تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - دامه رمان قرارنبود.قسمت 3
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
روزنامه های مچاله شده رو کنار زدم و گفتم:
- درد بگیری. چی قبول شدی حالا؟
بنفشه که از هیجان زیاد سرخ شده بود و داشت خودش را باد می زد گفت:
- ژنتیک قبول شدم. همون که می خواستم. وای خدا الان بال در میارم.
یهو صدای جیغ شبنم هم بلند شد:
- وای شبنم نیازی.... رشته داروسازی.... خـــدا جـــــون مــــــاچ!
از خوشحالی دوستام شاد شدم و هر دوشون رو محکم بوسیدم. اونا هم توی بغل هم کمی اشک شادی ریختن و دست آخر بنفشه که تازه متوجه من شده بود گفت:
- تو چی؟
در حالی که پوست لبم و می جویدم شونه بالا انداختم. بنفشه با حرص گفت:
- شونه و درد! بده ببینم این روزنامه رو.
صفحه « ر » رو قاپید و تند تند و زمزمه وار شروع به گشتن کرد:
- رادمهر ترسا... رادمهر ترسا... رادمهر ترسا....
شبنم هم افتاد روی روزنامه و دو تایی شش چشمی مشغول گشتن شدند. روزنامه رو کشیدم و گفتم:
- گشتم نبود نگرد نیست.
بنفشه و شبنم هر دو با بغض نگام کردن. خندیدم و با بی خیالی گفتم:
- چتونه عین گریه شرک زل زدین به من؟ به جهنم که قبول نشدم.
- کاش یه ذره سطح پایین تر انتخاب رشته می کردی. آخه تو فقط سه تا رشته های بالا رو زدی.
- چون اگه چیز دیگه هم قبول می شدم نمی رفتم.
- حالا آزاد که قبول می شی.
- بشم هم نمی رم.
- یعنی چی؟ مگه دست خودته؟ باید بری.
- می رم، ولی نه دانشگاه.
- پس کجا؟
- می خوام برم اون ور. فقط منتظر یه بهونه بودم که این قبول نشدن شد برام یه بهونه!
هر دو با چشم های گشاد شده نگام کردن. همون لحظه ماشینی کنارمون ایستاد که سر نشیناش دو پسر به قول شبنم توتو بودن. موهای فشن و آخر تیپ! یکیشون گفت:
- جیگر کدوم دانشگاه قبول شدی؟ می خوام ببینم هم دانشگاهی شدیم یا نه به یاری خدا؟
بنفشه و شبنم و من هر سه با خشم گفتیم:
- خفه... هری!
اگه وقت دیگه ای بود حتما کلی تفریح می کردیم ولی تو اون لحظه... بنفشه دستم رو گرفت و گفت:
- خودت فهمیدی چی گفتی؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
- آره. می خوام برم. خیلی وقته تو فکرشم.
- ولی... ولی بابات که نمی ذاره.
- می دونم.
شبنم گفت:
- اگه می دونی پس چرا این حرف و می زنی؟
- چون امیدوارم بتونم راضیش کنم.
هر دو با هم گفتن:
- نمی تونی!
سری تکون دادم و گفتم:
- به هر قیمتی که شده باشه راضیش می کنم.
بنفشه بی توجه به حضور شبنم گفت:
- به خاطر قضیه آتوسا بابات عمرا نمی ذاره، حتی اگه خودت و پر پر کنی.
شبنم دوست دو سه ساله ی من و بنفشه بود و برای همین هم زیاد در جریان اتفاقات خانوادگی ما نبود. به خصوص ماجرای آتوسا که مربوط به شش سال پیش بود؛ ولی بنفشه رو از دبستان می شناختم. با خانواده اش هم مراوده داشتیم و خوب همدیگر رو می شناختیم. شبنم با گنگی پرسید:
- آتوسا؟ مگه خواهرت چی کار کرده؟
بنفشه با شرمندگی نگاهم کرد و لبش رو گزید. برام مهم نبود که شبنم هم قضیه رو بفهمه، برای همین هم دستی سر شونه بنفشه زدم و گفتم:
- آتوسا ده سال پیش برای تحصیل رفت لندن. بابا هم برای این که اون پیشرفت کنه از هیچ راهی فروگذار نکرد. مرتب پول به حسابش می ریخت و در ازاش فقط از اون می خواست که درس بخونه و خانوم دکتر بشه. آتوسا هم مرتب می گفت چشم بابا جون هر چی شما بگین. مامان خیلی برای آتوسا بی تابی می کرد و می خواست که بره اون و ببینه. بالاخره بابا ویزاشون و درست کرد و با مامان رفتن سراغ آتوسا. وقتی که برگشتن من با تموم بچگیم فهمیدم اوضاع یه جوریه! مامان مرتب از آتوسا طرفداری می کرد و جلوی بابا می ایستاد ولی گویا وضع ظاهری آتوسا حسابی غربی شده بوده. موهاش و رنگ کرده بوده و لباسای آن چنانی می پوشیده. شیشه های نوشیدنی تو خونه اش بوده. جلوی بابا سیگار می کشیده و از این جور چیزا. مامان به بابا می گفت کاریش نداشته باشه و بذاره راحت باشه تا بتونه درس بخونه ولی یه چیزی بود که بابا رو نگران می کرد. اونم یه مدرک جرم بود. بابا تو خونه آتوسا یه لباس زیر مردونه پیدا کرده بود. مامان می گفت لابد مال پارتی هاییه که اون جا می گیرن و مطمئن بود که ربطی به آتوسا نداره. می گفت در این مورد با آتوسا حرف زده و اون گفته که مال دوست پسر دوستشه ولی بابا بالاخره یه مرد ایرانی بود و غیرتش حسابی باد کرده بود. بیشتر به آتوسا زنگ می زد و حسابی نگرانش بود. دو سال دیگه هم گذشت. بابا هر کاری می کرد ویزاش درست نمی شد که یه سر بره پیش آتوسا و این بیشتر کلافه اش می کرد. به اونم که می گفت بیا ایران هزار تا بهونه می آورد. آخریاش دیگه جواب تلفنا رو هم نمی داد. وقتی شیش ماه گذشت و خبری از آتوسا نشد بابا به ضرب پول ویزا گرفت و رفت لندن ولی با چه صحنه ای مواجه شد! آتوسای معتاد بین یه گله مرد. بابا آتوسا رو برگردوند ایران و مشغول مداواش شد. آتوسا دو بار خودکشی ناموفق داشت. بالاخره ترکش دادیم. قضیه بکارتش هم با یه عمل حل شد ولی بابا اعتمادش رو به کل ازدست داد. تموم سختگیریش این بار متوجه من شده بود. دیگه اون بابای خوب رفته بود و جاش یه بابای بد اومده بود. مامان خیلی هوای آتوسا رو داشت و من از همه طرف زیر فشار بودم. محبت مامان و از دست داده بودم. بابا هم برام تبدیل به یه مرد خشک و خشن شده بود. بنفشه می دونه که اون موقع من اگه یه دقیقه دیر می رسیدم خونه بابا چه قشقرقی راه می انداخت. دو سال بعد از اومدن آتوسا پسر یکی از شریکای بابا اومد خواستگاریش. با وجودی که یه چیزایی راجع بهش می دونست. البته به استثنای قضیه بکارت! پسر خوب و جنتلمنی بود. وقتی اومد خواستگاری آتوسا من به آتوسا حسودیم شد. اونم از خدا خواسته قبول کرد و ازدواج کرد. الان دو ساله که رفته سر خونه و زندگی خودش. مامانم شش ماه بعد از ازدواج آتوسا یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد. قضیه یه تب و یه مرگ شد. ولی قبل از رفتنش بابا بالای سرش بوده. گویا خیلی سفارش من و می کنه. خودش فهمیده بود که چه ظلمی در حق من شده. به بابا گفت از سختگیریش نسبت به من کم کنه و بیشتر بهم محبت بکنه و نذاره درد بی مادری رو بچشم. گفته بود که من با آتوسا زمین تا آسمون فرق دارم. بعد از فوت مامانم بابا کلی عوض شد. یادم نمی ره که شب ها چقدر بالای سرم بیدار می نشست تا خوابم ببره. بعد از مرگ مامانم هر شب کابوس می دیدم و از خواب می پریدم ولی خداییش بابا خیلی هوام و داشت. آتوسا هم که احساس گناه می کرد خیلی دور و برم می پلکید. پارسال سال کنکور من بود ولی به خاطر حال خرابم حتی نتونستم شرکت کنم. امسالم که گند زدم رفت! من دلم خوشه به وصیت مامانم. شاید به خاطر اون بابا رضایت بده که من برم اون ور...
بنفشه آهی کشید و گفت:
- من که چشمم آب نمی خوره. بابات هم سر قضیه آتوسا چشم ترس شده هم این که جونشه و تو. مگه می تونه یه لحظه ازت دور بشه؟
- منم دیگه طاقت این جا موندن و ندارم.
- ببخشید چرا؟
- درد و چرا! دلم آزادی می خواد. دوست دارم وقتی با یه پسر می رم بیرون راحت باشم نه این که...
هنوز حرفم تموم نشده بود که بنفشه و شبنم از خنده منفجر شدند. با تعجب نگاشون کردم و گفتم:
- مرگ! چه دردتونه؟
شبنم میون خنده گفت:
- تو و پسر؟ برین بیرون؟
- مگه من چلاقم؟
- تو اگه بیل زن بودی همین جا باغچه ات و بیل می زدی.
خنده ام گرفت. واقعا هم که چه دلیل مسخره ای آوردم برای رفتنم. من نقطه مخالف همه پسرها بودم. از همه اشون متنفر بودم. قبلاها شاید شیطنت می کردم و سر به سرشون می ذاشتم ولی دیگه این کا رو هم نمی کردم. حتی لایق فحش شنیدن هم نبودن از نظر من! بنفشه هم یه بار با یه پسر دوست شد ولی این قدر جنگ اعصاب براش درست شد که بیخیال شد. شبنم هم که عاشق یکی از پسرای فامیلاشون بود و کلا به هر کی نگاه می کرد اون و شبیه اردلان می دید. ما هم همیشه سر این قضیه مسخره اش می کردیم. بنفشه زد تو سرم و گفت:
- هوی کجایی؟ نکنه خبریه؟ هم حرفای جدید جدید می زنی هم می ری تو فکر؟
ماشین و روشن کردم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه! خبرم کجا بود؟ خبر هر چی پسره بیارن برام.
شبنم با خوشحالی زاید الوصفی گفت:
- امشب چند شنبه است؟
من و بنفشه نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده. بنفشه گفت:
- خنگول هنوز شب نشده!
شبنم هم به سوتی خودش خندید و گفت:
- خب بابا. امروز چند شنبه است؟
- پنج شنبه!
- آخ جون شب جمعه!
- سر و گوشات می جنبه؟ ببینم قراره اردلان بیاد خونه تون؟
- درد و مرض تو جونت! نخیر شب جمعه هر چی توتوئه می یاد تو خیابون. امشب شام مهمون من.
من و بنفشه هورایی گفتیم و بنفشه پرسید:
- کجا؟
- پاتوق...




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 06:13 ق.ظ
I was recommended this web site through my cousin. I am now not certain whether this
put up is written through him as no one else recognize such distinctive
approximately my problem. You're wonderful! Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم