تبلیغات
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال - رمان قرار نبود!!!قسمت 2
 
همه چیز اینجاست به اضافه والیبال
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


این وبلاگ هر چی به ذهنم برسه می ذارم توش اگه چیز دوست دارین بگین تا بزارم توش با تشکر فراوان..!!!1

مدیر وبلاگ : .....f shahedi
نظرسنجی
کدام یک بهترین است ؟








دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : ش... قربانپور
گوشی و قطع کردم و از جا بلند شدم. شلوارک کوتاه آدیداسم و مرتب کردم و رفتم بیرون. جلوی آینه میز آرایشم ایستادم و خودم و دید زدم. شده بودم عین میت! بعضی وقتا از قیافه خودم می ترسیدم. پوستم زیاد از حد سفید و بی رنگ بود. چشمامم یه رنگ خاصی بود. سبز خیلی خیلی روشن که به سفیدی می زد. برای همینم بنفشه و شبنم چشم سفید صدام می کردن. موهام بی رنگ و بی حال ریخته بودن کنار صورتم. عین خون آشام شده بودم. کش موم و برداشتم و موهای بلندم و که تا وسط وسط کمرم بود با کش بستم. دمپایی ابری هام و پام کردم و با غر غر رفتم بیرون. اتاق من توی طبقه دوم ساختمون بود و خوبیش این بود که دستشویی و حمام مجزا داشت. رفتم تو دستشویی و در و بستم. بدجور ذهنم مشغول بود. اگه قبول نمی شدم چی؟ اگه.... ای خدا می دونی که تنها امیدم به همینه که قبول شده باشم. ولی خودمم می دونستم که امیدم الکی بود. با رتبه سه هزار مگه می شد پزشکی قبول شده باشم؟ مسواک زدم و آبی هم توی صورتم پاشیدم و رفتم بیرون. بالای پله ها که رسیدم نشستم روی نرده و لیز خوردم تا پایین.
- هــــــــورا...
عزیز جون پایین پله ها بود و داشت با چشمای گشاد نگام می کرد. با دیدن نگاهش خنده ام گرفت و در حالی که لپای باد کرده و پر چینش رو می بوسیدم گفتم:
- صبح عزیز جونم بخیر!
- ننه حالت خوبه؟
- آره ننه جونم از این بهتر نمی شم.
نشست لب پله و در حالی که خودش و به چپ و راست تکون می داد گفت:
- من از دست تو چی کار کنم؟ ای مادر نمی گی میفتی من خاک به سرم می شه؟ فکر کردی عین این یارو عنکبوتیه ای؟ نخیرم، هیچم عنکبوت نیستی. میفتی ضربه مغزی می شی و خودت خلاص می شی ما رو در به در می کنی! ای خدا من و بکش از دست این راحت شم. این دخترِ تو آفریدی؟ من مطمئنم تو قرار بوده پسر بشی خدا وسط راه پشیمون شده.
از حرف عزیز غش غش خندیدم و گفتم:
- عزیز جونم چرا این قدر جوش می زنی الهی من پیش مرگت بشم؟ من کلاس این کارا رو رفتم. هیچیم نمی شه. بلدم چی کار کنم.
- آره دیگه اینا کلکِ پوله مادر! دلت خوشه که بلدی وقتی میفتی یه کاری کنی ضربه مغزی نشی. آخه مگه ممکنه ننه؟ میفتی و تا می یای به خودت بیای زرتی زبونم لال می میری. آدمی. نعوذباا... فرشته نیستی بال دربیاری که... بچه های مردم و با این چیزا گول می زنن جفنگ بازی یادتون می دن بعد می گین برین شما شدین عنکبوتی.
با عشق بغلش کردم و گفتم:
- الهی دور عزیز شیرین زبون خودم برم. چشم دیگه سر نمی خورم. شما این قدر حرص نخور برات خوب نیست.
- وا مگه چمه؟ ماشاا... هزار ماشاا... بزنم به تخته از هزار تا جوونای حالا هم سرحال ترم. می خوای از همین نرده سر بخورم بیام پایین؟
از خنده دل درد گرفته بودم. دست عزیز و که داشت می رفت سمت نرده ها گرفتم و در حالی که چلپ چلپ ماچش می کردم گفتم:
- نه عزیزم می دونم شما هزار بار بهتر از منی. هر چی باشه دود از کنده بلند می شه.
- خوبه می دونی.
از جا بلند شدم و در حالی که سمت آشپزخونه می رفتم گفتم:
- صبحونه تو بساطت هست عزیز یا باید گشنه برم؟
- کجا می خوای بری ننه؟ اصلا چی شده که تو کله سحر پا شدی؟
- امروز جواب انتخاب رشته می یاد عزیز.
- جواب چی؟
- جواب کنکورم عزیزم. جوابش می یاد که ببینم می تونم برم دانشگاه یا باید شوور کنم؟
این و گفتم و خودم غش غش خندیدم. عزیز در حالی که تر و فرز صبحونه من و آماده می کرد گفت:
- ایشاا... که قبول شدی مادر. قبولم که نشده باشی طوری نیست. شوهر که چیز بدی نیست. تا وقتی شوهر نکردی فکر می کنی ترسناکه، ولی وقتی شوهر کردی تازه می فهمی چی بوده و تو خبر نداشتی!
میان خنده گفتم:
- عزیز این دوره زمونه برعکس شده. دخترا فکر می کنن شوهر چی هست! ولی تا ازدواج می کنن تازه می فهمن چی هست!
این و گفتم و خودم زدم زیر خنده. عزیز که متوجه منظور من نشده بود سری تکان داد و گفت:
- آره عزیز، دخترای این دوره زمونه آبرو رو سر کشیدن حیا رو قی کردن. اون دوره تا می گفتی شوهر....
پریدم وسط حرفش و و گفتم:
- دخترا رنگ لبو می شدن و از خجالت خودشون و تو هفت تا سوراخ قایم می کردن، ولی این دوره....
- آره مادر این دوره تا میگی شوهر ورنپریده ها نیششون تا بناگوش که چه عرض کنم تا ناقولوسیشون گشاد می شه.
ای الهی دور عزیزم بگردم که این قدر باعث شادی من می شد. بعضی وقتا مثل امروز این قدر از دستش می خندیدم که همه غم هام یادم می رفت.
در میان خنده صبحانه ام و خوردم و پا شدم. عزیز هنوز هم غر می زد و ظرف و ظروف رو توی سر هم می کوبید. از آشپزخونه اومدم بیرون و بدو بدو از پله ها رفتم بالا و شیرجه زدم توی اتاقم. سر سری موهام و برس کشیدم و دوباره با کش بستم. جلوی در کمدم ایستادم و با دعا و ثنا در کمد رو باز کردم. باز کردن همانا و غرق شدن زیر یک من لباس همانا! من آدم بشو نبودم! لباس ها رو تند تند کنار زدم و یه مانتوی سرمه ای بلند با یه شلوار جین یخی و یه روسری آبی روشن جدا کردم. اتو رو به برق زدم و تند تند اتو کشیدم. کم کم داشت دیر می شد. لباس رو پوشیدم و موهای روشنم رو یه وری توی صورتم ریختم. حال آرایش کردن نداشتم. بدون آرایش هم به اندازه کافی اعتماد به نفس داشتم. کفش های پاشنه پنج سانتی سورمه ایم رو هم به پا کردم و از در بیرون رفتم. بالای پله ها دوباره خواستم نرده سواری کنم که چشمم به عزیز افتاد که پایین پله ها ایستاده بود. طوری به چشمام زل زده بود که یاد گربه توی تام و جری افتادم وقتی که چشمش به جری می افتاد. از فکر خودم خنده ام گرفت و با متانت پله ها رو یکی یکی پایین رفتم. حسرت نرده سواری به دلم موند. عزیز جون زیر لب چیزی شبیه ورد را تند تند می خوند. وقتی جلوی پایش ایستادم بلند گفت:
- چشم حسود کور بشه ایشاا...! لا حول ولا قوة الا باا... علی العظیم!
- اوه کی می ره این همه راه و! عزیز داری برای من خرچسونه قزمیت اینا رو می خونی؟ کی میاد من و چشم کنه؟
- وای ننه ماشاا... عین سرو می مونی! تا داشتی می اومدی پایین یاد مادر خدا بیامرزت افتادم.
بغض گلوی عزیز و گرفت و نتونست حرفش و ادامه بده. آهی کشیدم و لبم رو جویدم تا اشکم سرازیر نشه. مامان کجایی که وایسی پایین این پله ها و برای دخترت دعا بخونی که قبول شده باشه؟ کجایی که حض دخترت رو ببری؟ مامانم زود رفتی... خیلی زود رفتی... چند نفس عمیق کشیدم و کنارش لب پله نشستم. دستم و سر شونه اش انداختم و گفتم:
- اِ عزیز یعنی چی گریه می کنی؟ نمی گی صبح اول صبحی من و این جوری راهی کنی من کلی موج منفی می گیرم بعد این موج منفیا روی روزنامه اثر می ذاره و به جای پزشکی و دارو سازی و دندون پزشکی رشته کون شوری بچه...
به اینجا که رسید عزیز سرش و بالا آورد و گفت:
- اُه مادر! تو به کی رفتی این قدر بی تربیت شدی؟ خجالت نمی کشی؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- پاشو عزیز جونم. پاشو قربونت برم مسافر و که این جوری بدرقه نمی کنن!
توی صورتش کوبید و گفت:
- خدا مرگم بده! مگه داری می ری مسافرت؟
میون خنده دستش و کشیدم و گفتم:
- نه جیگر من! دارم می رم پای دکه روزنامه فروشی سر خیابون. زودم بر می گردم، البته اگه این آتیش به جون گرفته ها بذارن. دارم بهت می گم که یعنی دیگه گریه نکنی.
اشکاش و پاک کرد و گفت:
- باشه مادر بدو پس تا دیرت نشده. برو و زود برگرد می خوام برای ناهارت بادمجون درست کنم.
خودم و زدم به غش و گفتم:
- جونم بادمجون.
- برو دختر خودت و لوس نکن
دست عزیز و چسبیدم و گفتم:
- عزیز جونم.... بابا خوابه؟
- سرت تو جایی خورده مادر؟ بابات اگه خواب بود با این همه غش و ضعفی که تو کردی و سر و صداهایی که راه انداختی چسبیده بود به سقف که.
با ذوق گفتم:
- نیست؟
- نخیر... قبل از بیدار شدن تو رفت سر کار.
- آخ جون. پس عزیز جونم بدو سوییچ ماشین مامان و بیار بده به من.
- نه مادر. بیخیال ماشین شو و برو. پیاده برو ننه، جوونی خدا بهت پای سالم داده.
- اِ عزیز؟ این درسته که ماشین به اون مامانی گوشه پارکینگ خاک بخوره بعد من پیاده برم؟
- خب ننه لابد تصدیق نداری که بابات این قدر روی سوار ماشین شدنت حساسه!
- چی می گی عزیز؟ من ماه پیش گواهینامه گرفتم. فقط چون تند می رم بابا می ترسه ماشین بهم بده یهو طوریم بشه، ولی من قول می دم یواش برم. حالا شما برو سوییچ و بیار.
ـ نه مادر من دلم لا هول می شه تا تو بری و بیای سه بار جون می دم. ولش کن بیا تاکسی بگیر با تاکسی برو.
- اِه عزیز اذیت نکن. تو رو جون بابا.
- اِ قسم نده دختر!
- خب پس بیار.
عزیز چس و فس کنان به سمت اتاقش رفت تا سوییچ رو بیاره. زیر لب غر هم می زد:
- ای امان از جوونای امروز. الان می گه یواش می رم ولی تا بشینه پشت فرمون همه چی یادش می ره. اول صدای ضبطش محله رو ورمی داره بعدم جیغ تایرای ماشین ننه خدا بیامرزش.
دیگه صداش و نشنیدم. دم در این پا اون پا می کردم تا بالاخره سوییچ و آورد. سوییچ و قاپیدم و هوار کشان خداحافظی کرده و از در بیرون رفتم. پرشیای بژ مامانم زیر نور آفتاب برق می زد. با شادی پریدم پشت فرمون و ماشین و روشن کردم. در پارکینگ رو با ریموت بازکردم و رفتم بیرون. همین که از در رفتم بیرون صدای ضبط رو تا ته بلند کردم. صدای جیغ لاستیکا هم بلند شد. جلوی خونه بنفشه اینا که یه کوچه با خونه مون فاصله داشت ایستادم و دستم رو روی بوق گذاشتم. پرید بیرون. توله سگ چه تیپی زده بود. مانتو کتی قهوه ای رنگ با جین کرمی و روسری کرم قهوه ای. موهای قهوه ایش و هم از این ور و اون ور ریخته بود بیرون. عاشق فر درشت موهاش بودم. پرید روی صندلی کنار من و جیغ کشید:
- چه دیر اومدی بیشعور!
- می دونی که سرم گرم عزیزه.
- آره می دونم عزیز جونت عشقته، ایشاا... به پای هم پیر بشین.
انگشتم و بردم سمت چشمش که سرش و برد عقب و گفت:
- نکن تو رو خدا پدرم در اومد تا خط چشمم و صاف در آوردم. دست بزنی اشکم در میاد ریده می شه توش.
- پس زر نزن.
- باشه بابا راه بیفت شبنم داره زنگ می زنه.
پام و گذاشتم روی گاز و و این بار جلوی خونه شبنم وایسادم. شبنم هم با یه تیپ جلف تر از ما دو تا پرید عقب. مانتوی آبی و نقره ای تنگ و کوتاهی پوشیده بود با شلوار جین پاره پاره. موهای حالت دارش و با اتو مو لخت شلاقی کرده بود و از یه طرف شال سفیدش ریخته بود بیرون تا روی سینه اش. آرایشش تکمیل تکمیل بود. من و بنفشه سوتی زدیم و همزمان گفتیم:
- اولالا!
شبنم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- چطوره؟ می پسندین؟
- درد تو جون پسر کشت!
- وای نگــــو جون به اون پسر!
- خاک بر سر هیزت کنم.
هر سه خندیدم و شبنم گفت:
- بدو برو روزنامه اومده.
- همچین هول می زنه انگار چه خبره! بابا فقط ما سه تا عین اوسکولا می خوایم روزنامه بخریم. همه همون دیشب تو سایت دیدن الان هم خیالشون راحت، تخت نشستن زیر باد کولر دارن فیلم نگاه می کنن که خستگیشون در بره.
- نخیرم همونا که دیدن قبول شدن حالا می یان دنبال روزنامه که اسمشون و یادگاری دورش خط سرخ بکشن.
جلوی دکه روزنامه فروشی وایسادم و گفتم:
- بدوین برین بخرین و بیاین، جا پارک نیست.
حق با بنفشه و شبنم بود. جلوی دکه حسابی شلوغ بود. نفهمیدم چطوری این دو تا ورپریده سه سوته روزنامه رو گرفتن و برگشتن. چنان جیغ و هواری می کردیم که همه به سمتمون برگشته بودن. بنفشه صفحه « س » رو برداشته بود و بلند بلند تکرار می کرد:
- سمیعی بنفشه... سمیعی بنفشه...
یهو جیغ زد :
- ایناهاش... ایناهاش! وای خدای من قبول شدم. قبول شدم. قبول شدم.




نوع مطلب : داستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 تیر 1394 10:52 ب.ظ
استی فطی جون خودتم رمان قرارنبود روبخونی واقعا
قشنگه یعنی من که هلاکشم حتما بخونی .........
عاشقتم بااااااااااااااای.................!!!!!!!!!!!!!!!!!
.....f shahediباشه عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

موتور جستجوی خبر قطره
کد حباب و قلب

استخاره آنلاین با قرآن کریم