تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - قسمت 6رمان........
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
- اونم قبل از رفتن همینا رو می گفت. هدفم فقط درس خوندنه! روسفیدتون می کنم و برمی گردم. ولی چی شد؟
- آتوسا عقده ای بود.
- در مورد خواهرت درست حرف بزن!
- اگه حماقت اون بخواد باعث عدم پیشرفت من بشه هر جور که دوست داشته باشم در موردش حرف می زنم.
- حماقت نبود، استعداد داشت! از کجا معلوم که تو نداشته باشی؟
- استعداد چی؟
- ه*رز**ه شدن.
خون جلوی چشمام و گرفت. خواستم جیغ بزنم که جلوی خودم و گرفتم. راحت تر از داد و فریاد کردن می تونستم جواب بابا رو بدم. زل زدم توی چشماش و گفتم:
- دست پروردتونیم! کلاتون رو بذارین بالاتر.
همین که این و گفتم نصف صورتم سوخت. لعنتی! کتک نخورده بودم که خوردم. دیگه موندن رو جایز ندونستم. از جا بلند شدم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. پریدم توی اتاق و در و بستم. حالا توی خلوت اتاق بنفشم می تونستم از ته دل زار بزنم.
- مامان کجایی؟ کجایی که شوهرت دست روی ته تغاریت بلند کرد؟ مامانم آخه چرا رفتی؟
لپ تاپم و روشن کردم و آهنگ زود رفتی گلم از علی عبدالمالکی رو گذاشتم و صداش و تا ته بلند کردم. با آهنگ می خوندم و از ته دل زار می زدم. چراغ گوشیم مدام خاموش و روشن می شد. بنفشه و شبنم بودن که هی زنگ می زدن، ولی حتی حوصله دوستام و هم نداشتم. گوشیم و خاموش کردم. با لباس بیرون افتادم روی تخت و این قدر گریه کردم که خوابم برد.
با صدای عصبی عزیز جون چشمام به زور باز شدن:
- آخه دختر مگه خواب جا کردی؟ ساعت دوازده ظهره! پاشو این قدر که خوابیدی می ترسم زردی بگیری! رنگت زرد شده. دم اذون ظهره پاشو مادر. خوب نیست دم اذون خواب باشی.
خواستم پتو رو روی سرم بکشم که عزیز پتو رو چنگ زد و گفت:
- اِ هر چی هیچیش نمی گم پررو می شه. پاشو این دوستاتم هزار بار بهت زنگ زدن می گن گوشیت خاموشه. این گوشی و بابات برات خریده که خاموش کنی؟ مادر یه وقت یکی کار مهم باهات داشته باشه.
خیر فایده نداشت! هر چی گوشم و توی بالش فشار می دادم و چشمام و محکم تر روی هم فشار می دادم که خواب نازنینم نپره فایده ای نداشت. به اجبار چشم باز کردم و عنق نشستم لب تخت. عزیز تند تند در حال جمع کردن تنقلات و لباس های ریخته شده کف اتاق بود و تو همون حال غر هم می زد. هرچقدر هم که صبح ها بی حوصله بودم و حوصله کسی رو نداشتم حوصله عزیز جون رو داشتم. بلند شدم و بلند گفتم:
- سلام عزیز جون. صبحت بخیر.
- سلام به روی ماه نشسته ات. برو دست و صورتت و بشور. صبحونه ات هم روی میز آشپزخونه است. اگه میلت می کشه بخور اگه هم نه که وایسا یه باره ناهار بخور.
بی حرف از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. تکه ای نون خشک از روی میز برداشتم و خرچ خرچ جویدم. از آشپزخانه بیرون اومدم و روی کاناپه جلوی تی وی ولو شدم و با کنترل شروع کردم این کانال اون کانال کردن. پی ام سی داشت موزیک ویدیوی شادمهر، آهنگ حالم عوض شده رو می داد. عاشقش بودم. صداش و تا ته زیاد کردم و پام و دراز کردم و روی میز گذاشتم. فکرم عجیب مشغول بود. بابا که آب پاکی رو ریخته بود روی دستم. باید خودم یه کاری می کردم؛ ولی آخه چی کار؟ هر چی هم که طلاهام و می فروختم و پول رفتن رو جور می کردم آخرش نیاز به اجازه بابا داشتم. اهل قاچاقی رفتن و این حرفا هم نبودم. همینم مونده بود برم و بیفتم دست یه آدم نا اهل. پس چه خاکی باید تو سرم می ریختم؟ اصلا حواسم به آهنگ نبود. مدام توی ذهنم داشتم نقشه می کشیدم. باید بابا رو راضی می کردم ولی آخه به چه قیمتی؟ این قدر توی فکر فرو رفته بودم که متوجه صدای زنگ نشدم. یکی دستش را روی زنگ گذاشته بود و قصد برداشتن نداشت. از داد و هوار عزیز متوجه شدم و پریدم آیفون رو برداشتم:
- کیه؟
صدای عصبی بنفشه بلند شد:
- عزراییل!
- شرمنده ما جون به عزراییل نمی دیم.
- به من می دی. یالا در و باز کن که اومدم جونت و بکشم بیرون.
- از کجام؟
- از تو حلقت دختره منحرف! فکر کردی از کجات می کشم بیرون؟ تو باید ناکام از دنیا بری. وا کن این در و تا جرش ندادم!
خنده ام گرفت و در و باز کردم. این قدر عصبی شده بود که می خواست در و جر بده! چیزی طول نکشید که شبنم و بنفشه پریدن روی سرم:
- نکبــــت، چرا ماس ماسکت خاموشه؟ فکر کردی من دوست پسرتم که گوشی و خاموش کنی برات دق مرگ شم؟
خندیدم و گفتم:
- ای بابا! چته؟ چرا رم کردی؟ جفتک نزنی یه وقت!
- برای چی دیشب تا حالا گوشیت و خاموش کردی؟
- می خواستم لالا کنم می دونستم شما دو تا نمی ذارین. گوشیم و خاموش کردم که راحت بخوابم.
شبنم خیز گرفت و گفت:
- حالا ما شدیم مزاحم؟ حالا نشونت می دم مزاحم کیه. شبنم بیارش...
کشون کشون من و به سمت زیر زمین کشیدن. هر چی جیغ و داد می کردم فایده ای نداشت. در زیر زمین رو باز کردن و هر سه وارد شدیم. آب استخر از تمیزی مثل آینه شفاف بود. هر دو با هم من و به سمت استخر کشیدن و هلم دادن توی آب. فرو رفتم زیر آب و چند لحظه نفسم بند اومد. خدا رو شکر شنا بلد بودم، ولی لباس هام سنگین شده بود و شنا رو برام سخت می کرد. با بدبختی خودم رو به پله ها رسوندم و بالا رفتم. شبنم و بنفشه داشتم هر هر می خندیدن. موهام و از توی صورتم کنار زدم و در حالی که لباس هام و از تنم درمی آوردم گفتم:
- تا حالا کسی بهتون گفته عوضی!؟
شبنم گفت:
- نه والا!
- عوضیــــــــــــا! نمی گین خفه می شم؟ مهلت نمی دین آدم لباسش و در بیاره.
- حقت بود. می دونی دیشب تا حالا چقدر نگرانت شدیم؟ دیگه صبح زنگ زدیم خونه تون که عزیزت گفت خواب تشریف دارین.
با حوله ای که روی صندلی های کنار اسختر افتاده بود بدنم رو خشک می کردم که شبنم سوتی زد و گفت:
- تا حالا این طوری ندیده بودمت.
حوله رو پیچیدم دور خوردم و گفتم:
- درد! بیشعور ندید بدید. نگاه نکنین!
بنفشه اومد کنارم و و گفت:
- هر کی رو بتونی رنگ کنی من و نمی تونی! بگو چرا دیشب گوشیت و خاموش کردی؟ چرا حوصله نداشتی؟
بنفشه از خواهر به من نزدیک تر بود. من می گفتم ز، آب زاینده رو سر می کشید و بر می گشت. محال بود حالم و نفهمه. باید با دوستام مشورت می کردم. سه فکر بهتر از یه فکر بود. هر چند که بعید می دونستم اونا با این مغزهای فندقی شون چیزی بیشتر از من به ذهنشون برسه. آهی کشیدم و در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم:
- دیشب با بابام حرف زدم.
گوش های بنفشه و شبنم عین رادار دراز شد و این طرفم و آن طرفم چهار زانو روی زمین نشستند و هم زمان گفتند:
- خب؟
- خب نداره. از اولم معلوم بود چی می شه.
- نذاشت؟
- نه. گفت نمی شه!
- اگه می ذاشت جای تعجب داشت.
- حالا میگین چی کار کنم؟
- حالا می خوای چی کار کنی؟
چپ چپ نگاشون کردم و گفتم:
- من و باش با چه دو تا اسکلی دارم یعنی مشورت می کنم!
بنفشه دستی توی موهاش کشید و گفت:
- آخه چی بهت بگم؟ با بابات نمی شه درافتاد!
- می دونم، ولی راه دیگه ای هم برام نمونده.
- بهتره نیروت و صرف یه کار دیگه بکنی.
- چه کاری؟
- راضیش کن اسمت و بنویسه کلاس کنکور که سال دیگه قبول بشی.
- چی می گی بنفشه؟ تو خودتم عین من یه سال پشت کنکور موندی! می دونی چه دردی داره. حالا انتظار داری من یه سال دیگه هم بمونم؟
- آخه راه دیگه ای نداری! بابای تو خیلی غد و یه دنده اس. عمرا اجازه نمی ده. من می دونم حتی اگه اجازه هم بده خونت و تو شیشه می کنه. نمی ذاره اون ور آب یه آب خوش از گلوی تو پایین بره.
- من از اونم غدتر و یه دنده ترم. دختر خودشم! در ضمن اونش مهم نیست. من فقط پام برسه اون ور. بقیه اش و خودم می تونم درست کنم.
- پاسپورتت و گرفتی؟
- پارسال که می خواستیم بریم ترکیه گرفتم. با بابا مشترک بودم ولی چون هجده سالم تموم شده بود مجبور شدم جداش کنم.
شبنم با هیجان گفت:
- وای گفتی هجده سالت تموم شده یاد تولدت افتادم. کی بود؟
چپ چپ نگاش کردم که گفت:
- چیه؟
- اولا که این وسط چه ربطی داشت؟ به قول معروف کار بد صدادار چه ربطی داره به شقیقه؟ دوما توی قزمیت تولد دوستت و نمی دونی کیه؟
نیشش باز شد و گفت:
- بیست و شش اسفند. درسته؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- بله.
- تولد می گیری؟ تولد پارسالت خیلی خوش گذشت!
- آره می گیرم. شما پسر ندیده ها بایدم با دیدن اون همه پسر تو تولد من ذوق مرگ بشین.
- خداییش ترسا من موندم با اون همه پسر خوشگل و نانازی که تو فامیل شمان تو چرا تا حالا دست به کار نشدی و یکیشون و تور نکردی؟
- نیازی به تور کردن نداره. همه شون توی تور هستن.
- خب پس بجن...
یه دفعه مثل انسان های برق گرفته ساکت شد. با تعجب گفتم:
- شبنم چت شد یهو؟ برق گرفتت؟
- به خدا که راهش همینه ترسا!
- راه چی؟
- راه رفتنت اون ور آب.
فقط نگاش کردم. سر از حرفاش در نمی آوردم. بنفشه هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
- نکنه منظورت اینه که...
- آره چرا که نه؟ به خدا راهش همینه.
کلافه داد زدم:
- دِ یکیتون اون زبون و تو حلقش بچرخونه و بگه چی تو فکرتونه؟
بنفشه نفسش و با صدا بیرون داد و گفت:
- هیچی. به نظر من اصلا گفتن نداره چون تو زیر بار نمی ری. هر چند که راه خوبیه.
دستم و زیر چونه بنفشه گذاشتم و گفتم:
- بنفشه... من برای رفتن اون ور هر کاری می کنم! هر کاری! پس بگین.
بنفشه شونه بالا انداخت و رو به شبنم گفت:
- خودت بگو. من جرئت ندارم.
این بار نگاهم به سمت شبنم که با نگاهی مشتاق به من خیره شده بود کشیده شد.
بعد از چند لحظه زل زدن به من بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- راهش تو شووره!
بر و بر نگاهش کردم. بنفشه پوزخندی زد و گفت:
- می گم فایده نداره. نگاش کن عین بزبز قندی شد. الان تا چند لحظه دیگه هم عین آتشفشان می پکه ترکه هاش می خوره تو پوز من و تو.
سری تکون دادم و گفتم:
- نه جدی من متوجه نشدم. راهش تو شوهره؟ یعنی چی؟
بنفشه نفس پر صدایی کشید و گفت:
- یعنی این که زحمت می کشین می رین شوهر می کنین. اون وقت بابات راحت می ذاره بری. چرا؟ چون دیگه اختیارت دست یه نفر دیگه است.
چند لحظه به قیافه های چشمک زن بنفشه و شبنم خیره خیره نگاه کردم و سپس به طور ناگهانی منفجر شدم. البته نه از خشم بلکه از خنده. چنان زدم زیر خنده که بنفشه و شبنم پریدن بالا. این قدر خندیدم که صندلی از زیر پام در رفت و ولو شدم کف زمین. با دیدن این صحنه، شبنم و بنفشه هم خنده شون گرفت و زدن زیر خنده. هر سه به قدری خندیدیم که بی حال شدیم. کم کم خنده ام تبدیل به لبخند شد و آروم گرفتم. شبنم و بنفشه هم همین طور. بنفشه با ته مونده لبخندش گفت:
- حقت بود! چرا بیخود عین دیوونه ها می خندی؟ حالا خنده ما دلیل داشت، ولی علت خندیدن تو چی بود؟
- حرفتون برام خیلی عجیب غریب بود. یه لحظه تصور کردم که دارم شوهر می کنم! همین من و به خنده انداخت.
- خنده داشت؟ آخه دختر کجای شوهر کردن خنده داره؟ من از خدامه یکی بیاد من و بگیره! اون وقت این...
اخم کردم و گفتم:
- بنفشه سوگند من و یادت رفته؟
بنفشه هم اخم کرد و گفت:
- خاک تو سرت کنم اگه به خاطر یه سوگند...
- فقط به خاطر اون نیست. خودت هم می دونی که من از همون وقت که به سن بلوغ رسیدم حس کردم که نسبت به جنس مخالف هیچ کششی ندارم. اون سوگند هم به خاطر همین بود.
شبنم با منگی پرسید:
- چه سوگندی؟
بنفشه گفت:
- یه بار این گور تو گوری سوزن کرد نوک انگشتش و بعد هم گوشه دفتر خاطرات مشترکمون و انگشت زد. زیرش هم نوشت سوگند به وفاداری که من تا آخر عمرم به تنهایی خودم وفادار خواهم ماند. هیچ وقت اجازه نخواهم داد هیچ مردی پا به حریم تنهایی ام گذاشته و آن را در هم بشکند!
شبنم خندید و گفت:
- جونم کتابی!
بنفشه هم خندید و گفت:
- همین و بگو . خودمم اون روز این قدر بهش خندیدم.
- حالا از این حرفا بگذریم. به خدا ترسا راهش فقط همینه.
زدم پس کله اش و گفتم:
- آخه اینم حرفه که تو می زنی؟ من می خوام از ایران برم چون می خوام دیگه اسیر بابام نباشم. اون وقت تو می گی شوهر کنم؟ خیلی ببخشیدا ولی من بابام و ترجیح می دم. حداقل دیگه می دونم که اسارتم دایمی نیست. سی سال و که رد کنم دیگه آزاد می شم. ولی اون مرتیکه رو چه جوری می تونم کله کنم؟
- اشتباهت همین جاست دیگه! من که نمی گم بیا برو دایمی زن یکی شو که...
جیغ زدم:
- گاله ات و ببند شبنم! من بیام برم صیغه بشم؟ مگه من از اوناشم؟
- اوی حرف دهنت و بفهما! اونا همین جوری راحت زندگی می کنن! اولا... دوما کی گفت صیغه؟! البته اونش دیگه به خودت مربوطه که دایمی باشه یا موقت. ولی تو زن یه نفر بشو که می خواد بره اون ور آب یه پولی هم بهش بده. اونم تو رو می بره اون ور و بعد از هم جدا می شین به همین راحتی! یا یه نفر و پیدا کن که به شکل صوری با تو ازدواج کنه بعدش تا رفتین اون ور ازش جدا شو. یه پولی هم بهش بده. اونم بر می گرده به همین راحتی!
- چرت و پرت می گیا! می دونی این کار یعنی چی؟ اول از همه دارم به اعتماد بابام خیانت می کنم. دوما دارم خودم و زیر سوال می برم. بعدشم این کار یه ریسکه، از کجا معلوم که طرف راضی بشه من و طلاق بده؟ اگه دبه در آورد چه خاکی تو سرم کنم؟
- دیگه اونش به خودت بستگی داره. باید یه جوری شرط و شروط بذاری که نه سیخ بسوزه نه کباب.
از جا بلند شدم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم:
- نه این کار شدنی نیست. از فکرش بیاین بیرون. باید بریم دنبال یه راه بهتر.
بنفشه سری تکان داد و گفت:
- می دونستم قبول نمی کنی، ولی این و هم بدون که بابای تو تحت هیچ شرایطی دیگه ای راضی نمی شه.
همین طور که داشتم از پله های زیر زمین بالا می رفتم گفتم:
- مهم نیست! راضی نشه بهتر از این کاره.
***
شب بود. بنفشه و شبنم رفته بودن. تنها نشسته بودم جلوی لپ تاپ و الکی چت می کردم. کاری جز چت کردن و تلویزیون نگاه کردن نداشتم. پسرِ عکسش و گذاشته بود گوشه صفحه. شبیه میمون بود. من نمی دونم با چه اعتماد به نفسی این عکس و گذاشته! نوشت:
- عزیزم asl می دی plz؟
- شما اول.
- سیامک 26 the.
زیر لب گفتم:
- حقا که سیایی!
نوشتم:
- رز 28 teh.
سنم و بالاتر گفتم که دمش و بذاره روی کولش و بره. خوشم نیومده بود ازش ولی با این حال نمی دونم چرا داشتم جوابش و می دادم. نوشت:
- اوه عزیزم از من بزرگتری.
- آره ببخشید که دو سال زود به دنیا اومدم. دوست داری برم توی فریزر تو بری توی زودپز؟
- نکنی این کار و خوشگل خانوم.
- تو مگه من و دیدی که می گی خوشگل خانوم؟ اولا؛ دوما چرا این کار و نکنم؟ برای نجات جون تو هم که شده باید این کار و بکنم.
- نجات جون من؟
- آره عزیز دلم. می ترسم افسردگی بگیری خودکشی کنی خونت بیفته گردنم.
اسمایل خنده گذاشت و نوشت:
- شیطون خانوم. من اصلا با بزرگتر بودن تو مشکلی ندارم. تو چطور؟
- نه چه مشکلی؟ توام جای پسرم.
« خنده »
- یعنی دو سالت بوده من و زاییدی؟
- آره اون موقع علم هنوز پیشرفت نکرده بود.
- قربون این علم که توی شهر شما انگار داره برعکس پیشرفت می کنه.
این بار نوبت من بود که اسمایل خنده بذارم. نوشت:
- دانشجویی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- نه دیگه از ما گذشته.
- تموم کردی؟
- آره.
- چی خوندی؟
- پزشکی.
-wow!
- چیه هنگ کردی؟
- پس من دارم با یه خانوم دکتر چت می کنم!
چقدر اسکل بود! آخه دکتر وقت چت کردن داره مرتیکه نفهم چلمنگ؟! نوشتم:
- آره تخصص زنان و زایمان!
- چه تخصص شیرینی!
مرتیکه هیز! نوشتم:
- واسه آقایون شیرین تره تا خانوما.
- شنیدم دیگه این تخصص و به آقایون نمی دن؟
اومدم بگم جدی؟! دیدم سه می شه. الکی نوشتم:
- آره.
- می تونی یه لطفی به من بکنی؟
- چه لطفی؟
- می ترسم بگم بگی چه پروئه! هنوز هیچی نشده چه انتظارا داره!
- بگو می شنوم.
- راستش من یه دوستی دارم که تازگی با دوست دخترش به هم زده، ولی دختره ول کنش نیست. چون بالاخره بینشون یه اتفاقایی افتاده و حالا دختره دیگه دختر نیست.
من چی فکر می کردم چی شد! گفتم حالا پیشنهاد بی شرمانه می ده بهم یه ذره سر کارش می ذارم، ولی با این حال رادارام روشن شد و با کنجکاوی و نیش باز گفتم:
- خب...
- حالا می خواستم اگه تو می تونی یه کاری برای این دختره بکنی بلکه دیگه دست از سر دوست من برداره.
- منظورت اینه که عملش کنم؟
- آره... آره می تونی؟
- معلومه که می تونم. با این که غیر قانونیه ولی شمایی دیگه کاریش نمی شه کرد.
- وای واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم؟ از خجالتت درمیایم.
اوه اوه دو نفره هم می خوان از خجالتم در بیان!
- خواهش می کنم. نیازی به جبران نیست.
- خانومی! حالا می شه آدرس مطبت و بدی؟ کی بیایم؟
- مطب که نمی شه، باید بیاریش خونه ام. چون توی مطب دستم باز نیست.
- آهان آره راست می گی. باشه، باشه. آدرس خونه تون و با تاریخی که می تونی بگو.
داشتم از زرو خنده جیش می کردم به خودم. پسره ی ابله احمق! یه آدرس الکی گفتم و گفتم پس فردا ساعت پنج صبح بیان که نگهبان ساختمونم خواب باشه. پسرِ بیچاره کلی تشکر کرد و خداحافظی کرد و رفت. در لپ تاپ و بستم و در حالی که هنوزم می خندیدم گفتم:




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1396 12:34 ق.ظ
Asking questions are truly good thing if you are
not understanding something completely, except this post presents nice understanding even.
شنبه 14 مرداد 1396 07:47 ق.ظ
Hello would you mind letting me know which webhost you're working with?
I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you suggest a good internet hosting provider
at a honest price? Thank you, I appreciate it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم