد دل من و به دست بیاره. عزیز از بلند شد و به آشپزخونه رفت. بابا دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ نبینم عروسک بابا چشماش غمگین باشه.
جوابی ندادم. پام و روی اون پا انداختم و با ناخن بلند شست پام روی شیشه میز ضرب گرفتم. بابا که دید جواب نمی دم گفت:
ـ قهری بابا؟
ـ ...
ـ ته تغاری؟!
ـ ...
بابا خم شد و از زیر میز بسته ای رو در آورد و گفت:
ـ خیلی خب، حالا که باهام حرف نمی زنی، منم این کادوی خوشگل و بهت نمی دم.
اَه، انگار داشت بچه خر می کرد! اونم با یه آبنبات! خواستم از جا بلند شم و پیش عزیز برم که دستم و گرفتم و گفت:
ـ بگم ببخشید کفایت می کنه؟
توی چشماش نگاه کردم با یه دنیا کینه و گفتم:
ـ بار اولت بود بابا!
ـ عصبیم کردی!
ـ هر کاری هم که می کردم، یادم نمیاد روی آتوسا دست بلند کرده باشی، با اون گندی که بالا آورد!
ـ اون مریض بود، نیاز به کمک داشت نه کتک!
ـ منم دیشب دست کمک به طرفتون دراز کردم.
ـ و من هم بهت کمک کردم. دوست ندارم بذارم بری، چون می دونم چی در انتظارته.
ـ من اگه کاره ای بودم، همین طرف صدتا کار کرده بودم تا حالا. آتوسا قبل از رفتنش، این جا دوست پسر داشت! یادتون که نرفته.
بابا سرش و زیر انداخت و گفت:
ـ آتوسا شوهر کرده! این و بفهم. دیگه حق نداری از این حرفا در موردش بزنی. یه وقت به گوش مانی می رسه.
ـ مانی خودش همه چی و می دونه.
ـ در هر صورت...
ـ بابا من کاری به این کارا ندارم، بذار من برم. شما هم ماهی یه بار بیا به من سر بزن.
خندید و گفت:
ـ این حرفت منطقیه به نظر خودت؟
از خنده بابا شیر شدم. خودم و کشیدم کنارش و در حالی که دست می انداختم دور گردنش گفتم:
ـ بابا تو رو خدا، خودت می دونی که من از هر چی که خلاف باشه بیزارم. محاله اون ور که رفتم اصل خودم و فراموش کنم. بابا به خدا فقط می خوام دکتر بشم.
بابا که عصبی شده بود گفت:
ـ محاله ترسا، این قدر اصرار نکن! وقتی گفتم نه، یعنی نه!
از جا برخاستم و با خشم گفتم:
ـ لعنتی!
خواستم به اتاق برم که عزیز صدا زد:
ـ ترسا بدو شام.
این قدر گرسنه بودم که دیدم طاقت قهر کردن با شکمم رو ندارم. راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و پشت میز نشستم. خیلی عنق غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم. کمی که در سکوت سپری شد، بابا گفت:
ـ راستی ترسا یادت باشه فردا بری شرکت مانی.
دست از خوردن کشیدم و گفتم:
ـ اون جا برای چی؟
ـ یه چک نوشتم که باید ببری بدی به مانی. بعدش هم برو خونه ی آتوسا، برای شام دعوتمون کردن.
ـ خونواده ی مانی هم هستن؟
ـ نمی دونم شاید. برای چی؟
ـ همین جوری.
دوباره مشغول خوردن شامم شدم. تا به حال نشده بود ما به خونه ی آتوسا بریم و خونواده ی شوهرش نباشن. یه جورایی می خواست فرق نذاره. مانی یه برادر بیست و نه ساله به اسم نیما و یه خواهر بیست و چهار ساله به اسم مانیا داشت. آبم با خواهرش توی یه جوب نمی رفت، ولی داداشش با حال بود. خوشم می اومد باهاش کل کل کنم. شامم رو خوردم و بعد از تشکر از عزیز و بوسیدن گونه اش، به اتاقم برگشتم. عزیز بیچاره چه قدر زحمت می کشید، ولی برای این که زنی وارد زندگی تنها پسرش نشه و نامادری بالای سر نوه ی عزیزش نیاد، از هیچ کمکی فرو گذار نمی کرد. من هم که می دونستم دلیل تمام زحمت هاش راحتی منه، بیش از پیش نسبت بهش احساس احترام و محبت پیدا می کردم. خلاصه که اون شب این قدر فکر کردم، که مخم هنگ کرد. آخر هم با سر درد خوابم برد.
جلوی ساختمون بلند شرکت مانی ایستادم. اوه، کی می ره این همه راه و؟! بار اولی بود که می اومدم شرکتش. هیچ وقت دوست نداشتم پام و توی محیط های مردونه بذارم. می دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن. حتی منشیش! خوش به حال آتوسا با این شوهرش! هیچ وقت خیالش ناراحت نمی شد که شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا این که کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و... از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم. دفتر مانی طبقه ی چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون، جلوی در قهوه ای رنگی که روش نوشته شده بود:
ـ «دفتر مدیر کل، مدیر عامل و معاونان»
ایستادم. به به! کجا هم قرار بود برم. قاطی رئیس رؤسا. نگاهی به ظاهر خودم کردم. مانتوی قهوه ای، شلوار کتون مشکی، شال قهوه ای، کیف و کفش قهوه ای! می دونستم که تیپم مقبوله. دستم و روی زنگ گذاشتم و فشردم. چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در و باز کرد و با دیدن من گفت:
ـ بفرمایید؟
پررو پررو گفتم:
ـ می تونم بیام تو؟
ـ با کی کار دارین؟
ـ با آقای مانی ستوده.
ـ وقت قبلی دارین؟!
اَه! انگار وزیر و می خوام ببینم! این کیه دیگه؟ منشیشه؟ گفتم:
ـ نه خیر.
در حالی که داشت در و می بست گفت:
ـ شرمنده خانم، بدون وقت قبلی نمی شه.
قبل از این که در بسته بشه، جیغم رفت به هوا:
ـ اِاِ، چرا در و می بندی؟ مانــــی؟ مانــــی کجایی؟ پاشو بیا دم در ببینم! اوی مانــــی این الان در و می بنده منم می رم ها، مانـــــی؟
پیرمرد بیچاره از عکس العمل من مات و مبهوت بین در و دیوار خشک شده بود. نمی دونست داشت چی کار می کرد! چیزی طول نکشید که سه مرد اومدن جلوی در! جونم مرد! چه مردایی هم بودن. یکیشون که مانی بود، شوهر خواهر گل خودم، ولی اون دو تا رو نمی شناختم، که از قضا هر دو نفر با دهان باز به من و دیوونه بازیم خیره شده بودن. با دیدن مانی که مبهوت مونده بود گفتم:
ـ مانی این نمی ذاره من بیام تو، چک ددی رو برات آوردم.
مانی با این که به دیوونه بازی های من عادت داشت، ولی هنوز هم توی شوک بود. با دیدن قیافه اش دوباره جیغم بلند شد:
ـ مانــــی مردم از گرما! می رم چک و واسه خودم خرج می کنما، می ذاری بیام تو یا نه؟
مانی تکونی خورد و خنده اش گرفت:
ـ تویی زلزله؟
ـ پَ نَ پَ، بعد دو ساعت می گه تویی؟ روح مادربزرگمه اومده شوهر نوه اش و ببینه، که ببینه مقبول هست یا نه، ولی با این گیج بازی تو کاملا ازت نا امید شدم ننه. من رفتم، به خدا سپردمت.
مانی با خنده دستم را گرفت و گفت:
ـ بیا تو ببینم.
سپس رو به پیرمرد و آن دو مرد جنتلمن ترسا کش گفت:
ـ این ترساست، خواهر زن زلزله ی من. حالش این جوریه، اگه کسی برخلاف میلش حرفی بزنه جیغش می ره بالا.
خندیدم و رو به مردا گفتم:
ـ با این که نمی شناسمتون، ولی خوشبختم.
یکی از اونا زود خودش و جمع و جور کرد و دستش و گرفت به طرف من و گفت:
ـ نوید فراهان هستم و از آشنایی با شما کاملا خوشبختم.
چپ چپ نگاه به دستش کردم که زود خودش و جمع و جور کرد و قدمی عقب رفت. اون یکی جلو اومد، ولی جرئت نکرد دستش و جلو بیاره و گفت:
ـ منم احسان کیانی هستم، معاون شرکت.
برای احسان سری به نشونه ی آشنایی تکون دادم و رو به نوید با پررویی پرسیدم:
ـ شما چی کاره بودی؟
نوید که از روی مثل سنگ پای قزوین من جا خورده بود گفت:
ـ من مدیر عامل هستم.
رو به مانی که گوشه ای ایستاده بود و شوی خنده دار من و تماشا می کرد و می خندید گفتم:
ـ وا، مگه تو مدیر شرکت نیستی؟
مانی بین خنده گفت:
ـ من مدیر کل هستم ترسا خانوم.
ـ کاش عقل کل بودی جا مدیر کل.
مانی با خنده من رو دعوت به نشستن کرد و رو به اون پیرمرد گفت:
ـ عمو قاسم بی زحمت برای ترسا خانومی یه لیوان شربت آلبالو بیار، گرما زده شده.
ـ نـــــه!
همه با تعجب به من نگاه کردن و من با خنده و ناز گفتم:
- خب شربت آلبالو دوست نمی دارم، آب پرتقال می خوام.
هر چهار مرد، هم خنده شون گرفته بود، هم مطمئنا در ذهنشون می گفتن چه دختر لوسی! عمو قاسم چشمی گفت و رفت که برای من آب پرتقال بیاره. مانی کنارم نشست و در کمال تعجب، احسان و نوید هم نشستن. مانی هم از کار اون ها خنده اش گرفت و رو به من سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت:
ـ خب خواهر زن عزیز، چک و آوردی برام؟
ـ بله، ولی مانی جون نصف نصف. توی این گرما پدرم در اومد تا اومدم این جا. تازه اونم با متــــرو! لای یه عالمه آدم بو گندوی چندش. اَه اَه اَه، یادم می افته حالم بد می شه.
ـ هان چیه؟ بابات ماشین نداد بهت؟
ـ نه خیر، این بابای ما هر چند وقت یه بار یه چیزی مثل خر می ره تو رخت خوابش گازش می گیره. دیشبم از اون شبا بود. قبل از خوابش از ترس این که من صبح ماشین و بردارم، سوییچ و دو در کرد. صبحم کلی با سیم میمای ماشین ور رفتم بلکه روشن بشه، ولی نشد که نشد.
ـ آخی.
نگاهی به سر تا پای مانی در اون کت و شلوار خوش دوخت کردم و گفتم:
ـ بزنم به تخته چه جیگری شده مانی! روز به روز عین قالی کرمون رو میای!
ـ از اثرات هم نشینی با خواهرته ترسا جان. نمی ترسی با من این جوری حرف می زنی؟ آتوسا دون به دون موهات و می کنه ها.
ـ وا! چه خسیس! مگه چیه؟ شوهر خواهرمی، دوست دارم ازت بتعریفم.
ـ لطف داری خانوم گل.
عمو قاسم با چهار لیوان آب پرتغال برگشت و سینی رو اول از همه جلوی من گرفت. من هم با پررویی، جای یک لیوان، دو لیوان برداشتم. اولی رو یک نفس سر کشیدم و لیوانش رو دوباره توی سینی گذاشتم، دومی رو هم دستم گرفتم تا ذره ذره بخورم. عمو قاسم با تعجب به من نگاه می کرد، ولی مانی غش غش می خندیدن. احسان و نوید هم به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن که نخندن. از دیدن قیافه های سرخ شده شون خنده ام گرفت و گفتم:
ـ بخندیدن بابا، حالا می پکین.
این و که گفتم هر دو ترکیدن. نوید بین خنده گفت:
ـ تا حالا دختری مثل شما ندیده بودم.
ـ برای این که من یه دونه ام.
احسان گفت:
ـ واقعاً.
نگاهم به انگشت حلقه ی احسان افتاد و دیدم که حلقه توی دستشه. پس زن داشت! ولی نوید مشخص بود که مجرده. سر و گوشش هم بیشتر می جنبید. چک رو از کیفم در آوردم و به دست مانی دادم و گفتم:
ـ خب مانی جون من دیگه می رم خونه.
ـ مگه قرار نیست امشب خونه ی ما باشین؟
ـ می رم خونه آماده می شم و بعد میام.
ـ خب اگه کاری نداری بمون دو ساعت دیگه با هم می ریم خونه.
ـ نــــه! می خوام برم خونه خودم و تزیین کنم، شب جلوی اون داداش چلغوزت کم و کسری نداشته باشم.
مانی فقط می خندید و چیزی نمی گفت. احسان و نوید هم دیگه آزادانه می خندیدن. بلند شدم و گفتم:
ـ خیلی خب، من رفتم. دیگه شماها هم حتما یه دَشووری برین که خدایی ناکرده خودتون و نجس نکنین.
دوباره صدای شلیک خنده بلند شد و من در حالی که لبخند می زدم، از در شرکت مانی بیرون رفتم.
جلوی در خونه ی آتوسا که خونه ای ویلایی و بزرگ بود از تاکسی با عزیز جون پیاده شدیم. دستی به مانتوم کشیدم و به طرف زنگ رفتم. عزیز پول تاکسی رو داد و کنار من ایستاد. زنگ رو فشردم و چیزی طول نکشید که در باز شد. بدون این که منتظر عزیز بمونم پریدم تو. پرادوی مشکی نیما هم کنار بی ام و مانی پارک شده بود و من مطمئن شدم که اون هم حضور داره. حیاط بزرگ و پر دار و درختشون رو سریع طی کردم و به در شیشه ای رسیدم. در کمال تعجب متوجه شدم که نیما پشت شیشه ها ایستاده و به من زل زده و در آرامش چایی می نوشه. وقتی فهمید متوجه نگاهش شدم، سری تکون داد و عقب رفت. در رو باز کردم و گفتم:
ـ سلام بر همگی! من اومدم.
نیما و مادر مانی (تهمینه جون) که زن خوش سیما و مهربونی بود، بلند شد و در حالی که به روم آغوش باز کرده بود، گفت:
ـ خوش اومدی دختر گلم.
توی بغل مهربونش فرو رفتم و لحظاتی باقی موندم. چه قدر دلم می خواست مادرم زنده بود و این جوری بغلم می کرد. خودش هم فهمیده بود چه حالی دارم که محکم من و توی بغلش گرفته بود و می فشرد. شالم از سرم افتاده بود سر شونه ام و تهمینه جون به نرمی موهام رو نوازش می کرد. صدای اعتراض نیما بلند شد:
ـ اوه مامان! چند ساله ندیدیش؟ حالا فکر می کنه چه تحفه ای هم هست! همین کارا رو می کنین که هی برامون طاقچه بالا می ذاره دیگه. اصلا شده یه بار افتخار بده بیاد خونه مون؟
از بغل تهمینه جون اومدم بیرون و در حالی که چپ چپ به مانی نگاه می کردم گفتم:
ـ تا وقتی یه عزب اوقلی عین تو توی اون خونه راه می ره، من پامم اون جا نمی ذارم!
ـ آهان! واقعاً چه دلیل خوبی. شاید من بخوام تا آخر عمر یالغوز بمونم، اون وقت توام هیچ وقت نمیای اون جا؟
بدون این که جواب نیما رو بدم، مشغول سلام و احوال پرسی با بقیه شدم. نیما هم لم داد روی مبل و با چشماش مشغول کاویدن من از نوک انگشت پا تا فرق سرم شد. از خودم مطمئن بودم. سارافون مشکی رنگی پوشیده بودم با بلوز مشکی و گردنبند مرواریدم را هم دور گردنم بسته بودم. نیما به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:
ـ بیا بشین این جا ببینمت وروجک.
ـ دیدن دارم؟
ـ معلومه که داری!
با خنده نشستم کنارش و در حالی که از ظرف میوه ای که آتوسا جلوم گرفته بود یک پرتقال بر می داشتم گفتم:
ـ چه می کنی با دانشجوهای دخملت آقای دکتر؟
نیما استاد دانشگاه آزاد بود، تازه یک سال بود که دکتراش رو گرفته بود و از همون سال هم توی دانشگاه استخدام شده بود و شده بود سوژه ی من برای خنده. نیما دماغم رو فشار داد (این کار عادتش بود) و گفت:
ـ این قدر شیطون نباش، یه ساله مخ من و تیلیت کردی با این حرفات.
ـ خب مگه دروغ می گم؟ همه می دونن اکثر دانشجوهای دختر دانشگاه آزاد هلو هستن. حالا من نمی دونم تو چته که چشمت یکی از این هلوها رو نمی گیره.
نیما با شیطنت گفت:
ـ فعلا که چشم همه ی اون هلوها من و گرفته. کم الکی نیست! استاد بیست و هشت ساله اونم به این خوش تیپی و خوشگلی!
ـ اوه، کی می ره این همه راه رو؟! بذار یکی دیگه برات در نوشابه باز کنه.
ـ تو که باز نمی کنی، مجبورم خودم باز کنم. راستی شنیدم بازم دانشگاه قبول نشدی.
با این که بی منظور این حرف رو زد، ولی ناراحت شدم و اخم هام در هم شد. نیما سریع فهمید. دستش رو زیر چانه ام گذاشت و گفت:
ـ ناراحت شدی خانومی؟
ـ نیما، من خنگ نیستم!
چشمان درشت خاکستری اش را گرد کرد و گفت:
ـ من کی گفتم تو خنگی عزیزم؟ من غلط بکنم، تو خیلی هم باهوشی. من فقط تعجب کردم که با رتبه ی سه هزار چیزی قبول نشدی. حالا هم طوری نشده که، عوضش میای دانشگاه خودمون می شی شاگرد سوگولی خودم.
ـ نمی خوام، نیما؟
ـ جونم؟
ـ با بابام حرف بزن.
نیما لحظاتی با تعجب نگام کرد و سپس گفت:
ـ در مورد چی؟
از خنگیش لجم گرفت و با غیض گفتم:
ـ در مورد ازدواج با من!




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 03:05 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this,
like you wrote the book in it or something. I think that you could do
with some pics to drive the message home a bit, but instead
of that, this is wonderful blog. An excellent read. I will certainly be
back.
شنبه 4 شهریور 1396 03:26 ب.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of your magnificent post.

Also, I've shared your web site in my social networks!
شنبه 14 مرداد 1396 06:09 ق.ظ
Thanks on your marvelous posting! I seriously enjoyed reading
it, you might be a great author.I will be sure to bookmark your
blog and will come back very soon. I want to encourage that
you continue your great writing, have a nice weekend!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم